ART EN EXIL

موسيقي سه روز
بر ضد خشونت٬تبعيض
و نژادپرستي
پيشنهادهاي
شما گوناگون تماس با
ما
سينما
فیلم " به
خرس های من شلیک
نکنید " از
جواد دادستان
بر روی یو توب
http://www.youtube.com/watch?v=k10XXJBcDFs
این فیلم
در سال 1996 در
مجارستان
ساخته شد و من
دوسال پیش٬
کاملش کردم
تقدیم
به پویندگان
راه آزادی
و با دروود به
روان پاک سعید
سلطان پور که
آبرو و شرافت
هنرمندان
مبارز و با
شرف ایران است
مقایسه
ای ساده با
هنرمندان خود
فروخته و
متظاهر
شعر:
با کشورم
چه رفته است
سروده سعید
سلطانپور
با زیر نویس
به فرانسه ویدئوکلیپ
http://www.youtube.com/watch?v=tl7m1YJzO48&feature=share
زیرنویس
به فرانسه از
انجمن هنر در
تبعید
با دروود و سلام
به اطلاع
علاقمندان
ميرسانيم :
انجمن
هنر در تبعيد،
دهمین
جشنواره جهانی
سينماي ايران
در تبعيد را بمدت
چهار روز (از
هشتم تا یازدهم
مارس)
دوهزار و
دوازده، در
پاريس برگزار
مي كند.
از
فيلمسازان
علاقمند به
شركت در اين
جشنواره
خواهشمنديم
براي دريافت
اطلاعات
بيشتر با
شماره تلفن
هاي :
16 20 42 45 01 / 07 68 12 09 06 (پاريس) و
يا بوسيله اي
ميل به آدرس :
artenexil@free.fr
تماس بگيرند.
اخرين مهلت
براي شركت در
جشنواره، بیست
و دوم ماه دسامبردوهزار
و یازده است.

نامه
سرگشاده خطاب
به آقای کوستا
گاوراس سینماگر
مشهور و مدیرسینما
تک پاریس. . .
متن اصلی
این نامه که
به زبان
فرانسه است به
دست اندرکاران
سیاسی و هنری
و ارتباطات
جمعی فرانسه
بصورت گسترده
ای به تاریخ سوم
ماه مارس دو
هزار و یازده
فرستاده شده
است. . .
ترجمه ی فارسی
این نامه به
تاخیر افتاد٬ چرا که همیشه
فکر میکنم که
ایرانیان
خارج از
کشور به همه ی
مسائل ایران
واقف هستند و
اگرچه
متاسفانه بیشمارند
تاجران مزد بگیر
و بوقلمون
صفتان بی
اخلاقی که به
شکل هنرمند٬
نویسنده٬
شاعر٬
روزنامه نگار٬
سیاست کار٬
دانشمند٬ وکیل٬
پزشک و و و. . . درآمده
اند وخودشان را به
نادانی زده با
دفاع ازجناحی
از رژیم٬ واقعیات
را به دوستان
غربی اشان
وارونه می نمایانند.
آن که
حقیقت را نمی
داند نادان
است ولی آن که
حقیقت را می
داند و آن را پنهان می کند
جنایتکار(تبهکار) است. برتولت
برشت
“ شكل
گيري حكومت
هاي خودكامه
بدون حضور
روشنفكران
كوته بين و
حقير ممكن
نيست. اين
گونه
روشنفكران در
عمل به رژيمي
خدمت مي كنند
كه مدعي
مبارزه با
آنند.” (هانا آرنت انديشمند آلماني
ضد نازي)
به راستی چه می
شد اگر که : لاشخورها و
کرکس ها ٬
گرازها٬
کفتارها و
خفاش ها با
ماسک هنرمند٬
نویسنده٬
شاعر٬
روزنامه نگار٬
سیاست کار٬
دانشمند٬ وکیل٬
پزشک و و و... برای شهرت
و پول به یاری
دیکتاتورهای
خون آشام و بی
رحم نمی
شتافتند و از
آنها به بهانه
های تاکتیکی٬
چهره های موجه٬دموکرات٬
هنر دوست٬
هنرپرور و
انسانی نمی
ساختند؟؟؟
ای کاش از
سانسور و تبلیغات
حکومتی خبری
نبود٬ آنگاه
به تحصیلکرده
هایمان (هنرمند٬
نویسنده٬
شاعر٬
روزنامه نگار٬
سیاست کار٬
دانشمند٬ وکیل٬
پزشک و و و...) می بالیدیم
و به دفاع از
آنان برمی
خاستیم اما
افسوس که فرصت
طلبی غالب است
و به ﻮﻴﮋﮦ در میان
بخش عظیمی از
تحصیلکرده های
ایرانی...
چرا ما باید
در این جا قلم
به دست بگیریم،
تا شاید تاثیر
بیشتری بگذاریم،
چراکه حقیقتا
احساس می کنیم
که صدایمان را
کسی نمی شنود
و
واقعیت این
است که نمیدانیم
به چه زبانی
باید به شما
نوشت و یا گفت!!!
آقای
گاوراس عزیز
هنگام دو
بار گفتگویمان
در سینماتک
پاریس،
نگارنده
پرونده 12 صفحه
ای را، شامل
دلایلی قاطع و
کاملاً روشن
مبنی بر روش
هایی که رژیم
آیت الله ها
در حوزه تبلیغات
در خارج از
کشور با
استفاده از
هنر به ویژه
هنر سینما
بکار می برد،
تحویل
جنابعالی
دادم. بدین
ترتیب از شما
در خواست کردم
که برنامه ریزی
و خرید فیلم
های سینما
گران ایرانی
در تبعید
(آنان که حقیقتا
در تبعید به سر
میبرند و جایشان
در کاتالوگ سینِما
تک خالی است)
را هم قبول کنید
و برنامهای
هم برای نمایش
فیلمهای
آنان در نظر
بگیرید، اما
به نظر می رسد
که تنیجه
درخواست و
روشنگری من این
بود که موضوع
به نفع سینماگرانی
که از دست این
رژیم تغدیه میشوند
ادامه یافت
نخست شما
با دادن همه
امکانات سینماتک
به کسانی که
هر روز رنگ
عوض میکنند و
جز طرفدارن
ملایی دیگر
(هرچند به
عنوان اصلاح
طلب!!!) یا موسوی (یکی
از کاندیداهایی
که غرب می
خواهد به ایرانیان
تحمیل کند، کسی
که مدت 9 سال به
عنوان نخست وزیر،
همه جنایت های
هولناک آیت
الله خمینی را
ضمانت کرده
است) نیستند،
به آنها امتیاز
دادید
چگونه می
توانید چنین
تبعض آشکاری
را توضیح دهید؟؟؟
از خودم میپرسم
شما از کجا
آقایان پناهی،
کیارستمی،
رسولف و همچنین
سینماگران و
هنرمندان دیگر
ایرانی که
توسط مسئولان
فرهنگی و سیاسی
فرانسه تقدیر
شده اند، چون
ابولفضل جلیلی،خانواده
مخملباف، نیکی
کریمی،
کامبوزیا
پرتوی، بهمن
قبادی، تهمینه
میلانی،
رخشان بنی
اعتماد، گل شیفته
فراهانی، مرضیه
مشکینی، منیژه
حکمت، مجید مجیدی،
رفیع پیتز،
اصغر فرهادی،
محمد حقیقت، و
... و خوانندگانی
چون شهرام
ناظری، پریسا،
شجریان، و
شعرایی چون
محمد علی
سپانلو را می
شناسید؟
اگر این
ها همسایگانتان،
پسرعموهایتان،
یا حتی هم
کلاسی های قدیمی
تان بودند،
نگارنده حرکت
انسان
دوستانه شما را
بهتر درک می
کردم
اینان سینماگرانی
چون استانلی
کوبریک، یوسف
شاهین، فریتز
لانگ، یا ملینا
مرکوری را
الگو قرار نمی
دهند، بلکه
برعکس از اولین
روز انقلاب،
رژیم اسلامی و
ایدئولوژی آن
را تشویق و
حمایت کرده ومی
کنند، و
نقششان بزک
کردن این رژیم
است.
من
شما را به
خواندن مقاله
هایی که به
قلم سینما
گران تبعیدی
که در داخل و
خارج از ایران
نوشته شده است
فرا می خوانم
و یادآوری می
کنم که هیچ فیلم
و یا محصول
فرهنگی هرگز
بدون کنترلِ
وفاداریِ
سازنده ِآن به
ملاها، و بدون
اجازه قبلی رژیم،
نتوانسته است
از ایران خارج
شود
نگارنده
عمیقا از سکوت
باور نکردنی
مسولان سیاسی
و فرهنگی در
برابر سایر سینما
گران ایرانی،
خواه تبعیدیان
داخل ایران مثل
بهرام بیضایی
(که به تازگی ایران
را ترک کرده
است) و ناصر
تقوایی که
استادان واقعی
سینما هستند،
(هرچند من از
برخی نقطه
نظرها با آنها
هم عقیده نیستم)،
و هم چنین سینماگران
تبعیدی خارج
از ایران نظیر
پرویز صیاد،
مسلم منصوری و
بسیاری دیگر
با استعداد هایی
درخشان، پریشان
خاطر هستم
همچنین از این
سکوت سهمگین
در برابر
اعدام روزمره
اشخاصی واقعی
در ایران.
اکنون 32 سال
است که این
وضعیت ادامه
دارد. در تاریخ
22 مارس 2009، امیدرضا
میرسیافی، در
زندان شوم اِوین
در تهران از بین
می رود، امیدرضا
میرسیافی
معروف ترین یا
فعال ترین
مخالف ایتنرنتی
نبود، وب
بللاگ او بیشتر
به موضوعات
موسیقی و هنری
توجه داشت.
بعد از آن در
اکتبر 2009 فریبا
پژوه،
روزنامه نگار
جوان، که در
بللاگ خود به
افشای جنایت
هایی که بر
تظاهر
کنندگان روا
شده بود می
پرداخت، به
زندان
انداخته می
شود. او در خطر
مرگ به سر می
برد. مونا
ملاخوانی، که
در سال 2005 در
تهران در
هنگامی که
مشغول ساختن یک
فیلم بوده
دستگیر شده و
تا امروز هیچ
خبری از او نیست
وبسیاری دیگر
که قربانی
آزادی خواهی
شده اند...
اجازه می
خواهم به شما یادآوری
کنم که با پول
مردم ایران
است که جعفر
پناهی و سایر سینماگران
ایرانی در
خارج از ایران
مشهور شده
اند، کسانی که
در حقیقت چیزی
بیش تر از نمایندگان
فرهنگی آیت
الله ها در
خارج کشور نیستند
جعفر
پناهی مردی بسیارقدرنشناس
و بی چشم و
روست، او
فراموش کرده
است که مدتی
طولانی با
دادن تصویری
انتقادی
ازجامعه ایران
!!! به غرب (با
اجازه و حمایت
مالی آیت الله
ها )، درخدمت
قدرت بوده حال
چگونه میتواند
ادعا کند که
منتقد رژیم
است در حالی
که خودش
محصول، حمایت
شده و دارای
مجوز از سوی
همان قدرت
است؟
امروزهمه ی دنیا
میداند که
جمهوری اسلامی
ایران یک رژیم
دیکتاتوری
است، ولی می
داند چگونه از
این تبلیغات
هم در داخل هم
در خارج از
کشور به خوبی
استفاده کند.
نمایش فیلم
آفساید در فستیوال
بسیار رسمی
فجر، فیلمی که
در برلین
(کماکان تحت
حمایت محمود
احمدی نژاد!!!)
جایزه گرفت، نیز
دلیل قاطعی
است بر
استدلال من.
این فیلم
مسلما در ایران
ممنوع نبوده (نمایش
آن در فستیوال
فجر) وبرلین
همچنین شرکت
آثار سایر سینما
گران رسمی رژیم
، هرگز برای
رژیم آیت الله
ها مساله ای
نه در داخل و
نه در خارج
ازکشور ایجاد
نکرد
چرا که سیاست
سینمایی و تبلیغاتی
رژیم، نسخه
وفاداری از سیاست
ژوزف گوبلز
است؛ در ایران
همچون در
آلمان نازی،
دو سینما وجود
دارد، یکی برای
استفاده تبلیغاتی
در داخل ایران
و دیگری برای
استفاده تبلیغاتی
و بزک کردن
چهره جمهوری
اسلامی در
خارج از ایران
درواقع
پناهی به
محمود احمدی
نژاد دین
فراوان دارد
آیا
واقعا
باورتان می
شود که پناهی
با آن که از
زمانی که از فیلم
ساختن
باصطلاح
ممنوع شده! تاکنون دو فیلم
ساخته و
انعکاس موفقیت
های این دو فیلم
در فستیوال های
جهانی در
مطبوعات
وابسته به
جمهوری اسلامی
به صورت
گسترده ای
بازتاب یافته
است؟
آیا هیچ
گاه به فکرتان
رسیده است که
چگونه می شود
که پناهی
هنگامی که در
سلول
انفرادی آن
هم در زندان
های مخوف آیت
الله ها(زندان
هایی که
تاکنون شاهد
شکنجه و به
قتل رساندن
هزاران زندانی
و از جمله زیبا
کاظمی عکاس و
سینماگر ایرانی
کانادایی
بوده اند)، به
سر می برد و از
تماس با خارج
ممنوع بود
نامه هایش به
وسیله
ماموران
جمهوری اسلامی
در خارج از
کشوردر فستیوال
ها ودرسالن سینما
تک پاریس با
مدیریت شما
خوانده می شد
و حمایت شما و
ده ها هزار
روشنفکر
فرانسوی و دیگر
کشورهای غربی
را به خود جلب
می کرد؟
مطمئن
باشید که وی و
عوامل فرهنگی
رژیم اسلامی
در دلشان به
ساده لوحی شما
و امثال شما می
خندند وآگاه
باشید که این
سر و صدا ها
درباره ممنوع
شدن پناهی ازفیلم
ساختن
بازهم یکی دیگر
ازخیمه شب بازی
های جمهوری
اسلامی است!
آقای
جعفر پناهی
(قهرمان شما!!!)
در فستیوال
سالونیک در یونان،
زمانی که سینماگر
تاجیکی سینمای
جمهوری اسلامی
را با سینمای
دوره استالین
مقایسه کرد، جلسه
داوران را به
اعتراض ترک
کرد و اعلام
کرد که این
توهینی به
مسولان کشور
بوده است.
مسولان کشور
آقای پناهی،
عده ای آدم کش
و مجرم اند
جعفر
پناهی در
مقابل این
مجرمان
اعتراض نکرد،
بلکه به توهینی
که به آنها
روا داشته شده
بود، اعتراض
کرد.
این سینماگر،
با حمایت از
موسوی به
اصطلاح اصلاح
طلب، روی اسب
بازنده شرط
بندی کرده
است. کسی که
کاندیدای
محبوب تعدادی
از مسولان
فرهنگی و سیاسی
فرانسوی و برخی
از روشنفکران
ایرانی است،
افراد بی
اخلاق و
بوقلمن صفتی
که وانمود می
کنند که تفاوت
بین نازی ها و
جنبش مقاومت
فرانسه را نمی
دانند؛ به
عنوان مثال
تفاوت یوسف
شاهین که تمام
زندگی اش را
در راه مبارزه
با سانسور در
مصر گذرانده و
پناهی و آن های
دیگر که
وفادارو بزک
کننده رژیم
سانسورچی
بوده اند!. آنها
می دانند که ماهیت
حقیقی این رژیم
چیست، اما
کماکان به حمایت
آن ادامه می
دهند. این
رژیم حتی
اجازه ی وروود
جوانانی که
بهترین نمره
ها را در
کارنامه شان
دارند به
دانشگاه نمی
دهد، مگر آنکه
قوائد و اصول
اسلامی را به
خوبی بشناسند.
این رژیم خصوصی
ترین و
محرمانه ترین
ابعاد زندگی
افراد را زیر
نظردارد، این
رژیم هرگز
حرمت قوانین
دنیای متمدن
نگاه نداشته است.
آقای پناهی
زمان
انتخابات
مخالف آقای
احمدی نژاد شد
چون گمان می
کرد که پیروز
میدان
انتخابات آقای
موسوی خواهد
بود.
امروز
آقای پناهی
بعد از این که
همه استفاده
هایش را از رژیم
احمدی نژاد
کرده، رسوا
شده است.
من خشم
شما را در
رابطه آزادی
بیان کاملا می
فهمم، اما
ساده دل نباشید،
این شخص، شایستگی
حمایت
جنابعالی را
ندارد. شما
کاملاً در
اشتباه هستید.
طبیعتا
من هم مثل شما
مخالف زندانی
کردن
مخالفان
هستم، اما
مساله این است
که من هیچ
نشانی از
مخالفت از
جانب آقای
پناهی در
برابر رژیم نمی
بینم، او فقط
رنگ عوض کرده
است. تقریبا
شش سال است که
آقای احمدی
نژاد رئیس
جمهور است، در
مدت اولین
دوره ریاست
جمهوری احمدی
تژاد، این آقا
وآن دیگر
ماموران تبلیغاتی
رژیم احمدی
نژاد او را رئیس
جمهور خوب و
دموکراتی می
دانستند و هیچ
مشکلی با وی
نداشتند؟؟؟
مطمئن
باشید که این
رژیم هیچگاه
برای
انتقادات
وغرولندهای
غرب اهمیتی
قائل نبوده
است چرا که
نقاط ضعف غرب
در برابرمنافع
اقتصادیش در ایران
را به خوبی میشناسد
و به همین دلیل
حتی نیازی به
برگزاری
انتحاباتی که
بعدا بخواهد
در آن تقلب
کند، ندارد ، 32
سال است که
اوضاع بدین
منوال است
البته به لطف
همکاری غرب و
برخی
ازروشنفکران
ایرانی و غیر
ایرانی.
با همه
احترامی که
برای شما، به
خاطر تعهدات
انسان
دوستانه تان
دارم، ناامید
و عصبانی
هستم، و هم از
این که شهرداری
پاریس طبق
معمول ، تحت
تاثیر
مشاوران ایرانی
اش یا مشاورانی
که با رژیم ایران
موافق هستند
(که احتمالاً
مشاوران
جنابعالی هم
هستند)، حاضر
شده بود تا
عکس این
دوفرصت طلب را
بر نمای
ساختمان
شهرداری پاریس
نصب کند، (این
ها که هیچ نوع
وجه مشترکی با
روزنامه
نگاران
گروگان گرفته
شده ندارند) و
به آقای جعفر
پناهی عنوان
شهروند
افتخاری شهر
پاریس را بدهد
(بی چاره پاریسی
ها)!
شما می
خواهید ما،
هنر مندان در
تبعید باور کنیم
که لابد
اشتباه کرده ایم
که از قوانین
ملاها اطاعت
نکرده ایم و
در ایران
نمانده ایم،
تا از
سخاوتمندی آیت
الله ها
استفاده کنیم
وسپس عزیز
دردانه غرب
بشویم!. در
واقع شاید حق
با شما است،
ما تبعیدیان و
مهاجران ایرانی
(که رقمی بین 4
تا 6 میلیون
نفر را تشکیل
می دهیم)،
احمق هستیم که
فرار کرده و
به خارج از ایران
مهاجرت کرده ایم
! و متاسفانه می
بینیم که بخشی
از مسئولان
فرهنگی و سیاسی
فرانسه وجود
ما را نادیده
می گیرند. ما
هم می توانیم نادیده
گرفتن واقعیات
را انتخاب کنیم،
مسئولیت هرکسی
با خودش است،
و اتنخاب های
ما درزندگی
حتما تاثیراتی
بر آگاهی و
وجدان ما
خواهند داشت.
اگرهم این
فرضیه را باور
ندارید، پس به
ما ثابت کنید
که همچنان
همان کوستا
گاوراس عادل و
صادق هستید، و
نه ساده لوحی
که به دام
دلالان و
قاتلان
افتاده است و اگرهم
به اثر هنری
شخص بیش از دیدگاه
انسانی و
اخلاقش اهمیت
میدهید از آیت
الله خامنه ای
رهبرجمهوری
اسلامی که
الهام دهنده
هنرمندان
مورد حمایت
شمااست نیز
دعوت کنید چرا
که وی ضمناً
هنرمند و
هنرشناس هم
هست.
امیدوارم روزی،
نظرتان عوض
شود، در آن
صورت بدانید
که انجمن هنر
در تبعید حاضر
است بیش از 200 فیلم
که توسط سینماگران
در تبعید در
شرایطی بسیاردشوار
ساخته شده اند
به شما معرفی
کند.
از شما به
خاطر توجهتان
در خواندن این
نامه متشکرم
و درصورتی
که در رابطه
با موضوعات
فوق خواستار
اطلاعات بیشتری
باشید،
درخدمت تان
هستم.
به امید
ملاقات بعدی،
و با احترام
جواد
دادستان، مدیر
هنری انجمن
هنر در تبعید،
پاریس 03.02.2011
انجمن
هنر در تبعید
فقط به حمایت
دوستداران
فرهنگ و هنر
مستقل،
تماشاگران، هنرمندان
و انسان های
آزاده و بی
مدعا متکی
است.
٬نهمین
جشنواره سینمای
ایران درتبعید٬ ٬ از
انجمن
هنر در تبعید
با موفقیت
برگزار کرد :
مقاومت در
برابر فاشیسم
نهمین
جشنواره جهانی
سینمای ایران
درتبعید
(تقدیم
به همه ی آزادی
خواهان جهان)
پاریس/فرانسه-
31 مارس تا 3 آوریل 2011
پنج
شنبه پنج شنبه
31 مارس
ساعت 14
-
مولکس مردم
ایستاده/88 دقیقه/
مستند/ به
فرانسه / آرت
(فرانسه) 2010
- خط
لوله آمازون.
آلودگی، فساد
و فقر از خوان پابلو
باراگین و ایوان
راموس/ 33 دقیقه
/مستند
/اکوادور/ به
اسپانیولی با
زیر نویس
فرانسه/ بهترین
فیلم مستند
فستیوال محیط
زیست کالیفرنیا
ساعت
16 و سی دقیقه
- ماریا
و دنیای مدرن از جرج
والکر تورس/
مستند/ 56 دقیقه/
ونزوئلا به
اسپانیولی با
زیر نویس
فرانسه/ 2009
-
خارج از خط از
ویکتور آرگی/ داستانی / به اسپانیولی
با زیر نویس
فرانسه/ 82 دقیقه/
اکوادور (بهترین
فیلم در چند
جشنواره)
ساعت 19
زنجیرهای
ناپیدا از ایزابل
گیارد و لیدیا
روزنبرگ /88 دقیقه/
مستند/ بحث و
گفتگو با
کارگردان های
فیلم/ (فرانسه) 2010
پنج
شنبه 31 مارس ساعت
20 و سی دقیقه
مراسم
گشایش/گزارش
مسئول
حشنواره/ نمایش
فیلم های کوتاه :
گلزار
خاوران/
مستند/ 2 دقیقه- ویکتور
هوگو / مستند/ 2
دقیقه – تسلیما
نسرین / مستند/
3 دقیقه/ به فرانسه
– هوای تاکسی/چهار
فیلم از کاظم
شهریاری/
داستانی/ 19 دقیقه/
به فرانسه- دو
فیلم از فرید
لارا/پنج
انگشت و ماریان
و ماریان/
داستانی/ 12 دقیقه/
به فرانسه/ مقاومت
فرانسه/
مستند/ 2دقیقه/
به فرانسه – 3 فیلم
درباره مهاجران
غیر قانونی، بی
خانمان ها و تبعیض
و خشونت بر
زنان/ 7 دقیقه / تله
موش/ از ساندرین
کنت و استفان
مارگایل/
داستانی/ بی دیالوگ/
7 دقیقه/
فرانسه -
موج ها در
آغاز تولد/ از مسعود
رئوف/ بی دیالوگ/
5 دقیقه /
کانادا
/ پذیرایی
برنامه
های جشنواره
هر روز از
ساعت 2 بعد از
ظهر آغاز می
شود.
جمعه
اول آوریل
ساعت 14
تکرار
برنامه ی گشایش
/ گلزار
خاوران/
مستند/ 2 دقیقه- ویکتور
هوگو / مستند/ 2
دقیقه – تسلیما
نسرین / مستند/
3 دقیقه/ به
فرانسه / مقاومت
فرانسه/
مستند/ 2دقیقه/
به فرانسه – 3 قیلم
درباره مهاجران
غیر قانونی، بی
خانمان ها و تبعیض
و خشونت بر
زنان
- حجاب برتا/ از
استپان لارین/ مستند/
73 دقیقه / شیلی /
به اسپانیولی
با زیر نویس
فرانسه
- 3 فیلم
پیشنهادی گی
گور سناریست /
تهیه کننده /پنج
انگشت و ماریان
و ماریان/ از فرید
لارا /کارلا
و نیکولا/ از
توماس مارتین مستند و
داستانی/ 15 دقیقه/
به فرانسه/
بحث و گفتگو با
گروه فیلمساز
ساعت 16
- دو فیلم
کوتاه داستانی
از اسپانیا (مجموعا 19
دقیقه) به
اسپانیولی با
زیر نویس انگلیسی
- آتشی از
کلمات از ایزو ترون / داستانی/
بی دیالوگ/ 11
دقیقه /
فرانسه /
- تله
موش/ از ساندرین
کنت و استفان
مارگایل/
داستانی/ بی دیالوگ/
7 دقیقه/
فرانسه
- دو فیلم
از مسعود رئوف
- موج
ها در آغاز
تولد / بی دیالوگ/
5 دقیقه /
کانادا
- درختی که
به یاد می
آورد / مستند
داستانی/ 52 دقیفه
/ گفتگو با
زندانیان سیاسی
سابق/ به فارسی
با زیرنویس
فرانسه
(این فیلم
جایزه بهترین
فیلم در فستیوال
هات داگ یورک
تاون و چند
فستیوال
معتبر جهانی
را دریافت
کرده است)
ساعت
19
- در میان
هیچ کجا از
فرح شیلاندری/
مشکلات زنان ایرانی
متقاض
پناهندگی در
سوئد/ مستند/ 19
دقیقه/ به
فارسی / میهمان
جشنواره از
سوئد/
بحث و گفتگو
با کارگردان
ساعت
20
- بن
بست از رامین
گودرزی نژاد
و مهشاد
ترکان با بازی
کیانا فیروز/ مهشید
ترکان / این فیلم
داستان
یک دختر
همجنسگرای ایرانی
به نام کیاناست
که در
انگلستان تحصیل
می کند /
داستانی/ 98 دقیقه
/ به فارسی با
زیرنویس انگلیسی
/ بحث و گفتگو
با
کارگردانان/ میهمان
جشنواره از
انگلیس
شنبه
دوم آوریل
ساعت
14
- برنامه
پیشنهادی
انجمنFestiv'Art با 5 فیلم مستند و داستاني
از بهترین
فيلم هاي
انتخابی
ژوری
دهمين
فستیوال جهاني
فيلم
هاي
كوتاه ليموژ/ 71 دقیقه/
2010
- رفص
خورشید ممنوع از
لیلا قبادی به
فارسی با زیر
نویس فرانسه/ 32
دقیقه/
ساعت
16
- گفتگو
با لیلا قبادی/
مستند/ 12 دقیقه/
به فارسی / آمریکا
2010
-
بزرگداشت
مسلم منصوری
بنیان گذار سینمای
ممنوعه (زیرزمینی) ایران با
حضور خودش/ میهمان
جشنواره از
آمریکا
با
نمایش فیلم های:
- پشت
پرده فیلم ها /
مستند/ 22 دقیقه/
به فارسی / آمریکا
2010
- CLOSE-UP LONG
SHOT
نمای
درشت /
مستند/ 43 دقیقه/
به فارسی با زیر
نویس فرانسه /
فرانسه ایران/
2006
-
اوتوپیا ( جنگ
زدگان) /
مستند/ 34 دقیقه/
به فارسی / با زیر
نویس انگلیسی
- اپیتاف (زنان
روسپی) /
مستند/ 34 دقیقه/
به فارسی با زیر
نویس فرانسه
- محاکمه،فیلم مستند
ممنوعه (زیرزمینی) / مستند/ 42
دقیقه/ به
فارسی با زیر
نویس فرانسه/ بهترین
فیلم مستند
فستیوال نیویورک
2002(
برگزاركنندگان
فستيوال : رابرت دو
نیرو، مارتین
اسکورسس) اين فیلم
در فستیوال Movie Eye/Kinoglas در TVER روسیه
جایزه بهترین
فیلم را در
بخش فیلم های
بین المللی دریافت
کرده وهمچنين
از سوی مایکل
مور ومنتقدين
سينمايي و
فستيوالهاي
بين المللي
تحسین شده
است.
-
کلام آخر
(درباره ی
شاملو ) از مسلم
منصوری (نسخه ی
کامل و جدید) 55
دقیقه به فارسی
با زیر نویس
انگلیسی (از
آمریکا)
ساعت
20 و سی دقیقه
- بحث و گفتگو با
مسلم منصوری
یکشنبه
3 آوریل
ساعت 14
-
چهار کلیپ
ازچهار
خواننده از
محمود داوری/ 19
دقیقه/ به
فارسی /
2010 / بلژیک
- مجموعه ای
از کلیپ ها در
بزرگداشت مینا
اسدی/ فریدون
فرخزاد/ فروغ
فرخزاد/ میم
سحر (محمد
جلالی- چیمه) / احمد
شاملو/ سعید
سلطانپور و صادق
هدایت/ از بهرام/
107 دقیقه/ به
فارسی/ فنلاند-
دو کلیپ به
مناسبت روز
جهانی زن / 12 دقیقه/
به فارسی/
ساعت 17
- ادبیات
معجزه هزاره
سوم (در باره
زبان و ادبیات
احمدی نژاد) / رضا
آزادی /
مستند/ 30 دقیقه/
به فارسی با زیرنویس
به انگلیسی/ میهمان
جشنواره از
هلند/ بحث و
گفتگو با
کارگردان
ساعت 18
- ترور
در برلین از
آرمان نجم (درباره
ی قتل اعضای
حزب دموکرات
کردستان
دررستوران میکونوس)
70 دقیقه /
2010 به
فارسی با زیر
نویس انگلیسی/نسخه
ی کامل و جدید
/بحث و گفتگو
با کارگردان
(میهمان
جشنواره
ازآلمان)
ساعت 20
- جنایات
زمان قدرت
موسوی و کروبی
از
یوسف اکرمی (
نگاهی کوتاه
بر وقایع
ابتدای
انقلاب و
گفتگو با
زندانیان سیاسی
سابق)/ 7 دقیقه/
به فارسی/
کانادا
- هوای
تاکسی چهار فیلم
از کاظم شهریاری/
فصل یکم/ 1- ملاقات/ 2-
مبتلا/ 3- گمشده/
4- غریبه / 19 دقیقه/
به فرانسه /
بحث و گفتگو
با کارگردان
ساعت 21
برنامه پایانی
جشنواره:
کنسرت موسیقی
ایوان نوایی(هنرمند
جوان)– پذیرایی
* هم زمان با
جشنواره
نمايشگاهي از
آثار هنری سیلوی
فروستیر و
پاتریک نوایی
برگزار می شود.
* در
فاصله هر سانس
بین 10 تا 15 دقیقه
استراحت
خواهد بود.
* هر شب
قبل از سانس
آخر 20 دقیقه
استراحت
منظور شده
است.
*ممکن
است به دلایل
غیر قابل پیش
بینی تغیراتی
در برنامه
داده شود که این
تغیرات از طریق
دفتر جشنواره
اعلام خواهد
شد.
ورودیه
: یک سئانس: عادی
5 یورو/ دانشجو
و غیر شاغل 3 یورو/
آبونمان برای
چهار روز 45 یورو
CINÉMA LA CLEF
(centre culturel la Clef)
21rue La Clef / rue Daubenton 75005 Paris
Métro: Censier
Daubenton (ligne 7)
جا
با تلفنهای : رزرو
16 20 42 45 01 و 07 68 12 09 06
یا
بوسیله ی ای میل:
E- mail : artenexil@free.fr
Site: htpp://www.artenexil.net
Association Art en Exil – 21, rue de Fécamp 75012 Paris /
France /
Tél : 06 09 12 68 07 / 01 45 42 20 16
E-Mail : artenexil@free.fr/ Site : http://www.artenexil.net
http://www.facebook.com/pages/Paris-France/Art-En-Exil/112454305427
L’Association Art en Exil est membre
effectif de la FAIB : Fédération des Associations Internationales établies
en Belgique et agréée Jeunesse et Education Populaire par la
Direction Régionale et Départementale de la Jeunesse et des Sports de Paris-
Ile-de-France/N° 75JEP 05-345
Association loi 1901 – N°Siret : 43771057700036 / code APE : 9001 Z
با دروود و سلام
به اطلاع
علاقمندان
ميرسانيم :
انجمن
هنر در تبعيد،
دهمین
جشنواره مستقل
سينماي ايران
در تبعيد را بمدت
چهار روز (در
ماه آوریل) دوهزار و
دوازده، در
پاريس برگزار
مي كند.
از
فيلمسازان
علاقمند به
شركت در اين
جشنواره
خواهشمنديم
براي دريافت
اطلاعات بيشتر
با شماره تلفن
هاي :
16 20 42 45 01 / 07 68 12 09 06 (پاريس) و
يا بوسيله اي
ميل به آدرس :
artenexil@free.fr
تماس بگيرند.
اخرين مهلت
براي شركت در
جشنواره، بیست
و دوم ماه دسامبردوهزار
و یازده است.
گفتگوی
ایرج ادیب
زاده (رادیو
زمانه)
با جواد
دادستان مدیر
هنری انجمن
هنر در تبعید
درباره
نامه سرگشاده
به خانم" ﮊولیت
بینوش" هنرپیشه
مشهور فرانسوی
http://zamaaneh.com/special/2010/05/post_1197.html
به
راستی چه می
شد اگر که :
لاشخورها و
کرکس ها ٬
گرازها٬
کفتارها و
خفاش ها با
ماسک هنرمند٬
نویسنده٬
شاعر٬
روزنامه نگار٬
سیاست کار٬
دانشمند٬ وکیل٬
پزشک و و و... برای
شهرت و پول به یاری
دیکتاتورهای
خون آشام و بی
رحم نمی
شتافتند و از
آنها به بهانه
های تاکتیکی٬
چهره های موجه٬
دموکرات٬
هنر دوست٬
هنرپرور و
انسانی نمی
ساختند؟؟؟ ای
کاش از سانسور
و تبلیغات
حکومتی خبری
نبود٬ آنگاه
به تحصیلکرده
هایمان (هنرمند٬
نویسنده٬
شاعر٬
روزنامه نگار٬
سیاست کار٬
دانشمند٬ وکیل٬
پزشک و و و...) می
بالیدیم و به
دفاع از آنان
برمی خاستیم
اما افسوس که
نان به نرخ
روزخوردن و
فرصت طلبی٬
خودبینی ٬
خودخواهی٬
تزویر و دروغ
غالب است و به ﻮﻴﮋﮦ
در میان بخش
عظیمی از تحصیلکرده
های ایرانی...
نامه
سرگشاده به
خانم جمیله
ندایی
سرکار خانم
جمیله ندایی
نمی دانم
با چه زبانی
از تاثرشدیدم
در باره خانم
تورنگ عابدیان کارگردان
فیلم "نه یک
توهم" که فقط
به خاطر
اعتماد به شما
فیلمش را در
جشنواره ای
که نام
"
تبعید" را به یدک
می کشد
گنجاندم٬ بگویم.
گفتگوی ایشان
با تلویزیون
صدای آمریکا
در برنامه ی
"شباهنگ"شنبه
شب دهم و سپس"
زن امروز" یکشنبه
شب یازدهم آوریل
( که شوربختانه
پس از پایان
جشنواره پخش
شد) ٬ مرا به
شگفتی وا
داشت. از دفاع
و حمایت این
خانم از آقای
خاتمی و آزادی
خوانندگان زن
و روابط انسانی
خاتمی با
هنرمندان ٬
بگویم٬ یا از
نگاهش به دیگران
ازجایگاه یک فیلمساز
بسیار با
تجربه ولی از
خود راضی که
از آن بالا
بالاها به دیگران
نگاه می کند.
اویی که با حیله
و فرصت طلبی (البته
از شاگردان
مکتب سینماگران
و هنرمندان
فرصت طلب و
چاپلوس جمهوری
اسلامی٬ بیش
از اینها نمی
توان انتظاری
داشت)!!! اولین فیلمش
را برای نخستین
بار در پاریس
به لطف
جشنواره ما
برای ایرانیان
اکران کرد٬
هنوز غوره
نشده مویز
است.
کوتاه سخن
این که٬ شما
خانم ندایی از
اعتماد و دوستی
با من و خلوص نیتم٬
سوء استفاده
کرده و این
گونه وانمود
کردید که
کارگردان این
فیلم ٬ مورد
ظلم واقع شده
چرا که فیلمش
را آقای قبادی
به سرقت برده
است٬ شخصا فیلم
های آقای قبادی
را ندیده ام و
شاید هیچگاه
هم نخواهم دید٬
بنابر این نمی
توانم با اطمینان
از این سرقت
سخنی بگویم٬ این
دعوا را می
گذارم برای این
خانم طرفدار
خاتمی و آن
آقای طرفدار
موسوی٬ اما
شما کوشش کردید
و متاسفانه
موفق هم شدید
که من و دوست
داران سینمای
ایران در تبعید
را که به
اعتماد به من٬
به جشنواره
آمدند با
خودتان به
تماشای فیلمی
از یک
کارگردان
طرفدار حکومت
اسلامی بنشانید.
و اما من در
همین چند خط ازهمه
ی کارگردانان
تبعیدی که با
صمیمیت٬
اعتماد و
انسانیت
اجازه ی پخش فیلم
های زیبا و
حرفه ای شان
را که با خون
دل و با زحمات
زیاد و بی
چاپلوسی
ازدرگاه
زورگویان
ساخته اند٬ به
من دادند و از
همه
تماشاگرانی
که با خلوص نیت٬
از جشنواره
حمایت کرده و
میکنند٬ برای
این اشتباه
بزرگ و ساده
لوحی بیش ازحد
خودم٬ پوزش می
خواهم.
تا
فرصتی دیگر...
جواد
دادستان
مدیر هنری
انجمن هنر در
تبعید
پاریس
دوازده
آوریل دوهزار
و ده
چند
پرده از یک
نمایش
- هفته
گذشته در فستیوال
فیلم مونتریال
جعفر پناهی ، یکی
از فیلمسازان
جمهوری اسلامی،
در حمایت از
باند رفسنجانی
و موسوی با
شال سبز در
روز افتتاحیه
این فستیوال
ظاهر شد.
سالهاست
که مردم ایران
برای دستیابی
به حقوقشان علیه
رژیم اسلامی
مبارزه میکند.
سالهاست که
مردم ایران در
هر فرصتی خشم
و نفرت خود را
به جمهوری
اسلامی نشان
دادهاند. و
سالهاست که
تمامی شگردهای
سران جمهوری
اسلامی و جیره
خوارانشان این
بوده که مبارزه
مردم را به
انحراف
بکشاند تا از
تحقق خواستهای
واقعی مردم
جلوگیری کنند
.
می
بینیم در این
باند به
اصطلاح رفرمیست
ها ، طرفداران
اسلام معتدل ،
دوست داران دمکراسی!
و علاقه مندان
به حقوق بشر! ،
چه مارها و
افعیهایی و
چه جانی ها و
دزدها و
غارتگرانی
مثل موسوی تبریزی،
موسوی اردبیلی،
هادی غفاری،
صانعی،
رفسنجانی و
آقازاده ها
و... خوابیده
اند و مترسک
روی صحنه شان
موسوی ( یا حسین
میر حسین )
تأکید می کند
که محور اصلی
کارشان اجرای
قانون اساسی
جمهوری اسلامی
است و چه بهتر
که این قانون
اساسی هیچ وقت
اجرإ نشود چرا
که این ضد
انسانی ترین
قانون اساسی
در تاریخ
معاصر ایران
است و بند بند
آن ضد زن و
ضد حقوق اقشار
مختلف مردم ایران
است .
اگر
امروز سران این
باند جنایتکار
از
زندان،تجاوز
و شکنجه حرف می
زنند و به
باند دیگر رژیم
اعتراض دارند
نه بخاطر اینکه
مخالف شکنجه و
زندان باشند
که خود سی سال
همین کار را
با مردم کرده
اند ، حالا
ژست های
آنچنانی می گیرند
تا بتوانند در
مقابل باند
مسلط رژیم از
مردم استفاده
ابزاری کنند
و سهم خودشان
را در قدرت از
دست ندهند . حالا
هم با همه
تضادهای جناحی
که سر قدرت با
هم دارند ،
دغدغه همه
شان حفظ جمهوری
اسلامی در
مقابل مردم
است .
از این
طرف هم می بینیم
بنگاه های تبلیغاتی
کشورهای غربی
،از نمایش مد
در ایتالیا تا
فستیوال فیلم
در مونتریال،
تا یک سری جریانات
و چهرهای
گوناگون
وابسته به
دستگاهای
حاکمیت به زور
و ضرب تبلیغات
دست و پا می
زنند تا حرکتهای
اعتراضی مردم
را به تضاد
جناهای رژیم
وصل کنند و
نفرت مردم را
از کلیت حکومت
تبدیل کنند علیه
یک جناح به
نفع جناح دیگر
.
جریانهایی
مثل حزب توده
و اکثریت تا یک
دسته جیره
خوارانی مثل
محسن
سازگارا، علیرضا
نوریزاده
،مسعود
بهنود، شیرین
عبادی، علی
کشتگر، فرخ
نگهدار، اکبر
گنجی ، مرتضی
محیط و... تا به
اصطلاح
هنرمندانی
چون محسن
مخملباف،
جعفر پناهی ،
ابراهیم نبوی
تا روضه خوان
کاباره ای مثل
داریوش اقبالی(1)
گوگوش و...
هرکدام در حد
قد و قواره
خودشان از مبارزات
مردم برای خود
دکان باز کردهاند
و با خون و
درد مردم دلالی
می کننند و هریک
به سهم خود می
خواهند برای
باندی از رژیم
و گردن کلفتهای
جهانی خوش
رقصی کنند تا
شاید چیزی از
این ماجرا نصیب
آنها هم بشود.
از آن
طرف هم از رضا
پهلوی گرفته
که بطور مستقیم
برای خاتمی و
رفسنجانی تبلیغ
می کند و این
دو را نماینده
خواسته های
مردم ایران می
داند تا
مسعود رجوی که
سی سال شعار
سرنگونی را سر
می داد حالا
با سراسیمگی
تند تند برای
موسوی،
رفسنجانی و
کروبی بیانیه
حمایت صادر می
فرماید و مجلس
خبرگان نامه
نگاری میکند
وحالا فقط
خواستار سرنگونی
باندی از رژیم
آنهم به کمک
باند دیگر رژیم
است . و تا بخشی
از مدعیان چپ
که آب از لب و
لوچه شان برای
موسوی و
رفسنجانی راه
افتاده است ،
همه این جریانات
و افراد جور
واجور با این
موضع گیرها می
خواهند به
اربابان جهانی
اعلام کنند که
با خط آنها
همسو هستند. میخواهند
دربرنامه هایی
که اربابان
برای ایران
دارند سهم و
دکانی داشته
باشند .
می
بینیم چگونه
بخشی از این
اپوزیسیون
مدعی سرنگونی
حاکمیت ، از
زور بدبختی
به حقارت و
تسلیم در غلتیده
اند و اسم این
زبونی را که
محصول حرکت های
غلط و انحرافی
آنهاست در
فرار به جلو
"تاکتیک
هوشمندانه" می
نامند.
اما
صحنه واقعی در
جامعه جریان
دارد ، مردم ایران
از زنان گرفته
تا دانشجویان
تا جوانان و
کارگران و
اقشار زحمتکش
، سی سال است پیگیر
و بی امان علیه
این رژیم
مبارزه کردهاند
ودرعمل نشان
دادند تا
سرنگونی این
حکومت و دستیابی
به حقوق انسانیشان
از پای
نخواهند نشست.
اکنون
هرفرد و هر جریانی
اگر با
مبارزات مردم
علیه کلیت این
نظام ضد انسانی
همراهی نکند و
فقط علیه جنایتکاران
باند خامنهای
موضع گیری کند
و تیز و تند و
مشخص علیه
باند جنایتکار
رفسنجانی و
موسوی موضع گیری
نکند ، معلوم
است که علیه
جنایتکاری
حرف می زند تا
جنایتکار دیگری
را برای داشتن
سهم در قدرت
کمک کند و کل
نظام جمهوری
اسلامی را از
زیر ضرب نجات
دهد. چنین جریانات
و افرادی در
اردوگاه جنایت
کاران و علیه
مردم قرار
دارند .
لیلا
قبادی
اول
سپتأمبر
۲۰۰۹
-1- داریوش
اقبالی
سالهاست که
شعبه خارج از
کشور " انجمن
کمک به معتادین
برای ترک اعتیاد
" که فایزهاشمی
رفسنجانی درایران
ایجاد کرده را
عهده دار است .
او بعد
ازشرکت در تظاهرات
واشنگتن که
طرفداران
موسوی
برکذارکننده
آن بودند و با
افرادی که
شعار مرک بر
جمهوری اسلامی
سر می دادند ،
در گیر شده و
سعی کردند
آنها را از
تظاهرات بیرون
کنند ، در
مصاحبه با صدای
امریکا می گوید
"هر کسی به جز
پرچم سبز ،
پرچم دیگری با
خود بیارد با
مردم نیست ".(اینجا
بحث پرچم نیست
، بحث این است
که سبزی ها با
پرچم های دیگر
از این بابت
مشکل دارند که
می دانند پرچم
های دیگر شعار
مرگ بر جمهوری
اسلامی را با
خود می آورد)
راجع
به گوگوش هم
همه می دانند
که با تیم
اطلاعات رژیم
و برادران شایسته
که در ایران
موسسه هدایت فیلم
را با سرمایگذاری
پسر رفسنجانی
دارند به خارج
آمد و در طی این
سالها از خاتمی
حمایت کرد و
در دوره دوم
انتخابات ریاست
جمهوری خاتمی
اعلام کرد که
در خارج از
کشور به خاتمی
رای داده است
و دیگران را
تشویق کرد که
از اینجا به
خاتمی رای
بدهند و حالا
هم از باند
رفسنجانی و
موسوی حمایت می
کند
محسن
مخملباف چند
هفته پیش در
مصاحبه با رادیو
فردا رفسنجانی
را امیر کبیر
ایران می نامد
و به تعریف و
تمجید از او می
پردازد و خود
را سخنگوی
ستاد موسوی در
اروپا می داند
مرتضی
محیط که خود
را کارشناس
مارکسیست ها می
نامد در دوره
خاتمی از خاتمی
طرفداری می
کرد و حالا از
موسوی و از
لابی های
شناخته شده رژیم
مثل تریتا
پارسی حمایت می
کند و علارغم
شعارهایی که
علیه باندی از
رژیم و امریکا
می دهد در عمل
خط آنها را
تبلیغ می کند .
افرادی چون علی
رضانوریزاده
و محسن سازگار
معرف حضور همه
هستند...
بدل
سازی های رژیم
برای سینما و
هنر زیرزمینی
با
پایه گذاری سینمای
زیرزمینی ایران،
چندی بعد ادبیات
و موسیقی زیرزمینی
شکل گرفتند.
موسیقی زیرزمینی
با ترانه های
اعتراضی و
اجتماعی
اعلام حضور
کرد. اما بعد،
در کنار موسیقی
زیرزمینی، رژیم
به منظور
مقابله با
آن،
ترانه های بی
خاصیت و مبتذلی
را تحت نام
موسیقی «زیرزمینی»
گسترش داد.
مدت
ها ست که رژیم
به بدل سازی
برای سینما و
هنر زیرزمینی
روی آورده است
تا هنرزیرزمینی
را لوث کرده و
مرزبندی هنر زیرزمینی
با هنر رسمی
را مخدوش کند.
سال گذشته
کنسرت گذاران
رژیم در دبی
با هیاهو
اعلام کردند
که بزرگترین کنسرت
موسیقی «زیرزمینی» را در دبی برگذار
می کنند. و این
هنرمندان به
اصطلاح زیرزمینی
با مجوزحکومت
به خارج سفر می
کنند و به ایران
بر می گردند .
رژیم
با این کار می
خواهد به
جامعه القاء
کند که موسیقی
زیرزمینی نیز یک
نوع از مدهای
موسیقی مثل
پاپ و بابا
کرم است. در
صورتیکه
تفاوت و مرز
هنر زیرزمینی،
درست مثل
تفاوت و مرز
احزاب و
دستجات سیاسی
است که در
پناه و چارچوب
قانون اساسی
رژیم فعالیت می
کنند، با جریان
هایی که برای
در هم شکستن
آن قانون
مبارزه می
کنند . اتفاقا
هر دو دسته هم
اعتراض می
کنند، اعتراض
اولی به کلیت
رژیم و قانونش
نیست، می
خواهد اصلاح
کند تا کل رژیم
محفوظ بماند.
ولی دومی،
اتفاقا درد و
رنج توده های
محروم را در
خود رژیم و
قانونش می بیند.
بنابراین می بینیم
در هنر رسمی
هم اعتراض می
شود ولی به این
اعتراض مجوز
داده می شود و
حتی گاهی خود
رژیم هم به
خودش اعتراض می
کند. تمامی این
اعتراض ها
بخاطر این
صورت می گیرد
که اعتراض
واقعی و اصلی،
که بنیان وجودی
رژیم را نشانه
گرفته، فراگیر
نشود. این، آن
مرز مشخص هنر
زیرزمینی و
هنر رسمی است. با این
مرزبندی واقعی
بین دو هنر،
طبیعی است که
انواع
ترفندهای رژیم
تماما حول
محور مخدوش
کردن این
مرزبندی باشد.
به همین
منظور بتازگی وزارت
اطلاعات رژیم
توسط یکی از
پادوهای خود فیلمی
ساخته به نام "
کسی از گریه
های ایران خبری
ندارد". گفته می
شود این فیلم
در باره موسیقی
«زیرزمینی»
است. مطبوعات
سینمایی
جمهوری اسلامی
هم عنوان
کرده اند که این
فیلم به «شیوه
زیرزمینی»
ساخته شده
است! آن از موسیقی
«زیرزمینی» که
با پاسپورت و
مجوز رژیم سر
از دبی در می
آورد این هم
از فیلم «زیرزمینی»
که مطبوعات
جمهوری اسلامی
برایش تبلیغ می
کنند .
جالب
است وزارت
خانه های
فرهنگی وامنیتی
رژیم فیلم های
بدلی برای سینمای
زیرزمینی تولید می
کنند و در عین
حال خود،
منتقدان آن می
شوند و نمایش
بگیر و ببند
سر آن راه می
اندازند تا
هدف اصلی آنها
از ساختن چنین
فیلم هایی پنهان
بماند .
یکی
از سایت های
رژیم بنام «هیات
اسلامی
هنرمندان» می
نویسد: "اخیرا
دور از چشم مدیران
فرهنگی برخی
حوزه های هنری
و ادبی نه به
صورت خزنده
بلکه به شکل
جهنده دارند
به سمت زیرزمینی
شدن سوق داده
می شوند که از
این میان می
توان به سینمای
زیرزمینی ،
موسیقی زیرزمینی،
ادبیات زیرزمینی
و غیره...اشاره
کرد ... در عرصه
کتاب و ادبیات
هم نهضت زیرزمینی
شدن به مناسبت
نمایشگاه بین
ا لمللی کتاب
تهران شدت بیشتری
گرفته است..."
روشن
است که
جمهوری
اسلامی نمی
تواند سینما و
هنر زیرزمینی
را نادیده بگیرد،
حال که نمی
تواند از حرکت
آن جلوگیری
کند سعی دارد
آن را لجن مال
کند. جمهوری
اسلامی هم مثل
همه حکومت ها
همزمان با
سرکوب جامعه، دست
به شگرد های
مختلفی می زند
تا جنبش ها ی
اجتماعی را به
بیراهه
بکشاند و آن
را از درون
تخریب کند.
دراین رابطه
اکثر روزنامه
ها، مجلات،
رادیو ها، تلویزیون
ها و سایت های
فارسی زبان
خارج و داخل کشور
نقش فاضلاب
فرهنگی رژیم
را به عهده
دارند و آشغال
های فرهنگی، سیاسی
و تبلیغاتی رژیم
را تحت پوشش
های مختلف به
جامعه تزریق می
کنند. رسانه
های فارسی
زبان کشورهای
غربی هم دارند
همین نقش را ایفا
می کنند.
صاحبان این
رسانه ها سر این
موضوع با رژیم
اشتراک نظر
دارند که صدای
گرسنه گان
جامعه نباید
شنیده شود،
مطلبات آنها
نباید دیده
شود، خواسته
های آنها نباید
به سامانی
برسد.
کشورهای
غربی هم هر
تضادی که با
رژیم داشته
باشند یک درد
مشترک دارند،
هر دو از پایگیری
جنبشی که
متعلق به
محرومان و
زحمتکشان
جامعه باشد
وحشت دارند. جنس
اعتراض
دستگاه های عریض
و طویل رسانه
ای روبه ایران
از همان جنس
اعتراضاتی
است که بخشی
از رژیم به
بخشی دیگر
دارد، از همان
نوع اعتراضی
که هنر روی زمین
به رژیم دارد.
چرا که اگر سیستم
بهره کشی و
چپاول توسط یک
جنبش به واقع
مردمی ترک
بردارد
اتفاقا اولین
زیان کننده همین
کشورهای غربی
هستند. به همین
جهت فیلم هایی
که امروزه چه
در جمهوری
اسلامی و چه
در اکثر کشور
های دیگر با
مضامین
اجتماعی و یا
در باره فقر
ساخته می شود
بیشتر علیه
خود مردم تهیدست
است. وقتی کسی
موضوع فقر را
دست مایه کار
قرار می دهد
اگر آن را به
منشا اصلی و
به سیستم
چپاولگرحاکم
وصل نکند، اگر
آن را به اعتراضات
اجتماعی به
عنوان یک راه
حل اصلی وصل
نکند و
بالعکس، آن را
به رابطه های
عاطفی، اخلاقی
و به شانس
واقبال وصل
کند، این خود
خیانتی است به
توده های غارت
شده؛ چرا که
حکومت ها تلاش
می کنند ذهنیت
جامعه را از منشا
اصلی فقر دور
کنند و راحل
های پوشالی به
جامعه نشان
دهند تا نظام
بهره کشی در
امان باشد.
برای همین، این
گونه فیلم ها
را در بوق و
کرنا می کنند
و هرچه اسکار
دارند به فیلم
های چندش آوری
مثل "زاغه نشین
میلیونر" هدیه
می کنند تا
زاغه نشینان
راه بدست
آوردن حق و
حقوق خود را
نه انقلاب،
بلکه در بخت
آزمایی پیدا
کنند و تا همه
فیلمسازان و
علاقه مندان
به فیلمسازی
بدانند برای
موفقیت و به
آب و نان رسیدن
باید از چه مسیرهایی
بروند .
اگر
تا دیروز
حکومت ها سعی
در صاحب شدن
هنرمندان
داشتند،
امروز خود هنر
را صاحب شده
اند. خود سینما
و مو سیقی را
صاحب شده اند
و تکلیف همه
را روشن کرده
اند. حالا هر
هنرمندی
بخواهد کار
کند و کارش دیده
شود و به نوایی
برسد باید برای
آنها و در
دستگاه تعیین
شده توسط آنها
کار کند.
امروزه فیلمسازان
و هنرمندان
فقط کارمندان
این کمپانی ها
هستند،
براساس نیاز آنها
کار تولید می
کنند. اینجاست
که سینما و
هنر زیرزمینی
کارآیی خود را
به عنوان یک
راه حل تاثیرگذار
در مقابل سینما
و هنر رسمی
نشان می دهد.
هنر زیرزمینی
نشان داده که
آدرس را درست
رفته و به
نقطه درستی در
عرصه هنر
انگشت گذاشته
که رژیم
به شیوه های
مختلف
دارد تلاش می
کند تا آن را
تخریب کند. رژیم
زمینه رشد هنر
زیرزمینی را
در جامعه می بیند.
می بیند که
چگونه سینمای
زیرزمینی از
ادبیات و موسیقی
زیرزمینی سر
بر می آورد .
حال
این وظیفه
هنرمندان و
انسان هایی
است که با
دستگاه های
جنایت و چپاول
مرزبندی
دارند و فقر و
تنهایی و بی
نامی را به آب
و نان دستگاه
ظلم ترجیح می
دهند، بایستی
با هشیاری
ترفندهای رژیم
را در عرصه
اجتماعی و هنری
افشا کنند.
مسلم منصوری
MAY/ 2009
هنر فروشان
در معرکه
انتصابات خلیفه
گری اسلامی
جمهوری
اسلامی مثل دیگر
حکومت ها ، همیشه
عده ای را احتیاج
دارد که به
ظاهر بیرون از
حکومت ایستادهباشند
و نقش منتقد
را بازی کنند .
این عده
در سرفصل هایی مورد نیاز وارد
گود می شوند
تا اهداف
حکومت را در
جامعه ترویج
کنند .
حالا
که زمان اجرای
نمایش
انتخابات رژیم فرا رسیده
، می بینیم
باز مثل گذشته
، عده ای فیلمساز
، نویسنده ،
کارشناس
و جریان های دست ساز
رژیم با عنوان
های فعالین
اجتماعی ،
مدافع حقوق
زنان و... به جنب
و جوش افتاده
اند تا خواسته
خامنه ای را
عملی کنند که "
امت در صحنه"
هرچه با شکوه
تر در انتخابات
شرکت کند .
مشخص
است که اجرای
تعزیه
انتخابات برای
جنایتکاران
حاکم بر ایران
مهم است . می
خواهند با شیادی
چشم انداز هر
گونه تغیر و
تحول را از
درون حاکمیت
به جامعه نشان
دهند تا چشم
انداز جامعه
برای تغیر و
تحول به سمت
سر نگونی حاکمیت
سوق پیدا نکند
.
در این
نوع سرفصل ها گروهی
از سینماگران
،روزنامه
نگاران و جریان
های خودی که
به ظاهر
بیرون
حاکمیت هستند
، پشت
هم بیانیه
صادر می کنند،
به سود این و
آن کاندیدا
موضع گیری می
کنند و صحنه
نمایش رژیم را
داغ می کنند
تا ذهنیت
جامعه را به
سمتی که رژیم
می خواهد
ببرند .
امثال
محسن مخملباف
ها که در خارج
از ایران زندگی
می کنند و به
قول خودشان
مهاجر شده اند
مردم را می
ترسانند که
اگر به این یکی
رای ندهید آن یکی
انتخاب می شوداما .مگر
به حال جامعه
فرقی دارد که
کدام جنایت
پیشه
انتخاب شود .؟.
مگر در این سی
سال فرقی
داشته .؟ مگر
حکومت با رای
مردم است که
اجازه می دهد
کسی در رأس
قدرت قرار بگیرد
؟ این حکومت
هم بر اساس نیازهای
داخلی و بین
المللی مهره
هایی را تعین
می کند
بعد
به شیوه های
مختلف ذهنیت
بخشی از جامعه
را بسوی مهره
مورد نظر می
کشاند .
اینجا
نقش افراد و
جریانهایی که
به ظاهر بیرون
حاکمیت ایستاده
اند کثیف تر
از افراد درون
حاکمیت است
چون
بهتر
می توانند
توهم ایجاد
کنند و
جامعه را فریب
دهند . طی این
سالها شاهد
بودیم که این
جریانها
چه صدمه
ای به جنبش
زنان ، دانشجویان
و کارگران زده
اند . رژیم فقط
با سرکوب نمی
تواند مانع
رشد جنبش های
اجتماعیشود
، با ایجاد
این جریانها و
اپوزیسیون های
قلابی می کوشد
، تشکل یابی
مبارزات
اجتماعی را
یک دوره
عقب اندازد .
از این رو برای
هر حرکت
مبارزاتی بدل سازی
می کند حکومتی
که تحمل کمترین
اعتراض واقعی
را ندارد و
هنوز در زندانهایش
دانشجو و
وبلاگ نویس
معترض کشته میشو
د در نمایشی
تازهکسانی
که تا دیروز جیره خوار
سفر
ه وزارت
ارشاد، فا رابی
و سپاه بودهاند
را
به
نام فیلمساز
و هنرمندان " زیرزمینی
"وارد
معرکه میکند تا سینما
ی زیرزمینی ، موسیقی
و هنر زیرزمینی
را لوث کند . یکی از
آنها اعلام می
کند که برای
اعتراض از این
پس می خواهد
به عنوان
مهاجر در خارج
از ایران زندگی
کند و همان
لحظه اعلام می
کند که نمی
خواهد
پناهنده شود می
خواهد به ایران
رفت و آمد کند
و برای ساخت یک
فیلم مدتی در
این سوی مرز می
ماند
می بینیم
چگونهبسیج
شدهاند هر
مفهومی
را و
هر حرکتی را آلودهکنند .
این ها همه
اجزاء یک
دستگاه ، پیچ و
مهره های ماشین
جنایت این
نظام ضد انسانی
هستند .
و دیری
نخواهد پایید
که این ماشین
جنایت توسط خیل
گرسنگان درهم
شکسته شود.
لیلا
قبادی
می ۲۰۰۹
کانادا
www.banoufilm.blogspot.com
lilacforfreedom@gmail.com
باربد
طاهری درگذشت
بدینوسیله
کانون حمایت
از سینمای زیرزمینی
ایران به
اطلاع می
رساند که
باربد طاهری فیلمساز
و نویسنده
آزاده و از
اعضای این
کانون
دیروز 17 اردیبهشت
در بیمارستان
سن حوزه در
شمال کالیفرنیا
در گذشت .
باربد
طاهری کارش را
در سینما با فیلم
" رگبار "
بهرام بیضایی
به عنوان فیلمبردار
و تهیه کننده
آغاز کرد و فیلم
" خدا حافظ رفیق
" امیرنادری ،
" زیر پوست شب "
،" سمک عیار "
و... تهیه
و فیلمبرداری
کرد .
با شروع
انقلاب 57 با
دوربین 35 میلیمتری
تظاهرات و
مبارزات مردم
را به تصویر
کشید و به یاد
ماندنی ترین
صحنه های
انقلاب را تصویر
کرد ، از
مجموعه این
تصاویر فیلم
مستندی ساخت
بنام " سقوط 57" .
بعد از
پیروزی
انقلاب برای
دفاع از آرمان
های انقلاب به
همراه آزادیخواهان
در مقابل
جمهوری اسلامی
ایستاد . با
اوجگیری
سرکوب
ناگزیر سرزمین
مادری خود را
ترک کرد و تبعید
را انتخاب کرد
. در تبعید تا
آخرین لحظه
دست از تلاش و
مبارزه نکشید
و بر سر پیمان
خود با مردمش
ایستاد .با
شکل گیری سینمای
زیرزمینی ایران
یکی از اولین
کسانی بود که به
این حرکت پیوست
و همه تلاش
خود را در این
راه
گذاشت و با
شگرد ها
و بدل سازی
های حکومت در این
زمینه ، با
سخنرانی ها و
مقالاتش
مقابله کرد .
او نه
تنها در
برابرسینما و
دستگاه فرهنگی
حکومت ایستاد
و ماهیت آن را
افشاء می کرد
بلکه هنرش این
بود که ترفند
های جمهوری
اسلامی را برای
به انحراف
بردن و به هدر
دادن مبارزات
مردم چه در
دوره خاتمی
وچه این بار
با موسوی به
درستی تشخیص داد و در
حد امکان خود
با گفته ها و
نوشته هایش فریاد
زد .
او نه
تنها در برابر
ترفندهای
حکومت ایستاد
بلکه در برابر
نقش مخرب بخشی
از این به اصطلاح
مخالفان رژیم مثل
مجاهدین که از مسیر
مردم زحمتکش
خارج شده وهمه
چیز خود را
برای صاحبان
قدرت به حراج
گذاشته اند تا بخشی
از مدعیان چپ
که بدنبال به
اصطلاح اصلاح
طلبان حکومتی
راه
افتاده اند
تا تلویزیون
های 24 ساعته لس
آنجلسی که نقش
شان لوث کردن
و به ابتذال
کشیدن اصل
مبارزه است ،
صریح و
بدرستی موضع گیری
کرد و
ماهیت آنها را
نشان داد که
چگونه عملکرد
این نوع مخالفین!
در نهایت به
سود خود حکومت
است . او
بهای این
موضوع گیری ها
را در عمل
پرداخت . تمام
سختی این مسیر
را به دوش کشید و از امید
ها و آرزوهای
انسانی روی بر
نگرداند . یادش
گرامی باد .
کانون
حمایت از سینمای
زیرزمینی ایران
5/8/2010
انجمن هنر
در تبعید٬ در
گذشت باربد
طاهری٬ سینماگر
و نویسنده
آزاده را به
همه آزاده گان
و آزادمنشان٬
تسلیت می گوید
.
باربد
طاهری
*سينمای
زيرزمينی
ايران
سينمای زير
زمينی در
ممالک مختلف
جهان،
تعاريف
متفامتی دارد.
مثلاً هم
اکنون که در
امريکا
فستيوالی از
سينمای زير
زمينی قرار
است برگزار
شود که در
حقيقت به معنای
سينمای جدا
از معيارهای
استوديوها
است، نوعی
سينمای مستقل
تعريف می شود؛
در حالی که
اين معنا در
کشورهای
ديکتاتوری و
زير سلطه ی
حکومت های
ايدئولوژيک،
معنای ديگری
دارد. معنای
آن سينمای
تعرض، سينمای
افشاگر، و
سينمای جدا
از معيارهای
سانسور حکومتی
است. ما هم
سينمای زير
زمينی ايران
را از اين دست
ميدانيم.
از سال 2004 به
اين سو، با
پايه گذاری
سينمای
زيرزمينی
توسط مسلم
منصوری ، تلاش
گروهی از
فيلمسازان و
فعالين
اجتماعی در
تبعيد و ما
بر اين است
تا با ياری و
همراهی با
فيلمسازان و
دانشجويان
سينمايی در
ايران، امکان
تهيهی فيلمهايی
را به صورت
مخفيانه برای
آنان فراهم
کنيم؛ سپس با
خروج اين
فيلمها چه به
صورت خام و چه
به شکل تدوين
شده، در نمايش
آنها در
مجامع مختلف
بينالمللي،
دانشکاهها،
مراکز فرهنگی
، بکوشيم و
تصويری
راستين از آنچه
در جامعه
سانسور زده و
پليسی ما ميگذرد
را به نمايش
بگذاريم.
بعد از
اين که مسلم
منصوری فيلم
هايی را به
طريق مخفيانه
در ايران ساخت
، ساخت اينگونه
فيلمها کم و
بيش ادامه
پيدا کرده و
توسط افراد
ديگری دنبال می
شود و تاکنون
چند فيلم از
اين دست در
خارج از کشور
پخش شده است.
با اينکه
سينمای زير
زمينی ايران
با دو مشکل
عمده
روبروست: يکی
مشکل امنيتی
است که ساخت
اينگونه فيلمها
در ايران ،
برای فيلمساز
خطراتی را به
همراه دارد. .
در سال 2005،
مونا ملاخانی
در تهران
هنگام فيلميردای
دستگير می شود
و تا کنون هيچ
خبری از او در
دست نيست .
مشکل ديگری
که سينمای زير
زمينی ايران
با آن
روبروست، مشکل
مالی است که
کسی برای فيلم
زيرزمينی
سرمايه گذاری
نمی کند اما
عليرغم تمام
اين خطرات و
مشکلات، بسياری
از
دانشجويان
هنر، به فيلم
سازی مخفيانه
روی آوردهاند.
و با آنکه برای
تهيه يک فيلم
مستند با
دشواريهای
بسيار روبرو
هستند ولی هم
چنان حرکت هنر
و سينمای زير
زمينی را
تداوم می
بخشند
برای همين
رژيم جهت
مقابله با آن
به بدل سازی
برای سنمای و
هنر زيرزمينی
روی آورده است
و سعی می کند
تعدادی از
جيره خورهای
خود را به
عنوان
فيلمسازهای
زير زمينی
جابياندازد
تا چهره سينمای
زيرزمينی را
مخدوش کند و
مانع رشد آن
شود .
ما با
حما يت از
سينمای
زيرزمينی
ايران مصمم
هستيم تا اين
حرکت، بی
پشتوانه
نماند و با
مشکلات مالی و
امنيتی از نفس
و توان باز
نماند.
تلاش ما بر
اين است که
بتوانيم در
خارج از
کشور، در
کنار
فيلمسازان
زيرزمينی در
ايران قرار
بگيريم تا به
هر صورت ساخت
فيلمهای
مخفيانه
تداوم يابد و
خواستهای
مردم زحمتکش
و ستمديده ما
برای دستيابی
به يک زندگی
انسانی و
آزادي، توسط
دوربين
فيلمبرداری
به تصوير
کشيده شود.
روزگار
غريبیست آقای
احمدینژاد
عباس
کيارستمی:
پسرم
وقتی ۵
ساله
بود روزی
مشغول خوردن
بيسکويت بود،
دوستی از او
بيسکويت
خواست و من هم
از او خواستم که
بيسکويتی به
من بدهد. اما
بهمن يک
بيسکويت بيشتر
نداشت.
بلاتکليف به
هر
دوی
ما نگاه کرد
که تنها
بيسکويتش را
به کدام يک از
ما دهد. دوست
من مشکل را
ساده کرد و به او
گفت: "بيسکويت
را به کسی بده
که بيشتر
دوستش داری."
بهمن نگاهی به
هر
دوی
ما انداخت و
به من گفت: "
بابا من تو را
بيشتر دوست
دارم اما دلم
میخواهد بيسکويتم
را به او
بدهم." هنوز نمیدانم
آن روز، آن
بيست چند سال
پيش در ذهن
پسر
۵سالهام
چه گذشت که
بيسکويتش را
به آن ديگری
داد، که کمتر
از من دوستش میداشت. ولی
من دليلی دارم
که چرا رأیام
را به ديگری
خواهم داد.
آقای
احمدینژاد، برای من
دلايل بسيار
سادهای وجود
دارد که تو را
بيشتر از او
دوست دارم. تو
برای
من
يادآور سال ۵۷
هستی. در آن زمان
اخلاق، آرمان
و از خودگذشتگی
برای تغيير
زندگی
مردم
مفاهيمی
انتزاعی
نبودند؛
چيزهای طبيعی
و جزيياتی
زنده از روحيه
و عملکرد
ميليونها
جوان معتقد و
سالم و
راستگويی
بودند که میخواستند
از انقلاب
فرصتی فراهم آورند تا
طبقهی محروم
جامعه شرايط
بهتری برای
زندگی داشته
باشند. بعد از
بيست و
چند
سال نگاه که میکنم
به وضوح آن
اعتراض را
همراه با
افسردگی درونی
تو را درک
میکنم.
تو همچنان بیدروغ «ما»ی
سال ۵۷
را
زنده میکنی.
من تو را دوست دارم چون
نمیتوانم به
خودم راست
نگويم
که
میدانم آنچه
میگويی راست میگويی. اين
واقعيت است که
در جهان کنونی
قلههای ثروت
با دستاندازی
به پلههای قدرت جايی
برای رشد مردم
باقی نمیگذارند.
در
اين ميان، آقای
احمدینژاد
اما چيزی
وجود دارد که
تو را در دنيای
۲۰۰۵ ما وصلهی
ناجور میکند.
پس اکنون با
کمال تأسف
تو تنها به
درد آن میخوری
که از دنيايی
چنين آرمانباخته
و بازيگر،
افسرده
شوی. دنيايی که
در ۲۷ سال
ساخته شده است
و ما هم جزيی
از اين دنيا
هستيم. دنيا
شرايط دشواری
برای برای
بازي
راستگويان
آفريده است
اما همجنسان
قادرند دست يکديگر را
بخوانند و...
دوست
عزيز، بهسادگی
بگويم ما نمیتوانيم
خود را در
سال
۵۷ متوقف
کنيم. ديگر آن
آن باورها از
زندگی واقعی
رخت بربسته
است و در معادلات
سخت کنونی، ما
تنها تصميمگيرندگان
بازی کنونی
نيستيم. تو
درستتر از آن و
اصولگراتر از
آن هستی که
بتوانی در بازی
پيچيدهی
سياستگزاران
آلوده به قدرت بازی کنی،
پس به قول
مدرس " اکنون
کسی لازم است
که قاعدههای
بازی اين جهان
را آموخته
باشد."
برای
همين من رأیام
را به کسی میدهم
که او را کمتر
از تو
دوست
دارم اما کسی
توانمندتر از
تو در درک واقعيتهای
امروز زندگی
است. همهی
اميدم
آن
است که او
لااقل اينبار با عطف به
آرای تو بداند
هنوز مردم
محروم ما چشم
به راهاند. پس گوشهچشمی
به طبقهی
محروم داشته
باشد و به
سلامت ادارهی
جامعه
بها
دهد. دوست
عزيز من، تا
کنون دو بار
رأی دادهام و
هر دو بار
پشيمان. اين
بار با
آمادگی
بيشتر بار
ديگر پای
صندوق رأی
خواهم رفت و
اما رآیام را
به ديگری
خواهم
داد
که او را به
اندازهی تو
دوست نمیدارم.
روزگار غريبی
است برادر.
این نامه در سایت
ها و مطبوعات
داخل کشور از
جمله خوابگرد، بازتاب،خبرگزاری
ایرنا،
آفتاب،
گویا و ... منتشر
شده است.
یک
گزارش از
انجمن هنر در
تبعید
انجمن
هنر در تبعید
در" نانت"
Cinématographe و سینمای
CONTRECHAMP انجمن
هنر در تبعید
روز نهم دسامبر
به دعوت
در
جلسه ی نمایش
فیلم و گفتگوی
در شهر نانت
شرکت کرد.
پس
از نمایش قیلم"
محاکمه" مسلم
منصوری، سینماگر تبعیدی
و پایه گزار سینمای
زیرزمینی و
ممنوعه ی ایران،که
با استقبال بسیارگرم
تماشاگران
روبروشد،
جواد دادستان
مدیر انجمن به
بحث و گفتگو
درباره ی سینمای
زیرزمینی
وممنوعه
وتفاوت های آن
با سینمای
جمهوری اسلامی
با تماشاگران
بسیار مشتاق
پرداخت و به
پرسش های آنان
تا پاسی پس از
نیمه شب، پاسخ گفت.
artenexil@free.fr
گفت وگوی سایت
انجمن هنر در
تبعید با مسلم
منصوری
انجمن
هنر در تبعید
گفتگویی دارد
با مسلم
منصوری بنیان
گزار سینمای زیر
زمینی(ممنوع)
ایران٬ شاید
لازم به معرفی
او نباشد چرا
که انجمن هنر
درتبعید در هر
فرصتی فیلم های
وی را در
فرانسه و کشور
استونی در
جشنواره های
متعدد به نمایش
گزارده است.
فیلم
بسیار زیبای
محاکمه بهترین
فیلم مستند
فستیوال نیویورک
2002 که
برگزاركنندگان
آن رابرت دو نیرو،
مارتین
اسکورسس
هستند٬
شناخته شد.
این فیلم در
فستیوال مووی
آی روسیه جایزه
بهترین فیلم
را در بخش فیلم
های بین المللی
دریافت کرده
وهمچنين از سوی
مایکل مور و
بسياري
ازمنتقدين
سينمايي و
فستيوالهاي
بين المللي
تحسین شده است
٬و انجمن
هنر در تبعید
آن را به
فرانسه زیرنویس
کرده است٬
مسلم تاکنون بیش
ده فیلم مستند
و کلیپ ساخته:
نمای
نزديک نمای
دور( کلوز آپ
لانگ شات)،
فيلمی که
دربسياری از
فستيوال ها به
نمايش در آمد،
و در فستيوال
تورين
(ايتاليا)،
جايزه بين
المللی
منتقدين
جايزه بهترين
فيلم را برد،
و در (لیسبون
پرتقال و
فستيوال های
برلين و فيلم
رئال فرانسه)
با تقدير
منتقدين مواجه
گشت. فيلم های
اتوپيا ( زنان
جنگ زده) و اپیتاف
"گور نوشته"
که به صورت
زيرزمينی
تهيه شده اند،
در اولین
فستيوال سینمای
ایران در تبعید
فرانسه به نمایش
در آمدند و با
استفبال
تماشاگران
روبرو شدند و تاکنون
چندین
فستيوال در
ايالات
متحده،
کانادا و کشور
های دیگرهم آن
ها را نمايش
داده اند.
او در
گفتگویی با علی
اصغر بهروزیان
درباره نمایش
فیلمهایش در فستیوال
ها می گوید : "
اين فيلم ها
بيشتر در
فستيوال هايی
نمايش داده
شده که نسبتا
مستقل اند، و
صرفا در
چهارچوب
سياست های
دولت هايشان
با آثار هنری
برخورد نمی
کنند. اين
فستيوال ها
فيلم های مرا
به عنوان فيلم
زيرزمينی
نمايش داده
اند. سال
گذشته
فستيوال
سينمايی « کان»
فرانسه برایم ايميل
زد که برای
شرکت در بخش
مستند و مارکت
فيلم اين
فستيوال،
فيلم هايم را
برای آنها
بفرستم. من به
عنوان اعتراض
به نمايش فيلم
بهروز افخمی
نماينده مجلس
رژيم در اين
فستيوال،
فيلم هايم را
برای آنها
نفرستادم.
فستيوال
آمستردام می
خواست فيلم مرا
در بخش فيلم
های ايرانی در
کنار فيلم های
جمهوری اسلامی
نمايش بدهد که
نپذيرفتم."
چندی پیش، فستیوال
وییناله در
اطریش با
همکاری
دانشگاه وین،
کتابی چاپ
کردند بنام "
شاعران،
گزارشگران،
عصیانگران" این
کتاب در باره ی
19 تن از مستند
سازان برجسته
جهانست و مسلم
منصوری
بعنوان تنها
مستند ساز
برجسته ایرانی،
شناخته شده و
بیست و دو
صفحه کتاب،به
معرفی او
اختصاص داده
شده است.
منصوری فیلم
زیبای مستندی
درباره ی زندگی
زنده یاد احمد
شاملو ساخت که
در ضمن نمایشگر
مشکلات مالی
کارگردانان
مستقل و معترض
است که می باید
همزمان در چندین
جبهه برای
حقوق طبیعی
شان با هر کس و
ناکسی مبارزه
کنند٬ متن
گفتگو را می
خوانید ...
چرا رژِیم
در هالیوود
سرمایه گذاری
می کند؟
- یکی
از بازیگران ایرانی
بنام خانم گل
شیفته فراهانی
در فیلم
"مجموعه دروغ
ها" به
کارگردانی ریدلی
اسکات بازی
کرده است . چرا او را
برای بازی در
فیلم دیگری از
هالیوود چند روزی
ممنوع الخروج
می کنند.؟
_
چند سالی است
که رژیم جمهوری
اسلامی
دارد در ها لیوود
سرمایه گذاری
می کند. پشت
سرمایه گذاری
فیلم "مجموع
دروغ ها" خود
رژیم قرار
دارد. دست
اندر کاران این
فیلم اعلام
کرده اند برای
اینکه یک بازیگر
ایرانی
بتواند در فیلم
بازی کند فیلمنامه
را تغییر داده
اند تا نقش این
بازیگر با
قوانین جمهوری
اسلامی
مطابقت داشته
باشد. اعلام می
کنند که بازیگر
ایرانی با رعایت
حجاب اسلامی
در فیلم ظاهر
شده است. ولی
داستان این نیست
که سازنده گان
این فیلم بازیگری
برای این نقش
پیدا نکرده
باشند و ناچار
باشند که فیلمنامه
شان را برای
رعایت قانون
جمهوری اسلامی
تغییر بدهند.
ممنوع
الخروج شدن این
بازیگر هم به این
دلیل است که
رژیم نمی
خواهد بدون
اجازه اش، کسی
در فیلمی بازی
کند. اگر قرار
باشد بازیگری
در فیلمی بازی
کند، باید در
چهارچوب خط تعیین
شده باشد. دیگر
اینکه رژیم با
این کار دارد
برای فیلم"
مجموعه
دروغها" تبلیغ
می کند و در میان
ایرانیان پیرامون
این فیلم سر و
صدای بیشتری
راه می
اندازد.
-
جمهوری اسلامی
با سرمایه
گذاری در هالیوود
چه اهدافی را
دنبال می کند؟
_ اگر
دعوای آمریکا
و حکومت ایران
را بدانیم بر
سر چیست جواب
این سوال مشخص
است. دعوا بر
سر شراکت است.
رژیم می خواهد
قدرت
فرامنطقه ای
باشد پس هر جا
قدرت های بزرگ
حضور
دارند،باید جا پا
داشته باشد. نیاز
دارد در عرصه
های مالی، سیاسی،
تبلیغاتی و
نظامی همسو با
آنها برود.
سرمایه گذاری
در هالیوود،
موشک هوا کردن
و رقابت تسلیهاتی،
سهام داشتن در
کمپانی های
بزرگ مالی،
شدت بخشیدن به
روند خصوصی
سازی،
خواستار عضویت
در سازمان
تجارت جهانی
تا برگزاری
نمایشگاه مد
اسلامی و تبلیغ
مصرف گرایی،
در همین
راستاست.
رژیم
کوچک ترین
تضادی نه با
ماهیت سرمایه
داری دارد و
نه با آمریکا
و نه با هالیوود.
نشریات سینمایی
داخل نیمی از
مطالب خود را
به تبلیغ و
معرفی فیلم ها
و ستارگان هالیوود
اختصاص می
دهند. می
خواهند همه
بدانند که آنجیلا
جولی چگونه زاییده
، پشت صحنه فیلم
بتمن چه اتفاقی
افتاده ... اما
جامعه نباید
مبارزین، نویسندگان،
شاعران و
هنرمندان
آزاده حتی
معاصر خود را
بشناسد. جمهوری
اسلامی سیستم
غربی را برای
جامعه الگو
برداری می کند
منتهی با روکش
اسلامی و رعایت
مسائل شرعی!!!
-
در این رابطه
سینما چه نقشی
دارد؟
_ از انقلاب تا
کنون هم جامعه
و هم رژیم
مراحل مختلفی را
پشت سر گذاشته
اند. طبعا سینما
هم از مراحل
مختلفی عبور
کرده، اما در
هر
دوره سینما
با سیاست های
رژیم کاملا
هماهنگ بوده.
کادر سینما
را
مشخص کرده،
در این کادر فیلم
هایی با مضامین
گوناگون
ساخته شده است
ولی به ندرت فیلمی
توانسته ازاین
کادر
خارج بشود.
خط حاکم
بر سینمای
امروز هم بر می
گردد به اهدافی
که رژیم دارد
دنبال می کند. برخلاف
شعار تهاجم
فرهنگی، بیشترین
تهاجم را به
هویت جامعه می
کند. زیر پوشش
همین شعار،
جامعه را به
سمت بی هویتی
و بی اعتقادی
به تمام
ارزشهای
انسانی سوق می
دهد و مصرف
گرایی، خود
پرستی و سود
جویی فردی را
جایگزین آن می
کند.
در اکثر
فیلمفارسی سینمای
رژیم یک دعوای
کاذب بین نسل
سنتی و نسل جدید
جریان دارد.
اما این نسل
جدید افقِ ِ
آرزوهایش همین
بورژوازی غرب
است. داستان
پسری که گیتار
می زند، با
کامپیوتر کار
می کند، زبان
انگلیسی بلد
است و صاحب
کمپانی و
بنگاهی می
باشد. دختری
که شرکتی را
مدیریت می
کند،
به پسری
علاقمند است
که با مخالفت
پدر و مادر
روبرو می شود. یا حاج
آقایی عاشق
دختر مدرنی! می
شود، ریش می
تراشد، عینک
دودی می زند و
لحن صحبت
کردنش عوض می
شود، قوانین
اسلامی هم رعایت
می گردد. صیغه
خوانده می شود
یا رابطه به
ازدواج می
کشد.
بازیگران فیلمفارسی
و سریالها هم انگلیسی بلغور می
کنند...
چیزهایی
که انسانهای
مترقی در غرب
سالهاست آن را
استفراغ کرده
اند، فیلمسازان
عقب مانده رژیم
تازه دارند آن
را نشخوار می
کنند.
اینجا
بحث بر سر
زبان به عنوان
یک ابزار ارتباطی
نیست. طبیعی
است یک جامعه
هر چه زبان های
بیشتری
بداند، کارایی
بهتری دارد؛
بحث بر سر
فرهنگ مردم
غرب هم نیست.
مردم غرب هم
مثل همه
انسانها برای
چیزی گریه می
کنند و برای چیزی
می خندند،
منتهی با رنگ
و بوی فرهنگ و
محیط خودشان.
مردم غرب
سالها مبارزه
کرده اند تا
توانسته اند
حداقل های شرایط زیستی
را بدست بیاورند.
اینجا
بحث بر سر
فرهنگ سرمایه
داری و کاری
است که رژیم می
کند. دست دوم
کردن زبان و
فرهنگ جامعه
در مقابل دست
اول کردن زبان
و فرهنگ
بورژوازی. در
فیلمفارسی های
رژیم بلغور
کردن زبان
انگلیسی
نشانه پیشرفت
است،
همچنانکه
نشان دادن
ساختمانهای
آسمان خراش
پشرفت است.
این فیلمفارسی
ها نمی گویند
جاری بودن یک
ذره رابطه
انسانی در
جامعه پیشرفت
است.درآن
مملکت با آن
منابع و ذخایر
عظیم مادی، میلیون
ها نفر در فقر
و فلاکت دست و
پا نزنند، پیشرفت
است.
آنها
گاهی زندگی
طبقات محروم
جامعه را هم
دست مایه کار
قرار می دهند
ولی در انتها
باز همان راه
حل سرمایه داری
را به مردم فقیر
نشان می دهند:
باید به خدا
توکل کنند و
تلاش کنند
پولدار
بشوند، با
توکل به خدا
راه
چپاولگران را
دنبال کنند تا
بتوانند بقیه
را استثمار
کنند. در پایان
فیلم، درس
اخلاقی
می دهند؛ باید
آدمهای شریفی
باشند! و به
اموال
پولدارها
دستبرد نزنند.
در این فیلم
ها هیچوقت نمی
بینید یک آدم
فقیر به
اعتراض
اجتماعی کشیده
شود.
-
با این بحثی
که مطرح کردید،
این سوال پیش
می آید که چرا
حکومت اسلامی
تا این حد بر
روی مسائل
اسلامی و حجاب
اجباری تاکید
دارد؟
-
به اسم حکومت
نگاه کنیم
جواب مشخص
است. جمهوری
اش کلمه اسلام
را با خودش به یدک
می کشد. پس
کلمه اسلام در
همه چیز باید
رعایت شود.
بعضی از فیلمسازان
رژیم گاهی از
سانسور گلایه
می کنند. ببینید
گلایه شان از
چه زاویه ای
است. اول
ارادت خود را
به رژیم اعلام
می کنند و از
خدمتی که به
جمهوری اسلامی
کرده اند حرف
می زنند، بعد
گلایه دارند
که با اینحال
رژیم مثلا
صحنه ای را که
مادر بچه را
بوسیده
سانسور کرده
است. در صورتیکه
رژیم حواسش
هست چه می
کند، با روکش و با
مشخصه اسلام
است که می
تواند در
منطقه حضور داشته
باشد و
خواستار سهم
منطقه ای
باشد. همچنین
، حجاب تحمیلی
و قوانین
اسلامی را به
عنوان یک
ابزار برای
سرکوب و کنترل
جامعه به کار
می گیرد و با
بالا و پایین
کردن این قوانین،
با جامعه بازی
می کند.
اما این
اسلام هیچ
مشکل ماهوی با
سیستم سرمایه
داری ندارد.
سرمایه داری
جهانی هم نه
تنها با روکش
اسلامی در
منطقه مشکلی
ندارد بلکه با
استفاده از آن
بهتر می تواند
توده های
منطقه را به
سمتی که می
خواهد سوق
دهد.
رژیم سنت
اجتماعی و هویت
مردم را ریشه
کن می کند و
جایش خرافات
، چاه جمکران
و دخیل بستن
از طریق موبایل
به امام رضا
...را
کنار مصرف
گرایی ترویج می
کند. برای
نمازگزاران
رکعت شمار
الکترونیکی و
برای روزه
داران پَچ ضد
اشتها تولید می
کند. در آن
مملکت فقر،
خودسوزی،
خودکشی و
اعدام بالاترین
آمار را دارد.
جراحی زیبایی
هم بالاترین
آمار را دارد. بلایی
که شاه
نتوانست برسر
جامعه بیاورد
رژیم با پسوند
اسلام می
آورد.
جمهوری
اسلامی که می
خواهد خود را
با طرح های
سازمان تجارت
جهانی و صندوق
بین المللی
پول تطبیق
دهد، باید چیزی
را از جامعه
بگیرد و چیزی
را که می
خواهد به
جامعه تزریق
کند. برای این
منظور بیشترین
استفاده را از
سینما می برد.
از این لحاظ فیلم
های قبل از
انقلاب به هیچ
وجه با سینمای
رژیم قابل مقایسه
نیست. فیلم های
قبل از انقلاب
اگر چیزی به
جامعه نمی داد
چیزی را هم نمی
خواست از
جامعه بگیرد.
شاید شاه مثل
این رژیم از
قدرت و کارآیی
سینما آگاه
نبود. فیلم های
گذشته باز یک
رنگ و بویی از
زندگی مردم را
باخود داشت.
اگر آبگوشتی
بود مثل فیلمفارسی
های رژیم نمی
خواست آبگوشت
را از مردم بگیرد
و جایش مک
دونالد
بگذارد.
البته
داستان آن
گروه از فیلمسازان
و دست
اندرکاران سینمای
ایران که به
خاطر تن ندادن
به خواسته های
رژیم توانی هایشان
در عرصه ی سینما
پشت سانسور به
هدر می رود و
با تنگناهای
مالی و امنیتی
روبرو هستند
خود قصه ی دیگری
است.
-
در این شرایط
سینمای زیر زمینی
چه نقشی می
تواند داشته
باشد؟
_ ریلی که رژیم
می رود بیشترین
فشارآن بر
گرده مردم فقیراست
. رژیم
از یک
سو مجبور است
دستگاه سرکوب
را در جامعه
گسترش دهد و
چوبه دار علم
کند، و از سویی
دیگر با به
کار گیری
ابزارهای تبلیغاتی
و فرهنگی و با
ایجاد تشکل های
دست ساز در میان
دانشجویان،
زنان و
کارگران،
مبارزه را به
انحراف بکشاند.
هراس رژیم از
این است که
حرکت های مردمی
به سمت مبارزه
قهر آمیز و زیر
زمینی برود.
مشکل حکومت با
سینمای زیر زمینی
در همین رابطه
است. رژیم می بیند
که هنر زیر زمینی
در جامعه زمینه
رشد دارد و
چگونه سینمای
زیر زمینی سر
از ادبیات و
موسیقی زیر زمینی
در می آورد و
نگاه بخشی از
هنرمندان و
دانشجویان را
به خود جلب می
کند. برای سینما
و هنرزیرزمینی
دارد بدل سازی
می کند.کنسرت
موسیقی زیرزمینی
در دبی راه می
اندازد.با
شگردهای
مختلف سعی
دارد آن را
تخریب کند.
سینمای
زیر زمینی بلندگوی
صدای مردم فقیر
است که در هیچ یک
از رسانه های
رسمی صدایی
ندارند.
-
اخیرا درباره
فیلم " شاملو
شاعر آزادی"
در رسانه ها
دوباره مطالبی
مطرح شده است.
داستان ساخت این
فیلم چگونه
بود؟
-
فیلم شاملو
داستان خاصی
ندارد. تعدادی
از نویسندگان
و مجریان
رسانه های
داخل و خارج
از کشور که با
دیدگاه من
مشکل دارند هر
از گاهی تهیه
کننده فیلم را
وسط می
اندازند و هر
چه دلشان می
خواهد راجه به
این فیلم سر
هم می کنند.
چند سال پیش
داستان چگونگی
ساخت فیلم
شاملو از زبان
تهیه کننده فیلم
به طور گسترده
ای در رادیو
وتلویزیون های خارج از
کشور وهمچنین
مطبوعات داخل
و خارج از
کشور مطرح شد.
آنها به بهانه
فیلم شاملو
مرتب با تهیه
کننده فیلم
مصاحبه می
کردند و بدون
اینکه کوچکترین
اطلاعی از
چگونگی ساخت فیلم
شاملو داشته
باشند، در
مقدمه
مصاحبه، تهیه
کننده فیلم را
به عنوان
سازنده فیلم
معرفی کردند و
علیه من می
گفتند و می
نوشتند. در عین
حال تلاش می
کردند مرا به
سازمان های سیاسی
منسوب کنند.
تهیه کننده فیلم
هم درمصاحبه با
روزنامه های
داخل، درحال
تعریف و تمجید
از سینمای رژیم
نه تنها
درباره فیلم
شاملو بلکه
درباره خودم و
فیلم هایم، هر
چه دروغ به
نظرش می رسید
سر هم می کرد.
روزنامه
یاالثارات
مسعود نمکی، فیلم
های مرا ضد ایرانی
می نامید. دیگران
نوشتند که دیدگاهم
درباره سینمای
رژیم غرض ورزی
شخصی است.
افرادی چون
ناصر صفاریان
که کوچکترین
آشنایی شخصی
با آنها
ندارم، مثل نویسنده
کیهان لندن در
مجلات داخل ایران
نوشتند که فیلم
شاملو را من
نساختم، تهیه
کننده فیلم
لطف کرده اسم
مرا به عنوان
کارگردان در
عنوان بندی فیلم
آورده است...
اخیرا
هم تهیه کننده
فیلم متن
گفتار و شعر
های استفاده
شده در فیلم
را بدون اطلاع
من، به صورت
کتابی چاپ
کرده و نیمی
ازکتاب را به
تعریف از خود
و خانواده اش
و داستانسرایی
راجع به من
اختصاص داده
است. مهملاتی
از این دست را
قبلا بارها
چاپ و در
مصاحبه ها
عنوان کرده
است. چنین
حرفها و
دعواهای
کاسبکارانه
از نوع کنسرت
گذاران و ناشرین
کتاب در لس
آنجلس نه در
شان کتابی است
که عنوان
"شاملو شاعر
آزادی" را بر
خود دارد و نه
در شان
خوانندگان
آثار شاملو و
نه در شان فیلم
شاملو است. ایشان
اگر حرمتی برای
شاملو و
کوچکترین
ارزشی برای
خودش قائل
بود، پیرامون
این فیلم اینقدر
کثافت کاری نمی
کرد.
داستان
فیلم شاملو اینگونه
بود که در سال 1373
برای انجام
مصاحبه ای به
دیدن شاملو
رفتم که این
مصاحبه در
کتاب "سینما و
ادبیات" به
چاپ رسید. این
اولین دیدار و
اشنایی نزدیک
من با شاملو
بود، بعد از
آن هر از گاهی
به دیدنش می
رفتم. بعد از
چند دیدار پیشنهاد
کردم از او فیلم
بسازم. شاملو
در ابتدا رغبتی
به این کار
نداشت، معتقد
بود با این
کار وقت او و
خودم را هدر می
دهم و فیلم هایی
از این دست به
درد هیچ بنی
بشری نمی
خورد. من بر
خواسته ام
اصرار کردم،
در نهایت با بی
میلی قبول
کرد.
هنگام فیلمبرداری
پولی در بساط
نداشتم به
دهها نفر تلفن
می زدم، پول
مختصری فراهم
می کردم. با همین
وضعیت و
امکانات
محدود هر فرصتی
که پیش می آمد
بخشی از کار
را فیلم برداری
می کردم. از
طرفی شاملو هم
از لحاظ جسمی
مریض بود.
سردرد و پا
درد امانش را
بریده بود و
آمادگی لازم
را برای این
کار نداشت. با
اینکه گاهی مریضی
جسمی روحیه اش
را به شدت تلخ
می کرد، اما
همیشه با صبوری
ما را می پذیرفت.
دوستانی
مانند محمود
کلاری ( فیلمبردار)
محمود سماک
باشی و بهمن حیدری
( صدابردار) با
اینکه
نظراتمان با یکدیگر
متفاوت بود ولی
بدون هیچ توقع
و بدون هیچ
دستمزدی مرا
همراهی می
کردند. بعد از
چند جلسه فیلمبرداری
از شاملو، برای
اینکه تهیه
کننده ای برای
فیلم پیدا کنم
با محمد علی
سجادی ( فیلمساز
و نویسنده) فیلم
را به صورت
موقت با عنوان
" آن پرسش
سوزان" ادیت
کردیم. تا این
زمان مقصودلو
اصلا در جریان
نبود و خبر
نداشت فیلمی
درباره شاملو
ساخته می شود.
سال بعد به
دعوت فستیوال"
فیلم رئال " به
فرانسه رفتم
که فیلم " نمای
نزدیک- نمای
دور" مرا نمایش
می دادند. در
آنجا توسط یکی
از دوستانم
مقصودلو در جریان
ساخت فیلم
شاملو قرار
گرفت و حاضر
شد مخارج این
فیلم را
بپردازد تا فیلم
را کامل کنم.
به ایران
که برگشتم یکی
دو جلسه از
شاملو و چند
جلسه از شخصیتهای
ادبی و سینمایی
فیلم گرفتم.
ادیت نهایی فیلم
را با ژیلا ایپکچی
انجام دادم. فیلم
تکمیل شده را
برای مقصودلو
به نیویورک
فرستادم. به آمریکا
که رسیدم دیدم
چند عکس از
شاملو را در فیلم
گذاشته چون
برادرش این
عکس ها را از
شاملو گرفته
است. در شروع فیلم
چند عکس از
شاعران
کشورهای دیگر
را آورده و یک
شعر از شاملو
را که من درادیت
اولیه فیلم
استفاده کرده
و درادیت نهایی
آنرا کنار
گذاشته بودم،
به فیلم اضافه
و مجددا فیلم
را زیرنویس
کرده و اسامی
تعدادی را به
تیتراژ فیلم
افزوده است. این
تمام دستکاری
است که
مقصودلو در فیلم
برای نشان
دادن ذوق و
استعداد خود
در نیویورک
انجام داده
است.
تمام
صحنه ها، عکس
ها، شعرها و
حرفها به
انتخاب خودم
بود. مقصودلو
حتی دو پلان
متفاوت از یک
صحنه فیلم را
ندیده بود که
بخواهد نظری
بدهد. چون
مجموعه 15 ساعت
فیلمی که از
شاملو گرفتم پیش
من بود و هست و
ایشان به آن
دسترسی
نداشتند. بعد
از ادیت فیلم
حدود 6 ساعت از
فیلم شاملو را
به برادرش
سپردم.
مقصودلو
در کیهان
لندن، نیمروز،
شهروند و ایرانیان
واشنگتن...
بارها تکرار می
کند که شاملو
و آیدا از کیفیت
فیلم عصبانی
بوده اند تا اینکه
ایشان حضور به
هم می رساند و
خیال همه را
راحت می کند.
وقتی
نسخه اولیه فیلم
" آن پرسش
سوزان" آماده
شد، بردم که
شاملو ببینند.بعد
از دیدن فیلم
گفت:
_ حالا که
از تصاویر
کوچه ها
استفاده کرده
اید، بد نیست
از شعر کوچه
هم استفاده کنید.
آیدا هم این
نکته را تاکید
کرد.
هفته
بعد با دوربین
به خانه شاملو
رفتم و او
شعر"کوچه" را
خواند. موقع
خداحافظی گفت:
_ دو نفر
پاشنه در ِ
خانه ام را
درآوردند. شما
و ناصر حریری.
بعد گفت:
آن زمان من هم
پاشنه در خانه
نیما را کشیده
بودم.
بار دوم
که می خواست فیلم
را ببیند، در
رختخواب بود و
آمادگی برای دیدن
فیلم نداشت.
به نظر می رسید
فیلم را با
صدا در ذهنش
دنبال می کند.
وقتی فیلم
تمام شد گفت:
_خسته
نباشید. چه
خبر؟
گفتم: دیروز
در خانقاه میدان
بهارستان برای
سیاوش کسرایی
ختم گرفته بودند.
حزب اللهی ها
جلسه ختم را
به هم ریختند.
گفت:
مسخره است.
طرف عمری به
اصطلاح لاییک
بوده، حالا در
خانقاه برایش
ختم می گیرند.
خب دیگر به
حزب اللهی ها
بر می خورد!
بعد گفت:
مثل اینکه
توهم امروز
سرحال نیستی.
گفتم: این
روزها کارم
شده دویدن های
بی سرانجام.
گفت:
معمولا همین
طور است. جایی
برای رسیدن
وجود ندارد.
گفتم: ولی
شما رد پای
خود را به جا
گذاشته اید.
گفت: ای
بابا!
گفتم:
مردم از
خواندن
شعرتان لذت می
برند.
گفت: اگر
چهل سال جوان
تر بودم، شاید
عده ای از من
لذت بیشتری می
بردند!
من به
غلط کلمه لذت
را به کار
برده بودم.
حرفم را تصحیح
کردم.
گفتم: خیلی
ها با کمک شعر
و آثارتان از
زندان تفکر
ارتجاعی نجات
پیدا کردند.
لبخند بی
حالی زد.
همانطور که روی
تخت دراز کشیده
بود، سیگاری
از روی میز
کوچکی که بغل
تختش بود
برداشت.
خستگی و
غمی در چهراش
بود . شاملو هیچ
گاه از باور
به آرمان
انسانی روی
برنگرداند و
از مبارزه علیه
تحقیری که بر
انسان می رود
دست نکشید .
تلخی و غمی که
داشت شاید از
تغییر ناپذیری وضع
ستمدیدگان
بود و از شرایطی
که جامعه در
آن بسر
می برد .
خواستم
تنهایش
بگذارم تا
استراحت کند.
گفتم:
خداحافظ
استاد.
در دیدارهایم
با شاملو اولین
بار بود که
کلمه " استاد"
را به کار می
بردم. نگاهی
به من کرد و
گفت:
_ شما هم
دارید این چیزها
را یاد می گیرید؟
گفتم:
ببخشید.
واقعا
برای شاملو این
فیلم آنقدرها
مسئله مهمی
نبود که باعث
دغدغه ذهنی و
روحی اش شده
باشد و با
ورود مقصودلو
از ناراحتی به
در آید. اگر
شاملو قبول
کرد جلوی دوربین
ظاهر بشود،
فقط به خاطر
اصرار زیاد و
سماجت من بود.
روزی که قبول
کرد از او فیلم
بگیرم در حیاط
خانه اش نشسته
بودیم.
گفتم: من
که این همه
اصرار می
ورزم، اجازه
بدهید چند
جلسه وقت تان
را بگیرم.
سکوت
کرد. بعد با بی
میلی گفت:
_ در خدمتیم.
قبل از
من چند فیلمساز
دیگر که به
نام هم هستند،
می خواستند از
شاملو فیلم
بسازند. اگر
برای شاملو این
چیزها اهمیت
داشت به آنها
جواب مثبت می
داد. اگر
خواسته مرا
قبول کرد، شاید
به این دلیل
بود که از
سماجت من خسته
شده بود.
مقصودلو
در نوشته ها و
حرفهایش
عنوان می کند
که از دوستان
نزدیک شاملو
بوده و همیشه
درباره سینما
و ادبیات
ساعتها با
شاملو گپ می
زده است. اینکه
قبلا دوست
گرمابه و
گلستان شاملو
بوده است یا
نه اطلاع
ندارم، ولی این
را می دانم
وقتی به ایران
آمد بیش ازیک
هفته اصرار
داشت که از
شاملو وقت بگیرم
و او را پیش
شاملو ببرم.
من با
ناصر تقوایی
قرار داشتم که
پیش شاملو برویم.
به تقوایی
گفتم مقصودلو
هم می خواهد بیاید.
وقتی به خانه
شاملو رسیدیم،
مقصودلو شروع
کرد که با
آنتونی کویین
در نیویورک
ناهار خورده و
آنتونی کویین
چنین گفته... به
نظر می رسید
ناهار خوردن
مقصودلو با
آنتونی کویین
برای شاملو
جذابیتی
ندارد. میان
صحبت های
مقصودلو
برگشت و گفت:
_ آقای
تقوایی حالا
شما کمی تعریف
کنید.
بار دوم
که مقصودلو به
ایران آمد،
باز اصرار
داشت که به دیدن
شاملو برویم.
اینبار با یک
بغل کتاب برای
امضا و یک
دوربین عکاسی
آمده بود. چند
هفته بعد نزد
شاملو رفتم،
گفت:
_ سالها پیش
برای آقای ِ ... یادداشت
محبت آمیزی
نوشتم، او این
یادداشت را
برداشته، پشت
نواری که با
آن صدایش،
شعرم را دکلمه
کرده، چاپ
کرده است. آدم
دیگر جرات نمی
کند برای کسی یادداشتی
بنویسد و حرف
محبت آمیزی
بگوید. مثل اینکه
ته هر یادداشت
باید اضافه
کرد که حقوق
آن برای نویسنده
محفوظ است و
نمی توان ان
را چاپ و پخش
کرد.
وقتی می
خواستم به آمریکا
بیایم برای
خداحافظی پیش
شاملو رفتم،
گفتم که بخشی
از فیلم های
ادیت نشده را
پیش برادر
مقصودلو
گذاشتم. گفت:
_ بهتر
بود این کار
را نمی کردید.
در فیلم لحظاتی
هست که در ادیت
فقط به
درد دور ریختن
می خورد. بعضی
ها از هر چیزی
که به درد
کاسبی شان
بخورد، از آن
استفاده می
کنند.
به آمریکا
که آمدم مدتی
بعد مقصودلو
برادرش را پیش
شاملو می
فرستد و از
موضع احترام
به خود شاملو
از او می
خواهد که
نوشته ای به
مقصودلو بدهد
تا
اجازه پخش فیلم
را داشته
باشد. شاملو
بدون اینکه به
قصد و غرض
مقصودلو آگاه
باشد، یادداشت
محبت آمیزی
برایش می نویسد.
از اینکه زحمت
کشیده و پوستر
فیلم را درست
کرده از او
تشکر می کند.
شاملو
در یادداشتی
که برای
مقصودلو می نویسد،
فکر می کند رابطه
ما هنوز
دوستانه است؛
برای همین می
نویسد" سلام
مرا به مسلم
منصوری برسانید."
در آمریکا
چندین بار با
شاملو تلفنی
صحبت کردم، ولی
هیچ وقت اشاره
ای به اینکه فیلم
توسط تهیه
کننده چه
سرنوشتی پیدا
کرده، نکردم.
حالا مقصودلو
عکس ها و یادداشتی
که از شاملو
گرفته، به
عنوان اینکه
شاملو اختیار
فیلم را به او
واگذار کرده
در نشریات به
چاپ می رساند.
از زمانی
که قرار شد
مقصودلو تهیه
کننده فیلم
باشد، چند
نامه برایم
فکس کرد و چند
نامه هم من
برایش فکس
کردم. حالا یکی
از نامه هایی
که من در ایران
برایش فکس
کرده بودم به
عنوان یک سند
چاپ می کند. از
اینکه من به
دروغ می گویم
فیلم شاملو
مجوز ساخت
نداشته است.
من در آن نامه برایش
نوشته بودم که
فیلم شاملو در
ایران قابل
پخش است و
مشکلی برای
پخش ندارد.
آن موقع
نگران بود که
فیلم مجوز
ساخت ندارد و
اصرار داشت که
برای فیلم
مجوز پخش در ایران
بگیرم. من هم
بخاطر فیلم هایی
که در مورد
زنان تن فروش
و جنگ زدگان
ساخته بودم می
خواستم زودتر
از ایران خارج
بشوم. برای اینکه
دست از سر
مجوز داشتن یا
نداشتن فیلم
بردارد. برایش
نوشتم که این
فیلم مشکلی
برای پخش در ایران
ندارد. شاید
واقعا هم اگر
چند دقیقه ازفیلم
حذف می شد
ممکن بود در ایران
امکان پخش
داشته باشد.
با این حال من
برای ساخت فیلم
نمی خواستم از
حکومت اجازه
بگیرم.
- بعضی از
کسانی که راجع
به این فیلم
نوشته اند
عنوان می کنند
که مشکل شما
با تهیه کننده
مشکل مالی
است...
به آمریکا
که آمدم، دیدم
فیلم شاملو در
کانال های
آلوده به رژیم
و دوم خردادی
ها سر در می
آورد. در لوس
آنجلس به تلویزیون
واگذار شده که
در لابلای تبلیغ
خاتمی و آگهی
بنیاد ایمان،
دعای کمیل و
حج عمره از لس
آنجلس به مکه
پخش می شود. من
به پخش فیلم
در چنین
لجنزارهایی
اعتراض کردم و
در گفتگویی با
مجله "سیمرغ "
چگونگی ساخت این
فیلم را بازگو
کردم که چکیده
ای از آن مطلب
در مجله "
دفترهنر" هم به چاپ
رسید. من هیچ
گاه به مشکل
مالی با تهیه
کننده فیلم
اشاره نکردم و
راجع به مسائل
مالی فیلم حرفی
نزدم. حالا
اگر عده ای می
خواهند از این
زاویه به قضیه
دامن بزنند و
مشکل را مالی
جلوه بدهند،
باز من هستم
که طلبکارم و
دستمزدم
ملاخور شده
است. طبق
قراردادی که
با تهیه کننده
فیلم امضاء
شده و متن
قرارراهم ایشان
نوشته اند،من
به عنوان
کارگردان بایستی
یک فیلم یک
ساعته از
شاملو بسازم.
ایشان به
عنوان تهیه
کننده
بایستی 5 هزار
دلار به من
دستمزد
بپردازد . در ایران
500 هزار تومان
از
برادرش
گرفتم، در امریکا
300 دلار از خودش
، این کل
دستمزدی است
که بابت این
دریافت کرده
ام. این را برای
اطلاع بعضی از
این نویسندگان
رسانه ها گفتم
که خیلی
علاقمند به
مسایل مالی
اند و امروز
هم خیلی
طرفدار حقوق
بشر هستند !،
در موقع صحبت
با تهیه کننده
فیلم به ایشان
یاد آور بشوند
که وقتی از
محصول کار دیگران
برای خودشان اعتبار
و بیوگرافی می
سازند ، لااقل
دستمزدشان را
ملاخور
نکنند.
بعد اظهارنظر
کنند که چه کسی
فیلمساز خوبی
است یا نیست . و
چه بهتر که از
دید امثال ایشان
من فیلمساز
خوبی نباشم . فیلمسازان
خوب ! جایشان
دربنیاد سینمائی
فارابی یا در
هالیوود است .
همچنانکه
ثروتمندان جایشان
در قصر است. فیلم
سازان خوب ! ،
بلدند چگونه اینهمه
جنایت وگرسنگی
را در فیلم هایشان
بنفع حاکمیت
ها حل وفصل
کنند. به فیلمسازان
خوب ! کلید طلایی
شهرها توسط
مقامات دولتی
اهدا می شود
اما فیلمسازانی
که خلاف جریان
آب می روند در
هر شهری به
سختی نفس می
کشند . خلاف جریان رفتن بهاء
دارد ، بهاء
آن این است که
از خیرات و
برکات! دستگاه
های تبلیغاتی
و منابع مالی
محروم می
مانند و برای
خلق یک اثر و
ساخت یک فیلم
از هفت خان
رستم باید
بگذرند.
اما
آنچه مهم است
و اصالت دارد
اینکه آدم
بتواند با کار
و اثرش در هر حیطه
ای که است به
اندازه خودش
ضربه ای به
وضع موجود
جهان بزند.هر
حرکتی حتی
کوچکترین
حرکت اگر
آکنده از باور
وایمان به
آمال انسانی
باشد قطعا تاثیر
خودش را دارد
ورد پای خود
را بر جای می
گذارد.
- در حال
حاضر روی چه فیلمی
کار می کنید؟
- فیلمنامه
ای نوشتم به
نام «آخرین
شهر دنیا»، بر
اساس زندگی
مردم فقیری
است که در یک
مجتمع مسکونی
در لس آنجلس
زندگی می
کنند، این آدم
ها از ملیت های
مختلفی هستند
و زبان یکدیگر
را نمی دانند.
بدون آنکه
زبان هم را
بدانند با هم
مراوده دارند...قصد
دارم در صورت
امکان آن را
بسازم. همچنین
پی گیری کارهای
مربوط به سینمای
زیرزمینی ایران.
31
آگوست 2008
آدرس
تماس با مسلم
منصوری.
سهراب
شهيد ثالث

|
دهم
تيرماه
مصادف است با
سالگرد
درگذشت سهراب
شهيد ثالث
کارگردان
صاحب سبک و به
نام سينمای
ايران که
درست سه روز
پس از پنجاه و
چهارمين سالگرد
تولدش، در
شيکاگو
درگذشت. شهيد
ثالث هفتم
تير۱۳۲۲ در
تهران به
دنيا آمد و پس
از اتمام
دوره دبيرستان،
در اتريش و
فرانسه
سينما خواند
و از مدرسه
کنسرواتوار
مستقل سينمای
فرانسه فارغ
التحصيل شد و
در۱۳۴۸ پس از
گذراندن يک
دوره بيماری
سل و خونريزی
معده به
تهران
بازگشت و به
استخدام
وزارت فرهنگ
و هنر درآمد. شهيد
ثالث بدون
رعايت
خواسته های
مديران
وزارت فرهنگ
و هنر که
خواهان نشان
دادن ترقيات
ايران بودند،
چندين فيلم
کوتاه و
مستند
برخلاف
منظور آنها
ساخت. خودش
گفته است: "در
وزارت فرهنگ
و هنر 22 فيلم کوتاه
در عرض سه سال
ساختم؛ فيلم
هايی که زير
هيچکدام را
اسم نمی
گذاشتيم،
چون درباره
نقاشی، راجع
به شهر
مهاباد و
چندين موضوع
ديگر بود." درسال 1351
او فيلم
کوتاهی به
نام سياه و
سفيد برای
کانون پرورش
فکری کودکان
و نوجوانان
ساخت. اين فيلم در۱۹۷۳
برنده جايزه
ويژه
جشنواره لس
آنجلس و
جايزه ويژه
جشنواره
سانفرانسسيکو
شد. شهيدثالث
نخستين فيلم
بلندش، يک
اتفاق ساده
را در ۱۳۵۲ ساخت
که به رغم
استقبال سرد
و مخالفت های
مسئولان، برنده
جايزه
بهترين
کارگردانی
از دومين
جشنواره
فيلم تهران
شد. فيلم
بعدی او طبيعت
بی جان جايزه
خرس نقره ای
جشنواره
فيلم برلين
را به عنوان
بهترين کارگردان
برای او به
ارمغان آورد. او از
بنيانگذاران
کانون سينماگران
پيشرو بود. شهيد
ثالث در ۱۳۵۵
به آلمان
مهاجرت کرد و
در آنجا
چندين فيلم
سينمايی و
مستند ساخت. فيلم های
سينمايی
شهيد ثالث
راهگشای
حضور سينمای
ايران در
جشنواره های
معتبر جهانی
شد. آثاری
که شهيدثالث
در ايران
ساخت به دليل
نگاه تلخ و
واقع
گرايانه او و
ريتم کند
فيلم هايش
مورد توجه
عامه مردم
قرار نگرفت و
فيلم های
آلمانی او
هرگز در
ايران به
نمايش در
نيامد. او از
شعار، سانتی
مانتاليسم و
احساسات
گرايی نفرت
داشت و هرچيز
نحيف و پيش پا
افتاده ای او
را رنج می داد. او مهر
سرشاری نسبت
به هر موجودی
که در معرض
مخاطره قرار
می گرفت،
داشت. شهيد
ثالث در دهم
تيرماه ۱۳۷۷
در غربت
درگذشت.
فيلم های
کوتاه و
مستند سهراب
شهيد ثالث قفس،
مهاباد، رقص
درويشان،
رستاخيز/
تعمير آثار
باستانی تخت
جمشيد،
دومين
نمايشگاه
آسيايی ۱۳۴۸ فيلم های
سينمايی قبل
از مهاجرت يک
اتفاق ساده ۱۳۵۲
برنده ديپلم
هيئت ژوری
کاتوليک و
چهار هزار
مارک جايزه
نقدی از
جشنواره بين
المللی فيلم
برلين، برنده
ديپلم هيئت
ژوری
پروتستان ها
و يک هزار
مارک جايزه
نقدی
جشنواره
برلين و
جايزه منتقدان
بين المللی
جشنواره
جهانی فيلم
تهران طبيعت بی
جان ۱۳۵۴
برنده ديپلم
هيئت ژوری
پروتستان و
يک هزار مارک
جايزه نقدی،
ديپلم هيئت
ژوری
کاتوليک و
چهار هزار
مارک جايزه
نقدی و جايزه
خرس نقره ای
به عنوان
بهترين
کارگردانی
از جشنواره
برلين در غربت ۱۳۵۴محصول
مشترک کانون
سينماگران
پيشرو، تل
فيلم و
پروييس فيلم
هانبورگ.
برنده جايزه
منتقدان بين
المللی
جشنواره
برلين فيلم های
شهيد ثالث در
آلمان زمان
بلوغ ۱۹۷۶ |
|
|
به بهانه ی
نمایش فیلم
پرسپولیس
آنچه من را به
نگارش این چند
سطر وا داشت ایراد
چند جمله ی
افشاگرانه از سوی یکی
از
کارگردانان فیلم
پرسپولیس
خانم مرجان
ساتراپی در یکی
از برنامه های
کانال سه تلویزیون
فرانسه بود که
چند شب پیش از
این کانال پخش
شد. پیش از آن
(چندین سال پیش)
خانم مرجان
ساتراپی را در
دو جلسه در
پاریس برای
معرفی کتابش
با همین نام دیده
بودم و سپس
خبر شرکتش را
در فستیوال فیلمی
که برای
بزرگداشت از
داریوش مهرجویی
در پاریس از
سوی شهرداری
پاریس و مرکز
فرهنگی سفارت
جمهوری اسلامی
برگزار شده
بود (سه سال پیش)
را شنیده بودم
و آنگاه شرکت
فیلم پرسپولیس
در جشنواره ی
سینمایی کن را
که با اشتیاق
و کنجکاوی
(همانند بسیاری
دیگر
ازهموطنان) ، دنبال کردم.
راستش را
بخواهید
پافشاری خانم
ساتراپی بر این
که این فیلم یک
فیلم شخصی است
و سیاسی نیست،( برخلاف آنچه
که در کتاب
هست و آن بخش
هایی از فیلم
که از تلویزیون
ها پخش شد نمیتواند
سیاسی نباشد
اما به هر رو می
تواند بازگویی
و دید "شخصی" ایشان از بخشی از
تاریخ سیاسی و
اجتمایی ایران
بشمار آید که
کارگردان در
آن نقش اصلی
را داشته)، من را به تعجب
واداشته بود
که چرا او هم
همانند دیگران
در مصاحبه ها
کمترین اشاره
ای به
وضعیت فلاکت
بار ایران نمی
کند ( به قول
مشهور!
گناهشان را
نشویم،
شاید هم کرده
اند ولی من
نشنیده ام) ! و
ازاین فرصت
طلایی که برای
ایشان فراهم
شده در زمانی
که حضور صدها
خبرنگار و اشتیاقشان
برای گفتگو با
کارگردان ایرانی
فیلم برنده ی
جایزه ی ویژه هیئت
داوران می
تواند فرصت بسیار
مناسبی باشد
برای بازتاب
وسیع نامردمی
هایی که بر
ملت ایران می
رود بهره نمی
برد، چرا
که به گفته ی
خودشان به ایران
باز نخواهد
گشت که شاید
بعد ها جواب
به این چرا ها
را بدهند.
در آن
برنامه بحث و
گفتگوی تلویزیونی
که بیش از یکساعت
بطول انجامید
خانم ساتراپی
در چند جمله
افشا گرانه
گفت (
اگرنگارنده
اشتباه نکند) : " مسئله
پوشش زنان ایرانی
بهانه ای بیش
نیست مگر برای
پنهان کردن و
سرپوش گذاشتن
بر مسائل
مهمتر اجتماعی"... که این گفتار
آرامش ویژه ای به من بخشید
و شاد و امیدوارم
کرد... راست میگویم
جایی که آدمک
ها، مجسمه ها و
فرستادگان
مشهور هنری-
فرهنگی جمهوری
اسلامی (کور، کر و لال های
فرصت طلب!) به
فستیوال ها، از
خبرنگاران
فراری هستند
تا مبادا
خبرنگار زبلی
آز آنها پرسشی
درباره ی
اوصاع
وحشتناک سیاسی-
اجتماعی-
اقتصادی در ایران
بکند و یا
همچون خانم سمیرا
مخملباف بی
آنکه مجبور
باشد از
وجود
دموکراسی!!! در
ایران با همین
خبرنگاران می
گوید و سانسور
را می ستاید!!! این
یکی دو جمله ی
این خانم آن
چنان به دلم
نشست که آن
بخش از
آزرده گی ام
را که از
شرکتشان
(دانسته یا
ندانسته!) در
آن فستیوال
کذایی در ذهن
داشتم پاک می
کند.
این نوشتار
تنها برای تائید
حضور بی چون و
چرای خانم
ساتراپی و
همکارانشان
در عرصه سینمای
جهانی و نوید
موفقیت فیلم
پرسپولیس چه
از نظر افشاگری
و چه از نظر
تجارتی برای
کارگردانان
آن است که
ضمنا آرزوی
قلبی من هم
هست ( این را هم
بگویم که در
نوشتن این چند
سطر نه اجبار
دارم و نه
موافق با همه ی
افکار ایشان
هستم اما
از آن جائی که
به این باورم
که
واقعیت ها را
باید گفت و بین
انسان ها و به
ویژه
هنرمندان در
برخوردشان و میزان
حساسیتشان
نسبت به فلاکت
و محنت آدمها می باید
فرق گذاشت، این چند خط را
نوشتم،
با این که می
دانم این
نوشتار تاثیری
در فروش بیشتر
فیلم نخواهد
داشت!!!) و
اطمینان دارم
که پرسپولیس
در مقایسه با
فیلم طعم گیلاس آقای کیارستمی
(برنده زورکی!
نخل طلا در همین
فستیوال ) که
از نظر تعداد
بیننده طبق
آمار مرکز سینمایی
فرانسه پائین
ترین رقم با سی و
پنج هزار بیننده، (در تاریخ
فروش فیلم های
برنده نخل طلای
جشنواره کن، این تعداد کم، رکورد تعداد
بیننده را
شکسته است! ) یکی
از پرفروش ترین
فیلم های سال
خواهد بود و این
موفقیت
نمودار این
باور هم هست
که می باید پیش
از هنرمند
بزرگ و موفق
بودن،
انسان باشیم...
جواد
دادستان
مدیر انجمن
هنر در تبعید
پاریس،
بیست و دوم
زوئن دوهزار و
هفت
گفتگوی
برنامه رادیویی
زیر آسمانی دیگر
با جواد
دادستان، مدیر
انجمن هنر در
تبعید
این
گفتگو در دو
بخش و در تاریخ
هفت و چهارده
آوریل 2007 انجام
گرفته است،
بخش نخست را میخوانید.
پرسش:
خسته
نباشید. اگر
امکان دارد در
باره ی فعالیت
های اخیر
انجمن هنر در
تبعید بگویید.
پاسخ:
انجمن
در ماه های
مارس و آوریل دو
جشنواره
برگزار کرد:
پنجمین
جشنواره ی سینمای
ایران در تبعید
و سومین
جشنواره ی
) سه روز
فرهنگ و هنر
بر ضد خشونت٬تبعيض
و نژادپرستي (
که هر
دو جشنواره با
موفقیت
برگزار شد.
پرسش:
با
جشنواره ی سینما
شروع کنیم.
چند روز طول
کشید و چند فیلم
در برنامه
بود؟
پاسخ:
چهار
روز با سی فیلم
کوتاه و بلند
از
کارگردانان ایرانی
و غیر ایرانی
مقیم اروپا، آمریکا
و کانادا.
پرسش:
سال پیش
شما از هنگ
کنگ و مکزیک
هم فیلم داشتید؟
دلیل خاصی
داشت؟
پاسخ:
سال پیش
من برای همه
از طریق آدرس
های میل پیام
فرستادم و نتیجه
این شد که دیدید
از همه جای دنیا فیلم
داشتم
ولی امسال
ابتدا برای ایرانیها
پیام جستجوی فیلم
فرستادم که
بازهم تقریبا
از بسیاری از
کشورها بیش از
پنجاه فیلم رسید
و برنامه پر
شد تا جایی که
در آخرین لحظه
ها سه
سئانس به
برنامه ی پیش
از گشایش
جشنواره
اضافه کردم.
پرسش:
پس چرا
جشنواره را
مثلا در هفت
روز یا بیشتر
برگزار نمی کنید،
اگر این همه
درخواست هست.
پاسخ:
چرا؟ چون
انجمن هنوز پس
از برگزاری
پانزده
جشنواره و
فعالیت های دیگر
بودجه برای
اجاره ی یک
دفتر و یا
استخدام
کارمند
ندارد... ولی با
همه ی این
مشکلات و
محدودیت های
مالی، مخارج
سفر (رفت و آمد ) چندین
سینماگر ایرانی
ساکن کشورهای
دیگر و چند سینماگر
فرانسوی ساکن
شهرهای
فرانسه را
پرداخت، اجاره
سالن سینما و
مخارج جنبی
فستیوال، امکان
برگزاری
جشنواره را به
مدت طولانی از
من میگیرد و
گرنه هرچه
بخواهید فیلم
خوب و متعهد
هست.
پرسش:
هر نوع فیلمی
را جشنواره
قبول می کند؟
پاسخ:
نه هرنوع
فیلمی را، فیلم های
کارگردان های
معترض و حساس
به مسائل
اجتماعی به ویژه
اگر کار، کار یک
کارگردان تبعیدی
باشد. اکثر فیلم
های جشنواره
امسال همچون فیلم
های سال های پیشین
واکنش هایی
بودند نسبت به
تبعیض نژادی،
سانسور، ستم
هایی که بر
زنان جهان میرود
و ...
پرسش:
گفته می
شود که ایرانی
های مقیم پاریس
به دلیل
اختلاف نظر با
شما به
جشنواره ها نمی
آیند، مشتاق شنیدن
جواب شما در این
مورد هستم...
پاسخ:
این مورد
که تازه گی
ندارد، آنگونه
که من شنیده
ام بین هشت تا
شانزده هزار ایرانی
در پاریس و
حومه ی آن
زندگی می کنند،
تصور کنید که
همه ی این
هموطنان با
هدف های فستیوال
های هنر در
تبعید موافق
باشند و از آن
پشتیبانی
کنند! چه
خوشبختی از این
بالاتر! اما
متاسفانه این
گونه نیست و
من میتوانم
چند نمونه از
مخالفت ها بگویم
: یکی از آشنایان
و همکلاسی های
من و از اهالی
سینما، ساکن پاریس
که سابقه ی
آشنایی ما به
پیش از انقلاب
می رسد نه
تنها هیچگاه
به جشنواره های
تئاتر نمی آمد
بلکه هنگامی
که به وی برای
مشورت برای
برگزاری نخستین
جشنواره سینمای
ایران در تبعید
مراجعه کردم
اغراق نمی کنم
بیش از یکساعت
بد اخلاقی کرد
که تو اصولا
حق نداری
جشنواره ی سینما
بگذاری و به
همان جشنواره ی
تئاترت
بپرداز ... به او
گفتم باشد اما
مرد و مردانه
بیا و تو این
جشنواره را
راه بینداز و
من به تو کمک می
کنم چرا که
وجود یک
جشنواره سینمایی
در تبعید در
پاریس بسیار
اهمیت دارد جایی
که مرکز
دلالان سینمایی، هنری
و ادبیاتی تبلیغاتی
جمهوری اسلامی
است و تخته ی
پرش بسیاری از
هنرمندان، نویسندگان
و شاعران مبلغ
سانسور
سازنده ی!! رژیم
بشمار می آید...
راستش تاکنون
من دلیل
مخالفت وی را
با این
جشنواره ها
نفهمیده ام، خب
متاسفانه مثل
این آقا
فراوانند،
گروهی دیگر هم
که اپوزیسیونند
و با این که من
در خلوص نیتشان
کمترین شکی
ندارم بین
خودشان هم
اختلاف نظر
دارند ولی مایل
هم نیستند که
به کار یک
انجمن مستقل
از هر جریان سیاسی
اهمیتی بدهند
و پایشان را
به ندرت به
برنامه های ما
می گذارند... شاید
بد نباشد که یک
مثل دیگر برایتان
بیاورم : شخصی
که شماهم خوب
می شناسیدش، در
رژیم پیشین مدیر
کل رادیوی یک
استان مهم
بوده، رئیس رادیو
بوده، در تلویزیون
پست بالایی
داشته، و پس از
انقلاب هم جزو
معدود کسانی
بوده که
پاکسازی نشده
ضمن این که از
ادعای دوستی
با روانشاد سعید
سلطانپور
(همانند چند تن
دیگر) برای
خود احترام می
خرد!!! عضو کمیته
پشتیبانی از
آقای اکبرگنجی
است و
بنابر این نمی
تواند ادعا
کند که سیاسی
نیست، ضمن این
که هنوز هم حق
التالیف چاپ
کتاب و
بازنشستگی اش
را از تلویزیون
جمهوری
دموکراتیک!!!
اسلامی می گیرد،
چندسالی با
جشنواره ی
تئاتر همکاری
و این گونه
وانمود می کرد
که با جشنواره
های ما همدل
است.
خودتان شاهد
بوده و هستید
که من برای
همه ی
هنرمندان
متعهد و تبعیدی
های واقعی مان
تا چه حد
احترام قائل
هستم، برای
معرفی ایشان
به جامعه ی
فرانسه، سنگ تمام
گذاشتم (البته
این را جزیی
از وظایف
انجمن می
دانم) ، و طبیعتا
در یکی از فستیوال
ها برای
بزرگداشت از
دانش هنری ایشان
جلسه گذاشتم، اما
این هنرمند
چرب زبان در
مقابل این همه
احترام و
اعتماد چه
کرد؟ سال بعد
همزمان با
جشنواره ی
تئاتر ایران
در تبعید
(گوهرمراد)
برنامه گذاشت، با
دلالان هنری
رژیم همکاری
کرده و می کند
و آخرین
شاهکارش
برنامه گزاری
برای جعفر
پناهی است که
فیلمش را به
لطف و مرحمت
رئیس جمهور جدید
و به قول
خودشان فاشیست
(و نه در زمان
خاتمی
دموکرات!!!) ، در فستیوال
سینمایی فجر
نمایش دادند...
خب آیا شما
هنوز انتظار
دارید که من
باید به این
گونه افراد بی
اخلاق و بی
پرنسیپ
برخوردی
دوستانه
داشته باشم،همراهی
کنم و باز هم
سرویس بدهم ؟ آیا باید
گفت چون این
حضرات،
هنرمندان، نویسندگان،
شاعران، پزشکان،
دانشمندان
بزرگی هستند و
دانششان اهمیت
دارد نه
اخلاقشان، و
چون این بیچاره
ها مجبورند در
خدمت
اربابشان
باشند و گر نه
حقوقشان قطع می
شود و در
ممالک آزاد
برای آبجو خوریشان
پول کم می
آورند !!! چه
اشکالی دارد
که احترامشان
را حفظ کنیم و
در خدمتشان
باشیم، چه اشکالی
دارد که آنها
دانششان را در
خدمت رژیم
آپارتاید و
کوکلس کلان، رژیمی
که بیست و هشت
سال آزگار است
که با مردم ایران
در همه ی زمینه
ها در جنگ است،
بگذارند و من تبعیدی
چشمم کور، زبانم
لال و گوشم کر، از
کنار همه ی این
نامردمی ها، بی
انصافی ها و
پستی ها بگذرم
و به این آرایشگران
چند چهره، هزار آفرین
بگویم که
جمهوری اسلامی
برای خوش رقصی
شان تکه
استخوانی هم
جلوی آنهامی
اندازد !!! در این
صورت باید به
روسای
زندانها، شکنجه
گران،آرشیتکت
هایی معتمد که
زندان ها و
سفارت خانه ها
را می سازند و ...
و
پزشکانی که
مورد اعتماد
رژیم هایی از
این دست هستند
ودست و پای
دزدان خرده پا
را با آخرین
متدهای پزشکی
قطع می کنند یا
پزشکان معتمد
که به معالجه
سران این رژیم
ها مشغولند و
طبیعتا
تماسشان با بیماران
معمولی قطع
شده است و در
داخل و خارج
به کار بساز و
بفروشی زمین و
خانه، دلار و یورو
سخت مشغول!!!
دست مریزاد
گفت چون نقش
شان را به خوبی
اجرا می کنند
و کارشان را
به نحو احسن
انجام میدهند، چه
کنند اگر نکنند، به این
دلیل که
مجبورند ... و
گرنه از گرسنگی
خواهند مرد!!! و یا
اگر این ها
نکنند کسانی دیگر
هستند که این
وظایف را به
عهده بگیرند !!!
از قدیم
و ندیم گفته
اند : کبوتر
با کبوتر، باز با
باز، کند
همجنس با
همجنس پرواز، و باید به
این آدم نما
ها این شعر سعدی را
دائما یادآوری
کرد:
تو کز
محنت دیگران بیغمی نشاید
که نامت نهند
آدمی ...
گروه دیگری
هم هستند که
با آگاهی از
کمبودها و
مشکلات در
برگزاری
جشنواره ها، چشم
بر عیب های
جشنواره ها می
بندند و اگر
انتقاد
سازنده ای هم
می کنند از روی
محبت و
خالصانه است و
سال هاست که
با حضورشان
در
جشنواره ها،
موجب دلگرمی
ام می شوند و
خود شما شاهد
بودید که از
همان برنامه
گشایش، استقبال
خوبی
از جشنواره
کردند ... هرچند
که من همیشه
گفته ام هدف
از برگزاری این
برنامه ها بیشتر،
دادن آگاهی به
فرانسوی هاست
و گر نه
هموطنانمان
برانچه که بر
میهنمان می
رود کاملا
آگاهند ... من
اعتقادم بر این
است که در هر
برنامه، حتی اگر یک
فرانسوی بر
مصایب ایرانیان
آگاه شود من
کارم را انجام
داده ام ...
پرسش:
برخورد
رسانه های ایرانی
خارج کشور با
جشنواره ها را
چگونه ارزیابی
می کنید؟
پاسخ:
اکثر
آنها که بیشتر
رسانه های
انترنتی
هستند و
خوشبختانه
خواننده هم زیاد
دارند برای
کار تبعیدی ها
ارزش قائلند و
بی هیچ
چشمداشت مالی
(با توجه به
مخارج نگهداری
سایت هایشان)
خبرهای ما را
چاپ می کنند ...
پرسش:
در نشریاتی
چون کیهان، نیمروز
و شهروند سال
هاست که خبری
از کارهای شما
نیست ... دلیلی
دارد؟
پاسخ:
اگر روزی
خبری در این
ها چاپ بشود (بی
غرض ورزی!) جای
تعجب فراوان
دارد! یکی
دوسال اول
مطالبی در هر
سه نشریه چاپ
شد که آن هم به
لطف آشنایی ها
یا دخالت این
هنرمند یا آن
دوست بوده که
در کیهان، نیمروز یا
شهروند اشاره
ای به کارهای
هنرمندان تبعیدی
شده است ... ببینید
هم زمان با
برگزاری
جشنواره ی سینما
یک شماره از کیهان
لندن به دستم
رسید... در صفحه ی
فرهنگ و هنر این
نشریه، هفت خبر
فرهنگی _ هنری
بود که از میان
آنها فقط یک
خبر مربوط به
فعالیت های
خارج از کشور
بود ... خود حدیث
مفصل بخوان از
این مجمل! خب این
برای من تبعیدی
به این معنی
است که این
آزادیخواهان
قرن بیست و یکم، با
زبان بی زبانی
به ما
هنرمندان در
تبعید می فرمایند
که هنرمندان
تبعیدی عزیز!
اگر پول دارید
بیایید جلو
خبرهای شمارا
به عنوان آگهی
تجارتی چاپ می
کنیم،
چرا که ما
فرزندان خلف
امثال علی
اکبر دهخدا
هستیم!!! و سخت
مشغول به
مبارزه !!! با رژیم
و گرنه بروید
کشکتان را
بسابید و
مزاحم کسب و
کار ما نشوید !!!
پرسش:
رسانه های
غیر ایرانی چه
عکس العملی
نشان میدهند ؟
پاسخ:
خوشبختانه
بسیار بسیار
خوب! امسال پیش
از شروع
جشنواره ی سینمای
ایران در تبعید
و برای نخستین
بار، یکی
از تلویزیون
های فرانسه با
من گفتگویی نیم
ساعته داشت، به
جز این سایت
های فرانسوی
زبان بلژیک و
فرانسه و یک
سایت ایتالیایی
و چند نشریه
نوشتاری چون
لوموند به این
فستیوال
پرداخته
بودند، و همچنین
چندین رادیوی
معتبر فرانسوی
(فرانس کولتور،
فرانس انتر، فیپ...)
و دو رادیوی
فارسی زبان
خارج از کشور
که باید از
همه ی آنها
سپاسگزاری
کنم...
دو
گزارش ازفعالیت
های انجمن هنر
در تبعيد
_ جواد
دادستان،
مدير انجمن
هنر در تبعيد،
از بيست و شش
تا سي اوت دو
هزار و شش، به
دعوت دانشگاه
تارتو Tartu (
استوني ESTONIE) براي
شركت در
سمينار جهاني
" مدارای
فرهنگي" به
اين كشور سفر
و به مدت سي
دقيقه، درباره
ي بردباري
فرهنگي در
فرانسه
سخنراني كرد و
نیز در همين
رابطه، در يكي
از برنامه هاي
تلويزيون
سرتاسري
استوني، به پرسش ها، پاسخ گفت.
در برنامه
حنبي اين
سمينار، سه
فيلم "اپيتاف"،
"اتوپيا" و
"محاكمه"،
ساخته مسلم
منصوري به
نمايش
درآمدند و
جواد دادستان
با تماشاگران
گفتگو كرد.
لازم به
يادآوري است
كه انجمن هنر
در تبعيد،
يگانه انجمني
بود كه از ميان
تعداد بيشمار
انجمن هاي
فرانسوي، به اين گردهم
آيي بين
المللي دعوت
شده بود.
_ در پي
دعوت هفتمين
فستيوال فيلم
هاي كوتاه
ليموژ در
فرانسه، از بيست و سه
تا بيست و شش
نوامبر، جواد
دادستان، به عنوان
داور بخش
مسابقه، ميهمان اين
جشنواره بود و
در بخش جنبي
فستيوال، آزادي كامل
در انتخاب
موضوع، ) ( Carte Blanche داشت. در
اين بخش، فيلم "ايران، روياي
دموكراسي"، از جمشيد
گلمكاني به
نمايش در آمد
و كارگردان به
پرسش هاي
تماشاگران
پاسخ گفت.
آنگاه دو فيلم
"محاكمه" و
"بانوي
خاوري" از
مسلم منصوري به
نمايش گذاشته
شدند، (اين دو
فيلم پيش از
اين در برنامه
گشايش
جشنواره مورد
تشويق شركت
كنندگان قرار
گرفته بودند)،
سپس جواد
دادستان به
پاسخ گويي به
پرسشهاي تماشاگران
پرداخت.
اين برنامه
با استقبال
بسيار گرم
تماشاگران روبروشد.
به بینید
و قضاوت کنید
پاسخ
متفاوت دو
هنرمند به یک
سئوال مشخص
سئوال: اگر از
شما برای بازی
در فیلمی در ایران
دعوت شود این
دعوت را می پذیرید؟
و رو سری
سرتان میکنید؟
ویدا
قهرمانی: نه نمی پذیرم
.... زیر بار زور
نمی روم...
شهره
آعداشلو: بله می پذیرم...
آخه
قانونشونه!
برای
دیدن این
مصاحبه که 2دقیقه
و51 ثانیه است لینک
زیر را کلیک
کنید
http://www.youtube.com/watch?v=kRCgSGEg4g4
با
سپاس از پویان
انصاری
گزارش از
روشني…
رضا بي
شتاب
چهارمين
جشنوارة
جهاني سينماي
ايران در تبعيد
(پاريس) با ياد
همة زنان
برگزار شد.
هزار
كوه گرت سد ره
شوند برو هزار
ره گرت از پا
درافكنند
نايست (پروين
اعتصامي)
پرنده
را بال ست
براي پريدن،
هرچند دام و
دد به كينه در
كمين باشند.
چون پرواز در
ذات و ذرات هستيِ
پرنده ست، پس
پرواز را نمي
توان تازيانه
زند، به زنجير
و زندان محبوس
كرد و سوزاند.
به ويژه آن
هنگام كه
هماهنگي و
آهنگ پرواز،
هميشه در تپش
باشد و رستن
از رسن و آب و
دانه و گلزار
و سبزة صياد
در پيش.
فستيوالِ
امسال به سانِ
اركستري
شكوهمند با كثرت
سازهاي
گوناگون و رنگ
به رنگ به
نغمه و به
فغان درآمد.
اينان در
اندوه و دردِ
انسانِ رانده
از سرزمين اش
سهيم اند و دل
در گرو عشق رهايي
اش دارند. هر
يك از 35 فيلم،
بارقه هاي
درخشان و تازه
و بي نظيري از
فرياد و
انتقاد از
بيداد و
فرهنگٍ هيولايي
هول و خون و
مرثيه بود.
آنان در
لحظاتي ظلماني
و لرزان از
ظلم،
آفرينشگرانِ
عاشق و بي رياي
تصويرِ
سرسبزيِ تبسم
انسان در
فردايي بِه آيين
اند با اين
اعتقاد كه،
امنيت و
آسودگي انسان
يكسر به دست
انسان ميسر
است، در آينة
آينده اي بي
آزار و شكنجه
و اشك و كشتن كه
به مهاجرت و
هجران و تاراج
جاني نمي
انجامد. تلاشِ
زشت طينتان و
آدمخواران
مخوف و دخمه ساز،
اين بوده است
كه انسان را
همواره در پسِ
حصارهاي سردِ
سكوت و حسرت و
يأس و مرگ
بخشكانند و به
چهارميخ اش
كشند. در
تكفير فكر و
آزادي
بكوشند،
بيداري و تأمل
را با خشونت و
وحشت پاسخ
دهند، وجدان
ببازند و وجود
مردمان را
خامكارانه
ناديده
انگارند. اما
دانة اميد را
ديديم كه به
اعتبارِ
كودكاني
برهنه و فرخنده
پي و خنده
روي، چگونه در
زير باران عشق
و شادي نشا مي
كرد.آزادي را
ديديم كه گواهِ
گل دادن و
شكفتن و
گشايشِ روان و
زيبايي و بزرگيِ
آدمي ست، كه
تمام هستي
ستايش آزادگي
ست.
امسال
تنوع موضوعات
نشان از نمايش
هايي متفاوت و
روي كردي ديگر
داشت. در واقع
جشنواره آميزه
و معجوني از
جانهاي
ملتهبي بود كه
نگرانِ آيندة
آدمي اند.
جمعي با جاني
مشتعل و مجرد
و جدا از جهل،
با ذهن و
زباني مخصوص
خويش، شكوهِ
سخنِ انسانِ
معاصر اما
اسير را بر
پرده تصوير
كردند. هر
كدام با
شناسنامه اي
مشخص در اين
شرايط دشوار
كه شخصيت و
شعور و فرديت
بشر به يغما
مي رود، به
قامت بيقرار و
با وقارِ
فرياد جلوه گر
بودند. صراحت
بيان و
اصالت و
ابتكار، وجه
غالبِ
تماميتٍ رشك
انگيزِ نمايش
ها همراه با
جاذبه و كششي
شيوا بود.
طنينِ بلند
فرياد از چهار
سوي جهان، هر جا
كه گنجِ انسان
به تباني و به
زورِ نيزه ربايند
و رنج و زخم اش
زنند و بر
تباهي اش پاي
بفشرند. حضور
فرياد بود كه
با تمام
رنگارنگيِ
جغرافيايي و
طيف هاي
متفاوت،
سالار و نكته
سنج، با نشان
شاخص انساني،
به هم مي
رسيدند و در
هم تنيده مي
شدند و پژواك
شان حلقة
پيوند
پيكرهايي به
هم پيوسته بود
با دهاني به
پهناي فلك تا
فرياد كنند،
تا
استخوانهاي
سوخته از ستم،
سخنگو شوند. و
به هشدار
بگويند كه
غذاي شياطين
آلودة تزوير و
زهرست و روح
مي فرسايد. بي
شك آن دردمندي
و فريادي كه
از فراسوي دل
برآيد از
خردمندي و
خلوص و
انسانيت سود
مي برد. همان چيزي
كه سينماي
رسمي و دست
آموز و بي
خاصيت، آگاهانه
اما سخت
وابسته و سست
عنصر، به
پشيزِ پاداش و
شهرت از آن
پرهيز مي كند.
ايستادگي در
برابر
سالكانِ
سالوس و
فقرآفرينان و
مسكين
پروران، كه هر
پشه اي را
انبازِ پرواز
و همرازِ هما
مي دانند.
كوريِ ادراك
منشأ مشتركِ
تمامي ستم
پيشگان ست كه
هيچ قرابت و
سنخيتي با
انسانشان در
ميانه نيست.
پس
گوهرِ
گرانبهاي
رؤياست كه به
انسان وسعت و
استعداد پريدن
مي بخشد و سحر
و طلسمِ چشم
بندان را باطل
مي كند كه
غربت و وطن در
انتها به تن
مي رسد و نسبت
تبعيدي با
غربت همان
مرتبة حرمت هر
واژه از نوشته
اي با نويسندة
آن است.
تبعيد، تاوان
تفكر و انكار
تكريم و تمكين
و امتناع از
تن سپردن به
پستي ست. در
اصل، دريافت
تناسب فطري
ميان تركيبِ
فكر و كيفيت
آزادي و رهايي
ست. چراكه چشم
و چراغ انديشه
را خاموشي
نشايد. نشان
ايشان همان
شعلة خشم و
جسارتي ست كه
در مقابل
كوردلان
استوار و
سرفراز مي
ايستند و نمي
هراسند،
چراكه عاشق
ترين اند. دشمنان
شادي و جاهلان
از دسترنج
انسان،
سياهچال و
ابزارِ آزار و
از يراي خويش،
قصر زرنگار مي
سازند و در
سرگين دانِ
خويش خوش اند
و مخمورِ
افيون قدرت
اند. و آنانكه
اهلِ تجاهل و
خفت كش و منت
پذيرِ نام و
نان اند و در
چراگاهِ دلكش عالم
معامله مي
لولند، به
نقشِ سگٍ صيادند
كه جز چنگ و
دندان تعدي و
دريدن و خدمت
صياد نمي
دانند. چشم
آخور بين
دارند و چشمِ
آخر بين
ندارند، مي
توانند به ساز
صاحب خويش در
سوراخِ سوزن
رقصِ شتر
كنند:
چون
نهد در تو
صفتهاي خري صد
پرت گر هست بر
آخور پري. (
مولانا)
اين
جشنواه در
تجربه و معرفت
و عمل،
استقلال
محسوس و
انسانيِ خويش
را شناسانده
است. انبوهِ
جمعيتي كه حتي
بر زمين نشسته
بود، شاهد
خودجوشيِ
طبيعي و ساده
و موفقيتي بود
كه غٍل و غٍشِ
جشنواره هاي تحفه
پرداز و صله
نواز را به
سخره مي گرفت.
جلوداران و
جامه دارانِ
جاهلان و
اصحاب سوگ، كه
سخت فريفته و
شيفته و دست
بوسِ سينماي جمهوري
اسلامي اند، و
در گرما و
سرما سراسيمه به
صف مي ايستند
و عكسهاي
يادگاري، با
همداستانان و
همدستانِ
ستمگران و
ياوه بافان
حرفه اي، مي
گيرند و
مفتخرند، در
پسِ شعار و
اسم و دست
آويزِ؛ تسامح
و مدارا و
مشقِ دمكراسي
و…
پناه برده اند
و هنوز هم
مدافعانِ سهل
پندارِ
سينماي بي سر
و دم و اِشكم
اند. در توجيه
و رواج آن،
مجدانه وجدان
خويش را به
حراج، خرج
نموده اند. به
تكدي در طلب
نانپاره اي از
راهزنان، خود
نيز به مسلك
راهزنان
درآمده اند و
طريقِ حراميان
آموخته اند،
كه كركسان بال
نمي گشايند
مگر به بوي
جسدي.
اينان
نمي دانند كه
اين سينما
هيچگاه پشمي
در كلاهِ
شعبده نداشته
است، هر چند
مشتي ريش و
پشمِ سيه نامه
بر دوامش شائق
اند؟ اينان
نمي دانند كه
هم از نخست بر
اساسي عبث و
مردم فريب شكل
گرفت و شيشة
شيادي اش
ديريست شكسته
است و بر خاك
ريخته و چيزي
جز خميازة
خيال و وهم اش
در چنته نمانده
است؟ سعيِ
واعظانِ ظلمت
نهاد و دريوزگانِ
زاهدش ثمر
داد؛ اما
مسموم و
معكوس، كه فراشانش
مشمولِ
فراموشي شدند.
تمام آن هياهو
و هيمنه نقشي
بود بر صفحة
باد.
پس،
به استقلالِ
انسانهاي
سينه سوخته اي
كه در افشاي
غارتگرانِ
حيثيت انسان
مي كوشند؛ مي بايست
از صميمِ جان
سپاس و دست
مريزاد گفت.
هر آنجايي كه
فقر و بيداد
ريشة بشر مي
سوزاند، صدا
را از انعكاس،
تهي و تباه مي
خواهد،
دهان
رهايي و آزادي
را مي دوزد،
پرواز رؤيا را
بال مي چيند؛
اينان سينه
سپر و راسخ
ايستاده اند.
مختصر
سخن اينكه،
كلامِ مكتوب
انسان است و
ماحصلِ آزادي
نيز، انسان.
پاريس
ـ 2006ـ3ـ20
کلیک کنید
نگاهي به
سينما و
عملكرد
دستگاه
فرهنگي رژيم در
خارج کشور مسلم
منصوري (فارسي)
minoo_homaili@yahoo.com
سينما
و شکنجه در
زندانهاى
جمهورىِ
اسلامى !
توضيح
سينمای آزاد.ما
براين عقيده
ايم،کسانی که
در ضرب وشتم ،
شکنجه ،اذيت
وآزار وايجاد
خفقان ووحشت
دخالت مستقيم
داشته اند ويا
متهم به قتل
وآدمکشی
هستند بايستی
با رعايت
موازين مترقی
دنيای امروز
وبا حق بر
خورداری از
وکيل وبا
نظارت
سازمانهای
مدافع حقوق
بشر محاکمه
شوند وتا آن
زمان و تا
صدور رای ما
حق نداريم
آنان را محکوم
ويا تبريه
کنيم امااينگونه
اعمال شامل
مرور زمان نمی
شود.
آقای
محسن
مخملباف،
نورچشمی رژيم
جمهوری اسلامی
وجشنواره ها
نيز از اين
قايده مستثنی
نيستند وبايد
تا زمان تشکيل
چنين دادگاهی
وصدور رای
نهايی نمايش
کارهای او
متوقف شود و
حضورش در
محافل سينمايی
را ممنوع کرد .
ما از
زندانيانی که
اطلاعاتی در
مورد وی دارند
ميخواهيم که
اسنادشان را
برای سينمای
آزاد بفرستند
به خصوص
زندانيان
زندان عادل آباد
شيراز که طبق
سندی که در
کتاب سراب
سينمای اسلامی(
رضا علامه
زاده) نيزچاپ
شده عليه وی
به سازمان ملل
شکايت کرده
اند اما نتيجه
ای بدست
نياورده اند.
ما نوشتار های
مطلعين را با
نام خودشان
ويا نام
مستعار نشر می
دهيم واسناد
را به وکيلانی
که پذيرفته
اند در اين
خصوص ما راياری
دهند تحويل
خواهيم داد .
اينبار
نوشتار مينوحميلی
فعال سياسی
مقيم کانادا
را خواهيد
خواند.
نشانی
برای تماس تلفن: 004968139224
Cinema-ye-azad@t-online.de
***
در سالِ ٦١
روزى جان
نثارى مسئولِ
بند نسوان
زندان اصفهان
که پاسدارى
لمپن بود مشت
به در زد و گفت:
آماده
باشين ميريم
سينما!؟
می رويم
سينما؟ خنده
دار نبود ؟
زندانىو
سينما؟ تا
آنوقت از ما
با کابل ،
شلاق و...
پذيرايى کرده اند
و حالا چقد ر
مهربان شده
بودند و
ميخواستند ما
را به سينما
هم ببرند!
با خودم
گفتم نکنه
ميخوان فا جعه
سينما رکس را
تکرار کنند؟ و
يا ميخواهند
مثل نازیها
زندانى ها را
درون کوره های
آدمسوزی
بريزند
از
زمانيکه مرا
از زندان
سنندج به قم و
بعد به اصفهان
انتقال داده
بودند ، تا به
قول خودشان با
بهره از امکانات
فزهنگی آنجا
ارشاد شوم!
ميديدم که
زندانيها
مخصوصاً توابين
را به مراسم
مذهبى ، نماز
جمعه و تکيه شهدا
ميبردند ،
اما اينکه
آنها نگران
تفريح وشادی
ما باشند همه
ما را به حيرت
واداشته بود
وکنجکاو
بوديم که
بدانيم اصل
قضيه چِست ؟
عده اى به
خاطر فرار از
دلتنگى هاى
زندان و
ودلخشويی
تماشای
خيابان ها با
توابها همراه
شدند و به
سينما رفتند
اما نه برای
تماشای يک
فيلم عادی در
سينما های
شهر وقتی
اينان به
ُسينما
رسيدند
دانستند قصد
توجه به
تفريح وگردش
زندانيان
توهمی بيش
نبوده است
مامورين آنان
را به تماشای
فيلمهای محسن
مخملباف حزب
الهی انوقت
وکارگردان
مدرن امروزی
کشانده بودند
آنها وقتی
از تماشای
فيلم توبه
نصوح ( 1361)
برگشتند
آنچه ناسزا
بود نثار حوزه
تبليغات
اسلامی
وکارگردانش
کرده بودند و
اين جمله زير
لبشان تکرار می
شد:
مرتيکه
ديونه معلوم
نبود سرو ته
فيلمش چى بود؟!
بعدها از
تلويزيون
زندان در آن
شرايط که رژيم
دست به
کشتارهاى
وحشيانه زده
بود فيلم ضد
انسانی
بايکوت را به
خوردمان
دادند فيلمی
که به خواست
رژيم وبرای
کوبيدن چپ
ساخته شده بود
در اين فيلم
زندانيان
زندان عادل
آباد شيراز را
بزور سرنيزه
حکومت به عنوان
تواب مجبور به
بازی نموده
بودند.
اما
حال دستور آن
بود که ما را
بزور واداربه
تماشای
کارهای حزب
الهی
هنرمندشان
بنمايند
،اينها اصلا
دست بردار
نبودند در بند
قديم زنان
همچنين
بندهاى مردان
چند بار
زندانيان را
براى تماشای
دردناک فيلم
توبه نصوح به
سينما بردند.
بار سوم
تماشای فيلم
برای همه
زندانيان
اجبارى بود ،
اما عده اى
نميخواستند
بروند . من و
دوستم نقشه
کشيديم
خودمونو به
مريصی بزنيم
، اتفاق
اينکه . فرداى
آنروز
واقعابه بيماری
اسهال دچار
شده بوديم .
يک روز
ديگر ٣ نفر از
همبنديهام را
در حياط زندان
شلاق ميزدند و
توابين نگاه
ميکردند ، از
شدت عصبانيت
فرياد زدم و
گفتم کثافتها
، وقتى در
دنيا رسوا
ميشين بعد
ميگين شکنجه
نيست ، پس
اين چيه ؟
٢ نگهبان
زن مرا به
دفتر زندان
بردند ، جان
نثارى خوشحال
از اينکه من
به قولِ او
خودم را رو کردم
! ميگفت :
تو سر
موضعی هستى
براى همين
فيلم برادر
مخملباف را
نميرفتى ببينى
، فکر کردى
اينجا هتله ؟
و بعد گفت:
بندازينش
انفرادى
مقاومت
کردم اما ،
مسير بند تا
انفرادى مرا
داخل پتو
انداختند و
روى زمين
کشيدند ! شيشه سقف
انفرادى
شکسته بود و
باران به داخل
ميآمد، روزى ٢
بار به من غذا
ميدادند و
دستشويى
ميبردند ، ٢
ماه را در آن
شرايط بسيار
بد گذراندم و
سپس مرا به
دادگاه
بردند،
بازجويم کميل
بود که کيفر خواست
اعداميهاى
زندان اصفهان
را او آماده ميکرد
، بسيار
عصبانى بود و
به من گفت به ٢دليل
شلاقت ميزنيم
اول اينکه
امتناع از ديدن
فيلم مخملباف
خود سرپيچی از
قوانين زندان
معنی می دهد
همچنين و به
خاطر اراجيفى
که به هنگام
تنبيه ٣ نفر
زندانى به
زبان آوردى و
گفت:
اونقدر
انفرادى
ميمونى تا
گيسات مثل
دندونات سفيد
بشن ، بعد منو
بردن طبقه زير
زمين و شعرى
بر روى در
توجه مرا جلب
کرد :
احساس
غريبى مکن
اينجا که
رسيدى
اين
کلبه ناچيز
تعلق به تو
دارد
چشم
بندمو زدند و
داخل اطاقم
بردند ، از
زير چشم بندم
زمين خونى و
لباس ها و
دمپايى های
خونى را
ميديدم ،
گفتند دراز
بکشم و با
گفتن الله
اکبر اولين
ضربه به پشتم
خورد سوزشى
شديد را در
پشتم احساس
کردم ،
نگهبانِ زنى
که مرا از
زندان به آنجا
برده بود با
لهجه اصفهانى
ميگفت :
آدم
اينقدر لجباز
که به خاطر
نرفتن به
سينما کتک
بخوره را
نديده بودم ؟
تو که فيلم
دوست داشتى و
فيلم هاى
پارتيزانى را
از تلويزيون
خوب ميديدى.
نميدانم
آنروز چه
تعداد شلاق
خوردم اما تا
مدتها در
انفرادى روى
پشتم نمى
توانستم
بخوابم .
بعدهابراى
دوستانم گفتم
بايد اين شعر
را روى در
شکنجه گاه
بنويسند :
احساس
غريبى مکن
اينجا که
رسيدى
اين
کلبه ناچيز با
شلاق هاش تعلق
به تو دارد !
قبلاً
ميدانستم
سينما بيش از
هر رسانه ديگر
قادر است
واقعيت هاى
اجتماع را
منعکس کند و
ميدانستم اين
وسيله همچنين
قادر است
واقعيات دنيا
را وارونه
نشان دهدو
ديدم اکثر
فيلمسازان در
ايران چشم
مردم را به
ديدنِ
فيلمهاى خنثى
عادت دادند و
اما هيچ گاه
نينديشيده
بودم که از
سينما هم
ميشود به
عنوان وسيله
سرکوب و شکنجه
استفاده کرد !
وقتى از
زندان آزاد
شدم با ديدن
فيلم بايسيکل
ران( 1367) و عروسى
خوبان(1367) از محسن
مخملباف
فهميدم که اين
آدمِ فرصت طلب
، نان را به
نرخ روز
ميخورد .
در فيلم
گبه (74 13)به جاى
رنگهاى زيباى
گبه ها و طبيعت
، خونهاى محل
شکنجه ام را
ميديدم و فيلم
نون و گلدونش
را(1324)که
مخملباف
ريکارانه
سعى داشت از
صلح بگويد و
ضد خشونت
نمايانده شود
و ستايشگر
زندگى ! درد
شلاق را روی
بدنم اتداعی می
کردم .
من اينجا
دادخواستم را
مطرح ميکنم
عليه کل نظام
جمهورى
اسلامى ( هر
جناحش ) از
تمامى دست اندرکارانِ
ريز و درشتش ،
از کسانى که
امروز ماسک
اصلاح طلبى
دارند و آنروز
همه در اعدام
، زندان و
شکنجه
آزاديخواهان
هم رأى بودند
همچنين
دادخواست من
عليه شبه
هنرمندی با
عنوان محسن
مخملباف است
که به خاطرِ
اينکه
نپذيرفتم
تماشگر
فيلمهای
ارتجاعی اش
باشم باضربه
های شلاق
بدنم را
مجروح کردند.
اگر
مخملباف
برجسته ترين
هنرمندان
سينما هم
باشد به خاطر
شرکتش در
سرکوب به خاطر
همکاری
مستقيم با
زندان به خاطر
تشکيل گروه
تعقيب مبارزان
وبه خاطر
ساختن فيلمهای
ايدئولوژيک
می بايد به
محاکمه
کشانده شود
همانکونه که
لنی ريفنشتال
کارگردان
آلمانی که
استعداد
وتوانايی
فيلمسازی اش
قابل مقايسه
با مخملباف
نبود به
دادگاه
نورنبرگ
فراخوانده
شد وتا آخر
عمرش از تمام
مجامع هنری
وفستيوال ها
طرد گرديد.
نقل يک
صحنه از نحوه
دستگيری حشمت
رئيسی فعال
سياسی که هم
اکنون مقيم
برلين است می
تواند چهره
واقعی اين
سينماگر
حکومتی را
بنماياند.
حشمت ر
ئيسی که هم بند
مخملباف در
زندان شاه
بوده است در
نوشتاری
باعنوان بای
سيکل ران
آکتور کميته
می نويسد:
در گرمای
زود رس اوايل
سال60يکی از
چهره های پر
آوازه هنر
ايران کلت
کاليبر 45
امريکايی خود
رادر پشت
شقيقه مردی
گذاشته بود
واز او خواست
که کوچکترين
تکانی نخورد
ودستهايش را
بالای سرش
نگهدارد
مادر
سالخورده مرد
دست فرزند خود
را محکم گرفته
بود ورها نمی
کرد.
مرد که
عرق سردی بر
شقيقه اش
نشسته بود
صورت خود
گرداند تاچهره
شکار چی
انسانرا
ببيند باور نمی
کرد چگونه جنايت وهنر
می تواند دست
در دست هم
بگذارد و در
وجود يک انسان
تجلی کند
،پايان حرفهای
من نقل بحش
ديگری از
مقاله تکان
دهنده حشمت
رئيسی است که
می گويد:
ايا می
توان در
خيابان ها به
شکار انسان
پرداخت ودگر
انديشان را
دستگير ومسلخ
فرستاد
وهمزمان به فعاليت
های هنری
وکارگردانی
فيلم وتئاتر
مبادرت
ورزيد؟ ومن
اصافه ميکنم ايا
می توان پذيرفت
که انسان
نماهايی چون
مخملباف که
معلوم نيست
چند نفر با
دستگيری ويا
راپرت
هايشان به
جوخه اعدام
سپرده اند
آزادانه
بگردند وآز
آن دردناک تر
اينکه
ايرانيان
خارج نشين
به استفبال
خودش وفيلمهايش
بروند وفرياد
محسن
،محسنشان گوش
فلک را کر
کند؟
یک
توضیح
انجمن
هنر در تبعید
بارها از اقای
مخملباف
خواسته است که
در گفتگویی با
این انجمن
شرکت نماید تا
اگر حرفی در
تایید یا رد
نوشته هایی که
درباره ی
گذشته و حال ایشان
است دارد با
ازادی کامل
بگوید که
تاکنون خبری
نشده است...