ART EN EXIL

 

 

آشنايي با انجمن تئاتر سينما

شعر نشريات

موسيقي سه روز بر ضد خشونت٬تبعيض و نژادپرستي

برنامه راديو پیوندها

پيشنهادهاي شما گوناگون تماس با ما

 

بازگشت به صفحه اول

 

شعر

mina.assadi@spray.se مینا اسدی

 

 

جاکش ها

 

جاکش ها

در میان ما جا سازی می کنند

" جاسوس "

در میان ما

جاکش ها

جا به جا

جاسازی می کنند.

غیر قانونی نیست

" نوستالژی "

به یاد روزهای عرق خوری در " مرمر"

" کافه نادری "

" ریویرا" ی قوام السلطنه

خاطرات مدرسه

دانشگاه

کارخانه

روزنامه

همکلاسی

همکار

روی یک نیمکت

در یک اداره

دور یک میز

گرد یک منقل

در یک زمین ورزش

جاکش ها

نبوده ها را عکاسی می کنند

نمی شناسی

ندیده ای

بوده ای اما

در پسِِِِ ِ پشت ِ خاطره ی

قماربازی

کلاشی

پشت هم اندازی

نمی شناسی

نمی شناسی اشان

کافه هایی که تو بیاد نمی آوری

گیلاس هایی که هرگز بالا نبرده ای

همکلاسی هایی که هرگز ندیده ای

 

مثل ما، با ما می گویند " کار"

مثل ما، با ما می گویند " تضاد"

مثل ما ، با ما می گویند " کارگر"

می گویند " کارخانه "

" کار فرما"

مثل ما .

مشت هایشان را گره می کنند

و می گویند

همه ی آن چیز هایی را که ما می گوییم

دست مان را می فشارند

ـ محکم ـ

" رفیق "

و همراه ما سرود می خوانند

" تنها ما توده ی جهانیم.............. ".

 

می گویند " ما "

و از ما نیستند

جاکش ها

همه چیز را در میان ما

جاسازی کرده اند

 

" روزنامه نگار "

" طنز پرداز"

" مقاله نویس "

" نویسنده "

" شاعر"

" آواز خوان"

" هنرپیشه "

" کارگردان"

" نقاش "

" قهرمان "

از همه رقم

جنس شان جور است

کم نمی آورند!

 

جاکش ها

همه چیز را

در میان ما جاسازی کرده اند.

                                                  جولای دو هزار و چهار / استکهلم   

 

 

دوباره مي شود، آري ...

مينا اسدي

 

به جاي كشت، كشاورز را درو كردند.

به جاي نان،

به تساوي گلوله قسمت شد.

توان كارگران را

دوباره ظلم خريد.

دوباره

زاغه نشينان

به زاغه برگشتند.

دوباره طاهره ها

از گرسنگي مردند.

دوباره راضيه بر فقر خويش

راضي شد.

٭٭٭

شب از عدالت خود قصه هاي كاذب ساخت.

دوباره بر سر اين خاك،

ديو وحشت و مرگ،

نشست و گفت :

كه خرزهره بهتر از ياس است.

سموم زرد خزان زد به جنگل انبوه.

دوباره بر نفس عاشقان آزادي

نفير ديو وزيد و چراغ ها را كشت.

دوباره

ساده ترين حرف

تيرباران شد.

دوباره

هرچه زمين بود

گور ياران شد.

دوباره

هرچه كه رشتيم

پنبه شد در باد.

٭٭٭

هلا ! توان همه عاشقان در ميهن،

هلا ! توان همه عاشقان در تبعيد،

دوباره مي شود، آري،

به باغ گل روياند.

 

دوباره مي شود، آري

به دشت سبزه نشاند.

دوباره مي شود از خانه هاي شاد گذشت.

دوباره مي شود از كودكان

ترانه شنيد.

دوباره مي شود از عشق گفت و زيبا شد.

 

دوباره مي شود، آري،

اگر بپيونديم

به ديدگان پر از انتظار شب زدگان.

دوباره مي شود، آري،

اگر شكسته شود

شب سكوت و

شب ترس و ياس ما،

ياران،

هلا ! توان همه عاشقان در تبعيد،

هلا ! توان همه عاشقان در ايران.

 

1984 استكهلم

بمباران / مینا اسدی

کودک فرصت نیافت
که آخرین قطره ی چایش را بنوشد
فرصت نیافت
که کفش های کوچکش را به پا کند
فرصت نیافت
که دفتر هایش رادر کیف مدرسه اش جا دهد
فرصت نیافت
که کودکی های تابستانی اش را تکرار کند
و فرصت نیافت
که جوان شود
به ناگاه
برقی در آسمان نیمه روشن سحرگاهی
صدایی بی مانند
و توقف زمان و زندگی
* * *
اینک
کفش کوچکی بر درگاه
فنجان معلق چای
کیف وارونهدفترهای پاره ی مشق
گواه آنست
که دقایقی پیش از این سکوت مرگبار
شوق زندگی و عشق
آفتاب این ویرانه بوده است.

از دفتر شعر: دریا پشت تردیدهای توست

 

 

 

مجوس

 

رضا بي شتاب

 

مجوسم من به زُنارم نگه کن

به سرخیِ بِه از نارم نگه کن

انارِ دل چو کردی دانه دانه

به گیهان خفته! بیدارم نگه کن

دلی دُردانه و دیوانه دارم

همین همدم به دیدارم نگه کن

به عشقِ تو وطن بیمار و در بیم

طبیبم گرگ و تیمارم نگه کن

هجومِ اهرمن خانه تبه کرد

درین خواری تو غمخوارم نگه کن

اهورا! روشنی بخشِ دیارم

به زیرِ ظلمتم بارم نگه کن

نظامِ زندگی در ذلت افتاد

برین خوان خار و آثارم نگه کن

سرود و تارِ من بشکسته اغیار

درین ویرانه تاتارم نگه کن

چو ساغر سَم فزون در دستِ ابلیس

به این ساقی سبکسارم نگه کن

سگ و کفتار بر سفره به جنگ اند

سپاهِ آه و سالارم نگه کن

گرفتارم به چنگِ گرگ و دجال

جهانا! دامِ خونخوارم نگه کن

گُلان را کرده در پوشش چو جاهل

ازین پستی تو دستارم نگه کن

به پستو برده رفتارِ پرستو

خزانِ زودِ دلدارم نگه کن

زند شلاق بر پشتِ شقایق

شقاوت بیش ازین زارم نگه کن

سزا دادی تو آزادی به زندان

شِگَرفم من تو عیارم نگه کن

نشانِ مار می جویی تو در ماه!

برین طارَم تو طرارم نگه کن

به تکراری مکدر کرده تاریخ

حماقت را به خروارم نگه کن

درین بازارِ پُر آزار و تزویر

حقیقت مرده اقرارم نگه کن

زِ مرگِ گرم و درسِ سردِ دژخیم

درین وحشت نگهدارم نگه کن

دهانِ اختران می دوزد این شوم

چو مرغِ آتش اسرارم نگه کن

همه سال و همه ماه ات پریشان

ازین نکبت سبکبارم نگه کن

می و نی شوقِ شرقی ام شمایل

به این پروانه پرگارم نگه کن

منم بیزار ازین آلوده دامن

دمی بنگر تو انکارم نگه کن

حریمِ ابلهان پایندگی بود؟

برین اوهام مُردارم نگه کن

چو کابوسی کند تخمی به کابوک

درین مخروبه یکبارم نگه کن

زهی گوهر که گم شد از نهادم

همه دندان علفزارم نگه کن

چو کاس و داسِ دست او منم من

کرامت کن به کردارم نگه کن

نهفتی حرفهای هر بهارم

پریشانگو! به پندارم نگه کن

سخن در سینه می سوزد خدا را!

بلی گَبرم به گفتارم نگه کن

سخن از خصمِ قصابان چه حاصل

منم برده خریدارم نگه کن

عتاب و لطفِ این بیگانه وحشت

ازین هاری، تو زنهارم نگه کن

جهانی روشن از عشقِ تو بودست

بیا مانی رخِ تارم نگه کن

هلا مزدک تویی خورشیدِ کُشته

بیا محصولِ انبارم نگه کن

تویی همزادِ آزادی و مزدا

تو ای بابک دگربارم نگه کن

سیاهی چیره شد بر چهره ی ما

به خاکستر تو گلزارم نگه کن

تماشا! ماهِ نخشب مرده در چاه

بدین شیدا وفادارم نگه کن

عزیزا روزبه! فرزانه زَندیک

تنورت سوخت، تب دارم نگه کن

عنانِ غلغله بِه آفریدا!

زِ کف مگذار و بسیارم نگه کن

تو ایاستادسیسِ هرچه عِصیان

درین دِهشت تو هشیارم نگه کن

رهایی در دلم آواز می خواند

گرانجانا! به هنجارم نگه کن

فریب و فتنه فردا را فنا کرد

منم طغیان تو پیکارم نگه کن

علم بر بام باید کوفت اینک

چو کاوه می رسد کارم نگه کن

تو ای زرتشتِ آتش نوشِ جاوید

چنین رقصی برین دارم نگه کن

 

 

 



فاتحان ایران و زانوزدگان شرمگین
میرزاآقا عسگری‌(مانی)


asgari@mani-poesie.de
تاریخ انتشار : ۱۴ آبان ۱٣٨۴

میرزاآقا عسگری (مانی)

فاتحان ایران و زانوزدگان شرمگین

شعر زیر را ۱۹ سال پیش نوشته ام. بارها منتشر شده است. از جمله در کتاب خطابه از سکوی سرخ

زمانی که رژیم جمهوری اسلامی، ایران را یکسره در تابوت اسلام واپسمانده اش دفن کرد و همچون فاتحان چنگیزی و اسکندری و تازی بر صحنه ی سیاسی ایران به فرمانروائی و قتل و غارت و کشتار پرداخت، سروده ی زیر را خطاب به آنان نوشتم.اما، مخاطب این شعر، تنها رژیم ایران و ایرانی کُش جمهوری اسلامی نبود، بل که شعر، با تسلیم شدگان و زانوزدگان و رنگباختگان هم سخن می گفت.

۱۹ سال از زمان سرایش خطابه ی چهاردهم گذشته است. در این مدت، رژیم همانی مانده است که بود و بدتر هم شده است. یعنی، هنوز نه احزاب واقعی در ایران آزادند، نه حتا روزنامه نگارانی همچون اکبرگنجی که خود در استوار کردن فاتحان نقش داشته است و امروز مغضوب آنان واقع شده است. در عرصه ی داخلی: سکوت گورستانی، قربانیان اعتیاد ، محکومین فقر، خودفروشی، کلیه فروشی، کارتن خوابی، بگیر و ببندهای معترضین، سرکوب اقوام ایرانی و... کماکان رو به گسترش دارد. رژیم دارد برای زدودن هویت ایرانیان، گورستان خاوران و قطعه ۳۳ در بهشت زهرا را  محو می کند، پاسارگاد را زیر آب می برد و...

در عرصه بین المللی، رئیس جمهور تیرخلاص زن رژیم اعلام می کند که قصد حذف اسرائیل را از جغرافیای جهان دارد. می خواهد بمب اتمی درست کند برای باجگیری از جهانیان و ادامه ی گروگان گرفتن مردم ایران و...

 نفرت جهانیان نسبت به فاتحان تهران به اوج بی سابقه ای رسیده است. ایران، بیش از هرزمان دیگری در انزوای بین المللی قرار گرفته است.

همزمان ، و در چند سال اخیر، برخی از شاعران و نویسندگانی که از ستم رژیم آزادی کش در ایران به خارج آمده بودند، دزدکی و شرمزده به ایران رفت و آمد می کنند بی آن که بگویند دلائل این بازگشت چیست تا جامعه هم روشن شود! (چرا که گویا کار روشنفکر، روشنگری است!)

این نظاره گران و زانوزدگان حتا در این رفت و آمدهائی که بوی معامله هم می دهد، در کنار قلم به مزدان حکومتی در مجامع ظاهرا ادبی و فرهنگی حکومتی و نیمه حکومتی ظاهر می شوند. یکی می رود به مناسبت دهه ی فجر در تهران نمایش به صحنه می برد. آن یکی در تلویزیون حکومتی سریال درست می کند، یکی دیگر ...

خوب، چه می توان کرد؟ هرکس آزاد است سرنوشت سیاسی، اجتماعی یا ادبی اش را خود انتخاب کند. و البته افکار عمومی هم آزاد است تا داوری خویش را داشته باشد.

و البته تاریخ هم داوری خود را خواهد داشت و شاید آیندگان در آینده ای نه چندان دور، اسامی حضراتی را در تاریخ بخوانند که در کنار فاتحان و در جبهه ی سرکوب آزادی و دموکراسی قرار گرفته اند.

اما تجربه و تاریخ بارها نشان داده است که فاتحان ی که با سرنیزه و زر و روز و تزویر بر سرنوشت ملتها حاکم شده اند، از همان نخست، شکست خورده اند. حکومتی که نتواند در دلهای مردم جای بگیرد، ابتدا به ساکن شکست خورده است. و البته، مهره های ریز و درشت ادبی یا فرهنگی چنین فاتحانی هم دچار شکست شوم تاریخی هستند.

خطاب کردن رژیم اسلامی در ایران کاری عبث است. آنها گوش شنوائی ندارند. بر اریکه قدرت سوارند و قطاع الطریق می کنند. اما شاید مخاطب قراردادن وجدانهای شکسته ی آنانی که هم شریک دزد اند و هم رفیق قافله هنوز محلی از اِعراب داشته باشد.

 خطابه ی چهاردهم

شکست خوردگانند، فاتحان

هم از لحظه ئی که مرگ شیدایان را

دست به قبضه ی شمشیر می یازند.

 

فرو ریزندگانند، فاتحان

وقتی که با تابوت ها

از زندان تا گورستان

پل می سازند.

 

خام اندیشانند، فاتحان

آنگاه که بر سکوی خطبه

به درایت خویش می نازند.

 

نیایم، هم از نخست

مصلوب فاتحان بود

اما در فراسوی تاریک زمان

نهال سیبی بر نشاند

(سیبی فرا چنگ خواهم آورد

از درخت رویارو)

٭٭

شکستگان، پیروزمندانند

هم از لحظه ئی که تدبیری تازه می جویند

شکستگان، تسخیر کنندگانند

هنگامی که بر پل ها می رویند.

 

شکستگان، دانایانند

وقتی که در خواهش حقیقت

از نادانی خویش می گویند.

 

پدر بزرگم، هم از نخست

مغلوب فاتحان بود

اما بدانجا که چشمه ی زمان سرمی گشاید

درخت را مشتی آب برفشاند

(سیب سرخی فرا چنگ خواهم آورد

از درخت روبا رو)

 

تهی مغزانند، نظاره گران

هم از لحظه ئی که در عاقبت مضحک خویش

ز عقل می لافند.

 

رنگ باختگانند، نظاره گران

بوقتی که رخسار عشق

گلگون می تابد.

 

مردگانند، نظاره گران

بگاهی که گردا گرد خویش

تار ترس می بافند.

 

پدرم، هم از نخست

منکوب فاتحان بود

اما در بستر شقایقرنگ زمان

درخت را کفی آب برفشاند

(سیب تابناکی فرا چنگ خواهم آورد

از درخت روبارو)

 

٭٭٭

نیایم، قامت به پور داد

پدرم به من

حالیا

آنکه به قامت افراشته تر است و

از عشق سرخ روتر

ستاره را هم تواند چید

بی آنکه فاتح

مغلوب

 یا نظاره گر باشم

انسانم

و بدانجائی که زمان منور می شود

سیب خورشید را فرا چنگ خواهم آورد

از درخت روبارو.

 

                                         سال ۶۵

برگرفته از مجموعه شعر خطابه از سکوی سرخ. انتشارت نوید. آلمان. ۱۳۶۶

 

 

مسافران سکس ارزان در ایران
فرهاد پرورش

asgari@mani-poesie.de
تاریخ انتشار : ۲۱ مهر ۱٣٨۴ : ديدگاه ها و رویدادها / مانی

فرهاد پرورش

مسافران سکس ارزان در ایران

رجاله ها و هرزگی های دل بهم زنشان!

 

سلام آقای مانی، سردبیر محترم ادبیات و فرهنگ.

در هفته اول مهرماه ۱۳۸۴ شعرواره هائی منتشر کرده اید از آقائی با نام علی صیامی. این شعرواره ها در تهران و چمخاله و هامبورگ تاریخ گذاری شده اند. یعنی این که آقای صیامی ، آنگونه که از متن شعرهایش برمی آید احتمالا از ایرانیان خارج از کشور است که به ایران هم سفر می کند. (در دهه های اخیر نام و نشانی از ایشان در ایران ندیده ام) . لذا می توان فهمید که علی صیامی سر خود را در دو سفره فرو برده است! نمی دانم ایشان سیاسی بوده اند که مجبور به رفتن و مقیم شدن در آلمان شده اند؟ اگر این طور است، چطور یک پایش در ایران است، آن یکی پایش در آلمان؟! یا این که سیاسی نبوده اند و همینطوری در آلمان مقیم هستند. در چنین حالتی، چگونه توانسته اند در آلمان اقامت بگیرند؟! شاید هم ایشان از کاسبکارهای بندر هامبورگ است یا از ایادی حکومت اسلامی که هم در هامبورگ و هم در تهران زندگی می کنند. شاید هم او از زمره فرصت طلبانی است که در آلمان قسم و آیه خورده که در ایران جانش در خطر است و با این حقه، پناهندگی و اقامت در آلمان را گرفته، و بعد در سفارت جمهوری اسلامی در هامبورگ ثابت کرده که جانش در آلمان در خطر است و پاسپورت جمهوری آخوندها را دریافت کرده است! طرح این سوالها را لازم می دانم  تا برسم  به مثلا شعرهای این آقا و نشان بدهم که حضرتشان، از توریستهائی است که از جمله برای سکس ارزان به ایران سفر می کنند! البته سطح شعرهای این آقا آنقدر پائین است که حیف است کلمه شعر را در رابطه با آنها مضمحل کنم. آقای صیامی که گویا در هامبورگ چیز دندانگیری عایدش نشده، به ایران رفته و بر اساس شعرهایش، با چند زن صیقه ای و غیر صیقه ای همبستر شده. فرموده است:

این همه هوا

 که از پنجره ی کولر به اتاقم می ریزد

تنگی نفسم را

 گشاد هم نمی کند.

 

تنگی تو اما

نفس نفس است

در گشایش اکسیژن خالص.

 

تهران ۵ شهریور ۸۴

 

 یعنی، آقا در ۵ شهریور همین امسال، در تنگی های یک زن هموطنش، به گشایش اکسیژن خالص رسیده است! در بندر چمخاله هم صیاد ماهی های ماهی تابه ای شده و پاها یش را, ول کرده در گردنه های لختِ جاده ی کوتاه لحظه های با آن زن بودن!

جالب است که فقر دامنگستر در ایران، توجه ایشان را جلب نکرده!

سرکوب مردم، زندانی شدن روزنامه نگاران، اعدامها و شلاق زدنهای رایج در ایران، توجه این آقا را جلب نکرده!

رشوه گیری و فساد اداری و اخلاقی رایج در ایران، توجه ایشان را جلب نکرده!

بحرانهای سیاسی، خفقان ملی و انزوای ایران در صحنه های بین المللی ، توجه ایشان را جلب نکرده!

زندگی از راه دلالی و دزدی و کلاهبرداری که در ایران رایج شده، توجه ایشان را جلب نکرده!

نبود آزادی احزاب،  فقدان روزنامه های مستقل، و حتا آزاد نبودن تشکل کانون نویسندگان و شاعران در ایران، توجه ایشان را جلب نکرده!

تفاوت زندگی شاهانه ی آخوندها با زندگی هشتاد در صد مردم درمانده و نیمه گرسنه ی مردم، توجه ایشان را جلب نکرده!

آنچه توجه ایشان را جلب کرده تنگی های فلانجای زنان، و بوی خوش ماهی های ماهی تابه ای(ایضا زنان و دختران بخت برگشته ی ایران) بوده است!

البته آقای علی صیامی تنها مسافر دو پاسپورته ی ایرانی نیست که با یورهای اروپائی برای سکس ارزان و تریاک ارزانتر به ایران می روند. من افراد دیگری از شاعران و نویسندگان را می شناسم که در خارج از کشور مقیم هستند، تا همین دیروز ، خود را تبعیدی و سیاسی و مردمی جلوه می دادند و حالا در تهران به پایبوس آخوندها آمده اند و برای یک شغل در ایران به استمالت آخوندها می پردازند. اینها همان کسانی هستند که شما در شعر بن بست ایرانی به خوبی پنبه شان را زده اید. شعر بن بست ایرانی شما، سندی است در افشای اپورتونیستهائی که خود را مسخره ی تاریخ کرده اند. البته ایران وطن همه ی ایرانیان است و حق هر ایرانی است که در وطن خودش زندگی کند یا به آن رفت و آمد داشته باشد. اما اینجا حرف از کسانی است که داعیه ی روشنفکری و شاعری دارند، از وضعیت سرکوب در ایران استفاده کرده و در یک کشور غربی اقامت گرفته اند و فرصتی پیدا کرده بودند تا  قلم و توان خود را در راه روشنگری و افشای جنایات آخوندی در ایران بکار اندازند، اما، با چرخشهای ۱۸۰ درجه ای، بطور مستقیم و غیر مستقیم به خدمت منافع رژیم آخوندی در آمده اند.

 با اجازه ی شما ، من دوسه تا از شعرواره های نامبرده و شعر بن بست ایرانی شما را در زیر مطلبم می گذارم و امیدوارم شما به انتشار این یادداشت و آن شعر به همیش شکل رضایت بدهید.  این شعر، ثبت اطلاعات شناسنامه ی اجتماعی این حضرات است. همه ی این شعرها را از آرشیو مجله ادبیات و فرهنگ آورده ام.

برقرار باشید.

فرهاد پرورش

مهرماه ۱۳۸۴ . تهران

 

علی صیامی

 

وسوسه ها

 

با وسوسه ها ی پوسیده در دست

پرسان پرسانِ خانه ات بودم,

که دست  ها,

دستاری پیچیده دور سر شد

و پاها,

 ول

 در گردنه های لختِ جاده ی کوتاه لحظه هامان.

 

و حالا,

که صیاد ماهی های ماهی تابه ای شده ام

دلم

هوای قایم باشک بازی دارد,

در رویای پنهان شدن در صدفت,

به خلوت تنهاییِ ازدحام مرغان دریایی.

 

تهران- ۸ فروردین ۸۴

 بندر چمخاله

***

 

نفس تنگی

 

این همه هوا

 که از پنجره ی کولر به اتاقم می ریزد

تنگی نفسم را

 گشاد هم نمی کند.

 

تنگی تو اما

نفس نفس است

در گشایش اکسیژن خالص.

 

تهران ۵ شهریور ۸۴

 

در سبکی جاودان عشق

 

۱

می دانی چرا

 صیغه ی مبالغه ی نکاح را

در گوشَت نمی خوانم؟

ترسم از آن است

که سَبُکیِ ها ی دیدارها و معاشقه ها

 خاطره ی پروازی شوند

که دیگر سنگ شده.

*** 

میرزاآقا عسگری(مانی)

بن بست ایرانی

به رجاله های ایرانی!  

این ستاره  چو از شانه ام فروافتد،

سیمای سنگفرش که رخشان شود،

 خدا، در تاریکی این بُن بست که بمیرد،

و عمارت سنت، در زلزله که فروریزد،

شیراز، با دهان حافظ سخن که بگوید،

و اصفهان، تیغه ی شکسته ی کاشی شود

در گلوی افعی های بی غزل صفوی،

و برجهای تهران، رویای گمشده ی دزدان شوند

من زیر بوسه های جوان بیدار می شوم.

 آنگاه،

- که گاه دیر آید و گاه بناگاه -

تنها این شعر، داوری خواهد کرد،

همین شعر!

***

دیده ببند وجدان مفلوک من!

بخواب! ، تا نبینی بردگان ایرانی را در دبی

که خسته

رانها به روی هیولاها و پیکره های شنی می گشایند!

***

درگوشهایت موم فرو کن وجدان نیمه مرده !

مباد بشنوی که:

دل میهن را در تن تبعیدیان می پوسانند

شعرهایش را در یخبندان روسیه می سوزانند

گرده اش را در تهران با  آیات خونین منقوش می کنند.

***

ببند چشمانت را

مبادا ببینی پستانهای مام میهن را

که گاه در دمشق اش می مالند، بیگاه در خارطوم.

چه خسته ای نازک نارنجی من!

از واژه ی سیاست به بیزاری، کهیر می زنی

حتا از شعر من  به ترس، می گریزی.

در چهارراهها

آرام و رام زانو می زنی

شلاق می خوری،

و شاکری که می توانی بشماری!

***

حالا، آسوده باش!

نگاه نکن به این رستم بُزدل،

که با پاسپورت آلوده به تمثال نامیمون یک میمون،

با رخش خسته و موهای سپید به چاه شغاد می رود

درتهران سهراب، سرخوش نوشداروی هروئین است!

***

من هر روز

از کنار سایه هائی رد می شوم که مال کسی نیستند

وزوز آدمهائی مستعاری را می شنوم که

هیولای فروافتاده برمادرشان را نوازش می دهند.

باور کنید خانمها، آقایان!

شاعری را می بینم

که در ازاء تف انداختن بر صورت عبدوی جط

و کشتن واژه هائی که در آنها پناه جسته ایم،

از دست هیولاها صله می گیرد.

ای بوشهر زانو زده!

تنگسیر دروغین!

وجدان پفیوز!

 

***

وجدان سرفکنده!

در فرودگاه مهرآباد به آینه ننگر!

مباد تبعیدی مضحکی را ببینی

که با دو پاسپورت، دوصورت کپک زده و یک دل گندیده

پیاپی به پای تخت هیولاها می رود

و خبرمی کشد

علیه تبعیدیانی که نخواستند چون تو باشند!

***

بازهم

این ستاره که از شانه ام فروافتد

و سنگفرش که خونین شود

از شما یکی، نام مرا خواهد دزدید

آنچنان که میهن مرا دزدیدید.

***

اما چه باک؟

آنگاه

که گاه، بگاه می آید و گاه بناگاه،

تنها این شعر میان ما داوری خواهد کرد

همین شعر!

 

فروردین ۱۳۸۳

میرزاآقا عسگری (مانی)

 

شعری برای ديوارهای ایران

 

رؤياى بيهُده، ديريست

قربانيان را به خُفتنگاه ِهميشه مى برد

سوگمندان

سينه ی اندوه مى چاكند.

 

پارينه پوش من، اى عقل ِماندگار!

تو مى بينى در اين ديار

رنج زيستن، مرگوار

بال برگستره ی شبانروزان، مى گشايد.

 

***

آدميواران

ماندابهاى جمعه ی غمگين را

با سيماهاى مسخ ِ خويش مى آكنند.

جمعه ها، چرا بدينگونه از خورشيد خالى اند؟

 

شبانگاهان، از ميخانه ها

آواز مستان، طلوع نمى كند؟

چرا شب، با اينهمه دل كه مى سوزد

از روشنى تهيست؟

 

ماه را نديدى، پارينه پوش من!

ترسخورده، چون قوئى روشن

كه پناه در تاريكى بجويد؟

 

چرا ديوار كوچه

از دستنویس روشن ِعشق تهى ست؟

و گونه هاى جوانسالى

گُل نمى اندازند از شرم ِ بوسه ئى؟

 

***

اين، داستان اين جزيره ی بى لنگر است

بخوانيدش:

 

اينجا زنان نمى تابند

- زيرا كه ماه از پس رُخبند بر نمى تابد!-

مردان برنمى آيند

- زيرا آفتاب از وراى بند بر نمى آيد!-

پسران در مه مى جويند پرنده ی سرنوشت خويش را

دختران ِ پَرتابى به دره هاى دوزخ و خرافه

رؤياى خويش را

بر رخسار نا آرام ِآب، طرح مى اندازند،

اينجا، هر كسى استعاره ی خويش است

و هيچكس شگفتا، با نام مادرى خويش نمى زيد!

 

در اين يَخبند سال مرده

كدام جانور مگر

تخم در سيماى فرزندان هِشته

كه تاريك مادران، به حيرت در آنان مى نگرد؟

و نيزه ئى عاريتى را در تهيگاهشان مى رانند؟

 

چگونه پيامبرى از سرزمين ما گذشته

كه تهمتن، فراز ايستاده بر كُشته ی سهراب، سرفراز

ازینگونه بى اشك

ازينگونه ناپشيمان؟

 

اينجا فرزانگان، به مرگ خويش مى كوشند

و داستانسرایان، از سبوى اندوه خويش مى نوشند!

 

***

پارينه پوش من، اى عقل ماندگار!

- اى يار!

اينجا، در اين يخبندِ فصل ِ پژمريده

مگر كدام تيغ ِ زهرآگين را برآهيختند غاصبان

كه ستاره ی سرِخويش را آدميزادان

در پرده ی انكار مى نهانند

و سنگچه ی سر خود را آدميواران

فرمان و فتوا مى کنند؟

 

***

باده نوشان، در حاشيه ی افق گم شده اند

كدام سبوشكن مگر در گذر است؟

شيدايان، به ژرفااندر خلوت خويش مى روند

كدام گزمه مگر در كار است؟

 

زمين از خشم مى لرزد

آهوان نازك

در ترسى پذيرفته، به سوی کشتارگاه مى دوند

بر فراز شهر، حلقه ی طنابى آويخته

كه مردمانش با پندار تاريك خود بافته اند.

درختان، پرندگان را

از شاخسار ِ خويش مى تكانند!

 

كدام توفان ِ نابهنگام مگر مى وزد؟

 

نابخردان از چهار سو

بازگشت واپسين پیشوای خويش را ضجه می کشند!

 

 

اينسوترك، پرندگان

گلاره ی يكديگر را به نوك مى فرسايند

آنسوترك، شكست خوردگان

يكديگر را به چنگال مى خايند.

عقربه ها، تا زمان را انكار كنند

پویه ی خويش را مى نهانند.

 

كدام پيامبردروغین، دوباره از سرزمين ما مى گذرد؟

***

اينجا:

سعادت سنگى ست سياه

آزادى، نعشى ست موميائى

عدالت، واژه ئى ست موريانه زده

زندگى، خرمنى ست برباد

عشق، دوشيزه ئى ست تعزير شده

زن، ننگى ست زيبا

قلم، نهالى ست بى حكايت

سرنيزه، خطيبى ست چيره دست

روشنائى، قيرى ست منجمد

پيروزى، پهلوانى ست شكست خورده

شكست، هيولائى ست پيروزمند

جنگ، نَفَسى ست مسيحائى

خردمند، محاربى ست با خدا

رهبر، خدائى ست به هيئت دیوان

میهن، زنى ست غمگين.

 

پارينه پوش من،

اى عقل فروغمند!

ماه مرا نديدى،

در وراى رُخبند

كه اندوه ِ سرزمين مرا مى گريست؟

پدر مرا نديدى

فراز ايستاده بر هلاك ِمن، سرفراز

ناپشيمان و بى اشك؟

 

ديماه ۱۳۶۶

 

برگرفته از کتاب : پرواز در توفان. انتشارات نوید. آلمان.1367 (نام اصلی شعر:حکایتی بر دیوار)

عکسها از مهران رجائی. از سایت :

www.rajaei.de

 

 

 

ايران من ايران من !

 

فريدون مشيري

آواز خونين قناري

پرواز غمگين كبوتر

گلهاي تنها

گلهاي پرپر

ايران من، ايران من، ايران ويران

باغ پريشان

 

اي جام بر سنگ آمده، اي گوهر پاك هرگز مدار از فتنة اهريمنان باك

اين تيره شب صبحي ز پي دارد، سرانجام

دستي برون آيد به هنگام

 

٭

اي جان غمناك

من، منتظر مي مانم اينجا تا ببوسم

پاي جواناني كه در راه اند چالاك

تا در ربايندت ازين دام

تا پر گشايندت از ين بند

 

تا بر فرازندت ازين خاك

تا برنشانندت بر افلاك.

 

 

 

خموشانه

محمد رضا شفيعي كدكني

 

شهر خاموش من، آن روح بهارانت كو ؟

شور و شيدايي انبوه هزارانت كو ؟

مي خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان

نكهت صبحدم و بوي بهارانت كو ؟

كوي و بازار تو ميدان سپاه دشمن

شيهه اسب و هياهوي سوارانت كو ؟

زير سر نيزه تاتار چه حالي داري

دل پولادوش شير شكارانت كو ؟

سوت و كور است شب و ميكده ها خاموشند

نعره عربده باده گسارانت كو ؟

چهره ها درهم و دلها همه بيگانه ز هم

روز پيوند و صفاي دل يارانت كو ؟

آسمانت هم جا سقف يكي زندان است

روشناي سحر اين شب تارانت كو ؟

 

 

 

 

 

مینا اسدی

 

آپریل دوهزار و چهار- استکهلم

 

 

 

 

 

دو ساعت

           در پالتاک

                                                                           

 

ابراز

اظهار

حضور

بالا

       پایین

پایین

      بالا

قدر مرا بدان

که می نشینم

                خودکار در دهان

و میگذارم

              نخود ، لوبیای این آش

                                   نرم شود

مثل دنده ی عشق

کم کم

رنده اش کن

کمی از نظرِ شما

با کمی از عقیده ی ایشان

قطعه ای از باور عاشق

                 چند قاشق از قصیده ی شاعر

                 با دو ملاقه از موسیقی گلها

همزن ِ برقی نمی خواهد

سفت می شود

هر چیزی چاک و بست دارد

ـ هم دهان ِ مردم

ـ هم درِ دروازه ،

درست می شود

اصلاح می شود

                 قیچی و چمن زن نمی خواهد

هم بزن

سفت می شود خودش

کمی گچ از بیابان ِ

                      " انشاالله"

کمی آبغوره

             از " اشک دان ِ غربت "

کمی فحش ِ چاروداری

             از " خیابان ِ جمشید "

با چاشنی " پوزخند"

و سُس " بزرگواری "

همه و همه فایده دارد

                     باور کن

سود می دهد

صورت مسئله مهُم نیست

                     جواب ، خودش جور می شود.

هم بزن

حرف بزن

        بزن

        هم بزن

        بزن

        کف کن

        بزن

وسترن ِ حرف

                 در لحظه ی شمارش ِ معکوس

بزن

" نپُرس "

            شرط ِ لازم است

جواب ،

        " اما "

           کافی ست .

گوش

       بکارت ِ سوراخ شده ،

بزن

   بزن

صفحه نیست

         خط ، خطی نمی شود.

توی هواست

      شماره نمی اندازد

فقط دو ساعت

بگو

   بزن

نشنو

       چَرت

          چُرت

          خُروپف

فردا

روزِ نو

از سر

        دوباره

        بزن

        کف کن

        نترس

             نپُرس

خودش سفت می شود

باور کن

  می رسد

     و می افتد!

 

 

                                                  جولای دو هزار و چهار / استکهلم   

 

 

 

 

بازگشت به صفحه اول