ART EN EXIL
موسيقي سه
روز بر ضد
خشونت٬تبعيض
و نژادپرستي
گوناگون
مسلم منصوری
گذار تاریخی
و نقش
اپوزیسیون
اسلامی در این
روند
آنچه که
امروز از آن
به عنوان
بحران جهانی
یاد می شود،
چیزی نیست جز
محصول رشد
سرسام آور
تکنولوژی و
علوم فضایی و
درماندگی
انسان از
زندگی در جهان
الکترونیکی.
این بحران نه فقط
بحران
اقتصادی که بحران
هویتی و بحران
مرحله گذار
نظام
سرمایداری به
سوی دهکده
جهانی است.
اما
دستگاه های
اطلاعاتی و
تبلیغاتی
ذهنیت جامعه
را بیشتر
درگیر بحران
اقتصادی می
کنند تا درگیر
بحران اصلی و
مرحله ای که
سرمایداری
دارد از آن
عبور می کند نشود.
همزمان با
فیلم های به
ظاهر تخیلی
هالیوودی
زمینه ذهنی
جامعه را بطور
کنترل شده
برای مرحله
بعدی آماده می
کنند.
همانطور
که با استفاده
از بحران
اقتصادی سال 1929
در امریکا و
زیر پوشش آن
بحران، نظام
جدید پولی را
پایه ریزی
کردند که با
ایجاد کارت
اعتباری و
سیستم نوین
بانکی و فروش
خانه و اجناس
به اقساط...
نظام
سرمایداری
وارد یک مرحله
پیچیده تری از
بهره کشی شد. از آن
پس مردم
امریکا و غرب
به اسارت
بیشتری گرفتار
و مجبور شدند با
سرعت و زمان
بیشتر بدوند
تا بهره اقساط
خانه و
کالاهای
مصرفی را
بپردازند.
ورود کالاهای
مصرفی و غیر
ضروری
به بازار رشد
فزاینده بخود
گرفت و مصرف
کاذب
بخشی از
زندگی عمومی
شد. با ایجاد
این سیستم
مردم تشویق
شدند درآمد
آینده خود را
پیشاپیش خرج
کنند و این
شروع اضطراب
در جامعه بود. سیستم
جدید طوری
طراحی شد که
آدمها تا آخر
عمر خود
نتوانند قسط
خانه و
کالاهای
مصرفی را
بپردازند. از
گهواره تا گور
کار کنند،
مصرف کنند و
بهره بانکی
بپردازند.
بردگی نوین
درشکل تازه ای
آغاز شد.
اما این
دوره اکنون
دارد وارد
مرحله دیگری می
شود. این روند
جدید که در
حال شکل گیری
اولیه خودش
است، هیچ
ارتباطی با
دوره های قبل
از خود ندارد.
حتی با وقوع
انقلاب صنعتی
– قبل از آنکه
جهان وارد
مرحله
الکترونیک
شود – یک
وابستگی و ارتباطی
به دوره قبل
داشت. مثل
سرعت اشیاء
قابل
حرکت مانند
اتومبیل که یک
تناسب هایی با
کالسکه از
لحاظ سرعت
داشت. ولی بعدها
بخاطر سیستم
کارت اعتباری
و خرید به شکل
قسطی، رشد
سود
نسبت به دروه
صنعتی افزایش
بالایی پیدا
کرد و این رشد
سود به جهش
تکنولوژی به
مرحله
الکترونیک
منجر گردید،
همانگونه که
در مرحله
الکترونیک دیگر
سرعت حرکت موشک
و جت چندان
ربطی به قبل
خود ندارد،
مرحله بعدی که هم
اکنون نشانه
های آن را می
بینیم هیچ
ارتباط و
شباهتی به این
دوره نخواهد
داشت. بشر از
نقطه ای دارد
کاملاً به نقطه
دیگری پا می
گذارد.
با رشد
تکنولوژی و
تسلطی که
اربابان
سرمایه و تکنولوژی
بر فضا و
سیارات و بر
قوانین ژنتیک
و انرژی پیدا
کرده اند،
ساختار فعلی
نظام جهانی با
همه ابعاد و
ابزار آن
کارآیی خودش
را دارد از
دست می دهد و
رو به افول می
رود. در قدم
بعدی اربابان
جهان دیگر
نیازی به پلیس
و ارتش و
سازمان های
جاسوسی و
اطلاعاتی به
شکل فعلی
ندارند. این
سازمان های
عریض و طویل
دیگر بدرد نمی
خورند جای
آنها و کار
همه آنها را
تکنولوژی
فضایی در یک
اتاق انجام می
دهد. شیوه
خرید و فروش و
تولید بکلی
دارد دگرگون می
شود. تمامی
این فروشگاه
های بزرگ و
زنجیره ای
جایشان را به
فروشگاه های
اینترنتی می
دهند. هم
اکنون بسیاری
از فروشگاه ها
در حال تعطیل
و جمع کردن
شعبه های خود
هستند.
برای دیدن
فیلم
دیگر کسی به
سینما نمی رود.
همه می توانند
فیلم های جدید
را در اتاق
خود روی پرده
کامپیوتر
ببینند.
کامپیوترهایی
که می توانند
هر طرف دیوار
اتاق را به
پرده سینما
تبدیل کنند.
حرفه
فیلمسازی که تاکنون
یک کار گروهی
و دسته جمعی
بوده، دارد به
یک کار فردی
تبدیل می شود.
دیگر احتیاجی
به بازیگر،
فیلمبردار و
وسایل صحنه
نیست. به گفته
یکی از مدیران
کمپانی
یونیورسال
استودیو، می
توانند با
تکنولوژی
کامپیوتری
برای هر نقشی،
بازیگر آن نقش
را بیا فرینند.
حتی بازیگران
مرده را زنده
کرده تا فیلم
بازی کنند. بدون
اینکه بیننده
متوجه بشود که
آنها واقعی هستند
یا ماشینی.
دانشگاه ها و
مدارس درش
تخته می شود.
از همین حالا
بسیاری از
دانشگاه ها در
امریکا دارد
تعطیل یا نیمه
وقت می شود و
دانشگاه های اینترنتی
جایگزین آن می
گردد. تجمعات
اینگونه خود
بخود در آینده
جمع می شود.
وسیله
نقلیه ای که
بر مدار انرژی
حرکت می کند،
جایگزین
وسیله نقلیه
کنونی می گردد.
دیگر هواپیما
حرکت نمی کند
بلکه پرتاب می
شود. اتومبیل
هایی که مسیر
حرکت آنها با
ماهواره کنترل
و هدایت می
شوند...
کشاورزی و
تولید مواد
غذایی جایش را
به تولید غذای
ژنتیکی می دهد.
نوع خانه سازی
تا تولید
پوشاک تا
روابط جنسی و
عاطفی به کلی
دگرگون و به
چیز دیگری
تبدیل می شود.
برژنیسکی
مشاور امنیت
امریکا در
زمان " کارتر"
در کتاب " بین
دو عصر " می
نویسد : "
تکنولوژی روش
هایی در
اختیار ملت های
بزرگ قرار می
دهد که به کمک
آنها می توان
جنگ هایی برق
آسا به راه
انداخت، در
حالی که تنها
بخش اندکی از
نیروهای
امنیتی در
جریان آن قرار
دارند. ما
شیوه هایی در
اختیار داریم
که می توانند
سبب تغییرات
آب و هوایی و
ایجاد خشک
سالی و توفان
گردد و
توانایی های
یک دشمن
بالقوه را
تضعیف و او را
به پذیرش
شرایط مان
وادار سازد."
این
تکنولوژی که
"هارپ" هم
نامیده می شود،
با استفاده از
آن قادرند هر
جای کره زمین
که بخواهند
بارندگی سیل
آسا، خشک سالی،
طوفان،
سونامی و
زلزله ایجاد
کنند. از طریق
همین سیستم می
توانند
کامپیوتر هر هواپیمایی
را در هر جای
آسمان از کار
بیاندازند تا
هواپیما سقوط
کند. با ایجاد
زلزله و
سونامی جمعیت
جهان را در هر جایی
که مورد
نظرشان باشد
کاهش داده یا
کشوری را
تخریب و بافت
اجتماعی آن را
به هم بریزند.
چندی پیش
نوکران متخصص
سرمایداری که
محققان و
دانشمندان نامیده
می شوند، در
دانشگاه
برکلی امریکا
مواد خاصی
ساختند که
اشیاء را نا
مرئی می کند.
به گفته این
نوکران، این
فن آوری مثل
آبی که سطح یک
سنگ را می
پوشاند، عمل
می کند. می
توان در آینده
برای مقاصد
نظامی و
امنیتی از
جمله نامرئی
کردن تانک ها
و اشیاء
استفاده کرد.
کنترل و
سرکوب انسان
به درجه ای
رسیده که تصویر
و صدای هر کسی
را بخواهند می
توانند در همه
جای زمین
پیوسته داشته
باشند. از
دستکاری
ژنتیکی طبیعت
و انسان تا... در واقع
به سطحی از
تکنولوژی و
علوم فضایی و
ژنتیکی دست
پیدا کرده اند
که اطلاعات عموم
نسبت به آن
اندک است. نه
تنها اطلاعات
ما نسبت به آن
نا چیز است که
به گفته
برژنیسکی
تنها بخش
اندکی از
نیروهای امنیتی
در جریان آن
قرار دارند.
مجله
نیوساینتیست
در آوریل 2004 می
نویسد :" سلاح هایی
در اختیار
نیروهای پلیس
در امریکا و
اروپا قرار
دارد که
قادرند مردم
را با ایجاد
طیفی از امواج
الکترونیکی
در جا خشک
کنند."
یا سلاح هایی
که می تواند
مغز شهروندان
را در یک آن
فلج کند...
یکی از
مستخدمین
سرمایه
در " ناسا "
عنوان کرده که در
حال تکمیل
دستگاهی
هستند که در
صورت تکمیل
این دستگاه
الکترونیکی،
مردم قادر
خواهند بود
آنچه را در
خواب می بینند،
بوسیله این
دستگاه ضبط
کرده و وقتی
بیدار شدند
خواب خود را
تماشا کنند.
او گفته حتی
می توانیم
آنچه را که
آدمها دوست دارند
در خواب به
بینند، ما به
خوابشان
ببریم. در
حقیقت خواب
آدم را هم
کنترل کرده و
امیال و آرزوهای
آنها را در
خواب هم تعیین
می کنند.
سال گذشته
اعلام کردند
که بیشتر از
هزار نفر در
کره ماه زمین
خریده اند.
سال هاست در
کره ماه دارند
نمونه سازی می
کنند تا به
شیوه ساختمان
سازی در آنجا
دست پیدا کنند.
همین خبر نشان
می دهد که این
آدمهای
برگزیده ! تا
کجا پیش رفته
اند. نوع
مهندسی
ساختمان و متریال
هایی که در
آنجا با توجه
به جو کره ماه
بکار می ببرند
و هتل های
فضایی که در
حال ساخت است،
خارج از تصور
ما است. توده
های مردم جهان
مثل
زندانیانی می
مانند که
اطلاعی از
بیرون زندان
ندارند. این
جا فقط بحث
فاصله طبقاتی
نیست، فاصله
دو انسان با
دو دنیای
کاملاً
متفاوت است.
بنظر می
رسد در چند
قدم بعد کره
زمین بخش جنوب
شهر دهکده
جهانی محسوب
بشود و برای
کارکنان بماند
و سیارات دیگر
جزو بالای شهر
برای برگزیده
ها !
شغل ها و
موسساتی که به
این دوره تعلق
دارند دیگر
کارآیی
ندارند، برای
همین دارند از
بین می روند.
بحران بیکاری
و به هم
ریختگی
مناسبات
اجتماعی و شغلی
محصول این
دوره گذار است.
یکی دو دهه
گذشته کمپانی
های فراملیتی
در امریکا و
در بعضی از
کشور های غربی، مراکز
تولیدی خود را
به کشور هایی
مانند چین،
هند، سنگاپور...
منتقل کردند.
هدف از این
انتقال فقط
استفاده از زمین
و کارگر ارزان
آن کشورها
نبود، در کنار
آن در
عمل بافت
تولیدی در غرب
و در آن
کشورها را به
هم ریختند.
حالا دارند
بافت تولیدی
جدیدی را که
متناسب با
مرحله بعدی و
با هدف جهانی
سازی باشد در کشور
خود می چینند.
نقش نیروی کار
ارزان چینی و
هندی را در
شکل و بافت
تازه ای به
لشگر بیکاران
در امریکا و
کشورهای غربی
واگذار می
کنند. در این
مرحله گذار نه
تنها بخش
زیادی از مردم
و کارگران که
بخشی از
سرمایداران
هم نابود می شوند.
در مرحله بعد
فقط
برگزیدگان
سرمایداری می
مانند و مابقی
تنها کارکنان
آنان خواهند
بود.
نظام
موجود جهانی
دارد از رده
خارج می شود و
نظام نوین هنوز
تثبیت و قوام
نگرفته است.
این مرحله
گذار خود بخود
ساختار نظام
فعلی را دچار
به هم ریختگی
کرده است. این
به هم ریختگی
را در تمامی
اجزای این
نظام در زمینه
های فکری،
اجتماعی،
اقتصادی،
آموزشی،
خانوادگی،
ارتباط بین زن
و مرد... می توان
دید.
جهان اول،
دوم، سوم، شرق،
غرب، ملیت و
تفاوت های
فرهنگی دارد
مفهوم خود را
از دست می دهد.
دیگر چنین
تقسیم بندی ای
در کار نخواهد
بود. همه چیز
به سمت یکسان
سازی انسان ها
و جهانی سازی
پیش می رود.
جهان یک دهکده
کوچک خواهد
بود و این
دهکده یک
کدخدا خواهد
داشت، این
کدخدا کسی
نیست جز
صاحبان
کمپانی
فراملیتی که
کلیه سازمان
های مهم و
تأثیر گذار
جهان را مثل
سازمان ملل،
سازمان تجارت
جهانی، صندوق
بین لمللی پول،
بانک ها،
رسانه های
گروهی،
دانشگاه ها و
نظام آموزشی،
هنر، ورزش و
مذهب... را در
اختیار و تحت
کنترل خود
دارند و کره
زمین را می
چرخانند.
یک جهان و
یک دولت جهانی،
که بایستی
سلیقه و نوع
رفتار
اجتماعی همه
توسط یک کدخدا
تعیین و کنترل
شود. بایستی
فرهنگ های
امریکای
لاتین، اروپا،
آسیا، آفریقا
و همه دست
آوردهای
انسانی آنها
نابود شود. از
روستاهای چین
تا افغانستان
تا امریکای
لاتین تا
اروپا تا همه
شهرها در همه
کشورها،
باید
یک نوع فرهنگ،
یک نوع قانون،
یک نوع موسیقی،
یک نوع سینما،
یک نوع آرزو،
یک نوع پوشش،
یک نوع غذا،
یک نوع شیوه
مصرفی و یک
الگوی زیستی داشته
باشند.
برای همین
ماهیت جنگ های
امروز در عراق
و افغانستان و
جاهای دیگر با
جنگ های گذشته
امپریالیست
ها
متفاوت است.
اگر جنگ های
دیروز برای
روی کار آوردن
حکومت های دست
نشانده و غارت
منابع طبیعی و
سلطه امپریالیستی
بود، جنگ های
امروز دیگر
برای روی
کارآوردن
حکومت های دست
نشانده و یا
سلطه بر منطقه
ای از جهان به
شیوه گذشته
نیست، بلکه
جنگ های امروز
برای به همه
ریختن بافت اجتماعی
و ریل موجود
در مناطق
مختلف جهان
است، تا ریل
جهانی سازی و
یکسان سازی
انسان ها و تغییر
شیوه مصرفی در
آن مناطق با
سرعت بیشتری
دنبال شود.
جنگ های امروز
برای آماده
کردن نقاط
مختلف جهان
برای گذار به
مرحله بعدی
است. دیگر، کشورها
نه وابسته که
بایستی بخشی
از یک سیستم
مرکزی بوده و
مثل ایالت های
یک دولت مرکزی
کار کنند.
موضوع این
نیست که بعضی
از کارشناسان
و تحلیل گران
عنوان می کنند
که گروه ها ی
نامرئی و مخفی
دارند اهرم
های قدرت را
بدست می گیرند
تا جهان را
کنترل کرده و
حکومت جهانی
تشکیل دهند. این
جهانی سازی
ضرورت
سرمایداری و
رشد تکنولوژی
در این مرحله
است. نمی توان
مثلاً در غرب
ایستگاه های
مدار انرژی
برای پرتاب
وسیله نقلیه
ایجاد کرد،
ولی
افقانستان،
ایران، عراق،
ترکیه... در
بافت قدیم
خودش حرکت کند
یا بخواهد قدم
به قدم جلو
برود. با این
سیر رشد
تکنولوژی
دیگر فرصت قدم
به قدم نیست.
بافت اجتماعی
آن منطقه باید
به هم بریزد،
حال با ورود
نظامی یا بدون
ورود نظامی.
به مرحله
ای که اربابان
تکنولوژی
رسیده اند،
خودبخود همه
چیز به سمت یک
جهان یک شکل
با یک کدخدا
پیش می رود. در
این جهان فقط
دو گونه انسان
باقی خواهد بود،
انسان سیر و
انسان گرسنه.
آنهایی که سیر
هستند همه در
یک
مرکز قدرت
قرار دارند،
ندارها هم همه
یک شکل با یک
نوع سلیقه و
آرزو... منتها
چه سیر و چه
گرسنه همه با
تکنولوژی پیشرفته
سر و کار
خواهند داشت.
همین حالا تلفن
دستی و
اتومبیل هایی
به بازار آمده
که دارای
بیشتر از 300
برنامه
کامپیوتری
هستند. عده ای
زیادی از همین
نسل قادر نیست
با آنها کار
کند. بخشی از
یکی دو نسل
موجود هم
اکنون قدیمی
شده و به
حاشیه رانده
شده است. نسل
های بعد چه
سیر و چه
گرسنه متناسب
با نظام جدید
پرورش خواهند
یافت.
با نگاهی
به دو، سه دهه
گذشته می
بینیم طبقه
حاکم تمامی
ابزار های
موجود از هنر
تا تکنولوژی و
دانش را زیر سلطه
خود گرفته و
به کمک این
ابزار ها بستر
اصلی روابط
اجتماعی و
خصوصیات
جوامع را شکل داده و همه
چیز را از
جوهره ی اصلی
خودش تهی کرده
است.
اگر علم
پزشکی در دوره ای
نقش شفا بخش به
دردهای بشر را
هم با خود
داشته، امروز
کاملاً بر عکس
وسیله ای برای
چاپیدن بشر
تبدیل شده است.
کمپانی های
داروسازی نه
بر اساس درمان
درد بلکه بر
اساس سود
بیشتر دارو
تولید می کنند.
بگونه ای دارو
می سازند که
درد را درمان
نکند بلکه
بطور موقت آن
را تسکین دهد و
بیمار مجبور
باشد برای
تسکین درد
مدام دارو مصرف
کند و بعد از
مدتی عوارضی
که بر اثر
مصرف این دارو
پیدا کرده،
مجبور شود
داروهای
دیگری مصرف
کند. در
دانشگاه های
موجود کسی بر
اساس تشخیص
درد و درمان
آن دکتر نمی
شود، بر اساس
تشخیص کمپانی
های داروسازی
برای فروش بیشتر
دارو دکتر می
شود. علم
پزشکی را
کمپانی های
داروسازی
تعیین و به
مراکز علوم
ارایه می کنند.
همچنانکه
تمامی رشته
هایی مثل
روانشناسی،
جامعه شناسی،
ادبیات،
تاریخ، هنر،
فیزیک... را
صاحبان
کمپانی
فراملیتی در
اختیار دارند
و مسیر علم و
دانش را با
هدفی که از
شکل دهی جوامع
دارند تعیین
می کنند.
عامه مردم
فکر می کنند
افرادی که درس
می خوانند،
دکترا می
گیرند یا
تئوریسین
هستند،
آدمهای با
سواد و تحصیل
کرده اند، در
صورتیکه همین
ها بی سواد
ترین اقشار
جامعه اند.
چرا که سواد
آنها نه بر
پایه نیازهای
واقعی انسان و
نه بر اساس دریافت
از خود زندگی
که بر پایه
نیازهای اهریمنان
است. این قشر
بردگان متخصص
این سیستم
اهریمنی هستند.
دریافت مادر
بزرگ ها و
پدربزرگ های
ما از زندگی
بسیار درست تر
و با سواد تر
از این
استادان و
تئوریسین ها
بوده است. به
جامعه
اینگونه
القاء
کرده اند که
هنرمندان و
روشنفکران و
متخصصین
افراد خلاقی هستند
درصورتیکه در
همین دانشگاه
ها خلاقیت و استعداد
انسان را می
کشند. فرقی
نمی کند که
یکی دانشمند
باشد یا
هنرمند، کاری
که از
اوخواسته می
شود را باید
انجام دهد.
همه استخدام
می شوند تا
کاری را انجام
دهند که بابت
آن حقوق دریافت
می کنند. خود
بخود خلاقیت و
استعداد و از
همه مهمتر اختیار
و آزادی انسان
نابود می شود.
قبل از
انقلاب صنعتی
وحتی مدت ها
بعد از آن،
دانش و هنر تا
حدودی جدا از
سرمایداری
بود و سرمایه
سلطه کامل بر
آن نداشت. از
این رو بسیاری
از دانشمندان
و هنرمندان
مقابل آن قرار
داشتند. به
همین جهت بحث
هنر متعهد
وهنر برای هنر
معنا داشت.
ولی حالا کل هنر و
دانش را در
اختیار گرفته
و انحصاری
کرده اند. در
نتیجه دیگر
هیج چیز در
موسیقی و در
سینما و در
ادبیات
ماندگاری
ندارد . همه
چیز مثل مک
دونالد شده
است، تولید
برای مصرف،
همه آثار هنری
یک بار مصرف
شده اند.
رابطه ها هم
یک بار مصرف
شده است، دیگر
کمتر آدمی با
آدمی باقی می
ماند.
مبارزات
اجتماعی و
سیاسی هم همین
وضعیت را پیدا
کرده است. در
چند دهه اخیر
اربابان
جهان
به اپوریسیون
سازی گسترده
ای در سطح
جهان دست زده
اند. هزاران
نهاد حقوق
بشری،
دمکراسی
خواهی، ان. جی.
او، انجمن های
مدافع جقوق
زنان... درست
کرده تا از
شکل گرفتن
جنبش های
مستقل برای
تغییرات
بنیادین جلو
گیری کنند و
پتانسیل نیروهای
فعال اجتماعی
را در کانال
های انحرافی
به هدر
دهند، از
یک سری جیره
خوارهای خود
چهره
می سازند و بزور
جایزه ها و
تبلیغات از
آنها الگو
سازی می کنند
تا الگوهای
واقعی مبارزه
در جامعه رشد
نکند. وظیفه
این انجمن های
دست ساز دنبال
کردن همان هدف
دهکده جهانی
است. آنها در
کشورهای
آسیایی و
آفریقایی و
امریکای
لاتین کار می
کنند تا بافت
سنتی زنان آن
جوامع را به
هم بریزند تا
زنان این
جوامع
بتوانند
کالاهای
پیشرفته را
مصرف کنند و از
آنها برده کار
و مصرف بسازند. مبارزه
انسان در
مقابل کلیت
این سیستم را
به سطح مبارزه
زن با مرد
تنزل می دهند.
سیستم موجود
را مردسالار
می خوانند، در
حالیکه در این
روند نه مرد و
نه زن هیچ
کدام سالار نیستند،
بلکه هردو
اسیر سرمایه
سالاری اند.
نابرابری های
اجتماعی که
امروز بین زن
و مرد
جاری است،
خود حاکمیت ها
به شیوه های
مختلف این
نابرابری را
حفظ و
تداوم می دهند
تا ذهنیت زن و
مرد درگیر هم
باشد و انرژی
آنها در مقابل
حاکمیت
سرمایه
آزاد نشود.
این به اصطلاح
آزادی
سرمایداری به
زنان، نه تنها
زنان را از
ستم بافت سنتی
نجات نمی دهد،
بلکه آنها را
به اسارت و
تنهایی کشنده
تری می برد.
هیچگاه
دختران به
اندازه امروز
احساس نا امنی
و ترس از دور
خارج شدن و
تنها ماندن
نداشته اند و
این همه قرص
های ضد اضطراب
و ضد افسردگی مصرف و
جراحی به
اصطلاح
زیبایی نکرده اند.
همه این ها
زیر پوشش
دمکراسی و
حقوق بشر دارد
انجام می شود.
امروز
دمکراسی و
حقوق بشر دو
ابزار اصلی
دزدان گردن
کلفت بین
المللی برای
بی راهه بردن
افکار توده ها
از ریشه اصلی
درد است.
دمکراسی،
حقوق بشر، رای
گیری و
انتخابات،
چون سمی است
که بر پیکر
جوامع تزریق
می کنند.
متاسفانه در
این سیستم
آگاهی بشر به
نقطه ای افول
کرده که هر
چند سال
تعدادی دزد را
انتخاب می
کنند تا این
دزدان به
وسیله قانونی
که اربابان
این دزدان
تعیین کرده
اند جامعه را
بچاپند. در
این دمکراسی
رایج همه
آزادند از
بدبختی های
خود بگویند،
ولی داخل همین
سیستم و نه
فراتر و دل
شان خوش باشد
که هر چهار
سال یک بار
تعدادی مفت
خور را به
پارلمان ها
بفرستند.
تمامی این دهه
های گذشته
نشان داد که
تمامی این
پارلمان ها در
دست دولت ها و
دولت ها در
دست
سرمایداران
بزرگ هستند.
پایه
های بشریت را
درهم کوبیده
اند، آنوقت از
حقوق بشر حرف
می زنند.
حقوقی که نه
تضمین کننده
حقوق انسان ها
که تضمین
کننده امیال
اربابان است.
در این به
اصطلاح حقوق
بشر همه
آزادند هر عقیده
ای داشته با
شند تا جایی
که به آزادی
دیگران صدمه
نزنند. فقیران
آزادند فقیر
باشند،
پولداران هم
آزادند آنها
را بچاپند.
زیرلوای
آزادی و
برابری،
تمامی
نابرابری های
موجود را رسمیت می
دهند و به آن
لباس قانونی و
حقوقی می
پوشانند. هر
کسی در مقابل
آزادی بی قید
و شرط دزدان
بین المللی
اعتراض داشته
باشد و بخواهد
در عمل مانعی
برای آزادی
عمل چپاولگران
ایجاد کند،
مجریان این
حقوق بشر بجرم
خرابکاری
واخلال در
امنیت ملی،
بلایی به سرش
می آوردند تا
از بشر بودن
خود پشیمان
بشود.
در این حقوق
بشر و دمکراسی
رایج، ما
آزادیم کار
کنیم، ما
آزادیم از صبح
تا شب سگ دو
بزنیم، ما
آزادیم یک سوم
از ساعت مفید
روزانه مان را
در شلوغی راه
بندان
بگذرانیم، ما
آزادیم تا
صورت حساب های
مختلف را
بپردازیم،
آنها هم با
چماق قانون
آزاد هستند به
انواع مختلف
ما را بچاپند
و به ریش
آزادی ما
بخندند. آنها
آزادند اهرم
های قدرت و
مهار جامعه را
در دست داشته
باشند و سر
نوشت همه را
تعیین کنند.
ما هم آزادیم
تا ما را مهار
کنند و به
خدمت بگیرند.
آنها آزادند
تحت آزادی
مطبوعات،
تلویزیون،
سینما و
تبلیغات،
افکار سازی
کرده و ذهنیت
همه را به
دلخواه خود
شکل دهند، ما
هم آزادیم گله وار
هر جا خواستند
ما را ببرند و مثل
مسخ شده ها
باورکنیم که
در نظام
دمکراسی
آزادی
مطبوعات و
آزادی بیان
وجود دارد و نق زدن
را آزادی
بدانیم.
جان
سویتون
سردبیر
روزنامه
نیویورک
تایمز در دهه 50
هنگام خدا
حافظی با این
روزنامه می
گوید :"
مطبوعات آزاد
وجود ندارد.
شما دوستان من
این را خوب می
دانید ومن هم
می دانم. ما
ابزار و
نوکران قدرت
های مالی بزرگ
هستیم که پشت
سرمان قرار
گرفته اند. ما
عروسک های
خیمه شب بازی
آنها هستیم،
هنگامی که نخ
هایمان را می
کشند، خدمت و
بازی می کنیم.
همه دانش،
توانایی و حتی
زندگی ما به
آنها تعلق
دارد."
تازه او این
حرف را بیشتر
از نیم قرن پیش
گفته که با
شرایط فعلی
اصلاً قابل
مقایسه نیست.
حالا چنین
آدمی حتی نمی
تواند به درب
ساختمان
نیویورک
تایمز نزدیک
بشود، چه رسد
به سردبیری آن.
خبرنگاران،
برنامه سازان
و سردبیران
امروز نه تنها
اعتراضی به
اینکه رسانه
های گروهی در
اختیار و در
خدمت اربابان
باشد ندارند
بلکه افتخار
می کنند که
عروسک خیمه شب
بازی آنها با
شند، برای
استخدام شدن در خوش
خدمتی و خوش رقصی
با هم رقابت
می کنند. چون
با روندی که
تکنولوژی می
رود، صاحبان
آن قادرند
انسان ها را
هم از لحاظ
فیزیکی وهم از
لحاظ روانی و
خصلتی کنترل و
سرکوب کرده و
به موجودی
بیگانه و تهی
شده تبدیل
کنند. روی
دیگر کنترل
انسان که مکمل
تکنولوژی عمل
می کند، کنترل
روانی و ذهنی
توده ها از
طریق نظام آموزشی،
تبلیغاتی و
تعیین قانون
گوناگون بر
رفتار انسان
ها است.
برای
نمونه به
بهانه رشد سرطان،
سیگار کشیدن
را در بخش
هایی از شهرها
ممنوع کرده
اند. در بخش
هایی از شهر
حتی کشیدن
سیگار در داخل
خانه ممنوع
است. تا چند
وقت دیگر اگر
کسی در خانه
خود پنهانی سیگار
بکشد، از طریق
ماهواره
کنترل و جریمه
می شود. این
خیلی ساده
انگارانه است
که عده ای
باور کنند غارتگران
که در جنگ ها
میلیون ها نفر
را می کشند و
تولید و توزیع
مواد مخدر را
در حجم های کلان
در دست دارند،
مواد غذایی را
هورمونی و در
قوطی کرده و
غذای طبیعی را
از انسان
گرفته اند و
با این کار
عامل اصلی رشد
سرطان هستند،
حالا به فکر
سلامتی آنها
باشند. ممنوع
کردن سیگار هم
در راستای
کنترل رفتار
آدمها است.
هرگونه رهایی
درونی حتی به
اندازه ای که
فردی در کافه
برای خودش
سیگاری دود
کند، بایستی
از او گرفته
بشود تا برای
هر عملی مجبور
باشد دهها
قانون را
رعایت کند.
امروز اگر کسی
در هواپیما
نشسته باشد و
هواپیما چند
ساعت دیر حرکت
کند، حق ندارد
اعتراض کند.
اگر بطور
طبیعی از معطل
ماندن در
هواپیما کلافه
شود و اعتراض
کند، بجرم عدم
" کنترل
عصبانیت "
دستگیر می شود.
این مسئله فقط
با دستگیر شدن
تمام نمی شود.
می فرستند به
کلاس های "
کنترل
عصبانیت –
انگرمنجمنت "
تا هم صاحبان
این کلاس ها
سود برده و هم بتدریج
اعتراض در درون
آدمها کشته
شود و انسان
های آینده
چیزی به عنوان
اعتراض را
نشناسند.
می خواهند
خصلت های
طبیعی انسان
مثل خشم،
اعتراض،
خندیدن، گریه
کردن، مهر
ورزیدن... را از
آدمها بگیرند
تا بتوانند از
آدم، آدمک
بسازند تا همه
به زور اسلحه
ای بنام قانون
بطور
اتوماتیک کار
کنند تا دیگر
کسی بطور
طبیعی خشمگین
نشود، بطور
طبیعی به خنده
نیافتد...
دیگر از آن
قهقهه خنده از
ته دل در گذشته
خبری نیست.
خنده را از
آدمها گرفته
اند جایش قرص
های ضد افسردگی
بدستش داده
اند. دیگر
کمتر در کوچه
ها و خانه ها خنده
می بینیم. فکر
همه به قسط و بدبختی
های خودشان مشغول
است. همه
سرگردان و
پریشان کنار
هم رد می شوند.
حالا همه
چیز در خدمت
این هدف که از
انسان روبات
بسازند بکار
گرفته شده است.
برای مثال
موسیقی دیگر
حالت انسانی
به انسان نمی
دهد. مثل قرص
های ضد اضطراب
عمل می کند.
موسیقی رپ و
راک جدید
خوراک بچه های
این نسل شده
است. با
موسیقی رپ
مواد مخدر و
سکس را عمومی
کرده و با
موسیقی راک
خمودگی ذهنی
را در
نوجوانان و جوانان
بوجود می
آورند. ارتعاش
سازها در
موسیقی راک
فراتر از توان
دریافت سلول
های مغزی جوانان
از صدا است. این
ارتعاش های
قوی سلول های
مغز را مختل
کرده و ذهن را
آماده می کند
تا هر چیزی را
که بنگاه های
تبلیغاتی
بخواهند در آن
بریزند.
روزانه دهها
ساعت برنامه
های
تلویزیونی به
این
خوانندگان
اختصاص دارد
که دوست دختر
فلان خواننده
کجا ناخن هایش
را درست می
کند، کجا مو
را آرایش می
کند، چه
مهمانی هایی
می روند، کی
با کی خوابیده...
دیگر کمتر
ترانه ای پیدا
می شود که
بویی از یک خصلت
انسانی داشته
باشد.
بازی های
کامپیوتری
برای بچه ها،
تا خانه سالمندان
و" آی فون "
همین هدف را
دنبال می کند.
امروز اکثر
نسل جوان هر
کدام یک آی
فون بدست، از
صبح تا شب در
حال راه رفتن،
در حال خواب،
در حال غذا
خوردن با آن
سرگرم هستند.
تکنیک هایی که
در مرغداری
برای جوجه ها
به کار می
برند تا مدام
به دانه ها
نوک بزنند و 20
روزه آنها را
تبدیل به مرغ
کرده و به
بازار می فرستند،
همین تکنیک را
در مورد بچه
های این نسل
بکار می برند.
اگر "
ربای " یهودی پای
دیوار " ندبه "
هر یک جدا از
دیگری سر در
کتاب دارند و
بدن خود را
پای دیوار
تکان می دهند
و با آن تکان ها
می خواهند به
منبع اصلی
انرژی هستی
وصل شوند،
امروز
تکنولوژی با
دادن تلفن های
دستی به نسل
جدید جای آن
تکان ها را
گرفته است.
اگر در گذشته
انسان ها
دورهم جمع می
شدند، با هم
گفت و گو می
کردند و از
آرزوهای خود
حرف می زدند و
یک پیوند
نامرئی و
مشترکی بین
آنها بود،
حالا
تکنولوژی با
نیت خاصی این
پیوند ها و بند
ناف ها را قطع
کرده است.
حالا اگر
دورهم جمع می
شوند، نسل
جدید سر در آی
فون، پای
دیوار دارند
حرف می زنند و
خود را تکان
می دهند و
کوچکترین حسی
نسبت به
آدمهایی که
دورهم جمع شده
اند ندارند.
هر کسی با
ابزار سر و
کار دارد نه
با انسان بغل دست
خود. همه به
جعبه کوچکی
بنام بلک بری
وصل هستند. هر
یک جدا از
دیگری در خود
خزیده اند. همه
در تردید و بی
هدفی رها شده
اند.
اعتقاد
و باور به
ارزش های
انسانی و آرمان
خواهی بطور
سیستماتیک
توسط رسانه
های گروهی
بمباران می
گردد. این
رسانه ها بطور
مداوم با پخش
اخبار ضد ونقیض
درباره
فجایع، جنگ و
کشتار، همراه
با تبلیغ
کالاهای پر
زرق و برق در
میان اینگونه
اخبار، با
برگذاری
میزگردها و
بحث های
کارشناسی... بگونه
ای عمل می
کنند که خود
بخود همه دچار
تردید و تزلزل
در موضعگیری
بشوند و از
تصمیم گیری در
مسایل
اجتماعی و حتی
مسایل شخصی مدام
دچار تردید و
سرگردانی و بی
هدفی باشند. برای
انتخاب هر
چیزی و هر
موضوعی آنقدر
انتخاب های
گوناگون بر سر
راه گذاشته اند
تا در نهایت
امکان انتخاب
را از آدمها
بگیرند. همه
در برزخ بسر
می ببرند.
شادی و آرامشی
در میان
نیست. فقط
فرسودگی است و
زوال.
فیلم های
هالیوودی با
تعویض برق
آسای تصاویر و
سریال های پر
زرق و برق در
ابعاد دیگری دارد
همین کار را
انجام می دهد.
هر پدیده ای
که می تواند
برای جامعه اصالت و
معنایی داشته
باشد را به
لجن می کشند.
حتی شخصیت های
اساطیری و
تاریخی را. از
اسپارتاکوس و
چه گوارا تا
رابین هود را
به رمبو تبدیل
می کنند. هر
چیزی که می
تواند در
جامعه به
عنوان یک سمبل،
تاَثیری بر
جای بگذارد،
آن را تخریب
کرده تا جامعه
هیچ پیوندی با
گذشته و با
سمبل ها و
الگوهای خود
نداشته باشد.
موضوعات
تاریخی تا
مسایل روز را
آنگونه که کارشناسان
آنها تعیین می
کنند، بخورد
مردم می دهند.
بمب هایی که
این فیلم
سازان،
کارشناسان،
استادان و
متخصصان در
جهت اهداف
اربابان بر سر
جامعه می
ریزند،
بمراتب
خطرناک تر و
کشنده تر از
بمب هایی است که
هواپیما های
جنگنده بر سر
مردم فرو می
ریزند. مارتین
اسکورسیسی
فیلم ساز
امریکایی که
حتی ادعای
ضدیت با این
سیستم را
ندارد، چندی
پیش در گفت و
گو با ساندی
تایمز می گوید
:" دیگر از
فیلم سازی در
سیستم خشک و
فرمایشی هالیوود
خسته شده ام.
حاکمان کاخ
سفید نحوه
فیلم سازی را
به کارگردان
هالیوود
دیکته می کنند
و برای آن
نسخه می پیجینند.
من فیلم ساز
ضد امریکایی
نیستم اما
دوست ندارم بر
اساس
ایدئولوژی
کاخ سفید فیلم
بسازم."
اکنون که در
میانه این راه
و مرحله گذار
هستیم، می
بینیم که
جوامع و ملل
مختلف رو به
نازایی می رود.
دیگر از
بتهوون،
ونگوگ، کافکا،
حافظ... و پا به
پای آن نیز در
سینما و در
ادبیات و همین
طور در مبارزه
از رهبران
واقعی مبارزه
و از فرهنگ و
هنر غنی اروپا،
امریکای
لاتین و شرق
خبری نیست.
جای آنها را
هالیوود و
کمپانی های
داروسازی و
هنر سازی و
سیرکی بنام
دمکراسی و
حقوق بشر گرفته
است .
وقتی بر
می گردیم می
بینیم، ادیان
و اندیشه های
کهن هنوز درک
بهتری از قانونمندی
زندگی و انسان
را بدست می
دهند تا علم و
دانش امروز.
تمامی این
ادیان و اقوام
با تفاوت ها و
فاصله هایی که
ازهم داشته
اند و بدون
اینکه به هم
دسترسی داشته
باشند، همه یک
اندیشه را
دنبال کرده
اند. چون که
منابع تفکر
آنها از یک جا
نشأت می گرفته
و آن آمیختگی
شان با طبیعت
و زندگی بوده
است.
قانونمندی
طبیعت و راز
زندگی و انسان
را بطور حسی
گرفته اند.
فکر و دانش
آنها از حس و
تجربه عینی
شان نشاَت می
گرفته نه از
دانشگاه ها و
کتاب ها.
آغاز
گمراهی بشر،
نوع دانش او
است. دانشی که
از ابتدا در
مسیر رشد
مالکیت و سرمایه
و شکل دهی
قدرت و حکومت
پا گذاشت و
همین مسیر به
این روند
اهریمنی و به
رشد این نوع
تکنولوژی
کشیده شد که
امروز کمر
انسان را
شکسته است.
این روند همان
میوه ممنوعه
است که انسان
نباید به سمت
آن می رفت،
اما رفت و به
این سرنوشت
دچار شد.
زرتشت می گوید
:" روزی زمین
از انسان
انتقام می
گیرد." و امروز
انتقام زمین
را به چشم می
بینیم که چگونه
بشر از هستی و
طبیعت جدا
افتاده، در
خود فرو رفته
و اسیر دست
کمپانی های
فراملیتی شده
است. هر چه در
این مسیر علم
و تکنولوژی
جلو می رود،
از درک و
دریافت حیات و
زندگی دور و
دورتر می شود.
بشر هیچگاه به
اندازه امروز
از پرندگان و
طبیعت
اطلاعات
نداشته و
هیچگاه هم به
انداره امروز
ارتباط اش با
پرنده گان و
طبیعت قطع
نبوده است.
اقوامی مثل
سرخپوستان یک
صدم اطلاعاتی
را که امروز
بشر از
پرندگان دارد،
نداشتند. اما
پرندگان را
درک می کردند
و زبان باد،
درخت، باران... را می
فهمیدند و
ارتباط زنده
با طبیعت پیرامون
خود داشتند و
به همان میزان
نیز به دانش و
خرد واقعی
نزدیک تر بودند.
با
جاده سازی،
شهر سازی،
استخراج
معادن و ذخایر
زیرزمینی، هر
بلایی که
خواستند سر
طبیعت
آوردند.
زندگی تمام
موجودات و حتی
زندگی باد،
باران، درخت و
گیاه را مختل
و فضای تنفسی
آنها را سخت کرده
اند. چندی پیش در خبری
اعلام کردند
که امواج تلفن
های دستی ،
زنبورهای عسل
را می کشد و
زنبورهای عسل
دارند از بین
می روند. یا
گفته می شود
که پرندگان
بخاطر آلودگی
هوا به سمت
جاهایی کوچ می
کنند که هنوز
فضای بهتری
دارد، بخاطر
محدود بودن
فضا، سر لانه
ساختن با هم
درگیر می شوند
و پرندگان
ضعیف نمی
توانند لانه
داشته باشند.
آنوقت سازمان
های مدافع
حقوق حیوانات
درست کرده، سگ
و گربه می
فروشند، دکتر
و روانشناس و
کلنیک برای
آنها راه
انداخته اند،
صد جور بلا سر
این حیوانات
می آوردند،
اخته شان می
کنند،
حنجرشان را
عمل می کنند
تا صدا نداشته
باشند، غذای
بسته بندی شده
برای آنها
تولید می کنند،
آنها را هم
مثل آدمها از
حالت و خصلت
طبیعی شان
خارج کرده اند،
اسم این تجارت
را حیوان
دوستی می
نامند. همه را
سر کار گذاشته
اند که بیرون
آشغال نریزند
تا طبیعت را
حفظ کنند، ولی
آشغال های
کلان توسط
همین نصیحت
کنندگان و
قانون گذاران
هر روز در
دریا ها و دره
ها ریخته می
شود.
سازمان
ملل اخیراً به
منا سبت نام
گذاری دهه بیابان
و مبارزه با
بیابان زایی
آماری منتشر کرده که : " در
سطح جهان 24
درصد زمین ها
در حال از بین
رفتن هستند که
زندگی یک
میلیارد و 500
میلیون نفر
کاملاً به این
زمین ها بستگی
دارد. نزدیک
به 20 درصد از
زمین هایی که
در معرض نابودی
قرار دارند
حاصلخیز و بین
20 تا 25 درصد از آن
چراگاه هستند.
زندگی بیش از
یک میلیارد در
100 کشور جهان به
دلیل بیابان
زایی در معرض
تهدید است. "
اکثر این
انسان های به
حاشیه رانده
شده که در مناطق
فقیر زندگی می
کنند، دیگر
زندگی شان بدرد
سرمایه داری
نمی خورد و
باید از میان
برداشته شوند،
چون توان مصرف
محصولات
تکنولوژی را
ندارند. اینکه
سازمان ملل
این آمار و به
اصطلاح مبارزه
با بیابان
زایی را اعلام
می کند، طبیعی
است که بدون
اجازه
اربابان چنین
آمار هایی را
اعلام نمی کند.
فاجعه هایی از
این دست را به
عنوان خبر
اعلام می کنند
تا در جامعه
زمینه سازی
کرده و آن را عادی
و طبیعی جلوه
دهند، تا همه
به این نوع
فجایع عادت
کنند و عده ای
ساده اندیش را
سرگرم کرده و
با احساس
انسانی آنها
بازی کنند تا
بروند برای کودکان
آن مناطق پول
جمع کنند و
راه حل را در
چنین کارهایی
ببینند.
کافکا، یک
قرن پیش
بخوبی این
مسیر را می
بیند : " ما در
عصر تورم
انسان زندگی
می کنیم. از سر
به نیست کردن
غیر نظامی ها
که از سرباز و توپ
ارزان ترند،
عایدات کلانی
نصیب می شود...
ما در مردابی
از دروغ ها و
توهمات
پوسیده زندگی
می کنیم که
هیولاهای
وحشتناک به
جهان می آورد،
هیولاهایی که
با چهره ای پر
از محبت به
دوربین عکاس
ها لبخند می
زنند ولی در
همان لحظه – بی
آنکه کسی
متوجه شود – با
بی خیالی
میلیون ها انسان
را چون حشره
زیر پا له می
کنند...
تمدن جهان،
فاجعه بار است.
مشت آهنین
تکنولوژی همه
حصارها را
درهم می کوبد."
دانش
امروز بشر به
طبیعت نه بر
پایه درک و
شناخت طبیعت
که بر پایه
سود جویی و
سلطه بنا شده
است. محصول
اینگونه دانش
را می بینیم
که هر چه بیشتر
بر طبیعت و
هستی سلطه
پیدا می کند
به همان میزان
انسان بدبخت
تر، درمانده
تر، بیگانه تر
و به اسارت
بیشتری می رود.
در جایی
خواندم که یکی
از بزرگان
سرخپوستان می
گوید :" سفید
ها از ما
خواستند که
زمین مان را به
آنها بفروشیم،
ما نشستیم فکر
کردیم چگونه
می توان طراوت
هوا را فروخت،
سرسبزی جنگل
را فروخت،
جاری بودن آب
رودخانه را
فروخت
و در زمینی
که ما با دیگر
موجودات بطور
مشترک زندگی می
کنیم، چگونه
می توانیم
بدون اجازه
موجودات دیگر،
زمین مان را
بفروشیم. پس
ما نمی توانیم
زمین را
بفروشیم." این
نگاه به زمین،
نه یک نگاه
سیاسی یا مثل
جریان های
مدافع محیط
زیست امروزی،
که یک نگاه
ایدئولوژیک و
یک دریافتی از
درون به هستی
و زمین است.
دریافت و
نگاهی که
امروز در بشر
رخت بربسته و کمتر
جایی چنین
نگاه و
دریافتی برای
انسان باقی
مانده است.
تفکرات و
آئین ها و جشن
های تمامی این
اقوام از دانش
حقیقی تری
نسبت به دانش
اهریمنی
امروز برخوردار
بوده و با کار،
با تلاش، با
طبیعت، با
حیات و زندگی
آمیخته بوده
است. به همان
اندازه که از
نظام طبقاتی و
مالکیت خصوصی
دور بوده اند،
به همان میزان
درک درست تری
از زندگی
داشته اند. هر
چند که سرمایه
داری در طول این
روند آنها را
از بین برده
یا به خرافات تبدیل
شان کرده است.
تمامی آنان تا
متفکرین
انقلابی مثل
مارکس یک اندیشه
را دنبال کرده
اند. مخاطب
همه آنها نوع
بشر
بوده است. تغییر
را نه در شکل
کشوری، که در
شکل جهانی و
درهم شکستن
این روند در
نبرد آخر و
نهایی دیده
اند. و نبرد
آخر بشر یعنی
روند حرکت
انسان از ظلمت
به نور زمانی
روی می دهد که
انسان از این
روند به خستگی
کامل برسد.
انقلاب آخر،
زمانی فرا می
رسد که آدمی
از این مسیر و
تمامی ابزار و
مظاهر آن روی
برگرداند و
عطش و تشنگی بازگشت
به هویت
انسانی را در
درون خود احساس
کند. آنوقت
است که چیز
تازه ای و
هوای تازه ای
و اندیشه تازه
ای نه از
بیرون انسان
که از درون
انسان جوانه
می زند. در آن
نقطه است که
همه چیز، هنر،
عشق، علم و
کار به مفهوم
اصلی خودش باز
می گردد و" کار"
از شکل بیگاری
برای صاحبان
سرمایه به خلاقیت
انسانی خودش بر
می گردد.
باز از
کافکا می گویم
که اینگونه،
کار را از
بیگاری جدا می
کند:" من کار
کردن در کارگاه
را دوست دارم.
بوی چوب
رندیده، صدای
اره، ضربه های
های چکش، همه
مسحورم می
کردند.
چیزی
زیباتر از کار
دستی پاک و
ملموس و
سودمند نیست.
گذشته از
نجاری قبلاً
کشاورزی و
باغبانی هم
کرده ام. خیلی
زیبا تر و با
ارزش تر از
بیگاری در
اداره بود.
آدم در اینجا
به ظاهر چیز
والاتر و
بهتری است،
ولی فقط به
ظاهر. واقعیت
این است که
آدم فقط
تنهاتر در
نتیجه بدبخت
تر است. همین
وبس. کار فکری،
انسان را از
جامعه انسانی
دور می کند،
در حالی که
کار دستی او
را به انسان
ها می پیوندد...
دنیای
ماشینی
یخبندانی است
که رفاه و
سودمند بودن
ظاهری اش ما
را روز به روز
ناتوان تر و
خوار تر می
کند... می
خواهیم از
برکت فردیت
خود، هرچه
بیشتر مالک و
مختار زندگی
با شیم. این
سرکشی، زندگی
را از ما می
گیرد. "
انقلاب
بشر در نهایت
علیه اینگونه
علم و تکنولوژی
خواهد بود. نه
فقط انسان که
همه مخلوقات
باید آزاد
شوند.
چرا که این
نوع شهر سازی،
این نوع جاده
سازی، این نوع
درس خواندن
تماماً در
چهارچوب رشد
سرمایه و رشد
نجومی سود است.
سود رشد دهنده
این تکنولوژی
و این تکنولوژی
رشد دهنده سود
است.
اگر بشر
گرفتار این
روند نبود،
نیازی به هیچ
کدام از این
ابزار ها و
کالاهای مصرفی
امروزی هم
نداشت.اگر
قرار باشد
پایه زندگی بر
اساس فطرت و
نیاز واقعی
انسان ساخته
بشود، الگوی
شهر سازی،
جاده سازی،
تکنولوژی،
کارکردن، درس
خواندن... چیز
دیگری خواهد
بود و قطعاً
ابزارها و
کالاهای مورد
نیازش این
نخواهد بود.
باز از
سرخپوستان
مثال می آورم
که به این دوره
نزدیک ترند و
اگر به تصویری
که هالیوود از
آنها می دهد
توجه نکنیم
قابل درک اند،
500 سال پیش در
همین امریکا
قبل از آنکه
اروپایی ها
ورود کنند،
سرخپوستان نه
دادگاه
داشتند، نه
کارت اعتباری،
نه بانک، نه
اجاره خانه،
نه پلیس، نه
دانشگاه، نه
کارخانه، نه
تلویزیون، نه
تلفن، نه
کامپیوتر، نه
قرص ضد اضطراب،
نه اضطراب، نه
کلاهبرداران
و شارلاتان
هایی به نام
وکیل و
روانشناس...
اما آزادی و
زندگی داشتند.
بشر هر دوره
ای که جلو
آمده نسبت به
دوره قبل به
اسارت بیشتری
گرفتار شده
است.
مارکس در
نامه ای به
انگلس می گوید
:" انسان
غارنشین
امتیازی به
مراتب بیشتر از
انسان امروز
داشته است. " در
سخنرانی در
لندن در آوریل
1856 می گوید :"
ماشین،
تکنولوژی،
ابزار
پیشرفته
تولید، دیگر نمایانگر
تمدن نیستند،
بلکه بیانگر
استثمارند.
انسان از یک
سو ارباب
طبیعت شده،
اما از سوی
دیگر برده
انسانی دیگر
یا برده مناسباتی
غیر انسانی
شده است. سلطه
اش بر طبیعت
او را خوشبخت
نکرده است.
میان صنعت و
علم پیشرفته و
انبوه مصیبت و
تهی دستی
انسان ها
تضادی آنتاگونیستی
به چشم می
خورد."
در نامه ی
دیگری می گوید
:" آن نگاه به طبیعت
که زیر سیطره
ی مالکیت
خصوصی و پول
باشد، تحقیر
واقعی و تباهی
عملی طبیعت
است. "
مارکس
بیشتر از 150 سال
پیش این روند
را به درستی
می بییند، در
حالی که امروز
بخشی از چپ
وطنی و چپ
جهانی هنوز در
اوایل قرن
بیستم گیر
کرده و
فقر را در شکل
آن دوران می
بینند و یا
هنوز ورود
تکنولوژی به
یک کشوری را
پیشرفت می
دانند. در
حالیکه امروز
خیلی از
فقیران لب تاپ
و آی پاد... هم
دارند، اما
پیش از هر
زمانی زیر
فشار زندگی
درهم کوبیده
شده اند. این
له شده گی
انبوه آدمها و
رشد نجومی
سرمایه محصول
به خدمت گرفتن
علم و
تکنولوژی و
هنر است، نه
محصول
استثمار به
شیوه گذشته.
آنها مشکل را
نه در خود این
نوع تکنولوژی
و این روند
اسارت بار، که
در این می
بینند
که چه کسی
صاحب آن باشد.
مایکروسافت
بر اساس این
ساخته شده که
سود نجومی بیاورد
و انسان را از
هویت انسانی
تهی کند، نمی
توان این
ابزار را در
جهت غیر از
ماهیت آن استفاده
کرد. حتی اگر
یک لحظه این
تئوری فانتزی
را قبول کنیم
که مثلاً
زحمتکشان
بجای
سرمایداران
صاحب این
ابزار بشوند،
این ابزار از
زحمتکشان هم
اهریمن می
سازد. مایکروسافت
را نمی شود
عادلانه
تقسیم کرد،
اینجا فقط بحث
اقتصادی نیست،
بحث تاًثیر
اهریمنی است
که بر زندگی
می گذارد.
بنابراین
آنچه که باید
هدف قرار
بگیرد کل این
مجموعه و در
هم شکستن این
روند است.
چیزی که
اربابان جهان
از آن وحشت
دارند، فرو
ریختن اعتقاد
توده ها به
سیستم موجود و
مظاهر پوشالی
آن است. تمام
شگردها و
ترفندهای
آنان این است
که
جایی چشم
اندازی بیرون
این روند در
توده ها جوانه
نزند و نبرد
نهایی و جنگ
آخر را تا آنجا
که می توانند
به عقب
اندازند.
همچنان که
تلاش تمامی
مبارزان و
انقلابیون برای
جلو انداختن
نبرد نهایی و
آماده کردن
زمینه رشدی آن
بوده است.
همانطور که
حاکمیت ها در
طول تاریخ این
سیستم
اهریمنی را
دوره به دوره
جلو برده اند،
از سویی هم
انسان های
آگاه در هر
دوره ای کوشش کرده
اند، اندیشه و
هویت انسانی
را با مبارزات
خود دوره به
دوره
حمل کنند تا
مشعل آرزوهای
راستین انسانی
را به نبرد
نهایی
برسانند.
از ابتدا
تا امروز
تمامی اندیشه
هایی که رگه هایی
از ایدئولوژی
انسانی را با
خود حمل کرده
اند، روی این
قانونمندی
تاَکید داشته
اند که همیشه
انسان های
اندک و آگاه و
راه یافته گان
هستند که در
عمل با
فداکاری و با
پرداخت بهاء
همچون تک سلول
زنده
به سلول های
دیگر جان دوباره
می بخشند. تمامی
اندیشه های
کهن تا اندیشه
های انسانی در
این عصر،
هیچگاه به
صاحبان و
اربابان این
روند اصالت و
بهاء نداده و
آنها را میرا
دانسته اند،
نه امپراطوری
ها را که
انقلابیون و
راه یافته گان
را در نهایت
تعیین کننده
این روند
دانسته اند.
همه این
مبارزان در هر
دوره ای
خواستار درهم
شکستن سیستم
ها و حکومت ها
بوده اند، نه
خواستار
اصلاح حکومت
ها. چرا که در
این روند
اهریمنی چیزی
اصلاح شدنی وجود
ندارد. تا روند
موجود درهم
شکسته نشود،
انسان از
اسارت رهایی
پیدا نمی کند.
کسانی که در
چهارچوب روند
موجود
خواستار اصلاح
امور هستند،
آگاهانه یا نا
آگاهانه به
ابزار سیستم
تبدیل شده اند.
بقول صادق
هدایت :" جایی
که منجلاب گهُ
است، دم از
اصلاح زدن
خیانت است.
اگر به یک تکه
آن انتقاد شود،
قسمت های
دیگرش تبرئه
می شود، چیز
تبرئه شدنی
وجود ندارد،
باید همه را
در بست محکوم
کرد و با یک
تیپا تو خلا
پرت کرد."
اینجا مرز
بین نیروها و
افرادی که ابزار اهریمن
هستند با
کسانی که
مقابل آن قرار
دارند، مشخص
می
شود.
مرزبندی
اینجا معنا و
مفهوم پیدا می
کند و مبارزه
اصالت خود را
نشان می دهد.از
ابتدا تا به
امروز در هر
دوره ای
نیروهایی با
ایدئولوژی
انسانی در
مقابل
نیروهای
اهریمنی ایستاده
و مبارزه کرده
اند. تاریخ
جنگ این دو بوده
است.
امروز
بخاطر دوران
گذار، وضعیت
اپوزیسیون هم
در سطح جهانی
به هم ریخته
است. کمتر
اپوزیسیونی
است که بتواند
دست حاکمیت ها
را مثل گذشته
بخواند و قادر
باشد مثل
گذشته حرکت
اجتماعی را
استارت
بزنند و
جنبش توده ها
را شکل دهد و
کانالیزه کند.
در حالیکه هیچ
دوره ای به
اندازه امروز
خستگی و
اعتراض نسبت
به وضع موجود
در توده ها
تلنبار نبوده
است. اما
نیرویی نیست
که قادر باشد
این حجم عظیم
پتانسیل
اعتراضی را در
بستر درست
مبارزاتی کانالیزه
کند. چرا که
اپوزیسیون
های موجود
نتوانسته اند
همسو با رشد و
پیچیده شدن
سرمایداری
حرکت کنند. در
نتیجه از یک
نقطه ای جا
مانده اند.
برای همین
قادر نیستند
علارغم این
شرایط، جنبشی
را شکل دهند.
موسی ی فرعون
دهکده جهانی
هنوز شکل
نگرفته
است، هر چند
نشانه های آن
نمایان است.
تنها جریان و
افرادی که رو
به آینده
دارند و قدم
بعدی این روند
را می بینند،
می توانند در
این مرحله،
تأثیر گذار
باشند و زمینه
رشد نیروی
انقلابی را
مهیا کنند.
چرا که شکننده
ترین دوران
حاکمیت ها همیشه
دوران گذار
است. با اینکه
اربابان
سرمایه تمام
تشکیلات عریض و
طویل امنیتی و
سرکوب و
اهرمهای
قدرت را
در دست دارند،
با این حال در
وضعیت شکننده
ای هستند.
امروز
توده مردم در
غرب از این
روند و تکنولوژی
آن خسته اند،
از اینکه از
صبح تا شب
بدوند تا
اقساط خانه،
ماشین، تلفن،
اینترنت و
صدها کوفت و
زهرمار دیگر
را بپردازند
خسته اند. از
این تهی شدگی
خسته اند. از
درس خواندن در
دانشگاه، از
کار کردن در
اداره و
کارخانه خسته
اند. اعتماد و
اعتقاد آنها
به علم، به
هنر و به
مظاهر
لیبرالیسم و
از همه مهمتر
اعتقاد آنها
به این دمکراسی
و حقوق بشر
پوشالی در حال
فرو ریختن است. صاحبان
سرمایه می
دانند اگر
چنین وضعیتی
ادامه و عمق
پیدا کند،
آمادگی زایش
نیروی
انقلابی را هم
از درون خودش
پیدا می کند. برای
همین صاحبان
دهکده جهانی
همه توان خود
را بکار گرفته
اند تا ذهنیت
توده ها را به
موضوعات و
تضادهای کاذب
سرگرم کنند تا
بتوانند از این
مرحله عبور
کنند. یکی از
ترفند های
آنها مطرح
کردن تضاد
دنیای اسلام
با دنیای غرب
است.
از یک طرف
به جریان های
اسلامی پر و
بال می دهند و
به عنوان
اپوزیسیون
خود آنها را
روی آنتن تبلیغات
می آورند، از
طرف دیگر با نشان
دادن کثافت
کاری های
حاکمان
اسلامی مثل سنگسار
و قوانینی از
این دست، برای
خودشان
مشروعیت می
گیرند و مردم
را بین بد و
بدتر قرار می
دهند. همچنین
غیر مستقیم
کمک می کنند
بخشی از نیروی
اجتماعی در غرب و
منطقه و
امریکای لاتین
و افریقا به
جریان های
اسلامی گرایش
یابند تا به
هدر بروند.
تعزیه راه می
اندازند که در
آلمان یا
نیویورک مسجد
ساخته بشود یا
نشود، حجاب در
غرب ممنوع
باشد یا نباشد...
تا دعوای اصلی
به حاشیه برود
و دعوای کاذب
جهان اسلام با
جهان غرب،
جهان مسیحیت
با یهودیت... بالا
بیاید.
با
ماهواره ها
شان که می
توانند شن های
صحرای
عربستان را
بشمارند، بن
لادن و ملاعمر
را در
افغانستان
پیدا نمی کنند
!. امروز هر جا
در اروپا و
امریکا
اعتراض
اجتماعی و
اعتصاب
کارگری بالا
می گیرد، خطر
حمله
تروریستی
توسط جریان
های اسلامی را مطرح می
کنند تا تحت
پوشش آن
اعتراضات
اجتماعی را
بهتر کنترل
کنند. وقتی
احمدی نژاد
رئیس جمهور
حکومت ایران برای
شرکت در
سازمان ملل به
امریکا می آید،
امریکا رسانه
های مهم خود
را در
بالاترین سطح
در اختیارش
قرار می دهد.
در گفت و گوی
های
تلویزیونی
پرسش ها بگونه
ای طراحی می
شود که در
نهایت احمدی
نژاد برنده از
آن بیرون آمده
و مورد توجه
قرار گیرد. تا
کنون سابقه
نداشته که
رسانه های
امریکا با
مخالفان
واقعی خود
اینگونه
برخورد کرده
باشند. آنها
در این مقطع
به اپوزیسیون
اسلامی از نوع
جمهوری
اسلامی
احتیاج دارند.
رژیم حاکم
بر ایران از روز اول
چند موضوع را
خوب دیده بود،
یکی اینکه
امریکا و غرب
به هیچ حکومتی
حتی به نوکران
خود وفادار
نیستند و هر
جا لازم باشد
آنها را
قربانی می
کنند. دیگر
اینکه جمهوری
اسلامی از
همان ابتدا خط
اربابان جهان
را به سمت
دهکده جهانی
بخوبی تشخیص
داده بود و
برای اینکه سر
او را در این
گذرگاه
نبرند، بلکه
بتواند یکی از
مدیران منطقه
ای آنها باشد،
پیش از هر
کشوری در
منطقه
خاورمیانه در
زمینه های
اقتصادی،
اجتماعی،
فرهنگی، بر
اساس الگوی
دهکده جهانی و
جهانی سازی
مورد نظر
اربابان حرکت
کرد و همزمان
ابزارهای دفاعی
خود را مانند
حزب الله،
حماس و تشکل
های اسلامی در
منطقه و
آفریقا و
امریکای
لاتین را ایجاد
کرد تا اگر
بازهم
اربابان به او
رضایت ندادند،
بتواند با این
ابزارها با
آنها مقابله
کرده و خودش
را تحمیل کند.
جمهوری
اسلامی
برای اینکه
بتواند ریل
جهانی سازی را
برود و تمام
پایه های
هویتی جامعه
ایران را
نابود کند و
به سرنوشت شاه
دچار نشود،
بهترین راه
ممکن را
برگزید
و آن پوشیدن
لباس
اپوزیسیون
سرمایداری و
شعار های ضد
امریکایی و ضد
استکبار بود.
در نقش
اپوزیسیون
توانست هدف
نهایی امریکا
و سرمایداری
را با سرعت
صدها برابر
زمان شاه در جامعه
ایران دنبال
کند. برتن
کردن لباس
اپوزیسیون هم
برای رژیم و
هم برای
امریکا تاکنون
بیشترین
منفعت را
داشته است.
دعوای
رژیم با غرب
امروز خیلی
مشخص است که
بر سر چیست.
اگر به خواسته
های رژیم توجه
کنیم
به رسمیت
شناختن آنها
از طرف
استکبار ! به
عنوان مدیری
خوب و کارآمد
در کنار سایر
مدیرانی است
که قرار است
در مجموع دهکده
کوچک جهانی را
برای " صاحبان
" اصلی آن
بچرخانند. این
جمله سران
رژیم که اگر
امریکا از
شیطنت و توطئه
دست بردارد،
ما منطقه
خاورمیانه را
برای آنها
اداره می کنیم
و جملاتی نظیر
آن، بیانگر
خواست نهایی
رژیم و علت
تمامی شاخ و شانه
کشیدن ها و
علت ساختن
نیروهای علنی
و شبکه های
مخفی برون
مرزی است.
تضاد جمهوری
اسلامی نه با
ماهیت
سرمایداری و دهکده
جهانی آن،
برای این است
که در باشگاه
آنها قرار
داشته باشد تا
سر او را مثل
صدام نبرند.
مشخص است که
دعوایش با
استکبار بر سر
غارت جهان
نیست. یک
حکومتی که
خودش در خط
اول غارت
جامعه خودش
است، خنده دار
است که مخالف
غارتگران بین
المللی با شد. نقش
جمهوری
اسلامی به
عنوان
پرچمدار اسلام
ضد استکبار!
در این گذرگاه
تاریخی، نه
مقابل آن بلکه
نقش جاده صاف
کن این گذرگاه
را دارد.
منتها می
خواهد خودش هم
در این گذرگاه
صاف نشود و
یکی از
مدیران
منطقه ای
کدخدای جهانی
باشد.
در این
میان عده ای
ساده اندیش
سیاسی، بجای
اینکه چشم های
خود را باز
کنند، گوش های
خود را به
خدمت تبلیغات
کر کننده و بازی
های سیاسی هر
دو طرف باز
کرده اند و به
این باور
رسیده اند که
خط و استراتژی
رژیم حاکم بر
ایران
جانشینی
مدیریت فعلی
جهانی است.
نمی گویند با کدام
تکنولوژی
فضایی؟ با
کدام توان
نظامی؟ با
کدام اقتصاد و
منابع مالی؟
که بخواهند
تکیه بر جای
بزرگان! بزنند.
یا اینکه
شیادانی مثل
میرحسین
موسوی و دار
ودسته اش،
آگاهانه به
این توهم دامن
می زنند که
اگر تضاد
موجود میان
رژیم و غرب به
جنگ کشیده شود،
بخاطر سیاست
های غلط احمدی
نژاد است، نه
محصول منافع
استراتژیک
امپریالست ها.
اگر جنگ ضرورت
سرمایداری
باشد، فرقی
نمی کند که
جمهوری
اسلامی چه
سیاستی را در
پیش بگیرد.
جمهوری
اسلامی
باآگاهی به
این مسئله
استراتژی کلی
خورا بر اساس
سیاست چماق و
حلوا در تنظیم
رابطه با غرب
چیده است.
گروه
های چپ دیگر
کشورها و
افرادی نظیر
فیدل کاسترو،
چاوز... نه از سر
نا آگاهی،
بلکه دقیقاً
آگاهانه
اینگونه تضاد
بین جمهوری
اسلامی و
استکبار! را
در راستای
منافع ملی خود
اصل مهمی می
دانند، نه
چرایی این
تضاد را. در
این مرحله
برایشان مهم
است که کسی به
قلدر محله
پرخاش کند، تا
آنها از این
منفذ تنفس
کرده و به حل
مسایل کشوری
خود بپردازند.
حال اینکه
ماهیت پرخاش
کننده چیست و
چه هدفی از
پرخاش دنبال
می کند، برای
آنها اهمیت
ندارد. اما
مسئله از
دیدگاه ما،
یعنی کسانی که
نابودی و
تباهی
سیستماتیک
بنیان های
جامعه ایران
را به نفع
دهکده جهانی
می بینند،
رژیم ایران را
با این نابودی
اندازه گیری
می کنند و نه
با پرخاش های
کشک سیاسی در
عرصه تبلیغات.
با
نگاهی به
مقایسه الگوی
مصرفی جامعه
از غذایش تا
لباسش تا
موسیقی و هنرش
با قبل از
انقلاب و از
آن پس تا
امروز و با در
نظر گرفتن
اصلی ترین
فاکتور در این
مقایسه که همان
انقلاب 57 و
اهداف آن می
باشد، می
بینیم که سر
سوزنی به سمت
اهداف
اصلی انقلاب
57 در هیچ زمینه
ای حرکت نکرده
اند، عمده
ترین خواست
انقلاب 57،
تقسیم
عادلانه ثروت
و مقابله با
واردات
کالاهای بنجل
کمپانی ها ی
غربی در ازای
فروش نفت بود.
درصورتیکه می
بینیم امروز
بر عکس با
تخریب همه
جانبه و
سیستماتیک در
تمامی زمینه
های مادی و
فرهنگی،
روندی را در
جامعه حاکم
کرده اند که
این روند در
انتهایش به
هدف مشخصی می
رسد که این
هدف چیزی بجز
هدف نهایی
استکبار
جهانی که همان
یکسان سازی
انسان و یکسان
سازی جهان و
تبدیل آن به
دهکده کوچک
جهانی باشد،
نیست.
ابعاد
فجیع شخم زدن
جامعه و از
ریشه در آوردن
هر چه که بویی
از تاریخ و
هویت زیسته
شده آن جامعه
را دارد، حاکی
از تلاش سی
ساله و بی
وقفه رژیم در
ساختن کشوری
است که نعل به
نعل مطابق با
دکترین دهکده
جهانی است.
اگر می بینیم
به تخریب
مستقیم و غیر
مستقیم بناهای
تاریخی
دست می زنند،
همه تولیدات و
محصولات
داخلی قبل از
انقلاب را به
نفع واردات
کالاهای
استکبار ! از
بین می برند،
اگر رقص چوب
عشایر چهار
محال بختیاری
را به بهانه
اینکه
"خشونت" را
ترویچ می کند،
قدغن می کنند
و ساز سرنا و
دهل را از
آنها گرفته و
به جایش ارگ
را بدست مردم
آن خطه می
دهند، اگر به
بهانه صرفه
جویی در
آرد،
نانوایی ها را
جمع می کنند و
نان را صنعتی
و در بسته
بندی ارائه می
دهند، و در
کنار آن آب
آشامیدنی را
در بطری تبلیغ
می کنند و
تبلیغ
کالاهای
تجاری را در
تلویزیون و
دیوار های شهر
پر می کنند و
والدین فقیری
را که توانایی
خرید کالاهای
تبلیغ شده را
ندارند، در
ذهن کودکان
مقصر و بی
عرضه جلوه می
دهند و به
ناهنجاری های
درون خانواده
دامن می زنند...
تمامی این تکه
های به ظاهر
از هم جدا، از
تخریب سقف
بازار کفاش
های تهران تا
دیگر بناهای
تاریخی تا
تخریب " خانه "
به نفع آپارتمان
و برج، تا
تبدیل زمین
های کشاورزی و
مراتع به ویلا،
تا احداث بزرگ
راه ها و بزرگ
کردن دایره
صنایع مونتاژ
اتومبیل بجای
وسیله نقلیه
عمومی تا
ترویج موسیقی
رپ تا مد کردن قرص های ضد
افسردگی و
روان پزشک تا
به کاربردن
لغات انگلیسی
بجای فارسی در
فیلم ها و
سریال ها ...
تماماً تکه
های یک
موزائیک
هستند و این
موزائیک چیزی
نیست جز از
بین بردن کامل
" هویت " ما و
جانشینی آن با
هویت کاذب که
این هویت از هویت
تاریخی ما
برنخواسته
بلکه ساخته و
پرداخته
کمپانی های
فراملیتی است
که اداره زمین
را بدست
نمایندگان
سیاسی خود در
دست دارند.
هویت
زدایی از ملت
های مختلف و
دادن هویت
کاذب مصرفی و
تبدیل انسان
به روبات که هنرش،
عملش، پوشش اش،
خوراکش،
تماماً از یک
مرکز طراحی
شود،
این مهم برای
اربابان بدست
نمی آید، مگر
اینکه ملل
مختلف با
سابقه تاریخی
خود قطع کامل
شوند. این
سابقه تاریخی
مجموعه ای است
از فرهنگ و آداب
و رسوم و هنر و
در کل اندیشه
یک فرد در کل
جامعه. تا این
سابقه تاریخی،
به بهانه های
مختلف مثل
سنتی،
ارتجاعی... دفن
نشود، مقاومت
و مبارزه در
انسان باقی می
ماند.
اگر بعضی
حکومت ها در
دیگر کشورها
که ادعای مبارزه
با استکبار را
با خود حمل
نمی کنند،
مقاومتی حتی
اندک در برابر
پیاده شدن
دکترین دهکده
جهانی از خود
نشان می دهند،
اما رژیم حاکم
بر ایران،
چهار نعل در
روند تخریب
زمینه های
مادی و هویت
انسانی و ملی
ما تا آنجا در
حرکت است که
صنایع دستی
اصفهان و زیره
کرمان را از
چین وارد می
کند، و زمین
های چایکاری
لاهیجان و
مراتع
کلاردشت را
تبدیل به ویلا
می کند، خصوصی
سازی و بازار
آزاد و سیستم
بانکی ومالیات
وبیمه را
دقیقاً از
امریکا کپی
کرده و با
سرعت بالا در
حال جا
انداختن الگوی
زیستی و مصرفی
جامعه با
الگوی دکترین
یکسان سازی
جهان است.
همان انقلاب
سفید شاه را
با سرعت دهها
برابر دوران
شاه در
روستاها پیش
برده است.
آخرین کالاها
و محصولات
استکبارجهانی
که هنوز به
کشورهای دیگر
نرسیده، در ایران
مصرف می شود.
این همه
داد و قالی که
احمدی نژاد در
رابطه با
گسترش
دانشگاه ها و
علم به راه
انداخته است
که جوانان
ایران قله های
علم و
تکنولوژی را
فتح کرده اند،
برای این است
که باید
تکنیسین
تربیت کنند تا
مواد خام مورد
نیاز صاحبان
دهکده جهانی
را فراهم کنند.
این علم و
تکنولوژی که
او از آن حرف
می زند، صدها
سال از غرب
عقب است و
قرار هم نیست
که کشورهای
دیگر به آن
برسند.
کشورهای دیگر
وظیفه شان
تأمین مواد
خام مورد نیاز
تکنولوژی
اربابان و
تربیت
تکنیسین است.
باید در آینده
آدمها
بتوانند
کالاها و
ابزار پیشرفته
را مصرف کنند.
صاحبان دهکده
جهانی نوع
سلیقه و مصرف
و مسیر جوامع
را تعیین می
کنند، و
نمایندگان
سیاسی آنها هم
باید متناسب
با ابزار
اربابان
جامعه را
تربیت کنند.
خط فرهنگی
و سیاسی و
اقتصادی رژیم
در یک هدف و مکمل
هم عمل می کند.
در زمینه
سیاسی هم به
موازت ریل
اقتصادی،
بایستی فرهنک
دمکراسی
پوشالی را در
جامعه جا اندازند.
برای اینکه
جامعه را به
نقطه ای ببرند
که دیگر توان
پرورش و زایش
افرادی چون
صادق هدایت،
غلامحسین
ساعدی، شاملو...
و توان
پرورش
مبارزان
واقعی و
اعتقادی را
نداشته باشد،
به چهره ها و
نوع زندانیان
سیاسی! احتیاج
دارند که
بوسیله آنها "
زندانی سیاسی
" را از مفهوم
واقعی خودش
تهی کرده و
اصل مبارزه را
به سیرک و
دلقک بازی
تبدیل کنند.
به چهره هایی
احتیاج دارند
که به عنوان
زندانی از
سلول انفرادی
برای فیلم
فستیوال کن
نامه بنویسند
و چند دقیقه
بعد نامه آنها
از طریق فستیوال
کن به همه جا
پخش شود.
بایستی شیوه
مبارزه
قهرآمیز توده
های تحت ستم
را تغییر دهند،
یعنی
اعتراضات
کارگری صرفاً
صنفی باشد و
کاری به کلیت
حاکمیت
نداشته باشد.
اعتراضات
دانشجویی در
چهارچوب
مسایل دانشجویی
باشد، اینکه
چه روزنامه ای
چاپ بشود یا
نشود. مبارزات
زنان در
چهارچوب
حقوقی زیر چتر
جمهوری
اسلامی و هدفی
که جمهوری
اسلامی در
همسویی با
دهکده جهانی دنبال
می کند باشد،
بروند یک
میلیون امضاء
جمع کنند و از
یک مشت دزد
طلب اجرای
قانون کنند و
کاری به تغییر
سیستم و
حاکمیت
نداشته باشند.
سال ها
است با به راه
انداختن بحث
های فرعی و
مزخرفاتی از
این دست که
اسلام با دمکراسی
چند وجب فاصله
دارد، یا
اینکه مبارزه
باید مسالمت
آمیز باشد و هر گونه
دفاع و مقابله
مردم با ماشین
سرکوب رژیم را
خشونت جلوه داده و
اصل سرنگونی
حاکمیت را در
ذهنیت جامعه
تخریب و جامعه
را بدنبال بحث
های کشک روانه
می کنند.
امروز اگر
فیلم سازی در
باره زنان تن
فروش فیلم
بسازد و نشان
دهد که چگونه
کمپانی های
فراملیتی و
دولت ها پشت
تجارت جهانی
سکس قرار
دارند و با چه
هدفی آن را
کسترش می دهند،
این فیلم کمتر
جایی دیده می
شود. ولی اگر
راجع به تن
فروشان فیلمی
ساخته شود و موضوع
فیلم پیرامون
این باشد که
تن فروشان بیمه
باشند بهتر
است یا نه... چنین
فیلمی همه جا
دیده خواهد شد.
اگر فیلمی
زندگی
کارگران و
استثمار آنها
را از سوی
چپاولگران
تصویر کند و راه حل
را در مبارزات
اجتماعی نشان
دهد، چنین
فیلمی امکان
ساخت پیدا نمی
کند. اگر فیلم
سازی بتواند
به سختی فیلم
کوتاهی در این
رابطه بسازد،
جایی برای
نمایش ندارد.
ولی اگر با
کارگران صحبت
کند و راه حل
را در داشتن
سندیکا زیر
چتر جمهوری
اسلامی نشان
دهد و با
کارشناسان
حکومتی راجع
به مشکلات
کارگران
مصاحبه شود و مثل
خود هالیوود
در نهایت مقصر
اصلی را خود
جامعه یا یک
مسئول دولتی
جلوه دهد که
مثلاً شهردار
عامل این
بدبختی است، چنین
فیلمی به
عنوان یک فیلم
" اجتماعی و
انتقادی " در
تلویزیون ها و
فستیوال های
غربی مطرح و
پخش خواهد شد.
جمهوری
اسلامی با
سینما و سریال
های تلویزیونی، کالاها
و فرهنگ مورد
نظر کمپانی
های فراملیتی
را به همه شهر
ها و روستاهای
برده و ذایقه
ها را تغییر
می دهد.
سینمای
جمهوری
اسلامی در
تمامی زمینه
های اجتماعی،
خانوادگی،
عشقی، پلیسی
همان ریل
هالیوود را می
رود و دقیقاً
کپی هالیوود
است، منتها با
روکش و پسوند
اسلامی و با
تکنیک سطح پایین،
ولی همان
تغییر ذایقه
هایی را که
هالیوود دنبال
می کند، آنها
هم دنبال می
کنند. آثاری
که همسو با
این خط و هدف
باشد، نهاد
های دولت های
غربی آن را
جلوی چشم همه
قرار می دهند.
منتها جمهوری
اسلامی با
فریب کاری
همزمان که چهار
نعل و با سرعت
خط دهکده
جهانی را
دنبال می کند،
خودش هم به
عنوان منتقد
این خط ظاهر
می شود، با
این کار
هم مرزبندی
ها را مخدوش
کرده و
مخالفان
واقعی را خلع
سلاح می کند و
هم با این
شیوه بهتر می
تواند این خط
را جلو
ببرد.
جنایت
بزرگ رژیم نه
فقط کشتار
زندانیان و
سنگسار، که
همه جامعه و
نسل های بعدی
را دارد به
نابودی می کشد
و در لباس
اپوزیسیون
غارتگران
دارد بخشی از
پتانسیل توده
های به جان
آمده
منطقه
خاورمیانه و
جاهای دیگر را
با استفاده از
اهرم اسلام به
نفع اربابان
جهانی به هدر
می دهد.
متأسفانه
خواسته های
بخشی از
اپوزیسیون
جمهوری
اسلامی در
چهارچوب همین
هدف دهکده
جهانی قرار
دارد که در
نهایت خود
رژیم حاکم بر
ایران در سطح
بالایی دارد این
خواسته ها را
دنبال می کند.
یا بخشی مشکل
شان با رژیم و
اسلام هنوز
این است که
محمد چند تا
زن داشته یا
ارث و میراث
زن از مرد
کمتر
است...
و نمی بینند
که رژیم جامعه
را از چه
گردنه ای دارد
عبور می دهد و
به کجا می برد.
مجاهدین هم که
عمده ترین
آنهاست، همان
التماس دعا و
خواسته رژیم
را از اربابان
سرمایه دارد.
منتها رژیم از
موضع قدرت و
با چماق و
حلوا این خواسته
را دنبال می
کند، این یکی
از موضع ذلت و
خواری که هم
سلاح تسلیم کرده
و هم
ایدئولوژی.
علت اینکه از
مجاهدین اسم
می برم برای
این است که نه
تنها مهمترین
تشکیلات
مسلحانه
زیرزمینی در
تاریخ معاصر
ایران بلکه در
کل منطقه بوده
است و بخاطر
اینکه مدعی
داشتن
ایدئولوژی اسلامی
آنهم از زاویه
ضد
امپریالیستی
و ضد استثماری
بوده، با توجه
به بافت توده
های ایران و
منطقه، می
توانست از
بقیه جریلن ها
تأثیرگذارتر
باشد. اما بر
عکس در عمل
چنان هلهله
زنان و با
شتاب به سمت
نوکری
اربابان رفت
که اصل مبارزه
را به سهم خود
به لجن کشاند
و خودش هم به
این فلاکت دچار شد.
با
اینکه امروز
مجاهدین و
بخشی از جریان
های
اپوزیسیون،
شعار سرنگونی
رژیم را به
مسخره و سیرک
تبدیل کرده
اند، با این
حال سرنگونی تام
وتمام این رژیم
و برپایی یک
مناسباتی که
بر آمده از
هویت انسانی و
در مقابله با
روند جهانی
سازی باشد،
وظیفه اصلی
این نسل است.
شعار سرنگونی
رژیم در
راستای تقسیم
عادلانه ثروت
و دست یابی به
هویت انسانی
اصولی ترین
شعار در این
مرحله است،
چرا که در
نهایت
سرنگونی
جمهوری
اسلامی در این
راستا نه تنها
پتانسیل مردم
ایران را آزاد
می کند، بلکه
این سیرک و
نمایش ضد
استکباری! را
در همه جا به
هم می ریزد.
امروز بخاطر
جهانی سازی و
انحصاری شدن
دانش و
تکنولوژی،
مقوله ای بنام
سنت، تجدد،
مدرنیته، پست
مدرن،
بورژوازی ملی... وجود
خارجی ندارد و
در کل به نفع
سرمایداری
جهانی محو شده
است. وقتی این
مقولات وجود
خارجی ندارد،
بنابراین
الگوی "
پیشرفت " چه در
زندگی شخصی و چه
در سرمایه
گذاری کلان
مملکتی یا
باید تابعی از
الگوی ساخته
شده در دکترین
یکسان سازی
جهان از طریق
یکسان سازی انسان
ها باشد یا می
بایست در
برابر این "
الگو" مقاومت
کرد و به راه
دیگری رفت که
این در چهارچوب
نظام اقتصادی
سرمایداری
غیر ممکن است.
تنها با مسلح
بودن به یک
ایدئولوژی انسانی
به مثابه نسخه
راهگشا در
درون انسان
هاست که می
توان به راه
دیگری رفت و
کمک کرد این
روند اهریمنی
در این مرحله
گذار تاریخی
درهم شکسته
شود.
مسلم منصوری
24/11/2010
Utopia_film@yahoo.com www.moslemmansouri.com
به یاد
صادق هدایت
"از دیروز
تا امروز"
رمان
" حاجی آقا "
نوشته صادق
هدایت که در
آن حاجی آقا طرفدار
"دمکراسی" و
اصلاح طلب می
شود گویی
ماجرای
امروز است .
ماجرای حاج
آقاهای امروز
که طرفدار
دمکراسی و
اصلاح طلب شده
اند و گویی
قرار است درب
بر همین پاشنه
لعنتی بچرخد
در این وطن
ستمکش با
دردهای بی
مرهم مانده به
درازای تاریخ...
امروز
اما با وجود یک
مشت شیاد و
رجاله ها که
تلاش می کنند
بر مبارزه
مردم سایه بیایندازند
و آن را به
انحراف بکشند
، چقدر جای نویسندگان
و هنرمندان راستینی چون
صادق هدایت و یکی
از شخصیت های
رمان حاجی
آقا "
منادی الحق "
خالی است بخشی
از رمان حاجی
آقا؛
...”.مجالس
... افکار
و فرهنگستان
مرتب به قدوم
حاجی مفتخر می
شد که عضویت
رسمی آنجا را
داشت و در همه
جا ...
اشتباهات مضحک
می کرد . فقط سر
حساب پول موی
را از ماست می
کشید ... بعد از پیش
آمد شهریور ،
حاجی آقا
طرفدار جدی
دمکراسی و یکی
از آزادیخواهان
دو آتشه و
مخالف دیکتاتوری
رضاخانی شده
بود . در
سفارتخانه های
متفقین و
انجمن های
فرهنگی آنها
عرض اندام می
کرد و دستگاه
سابق را به رایگان
زیر فحش و
دشنام می گرفت
: " ببینید چه
خر تو خری بود
که وزارت
معارف حق
التالیف کتاب
اخلاق را به
من داد اما یک
بار از من
نپرسیدند پس
کتابت کو ؟ این
دستگاه محکوم
به زوال بود ...
" نزدیک
انتخابات
دوره چهاردهم
به فعالیت سیاسی
و اقتصادی حاجی
افزوده شد و
غریب این که
کسی که کباده
ریاست وزرایی
می کشید ، حال
سودای وکالت
به سرش زده
بود . از صبح تا
شام مشغول تبانی
و دستور و
ملاقات با
روزنامه چی و
کاسب کار و
بازاری و
آخوند های قدیمی
و آخوند های
نوظهور
دمکراسی و گاب
بندی شده بود
...
آقای
مزلقانی سردبیر
روزنامه کثیرالانتشار
" دب اکبر " پیروز
مندانه دستش
را بلند کرد :
حاجی آقا بنده
پیشنهاد
می کنم که عکس
حضرتعالی در
روزنامه دب
اکبر چاپ بشود
و شرح حالی هم
از شما به
مناسبت
انتخابات زیر
عنوان : " پدر
دمکراسی " در
صفحه اول
روزنامه درج
کنیم
آنها
از در بیرون
رفتند و حاجی
نیم بلند شد و
نشست . در حالتی
که خسته و
عصبانی به نظر
می آمد رو کرد
به منادی الحق
و گفت : آقا خیلی
ببخشید
خودتان که
ملاحظه کردید
، این همه
دردسر ... اگر
اجازه می دید
با شما مشورتی
بکنم .
شنیدم که شما
قصیده های عالی
می سازید
-منادی
الحق : بنده در
تمام عمرم قصیده
نگفته ام
حاجی
آقا : خوب
مقصود شعره ،
قصیده یا تصنیف
فرقی نمی کنه ...
می دانید که
من عضو تمام
محافل ادبی
هستم ... حالا با
داشتن این همه
گرفتاری و بعد
نا خوشی اوخ اوخ
... گمان می کنم
که فرصت
نداشته باشم
شعری بگم . از
طرف دیگر چون
قول دادم در یکی
از مجالس ادبی
قصیده ای راجع
به دمکراسی
بخوانم اینه
که از شما
خواهشمندم
اگر ممکنه شعری
چیزی راجع به
دمکراسی بگید
. البته این
خدمت را
فراموش
نخواهم کرد . می
دانید حالا
دمکراسی مد
شده مخصوصا که
دوره
انتخاباته
تأثیر داره . این
که خواستم با
شما خلوت بکنم
. البته
اجرتان پامال
نمی شه
-گمان
می کنم که سوء
تفاهمی رخ
داده . به آن
معنی که شما
شعر می خواهید
از عهده بنده
خارجست
شکسته
نفسی می فرمایید
برای شما کاری
نداره . من خیلی
از شعرای معاصر
را می شناسم
اگر لب تر
کرده بودم
حالا سر و دست
می شکستند .
اما از تعریف
هایی که مقام
ادبی شما شنیدم
و می دانستم
آدم گوشه نشینی
و محتاج به
معرفی و
پشتبانی هستید
، این بود که
شما را در نظر
گرفتم
شما
اشتباه می کنید
. من احتیاجی
به معرفی و
عرض اندام
ندارم از کسی
هم تا حالا
صدقه نخواسته
ام . برای شما
شعر بی معنی ،
بلکه مضر است
و شاعر گداست .
فقط دزدها و
سردمداران و
گردنه گیرها و
قاچاق چی ها
عاقل و با
هوشند و کار
آنها در جامعه
ارزش دارد
حاجی
که منتظر این
جواب نبود از
جا در رفت و
زبانش به لکنت
افتاد : شما هم ...
عضو همین
جامعه ... هستید ...
گیرم دزد بی
عرضه ...
منادی
الحق حرفش را
برید : حق با
شماست درین محیط
پست احمق نواز
سفله پرور و
رجاله پسند که
شما رجل
برجسته آن هستید
و زندگی را
مطابق حرص و
طمع و پستی ها
و حماقت
خودتان درست
کرده اید و از
آن حمایت می
کنید ، من در این
جامعه که به
فراخور زندگی
امثال شما
درست شده نمی
توانم منشأ
اثر باشم .
وجودم عاطل و
باطل است ، چون
شاعرهای شما
هم باید مثل
خودتان
باشدند . اما
افتخار می کنم
درین چاهک
خلاء که بقول
خودتان درست
کرده اید و
همه چیز با
سنگ دزدها و
طرارها و
جاسوس ها سنجیده
می شود و لغات
مفهوم و معانی
خود را گم
کرده ، درین
چاهک هیچ کاره
ام . توی این
چاهک فقط
شماها حق دارید
که بخورید و
کلفت بشوید . این
چاهک به شما
ارزانی ! اما
من محکومم که
از گند شماها
خفه بشوم ...
طرفداری از
دمکراسی می کنی
برای این که
دوا و غذای
مردم را
احتکار بکنی ،
حتی از احتکار
واجبی هم
روبرگردان نیستی
. می دانی توبه
گرگ مرگست .
آسوده باش ! من دیگر
حرفه شاعری را
طلاق دادم .
بزرگترین و
عالی ترین شعر
در زندگی من
از بین بردن
تو و امثال
تست که صدها
هزار نفر را
محکوم به مرگ
و بدبختی می
کنید و رجز می
خوانید .
گورکنهای بی
شرف
حاجی
رنگش کبود شده
بود و ماتش
زده بود ،
بطوری که درد
نا خوشی خود
را حس نمی کرد
منادی
الحق بلند شد
در کوچه را
بهم زد و رفت..."
براستی
یاد صادق هدایت
جاودانه است .بدون
شک آنکه میماند،
جاودانه میشود و تأثیر
کمک کننده بر
جای می گذارد
نویسندگان
،هنرمندان و
تلاش گرانی
مثل هدایت
هستند نه جریان
های پوشالی سیاسی
و استادان با
ریش و بی ریش و
نویسند
گان و روزنامه
نگاران و فیلم
سازان جیره
خوار دستگاه
حاکمیت ها که
برای سران
کشورهای غربی
و باندی از
جمهوری اسلامی
کرنش زبونانه
می کنند و
مطابق میل و
نظر آنها حرف
می زنند و
مطابق خواست
آنها اثر تولید
می کنند و نان
به نرخ روز می
خورند یاد
انسانهای
آزادهای چون
صادق هدایت چه گرامی
تر است در این
قحطی
هنر و هنرمندی
که "بر قدرت"
باشد تا "با
قدرت"...
لیلا
قبادی
سپتامبر
۲۰۰۹
این مقاله
ده سال پیش
نوشته شده، و
حیرانم که
هنوز هم به
روز است!
مینا اسدی
ز هر طرف که
شود کشته، سود
اینان است
این یک
نمایش تکراری
است: بازگشت
قهرمانان...
استقبال ما از
آنان با اشک و
گل و لبخند.
قهرمانان
می گویند:
بفرمایید... ما
می گوییم:
خواهش می کنم
شما بفرمایید....
قهرمانان می
گویند: شما
مردمید اول
شما... ما می گوییم:
شما رهبرید
اول شما...
قهرمانان
نمی خواهند
رهبر باشند...
به قصد رهبری
نیامده اند
اما نمی
توانند دل
نازک تر از گل
مردمان عاشق
را بشکنند.
به
شوق می آیند...
اشک در دیده و
بغض در گلو...
فروتنان و
مهربانان را
بوسه باران می
کنند... ما راه می
دهیم... آنان می
گذرند... اول
آهسته قدم برمی
دارند... به
دقت، به اطراف
خیره می شوند...
شک می کنند... دو
گام به جلو و یک
گام به عقب... به
پشت سرشان
نگاه می کنند...
ما دست می زنیم....
هورا می کشیم...
گل می ریزیم... و
آنها را به
جلو می رانیم....
می ایستیم تا
آنها بروند...
بروند به قله ی
افتخار و پیروزی...
و آنها می
دوند تا برسند
قبل از آنکه
ما پشیمان شویم...
دوستشان داریم،
دوستان ما
هستند... عهد
کرده اند... پیمان
بسته اند.
وقتی
شوق و شور فرو
می نشیند و
منطق جای
احساسات را می
گیرد تازه به
خود می آییم... ای
دل غافل... نکند
آنها که
خودمان با
سلام و صلوات بالانشین
شان کرده ایم
اول از همه
خود ما را به
خاک بنشانند...
دچار
تردید که می
شویم کمی دیرست...
آنها بر اریکه
ی قدرت تکیه
زده اند و
شمرهم
جلودارشان نیست...
نمی خواهیم
باور کنیم... می
گوییم: از
خودمانند....
مبارزه کرده
اند... اهل بخیه
بوده اند...
لابد حکمتی در
کارست.
زمین
زیر پایشان که
سفت شد، برایمان
شاخ و شانه می
کشند... تهدید می
کنند... سر و دست
می شکنند و به
خانه ها شبیخون
می زنند.... دهان
که به اعتراض
می گشاییم به
تیر غیب
گرفتار می شویم...
صداهایمان را
خفه می کنند...
دست مان به
دامن کبریایشان
نمی رسد. با
تعریف و
تعارف، همه ی
کلیدها را به
آنان سپرده ایم؛
اما آنها بدون
هیچ تعارفی
صدای جوانان،
زنان و مردان
را در سینه
خفه می کنند...
حتا نزدیکان و
یاران خودشان
را به بند می
کشند. ساکت هم
که باشی آنها
فریاد می زنند
و نفس کش می
طلبند.
بالای
قله بودن خیلی
کیف دارد... آن
بالا بودن و
مردم را سیاهی
لشکر دیدن... ریز
دیدن... کوچک دیدن
... حتا از مورچه
هم کوچکتر دیدن
... خیلی کیف
دارد که یک
آدم به شکل و
شمایل همه ی
آدمهای دیگر
باشد، از آنها
چیز بیشتری هم
بلد نباشد و یکباره
دری به تخته
بخورد و بشود
محبوب توده های
میلیونی... و
بعد آنقدر
بالا برود که
به ماه برسد...
توی ماه برود
و از آن جا به
آدمهای ساده
دل احساساتی
پوزخند بزند...
خیلی کیف دارد
که آدم به این
بگوید بمان... و
به آن بگوید
بمیر...
با اینهمه
ما مردم نه
بقول شاعر آن
دل عبرت بین
هستیم که از دیده،
عِبَر کنیم و
نه ایوان
مدائن را آئینه
ی عبرت می بینیم.
اشتباه
روی اشتباه...
تکرار
اشتباه... در یک
دایره ی مدار
بسته، دور
باطل می زنیم...
افسوس می خوریم
و عبرت نمی گیریم...
همه ی
ما این نمایشنامه
ی تلخ را از بر
می دانیم اما
پای عمل عبرت
و تجربه که می
شود چشم و گوش
بسته، دوباره
به صحنه می پریم
و همان نقش ها را
به عهده می گیریم
و از اجرای
دوباره ی آن
دچار شور و
شعف می شویم.
* * *
حکایت
آقای خاتمی،
همان حکایت
آقای رفسنجانی
است. حکایت
آقای رفسنجانی،
همان حکایت
آقای خامنه ای
است. حکایت
آقای خامنه ای،
همان حکایت
آقای خمینی
است. و حکایت
آقای خمینی،
همان حکایت پیشینیان
تاریخ است.
همه به یک شکل
عمل می کنند و
ما مردم نیز
به همان شکلی
عمل می کنیم
که نیاکانمان
کردند... تاریخ
خوانده و تاریخ
نخوانده...
چراغدار و بی
چراغ... سر و صدا
که بلند می
شود، دیده ها
و خوانده هایمان
را از یاد می
بریم... دوباره
همان: شما
بفرمایید... نه
خیر شما
بزرگترید شما
اول بفرمایید...
و میز را تقدیم
از راه رسیده ی
دیگری می کنیم...
شعار می دهیم...
وحدت می کنیم...
هشدار
دهندگان و نقد
کنندگان را پس
می زنیم... عجله
داریم... می
خواهیم برسیم...
هر چه زودتر و
سریعتر... و می
رسیم... البته
نه به آزادی ...
بل به چاهی دیگر
... به شبی دیگر...
به بن بستی دیگر...
دیوار سنگی که
سرمان را شکست
نا امید و زخمی
به کنجی می نشینیم
با عینکی سیاه
و خشم به یکدیگر
... و نفرت از یکدیگر...
و آنان می
تازند... می
برند.... غارت می
کنند... به بند می
کشند... از دار و
منار و جرثقیل
آویزانمان می
کنند... می کشند
و تکه تکه می
کنند و ما به
نظاره ی سیاهکاری
ها می نشینیم
و از بیم جان
سکوت می کنیم...
تا آغاز
اعتراضی دیگر...
تا شروع قیامی
دیگر... و
دوباره با همه
ی توش و
توانمان به میدان
می آییم... با
جانمان به میدان
می آییم با این
قصد و اراده
که دیگر فریب
نخوریم... دیگر
باور نکنیم
ودل نبندیم...
اما در نیمه
های راه
دوباره
احساساتی می
شویم... عاشق می
شویم... عاشق
"تازه واردی"
که از رنگها و
گلها سخن می
گوید و چه بسا
که در دستانش
خنجری پنهان
است ... و می رویم
با تصاویری از
آشنای تازه که
گرم و شیرین
حرف می زند... می
رویم به دنبال
حرفها... قولها....
وعده ها و
تصاویر... کشته
می دهیم... راه
باز می کنیم و
تصاویر جان می
گیرند... قدر می
بینند و بر
صدر می نشینند...
و پس از اطمینان
از محکم بودن
جایشان، به ما
چنگ و دندان
نشان می دهند...
"- پس
از عبور از
دروازه های
شهر چه کنیم؟
-
قبل
از همه آن
زنانی را تیرباران
کنید که بیرون
دروازه، راه
ما را گلباران
کردند!"
* * *
و
اما حکایت این
مراد تازه نیز
تماشایی و شنیدنی
ست.
"خاتمی"
یا مراد تازه،
به مریدانش
پشت می کند...
اخم می کند...
پشت چشم نازک
می کند... می
توپد... به نصیحت
و وصیت و
التماس و
درخواست آنان
اعتنایی
ندارد... منتخب
دوستان است و
به کام دشمن...
با قاتلان مریدانش
حکم می زند و
اطلاعیه ی
مشترک می نویسد...
دیگر به
عاشقانش نیازی
ندارد و نمی
خواهد معشوق
آنان باشد. به
هزار زبان می
گوید که ولش
کنند، اما
عاشقان و
مشتاقان و امیدواران
بر سرزنان و
ترانه خوان سر
در قفایش
نهاده اند که:
"تو
کمان کشیده و
در کمین
که
زنی به تیرم و
من غمین
همه ی
غمم بود از همین
که
خدا نکرده؛
خطا کنی"!
* * *
متاسفانه
بخش وسیعی از
روشنفکران،
با تمام تجربه
هایشان باز هم
به کسانی امید
بسته اند که
دارند با هزار
حیله، این رژیم
آدمخوار را از
زیر ضرب مردم
بیرون می
برند.
رزیم
اسلامی یک
جناح و دو
جناح و صد
جناح هم که
باشد حاصلضرب،
یکی است: حفظ
نظام اسلامی.
اصلاح طلبی دینی
جان آنها را
نجات خواهد
داد و عمر
حکومتشان را
درازتر خواهد
کرد. تجربه ی بیست
سال سختی، بدبختی،
سیاهروزی،
دربدری، خانه
بدوشی، فقر، ویرانی،
کشتار و
سنگسار عزیزانمان
به ما می گوید
که جای ما در
کنار هیچکدام
از اینها نیست،
ما رو در روی
کسانی قرار
داریم که
درختان جوان
ما را سر بریدند
و بهترین و
عاشق ترین
جوانان میهن
را به خاک و
خون کشیدند.
آن
انقلاب
ناتمام را با
نیروی عظیم
خود به انجام
برسانیم.
دوشنبه
بیست وششم ماه
جولای سال نود
و نه، استکهلم
از کتاب
"درنگی نه که
درندگان در
راهند"
مجموعه ی
نوشته های
پراکنده
مینا
اسدی
مسعود
نقره کار
تبعید و تبعیدی
از مظاهر
مبارزه علیه
حکومت آزادی و
آزاده کش
اسلامی
هستند, ترفند
های حکومت
اسلامی
برای آلوده
کردن این
قلمرو
را خنثی کنیم.
تکرار
مکررات است
نوشتن اینکه
تبعید پدیده ای
سیاسی ست,با
اینحال به نظر
می رسد چنین"
تکرار"ی ضروری
ست و نباید از
مکررگفتن و
نوشتن اش
واهمه داشت و واماند.
در ادبیات سیاسی
جهان راندن
دگراندیش یا
مخالف سیاسی,
فرهنگی و عقیدتی
از زادگاه و
محل زندگی اش
تبعید تعریف
شده است , این
راندن می
تواند درون
مرزهای سیاسی
و جغرافیایی یک
کشور اعمال
شود(Internal Exile) و یا
تبعیدی به
خارج از مرزهای
سیاسی و جغرافیایی
کشورش
فرستاده
شود(External Exile). تبعید گاه به
طور مستقیم و
آشکار با
اعمال زور, به
عنوان تنبیه(Punishment)
از سوی حکومت
های خود کامه
اعمال می شود,
و گاه خطر مرگ,
شکنجه و
زندان, به دلیل
ادامه ی
مبارزه با
قدرتی برتر یا
خودکامه , فرد یا
جمعی را به
ناچاربه " خود
تبعیدی" ویا "
نفی بلد" وا می
دارد( Self Exile). حیات
سی ساله حکومت
اسلامی نشانه
ای قابل اتکا
در درستی تعریف
مورد اشاره
است.
بنابراین
تبعیدی ایرانی
کسی ست که به
دلیل دگراندیشی
سیاسی , فرهنگی,
عقیدتی و قومی,
و مخالفت سیاسی
, فرهنگی و عقیدتی
با حکومت"
جمهوری "
اسلامی , زندگی
اش در ایران
با خطر مرگ
,زندان
و شکنجه
مواجه شده
باشد . تبعیدی
کسی ست که در
تبعید گاه اش نیز به
دگر اندیشی اش
, و یا مخالفت
اش با
حکومت اسلامی
ادامه داده
باشد, و به همین
دلایل, قادر
به بازگشت به
ایران اسلامی
نباشد.
پوشیده
نبوده و نیست
که دیکتاتورها و دیکتاتور
پسندها نفی ,تضعیف, تخریب ,
مخدوش جلوه
دادن و آلوده
کردن پدیده ی
تبعید را از
تکالیف و وظایف
خود می دانند,
در این میانه برخی نیز
فرصت طلبانه,
و با نرخ هایی
کم و زیاد راه
دیکتانورها
را هموار می
کنند ,و پاره ای
نیز مغرضانه و
یا نا آگاهانه
راه نفی ویا
آلوده کردن این
قلمرو را می
روند.
نگاهی کوتاه
به این
مجموعه بیاندازیم:
1- حکومت
اسلامی
درحکومت
اسلامی
پدیده های
تبعید و تبعیدی مترادف
و تداعی کننده
ی دگراندیشی ,
سیاست, عقیده
(ایمان) , فرهنگ
و هنر ممنوع
ست . اینگونه
است که گریز
ناگزیردگراندیشان
و مخالفان این
حکومت, در
ابعادی میلیونی
از دستاورد های
" تاریخی"
حکومت اسلامی
شده است. پس از
انقلاب بهمن 1357,
تشدید اختناق
سیاسی ,و فشار
های اجتماعی,
فرهنگی و هنری
, مذهبی و قومی
سبب شدند تا میلیون
ها ایرانی , که
علیه چنین
اختناقی مبارزه
و فعالیت می
کردند, برای
گریز از مرگ
,زندان,شکنجه ,
و محرومیت های
سیاسی, فرهنگی
وهنری ,
اجتماعی ,
مذهبی وقومی ایران
را ترک کنند
وبرای ادامه ی
زندگی و فعالیت
های شان
درخارج از مرز
های ایران
پناهگاهی دست
و پا کنند . در این
میان
کوشندگان سیاسی
, فرهنگ سازان
و فرهنگ ورزان
و هنرمندان ,
اقلیت های قومی
و مذهبی, بخش
بزرگی از تبعیدیان
را شامل شده
اند .
در حکومت
اسلامی پدیده
تبعید مستقیم یا
تبعید با
اعمال زور به
عنوان تنبیه
وجود نداشته و
ندارد . حکومت
اسلامی ایران
به جای تبعید
دگراندیشان و
مخالفان ,
آنان را زندانی
, شکنجه و
اعدام کرده و
می کند.
تبعیدی های
حکومت اسلامی
برای رهایی
ازخطر زندان ,
شکنجه ومرگ,
وادامه ی فعالیت
های سیاسی,
فرهنگی, عقیدتی
و قومی پیش ار
آنکه دستگیر
شوند از ایران
گریخته اندو
به ناگزیر تن
به " خود تبعیدی"
داده اند.
فعالیت
های تاثیر گذار
تبعیدی ها ,
حکومت اسلامی
را وا داشته
است تا
طی سی سال
گذشته از تمامی
راه ها و روش
های " اسلامی"
اش برای تخریب
و آلوده کردن جنبش
تبعیدی ها
استفاد ه کند.
از ترور تبعیدی
ها تا
تحبیب برخی
تبعیدی ها و
تبعیدی نماها
, از بهره گیری
از برخی
مهاجران در
راستای آلوده
کردن پدیده
تبعید تا تبلیغات
رسانه ای دروغین
و شرم آورعلیه تبعیدی
ها , از گسیل
تبلیغات چی های
حکومتی با
عناوین سیاستمدار,
محقق و نویسنده به خارج
کشور با هدف
مبارزه با تبعیدی
ها تا
برپایی رسانه
ها و تشکل های
موازی در
راستای تضعیف
و خنثی کردن
رسانه ها و
تشکل های تبعید
ی ها و.......
در
این میان راه
اندازی و تقویت
رسانه ها و
تشکل های موازی
این روزها
بازارشان گرم
تر از سایرراه
ها و روش هاست .
این تشکل های
به ظاهر فرهنگی
و صنفی از
صاحبان مشاغل
گوناگون –
پزشکان ,
مهندسان , بساز
بفروش ها و
دلالان زمین و
خانه و ماشین
و.... شکل گرفته
اند. این تشکل
ها بدلیل
داشتن توانایی
مالی و نیز
وجود کمیت قابل
ملاحظه ای از
مهاجرانی که در ایران
نیز کسب و کار
می کنند, در
جهت تضعیف و
خنثی کردن
تشکل های تبعیدی
ها و
تلاش برای دور
نگه داشتن ایرانیان
خارج از کشور
از مسایل سیاسی
واجتماعی ایران,
تاثیر گذار و
منشا
اثر بوده اند
, تا آن حد که آقای
احمدی نژاد را
نیز به شعف
آورده اند:
«....ایرانیان
در خارج از
کشور منسجم
شده اند
وکارهای
فرهنگی خوبی
در خارج از
کشور انجام
شده است». ( به
نقل از وبلوگ «
همیشه ایران»-داخل
کشور)
2- جماعتی
از اهالی سیاست,
فلسقه و فرهنگ
و هنرداخل
کشور
درایران
برخی تشکل های
سیاسی و صنفی (
آشکار و مخفی) ,
جنبش های
دانشجویی,
زنان ,
کارگران
وجوانان , و
اهالی فرهنگ و
هنر( متشکل و
منفرد)
جسورانه علیه
حکومت ستم و بیداد
اسلامی
مبارزه کرده و
می کنند.
با گذر زمان و ادامه ی
عمر استبداد دینی
افرادی از این
مجموعه
بتدریج تبعیدی
شده اند, اما
بسیارانی که
در داخل مانده
اند گفته و
نوشته اند که
پدیده تبعید و
تبعیدی ها را
پاره ای از
جنبش آزادیخواهانه
میهنمان می
دانند. هر دو
سو نیز تقویت یکدیگر
را به سود چنین
جنبشی دانسته
و در این راه در حد
امکان گام بر
داشته اند. در
میان افراد
مجموعه ی فوق,
بودند کسانی
که در آغاز
بدلیل بی
اطلاعی و نا
آگاهی و گاه
برخورد های "
روانشناسانه"
, هنگام که در ایران
بودند, در
رابطه با پدیده
تبعید و تبعیدی
ها, ارزیابی
ها و برخوردهایی
غیر واقعی و
نادرست
داشتند اما
بتدریج با کسب
اطلاع و شناخت
بیشتر و یا با
پرتاب شدن به
تبعید , ارزیابی
ها و بر خورد
های شان را
تصحیح کردند.
خلاف
موارد فوق
,جماعتی دیگر
از اهالی سیاست,
فلسفه و فرهنگ
و هنر اسلامی
و غیر اسلامی
هستند که
پنهان و
آشکار, و با
استفاده از امکانات
و دستور حکومتی
به خارج اعزام
و نقش سفیران
و کاربدستان این
حکومت در خارج
کشور را بازی
کرده و
می کنند. تضعیف
و خنثی کردن
جنبش تبعیدی
ها یکی از
اهداف این
جماعت است.
برخی از سایت
های خبری و سیاسی
, مساجد ,
دانشگاه ها ,
تشکل های موازی
ی به ظاهر صنفی
و " فرهنگی" ,
مطبوعات و رادیو
و تلویزیون های
دست ساز حکومت
اسلامی در
خارج از کشور
بلند گوهای این
جماعت اند. در
شهر های لندن,
واشنگتن دی.سی
,تورنتو و..... - بویژه
در دانشگاه ها
و مساجدش – از
وجود این
جماعت فیض
برده می شود
تا راه تضعیف
و خنثی کردن
تبعید و تبعیدی
هموار تر شود.
3- برخی از
مهاجران:
سفر
به خارج از
کشور و مهاجرت
نفشی ارزشمند
در شناخت جوامع
مختلف , و به طور
کلی بسیاری از
پدیده های
اجتماعی
جوامع پیشرفته
غربی داشته
است. این
شناخت بیش از یک
قرن است که
نقش مثبت و
تاثیر گذار خویش
بر تمامی عرصه
های زندگی
اجتماعی
جامعه ما زده
است, و بیش از این
نیزخواهد زد.
واقعیتی ست که
مهاجران برای
نوجویی , کسب و
کار و تحصیل ,
تنوع وخوش نشینی
و زندگی ای
بهتر به خارج
ازکشور سفر
کرده , و می
کنند. ملاحظات
سیاسی ,
اجتماعی و
فرهنگی و هنری می
تواند
سبب مهاجرت
شده باشند اما اجبار و
تهدید ی
در پس سفر
مهاجر داوطلب
نبوده و نیست.
برای نمونه شاهدیم
که بسیاری از
اهالی قلم
مهاجرو ساکن
خارج از کشور
به ایران رفت
و آمد می کنند ,
در ایران کتاب
و مقاله چاپ می
کنند , سخنرانی
می کنند,
جلسات بحث و
نقد بر پا می
کنند , و شاد
وشنگول و دست پر
برای نوجویی بیشتر
و خوش نشینی
خوش تربه خارج
کشور باز می
گردند. این
دست سفر ها
اما برای
تعدادی دیگر
از این عزیزان
درحد یک
سفرفرهنگی و
تحقیقی و "
روشنگرانه "
به داخل و دیدار
دوستان و
اقوام و جمع
آوری
ماترک باقی
نمانده است,
تعدادی از اینان
برای ارضای
خود و بعضا"
خوشرقصی و " ایز
گم کردن " می
باید
پدیده تبعید
و کار های تبعیدی
ها را نیز
نفی کنندو تبعیدی
ها و تلاش های
شان رامشتی
آدمیانی
دلمشغول
کارهای سطحی,
موجوداتی ایدیولوژیک
زده و وبای سیاست
گرفته معرفی
کنند, و همه چیز
را , حتی کلمه ی
تبعید را زیرآوار
مهاجرت
ومهاجرانی از
قماش خود دفن
کنند.
4 – برخی
از تبعیدی های:
پدیده
تبعید و ایرانی
تبعیدی
یکی از
مظاهرمبارزه
و مقاومت علیه
یکی از مرتجع
ترین و وحشی
ترین حکومت های
جهان, یعنی
حکومت اسلامی
اند. تبعیدی نماد
وفریاد ستمدیدگان
میهنمان , و
جنبش آزادیخوانه
ایرانیان در خارج
از ایران است ,
که فریادش - در
حد خویش- در ایران
نیز طنین افکن
و تاثیز گذار
است.
طولانی
شدن عمر تبعید
وسختی
هاوتلخکامی
های اش
,موج ریزش
بخشی از
تبعیدی ها و
تبدیل و دگردیسی
آنها به مهاجر
را , بویژ در
سال های اخیر
,تشدید کرده
است. تغییر
اندیشه و روش ,
وسفر حق هر
انسانی ست , و
تبعیدی نیز می
تواند به درکی
متفاوت از
زندگی , سیاست
و فرهنگ برسد
و راهی که می
پسندد برگزیند,
آنگونه
که رفت و
آمدش به ایران
نیز دچار
مخاطره نشود.
این دگرگونی در کسانی
که تاب تحمل
سختی ها ی
طاقت فرسای
تبعید
ندارند,
بدیهی تر
است. این نوع ریزش
ها از سویی
سبب تضعیف جنبش
تبعیدی ها شده , و از سوی
دیگر مورد
بهره برداری
حکومت اسلامی
نیز قرار
گرفته است,
حکومتی که
آگاهانه و
حسابگرانه چشم بر این
رفت و آمدها می
بندد .
متاسفانه اما
آنچه که به
کرات دیده شده
است فراتر از
ریزش به دلیل تغییراندیشه
و روش و
ناتوانی در
برابر سختی های
تبعید بنظر می
رسد.
برخی از این
دست تبعیدی های
دگردیسی یافته
به راه تخریب,
مخدوش کردن و
آلوده کردن پدیده تبعید و
نیز توجیه
افکارو رفتار
حکومت اسلامی
و مشاطه گری این
حکومت
می روند, راهی
برای توجیه
رفتار خود, و
خود قانع سازی
ی موجودی دگردیسی
یافته, راهی
که پیامدی جز
هموار کردن
راه حکومت
اسلامی در تضعیف
و تخریب و
آلوده کردن پدیده
تبعید ندارد.
******
درکنار
موارد اشاره
شده , لغزش ها و
ضعف های ما
تبعید ی ها نیز
نقشی تخریبی و
تضعیف کننده براین
پدیده و ثمربخشی
اش داشته و
دارد. از
پراکندگی ای سی
ساله
و درگیری
های فرقه ای و
گروهی و شخصی ,
به عنوان دو
نمونه از این
لغزش ها و ضعف
ها می توان
نام برد.
تلاش های
حکومت اسلامی
علیه تبعیدی
ها , و نیز
مجموعه ای که
به آن ها
اشاره شد,
مسؤلیت بیشتر
ما را برای کوشش در
راستای
تصحیح و از میان
برداشتن لغزش
ها و
ضعف ها , و نزدیکی
و اتحاد گوشزد
می کنند.
مینا اسدی
... بماندیم
و بدیدیم
نوشتن
این سطور برایم
آسان نبود... دستم به
قلم نمیرفت
که به نقد کسی
بنشینم که مثل
دخترم دوستش میداشتم
و به آیندهاش
چشم امید
دوخته بودم.
آسان نبود چرا
که من با
مادرت... خودت و
فامیلت از دیرباز
دوستی و انس و
الفت دارم.
اما نمیتوانستم
ساکت بمانم...
مثل استخوان
شکستهای بود
که در گلویم گیر
کرده بود و
راه نفسم را میبست.
آنروزها
از دیدن آن
همه شور و هیجان
و سرزندگیات
به وجد میآمدم،
از اینکه زن
جوانی پای در
این راه نهاده
و بیاعتنا به
راه
پرمخاطرهای
که پیش پای
اوست میتازد
و خطر میکند،
لذت میبردم.
پس از سالها،
بصیر را در
خانهی تو دیدم.
اگر درست به
خاطر داشته باشم
برای شرکت در
شبشعری که در
فرانکفورت
داشتم به آنجا
آمده بود. دو شب
پیش تو ماندیم
و تا صبح به
بحث و گفتگو
نشستیم... وسط
حرف هم پریدیم...
جدل کردیم...
صداهایمان
بلند شد... داد
کشیدیم... اما میدانستیم
که هر سه راهی یک
راه هستیم و
آرزوی ما
سرنگونی بیقید
و شرط جانیانی
بود که بر
مردم میهنمان
حکومت میکنند.
وقتی
به سوئد
بازگشتم توان
تازهای یافتم.
تو نمونهای
از بیشمار
جوانانی بودی
که پای در راه
و استوار ایستاده
بودند و خطر میکردند
تا انقلابی را
که ناتمام
مانده بود به
پایان
رسانند، تا ریشهی
جنایتکارانی را
که مردمشان و
میهنشان را به
گروگان
گرفتهاند،
از بیخ و بن
برکنند. تو
هنرمند جوانی
بودی که درد
مردم را مینوشتی
و به صحنه میبردی.
هنر تو تاثیر
حضور ترا در
عرصهی
مبارزه
دوچندان میکرد.
برای همین بود
که تا به من
نوشتی که میخواهی
"سه نظر
درباره یک
مرگ"، مجموعهی
داستانهای
کوتاه مرا به
صحنه ببری بی
چون و چرا پذیرفتم
و اجرای زیبایت
را هم در فستیوال
"هنر در تبعید"
در پاریس دیدم.
سالها
بعد وقتی
مقالهای در
ستایش داریوش
همایون وزیر
رژیم پیشین
نوشتی سرم سوت
کشید... همه را
نخواندم...
باور نکردم...
قدم به قدم
نرفتی...
مقدمهای
نبود که این
کار تو را برایم
قابلهضم کند.
دیدم ناگهان
از این قطار پیاده
شدهای و میخواهی
سوار قطار دیگری
بشوی که در
جهت مخالف ما
حرکت میکند و
این تصوری
نبود که من از
آیندهی تو
داشتم. سکوت
کردم، چیزی
ننوشتم، چیزی
نگفتم، حتا به
خودت. اما نپذیرفتم
و دیگر با تو
رابطهای
نداشتم. سکوت
کردم و رنج
بردم.
این
آغاز راه بود...
و تو میرفتی...
در سرازیری...
به هر درت که میخواندند
میرفتی و با
هوش و درایتی
که در تو سراغ
داشتم میدانستم
که بیخبر نمیروی.
چرا میرفتی و
به دنبال چه چیز
میرفتی نمیدانم.
همه چیز داشتی
و نیازی به این
آدمها... این
بلندگوها و این
هیاهوها
نداشتی. آن
آقایان بریده
از این حزب و
آن سازمان چه
شایستگی و ارج
و قربی داشتند
که تو، که یک
سر و گردن از
آنها بلندتر
بودی، سخنگویشان
باشی؟ رنج میبردم
و سکوت میکردم.
اما پذیرفته
بودم که دیگر
ترا از دست
دادهام.
پس از
آن به هر کشوری
که سفر میکردم
آشنایی پیدا میشد
که به طعنه از
من بپرسد...
هنوز هم ایشان
دختر شماست؟
چرا دربارهی
همه مینویسید
و در این باره
سکوت میکنید؟
چیزی نداشتم
که بگویم.
آنها در
اشتباه بودند.
من هر چه مینوشتم
دربارهی دشمن
اصلی بود و
اعوان و
انصارش،
دربارهی
کسانی بود که
شمشیر از رو
بسته بودند و
قصد جان همهی
مخالفان را،
با هر نظر و عقیدهای
داشتند.
برشمردن خطا و
اشتباه این و
آن کار من
نبود. همه
اشتباه
کردهایم و
باز هم اشتباه
میکنیم و آن
کس که اشتباه
نکرده است
هنوز به دنیا
نیامده است.
در این
مدت هر چه کردی
و هر چه گفتی و
هر چه نوشتی،
اگر چه تاسفم
را سبب شد اما
با خود گفتم
نظرش این است...
اینگونه فکر میکند...
طاقت
دشنامها...
سانسورها...
سختیها و
سالنهای
کمجمعیت را
ندارد... میخواهد
تعداد بیشتری
کارهایش را ببینند
و هنرش را ارج
نهند... میخواهد
آنگونه که
دوست دارد
زندگی کند...
اصلا میخواهد
روی گذشتهی
خود خط بطلان
بکشد و حتا میخواهد
به کسانش پشت
کند و آنها را
نبیند و
نشنود. این
اوست که تصمیم
میگیرد که چه
کند و چه نکند.
و این طرف ما
هستیم که میدانیم
چرا ایستادهایم
و چه میگوئیم
و چه میخواهیم.
مگر او اولین
نفر است و یا این
اولین بار است
که کسی راهش
را عوض میکند؟
گفتم... در به روی
این اندیشه
بستم و تمام...
اما تا
اینجایش را
نخوانده بودم
و در باورم نمیگنجید،
اگر چه با
مقدماتی که از
سالها پیش
فراهم آمده
بود جاده را
لغزنده و
پرخطر میدیدم.
میدیدم که پیش
پایت درهای
عمیق دهان باز
کرده است و تو
در یک سرازیری
افتادهای و
با شتاب به
سمت آن دره میرانی...
افتادن... بیهوشی
و فراموشی.
نشانههایش
را میدیدم...
پذیرفتنش
آسان نبود.
نامهات
به بصیر مرا
تکان داد. دیدم
که در توجیه
حضورت در این
جشنواره تا
آنجا پیش
رفتهای که
چشمت را به روی
حقایق بستهای
و زبان به تحقیر
دوستی
گشودهای که
صادقانه ترا
دوست داشت و
حاضر نبود حرفی
ناخوشایند
دربارهی تو
بگوید یا
بشنود. و من این
را برنتافتم.
"یکی
بود، یکی
نبود" اولین و
آخرین کار رژیم
نیست. پیش از
آن نیز طراحان
فرهنگی حکومت
اسلامی تمام
هنرمندان
مرده را از
گورهای
چندصدساله بیرون
کشیدند و به یاری
کارگزارانشان
در اروپا و
آمریکا،
انجمنهای عریض
و طویل
"مولانا" و
"حافظ" بر پا
کردند. پولهای
کلان خرج این
روزها و شبها
شد. حالا
سرگرمی مردم
شده بود "شب
مولانا"،
"روز حافظ"،
"عصر رودکی"،
"نیمهشب
عراقی" و "دم
صبح فردوسی"...
اهل هنر به
اندازهای
دلبستهی این
برنامهها
شده بودند که
کسی نمیتوانست
بگوید بالای
چشم این شبها
و روزها و نیمهشبها
و دمصبحها
ابروست و چون
پای بزرگان
هنر در میان
بود حرف زدن
در اینمورد
دل و جرات میخواست.
دهان که باز میکردی،
عدهای با کفش
و کلاه و عصا
وسط حرفت میپریدند
که: "یعنی شب
مولانا هم
توطئه رژیم
است؟" و
پوزخند میزدند
و میرفتند و
حتما توی
دلشان هم میگفتند:
"بیچارهها دیوانهاند!"
و اما زمانی
که در مراسم
بزرگداشت
مولانا در پاریس
محمدمهدی
زاهدی، وزیر
علوم، تحقیقات
و فناوری
جمهوری اسلامی
پیام رئیس
جمهور را
خواند تازه
عاشقان هنر
بفمهی نفهمی
از خواب غفلت
بیدار شدند!
و اما این
"یکی بود، یکی
نبود" مهمترین
کار رژیم است
از آن جهت که
با حضور
زندگان انجام
میشود... با
حضور
هنرمندانی که
صحیح و سالم
نفس میکشند و
از سلامت روح
و روان
برخوردارند،
حق انتخاب
دارند و میتوانند
در یک کلمه
بگویند "نه".
وقتی میگویم
حق انتخاب یعنی
که خودشان تصمیم
میگیرند که
با خودشان و
هنرشان چه
کنند و در
کدام سمت و سو
بایستند و وقتی
میگویند "آری"
یعنی که میخواهند
در استقرار این
رژیم سهمی
داشته باشند و
میان منافع
مردم و
خودشان،
منافع خودشان
را انتخاب
کنند... خودشان
را ترجیح میدهند.
میخواهند
باشند،
اسمشان باشد،
رسمشان باشد، چشمها
هنرشان را ببیند
و دستها برایشان
ابراز
احساسات کند...
گو که عالم
نباشد... ده کنفرانس...
نه جشنواره...
هشت برنامه...
به قیمت صد
دستگیری... نود
و نه سنگسار و
نود و هشت
اعدام و ماندن
این حکومت به
بهای لبخندی
که ما در
برابر دوربینها
میزنیم و سری
که در مقابل
تماشاگران به
احترام خم میکنیم
و کرنشی
ناخواسته به
برگزارکنندگان
برنامه که خود
در حال محکم
کردن رشتههای
مودت با عوامل
فرهنگی رژیم
هستند. گفتم این
انتخاب راه
است. راهی که
هر کس حق دارد
خودش... با
صلاحدید و
مشورت با خودش
برگزیند. هر
کاری که ما میکنیم
– به درستی و
نادرستی آن
کاری ندارم – میتواند
کسانی را به
اعتراض
وادارد و تو
انتخابت را -
چه درست و چه
نادرست - بدون
درنظرگرفتن
نظر دیگران
کردهای، پس
به دیگران هم
اجازه بده که
به برگزاری این
فستیوال که بیشک
ترتیبدهندگانش
کارگزاران
فرهنگی رژیم
هستند اعتراض
کنند. چرا
ناگهان چنان
به خشم آمدی و
برآشفتی که
سخنگوی تمامی
شرکتکنندگان
در این برنامه
شدی و چنان به
ما نگاه کردی
که انگار هیچکدام
از ما هر را از
بر تشخیص نمیدهیم
و در هیات یک
استاد
کمحوصله و از
بالا هر چه
خواستی نوشتی.
چه توقعی از
بصیر یا از ما
داشتی؟
انتظار داشتی
که چون ما ترا
مثل یک دختر،
دوست و رفیق
راه
گذشتهمان
دوست داریم و
هنوز به
خاطراتمان با
تو فکر میکنیم
و حسرت میبریم،
به دلیل شرکت
تو در این
برنامه ماخوذ
به حیا شویم و
خفقان بگیریم؟
گیرم
که معنی تبعید
همان باشد که
تو میگوئی و
تو بیشتر از دیگران
تبعیدی هستی...
گیرم که ما
تبعیدی که
نه، حتا مهاجر
هم نیستیم.
خوشنشینانی
هستیم که برای
بهرهگیری از
مواهب کشوری دیگر
به آنجا کوچ
کردهایم... گیرم
که ما هنرمند
و خالق هم نیستیم،
آدم که هستیم...
چشم که داریم
و حلقههای
طناب دار را
که
جوانانمان...
فرزندانمان...
رفقا و
برادران و
خواهرانمان
بر آن رقص مرگ
میکنند میبینیم...
گوش که داریم
و فریاد
گرسنگان... تیرهبختان
و
بختبرگشتگان
را میشنویم و
از اینهمه بیداد
و ستم زخم میخوریم
و روزی صد بار
میمیریم و
زنده میشویم.
دیدن رنج و
شکنجهی
دانشجویان...
وحشت زنان از
حضور در خیابان...
بیکاری و
گرسنگی
کارگران...
اندوه و سوگ
مادران... و تحقیر
و سرکوب هر
روزهی
مردمان در روز
روشن، که دیگر
سواد و زبان و
تبعیدی و
مهاجر و
خوشنشین نمیخواهد.
دیدم
که به فرعیات
چسبیدهای؛
به اینکه فلانی،
در گوشی تلفن
فریاد میزند یا
در مکالمات به
طرف مقابل
اجازه حرف زدن
نمیدهد... یا
گوش نمیکند...
و از اینها به
این نتیجه رسیدی
که دوستی که
تا دیروز همهی
خوبیها را
داشت، امروز
علاوه به آنکه
بلند حرف میزند،
"ولی فقیه"
است، "نهی از
منکر و امر به
معروف" میکند،
"سیاه و سفید"
میبیند و
لابد نمیگذارد
آب خوش از گلوی
این هنرمندان
والاگهر پایین
رود. اینها چه
ربطی به
اعتراض او، به
برنامههای
ترتیب داده
شده از طرف رژیم
دارد؟
صورت
مسئله به روشنی
در برابر
ماست. یک طرف
ما هستیم که
از بس در میانمان
موش
دواندهاند و
از ما شکار
کردهاند، بیگانه
و تنها، در میان
دوست و آشنا،
در گوشهی دیوار
ایستادهایم
و از میان تاریکیها
با همین توان اندک
جنایات این
آدمکشان را به
تصویر میکشیم
و جلوی چشم
جهانیان میگذاریم.
در طرف دیگر
آنها هستند،
قدرتمندان،
گروگانگیران
و جانیان... نفت
دارند... معدن
دارند...
حسابهای
سپرده بانکی
دارند... سپاه
دارند، بسیج
دارند و با جیبهای
پر از دلار در
میان ما راه میروند.
روزنامهها
را میخرند...
تلویزیونها
را میخرند...
رادیوها را میخرند...
هنرمندان را میخرند...
برنامههای
مستقیم و غیرمستقیم
ترتیب میدهند
و آنگاه که کسی
– کسانی
– فروشی
نباشد با
برنامههایی
مثل "هویت" به
قول خودشان
رسوایش میکنند
و اگر طرف باز
هم ایستاد،
حذف میشود...
گم میشود...
ناپدید میشود.
آب از آب تکان
نمیخورد.
حالا چند نفر –
اندک – هنرمند یا
بیهنر... تبعیدی
یا مهاجر... میخواهند
بگویند "آهای
مردم دنیا". این
نقشهای دروغین
بر دیوار است...
این خانه نیست...
ویرانه هم نیست...
بیابانی
برهوت است... کویر
است. چند نفر میخواهند
تا دمی که
زندهاند و
نفس میکشند
همهی سختیها
را به جان
بخرند و راه
مردم را
انتخاب کنند.
بنویسند...
بسرایند...
بسازند...
بخوانند...
برقصند... ترسیم
کنند... تصویر
کنند و تو جور
دیگری میاندیشی.
خلق میکنی و
دوست داری که
تماشاگران و
شنوندگان زیادی
داشته باشی...
زحمت میکشی و
به قول خودت
شهر به شهر و
کشور به کشور
سفر میکنی،
با رنجی
طاقتفرسا،
تا هنرت را به
مردم نشان دهی،
تا دوستداران
هنر نتیجه
زحمات
شبانهروزی
ترا ببینند و
دست بزنند و
هورا بکشند و
خستگی از جان
و تنت بیرون
کنند... میخواهی
از احساسات
آنها نیرو بگیری
و به خلق اثر دیگری
بنشینی. این
خواستهی هر
هنرمندی است.
همهی کسانی
که اثری خلق میکنند
میخواهند که
دیده شوند... شنیده
شوند و
تماشاگرانی
داشته باشند.
اما به چه بهایی؟
در تاریخ جهان
کدام هنرمند
تبعیدی و
مبارز را میشناسی
که در زمان
حکومت دیکتاتورها
قدر دیده و بر
صدر نشسته
باشد؟
سادهدلی
نیست که بگویی
مسئولان
جشنوارهی "یکی
بود، یکی
نبود" نه تو را
سانسور
کردهاند و نه
از تو خواستهاند
که به انکار
هویتات برخیزی؟
وقتی شما دعوت
آنان را برای
شرکت در میان
هنرمندان
آبروباخته میپذیری
و با حضور صدایی
ضعیف، حتا اگر
به نمایندگی
از تبعیدیان
باشد، در میان
آنهمه هیاهو و
تبلیغات؛ به
حرکت آنان رسمیت
میدهی و فستیوال
به نام
هنرمندان
داخل و خارج
هویت میگیرد،
چرا هویت تو
را انکار کنند
و اصولا چه چیز
را سانسور
کنند؟ چیزی در
مخالفت رای و نظر
آنان وجود
ندارد که
انکار شده یا
سانسور شود.
اگر صدها
مقاله
دربارهی تبعید
نوشته باشی و
در اینباره
هزار اثر هم
خلق کرده باشی
و حتا اگر
برگزارکنندگان
این فستیوال
رضایت بدهند
که با نئون
واژه تبعید را
بر سر در سالن
نصب کنند،
شرکت هنرمند
تبعیدی در این
برنامه جز
سرافکندگی
ثمری نخواهد
داشت. بیوقفه
حرف زدن این، یا
در سکوت نشستن
و حرف نزدن
آن، گیج بودن،
زبان
ندانستن... هیچکدام
از این
برنامهها و
دستاویزها،
جنایات آن رژیم
و تحرکات
فرهنگیش را در
خارج از مرزهای
ایران قابل
توجیه و پذیرش
نمیکند. وظیفهی
هنرمند تبعیدی
تقسیم
آوارگان دور
از وطن به
خوشاخلاق و
بداخلاق...
پرحرف و
کمحرف...
دانشمند و بیسواد
و اصولا تحقیر
دیگران برای
به کرسی
نشاندن حرکات
و اعمالش نیست.
بل که وظیفهاش
نوشتن و گفتن
و فریاد زدن
رو در رو و
بدون رودربایستیست،
همانگونه که
"بصیر" مینویسد
و طعن و لعن و
نفرین جماعت بیزار
از سیاست را
به جان میخرد.
هزار تئوریسین،
مقالهنویس،
روزنامهنگار،
کارگردان،
شاعر، هنرپیشه
و منتقد هم در
پی ماستمالی و
مالهکشی برآیند
نمیتوانند این
واقعیت روشن و
ساده و ابتدایی
را که در روز
روشن اتفاق میافتد،
"تئوری
توطئه" بنامند.
توطئهای که
هدفش زیر ضرب
بردن این
هنرمندان
والاگهر باشد.
این کار اول و
دوم رژیم نیست
که حالا دستی
از غیب بیرون
آمده باشد و
پردهدری
کرده باشد. اینها
میآیند که همین
اندک حرکات
مخالقان را بنیانکن
کنند و ببرند.
بدبختی نیست
که پس از سی
سال که
نظارهگر
نسلکشی و
جوانکشی و
زنکشی و
فرهنگکشی
هستیم در
برابر یکدیگر
بایستیم و
واژهی تبعید
را برای هم
معنی کنیم؟
میگویی:
"بصیر باید
بداند که ما
شخصیتهای
مستقل هنری
هستیم و این
بدان معناست
که دنبالهرو
هیچ ولی فقیهای
نخواهیم بود،
نه مجیزگوی
تمامیتگرای
اسلامی و نه
دنبالهرو
کسانی که به
نام تبعید
بخواهند برایمان
حکم صادر
کنند". من و تو
برای آنکه شخصیتهای
مستقل هنری شویم
از شانههای
همین دربدران
تبعیدی بالا
رفتهایم.
آنها ما را
دور جهان
گرداندهاند
و حلوا حلوا
کردهاند. شخصیت
مستقل هنری به
خودی خود معنایی
ندارد. یک ترکیب
خنثا و بی رنگ
و بوست. ما چون
اعتراض کردیم،
چونکه به دهان
یاوهگویان
حکومتی مشت
کوبیدیم،
چونکه "نه"
گفتیم و در
کنار مبارزات
مردم ایستادیم،
شخصیت تبعیدی
شدیم وگرنه
آنقدر
هنرمندان
گردنکلفتتر
از ما هستند
که چون کارشان
مجیزگویی، ریزهخواری
و سرنهادن بر
بارگاه
سفلگان است کسی
پهن هم بارشان
نمیکند و در
بهترین وضعیت،
شاعران و
هنرمندان رسمی
دولتاند...
یکی از
گردانندگان
جشنواره "یکی
بود، یکی
نبود" میگوید:
"برگزارکنندگان
این برنامه
عموما همه در یک
رشته مهندسی
تحصیل
کردهاند و به
اصطلاح "علوم
دقیقه" خواندهاند
و عشق به ایران،
هنر غنی ایران
همه آنها را
به یک سمت، به
سوی فعالیت به
سوی فرهنگ ایران
و معرفی ایران
کشانده است." و
همه این
جوانان تحصیلکرده
و
دانشآموخته
در مصاحبههایشان
ضمن ابراز
شادمانی و
احساس افتخار
و مباهات از
برگزاری این
جلسات، از
آبروی رفتهای
حرف میزنند
که قرار است
توسط این فستیوال
سه روزه و با
شرکت این
هنرمندان به
ملت ایران
بازگردانده
شود. یعنی این
دانشپژوهان
و
علمآموختگان
که تو از آنها به
عنوان نسل دوم
و سوم ایرانی
نام میبری نمیدانند
که احساس شرم
و ننگ ما از
مردم به گروگان
گرفتهای نیست
که در چنگ این
درندگان اسیرند
و روزشمار مرگ
دارند، بلکه
از حکومتی است
که تکهتکه میکند،
مثل آب خوردن
سر جوانان را
از تن جدا میکند
و همنسلان همین
در ساحل عافیت
نشستگان را به
بهانهی
دگراندیشی به
راهروهای مرگ
میفرستد.
برگزارکننده
دیگر میگوید:
"شک نیست که
برگزاری چنین
جشنوارهای
در دنیا بیسابقه
است و در ایرانیان
حس اعتماد به
نفس و اطمینان
به خود را تقویت
میکند، چیزی
که ما در این
دوره بسیار به
آن نیاز داریم.
شکی نیست که ایجاد
شبکهای از
هنرمندان و ادیبان
طراز اول ایران
برای ما امکان
برقراری
ارتباطی زیبا
و عمیق با
جامعه میزبان
و جامعه
خودمان
برقرار میکند.
در هر گوشهای
از مرکز عظیم
هاربرفرانت،
هنرمندی،
نقاشی یا ادیبی
بخشی از
داستان ما را
به زبان میآورد."
و البته چند
عکس اشتهاآور
هم در بروشور
فستیوال وجود
دارد که نشان
میدهد
جابهجا از
تماشاگران با
چلوکباب...
باقلوا... زولبیا
بامیه و انواع
و اقسام غذاهای
اشتهاآور ایرانی
پذیرائی میشود.
و با چیدن این
سفرههای
رنگارنگ بر
حکایت غمبار
مردم گرسنه میهنشان
سرپوش میگذارند.
این
جوانان
برومند و
بالابلند
وطندوست که
با بودجه
مراکزی در
کشورهای
متبوع خود،
جشنوارههای
اینچنینی برگزار
میکنند و
چهرهای دروغین
از ایران به
جهانیان نشان
میدهند آیا یک
لحظه به مردم
گرسنه، تشنه،
بیخانمان،
دربدر و اسیر
ایران میاندیشند؟
آیا اینان از
قتل زیبا کاظمی
(شهروند
کانادایی-ایرانی)
به دست حاکمان
جمهوری اسلامی
بیخبرند؟ آیا
استفان کاظمی،
پسر زیبا کاظمی،
جوان همسن و
سالشان را که
در همان
کانادا زندگی
میکند میشناسند؟
اگر آری، چرا
در حمایت از
اوآستینها را
بالا نمیزنند؟
چگونه است که
در آستانهی
بیستمین
سالگرد کشتار
زندانیان سیاسی
در سال ۱۳۶۷ و
در گیرودار
سالگرد سرکوب
جوانان
دانشجو در ۱۸
تیر و در اوج
دستگیریها،
جوانکشیها
و به بند کشیدنها،
یکباره این
جوانان عالم و
دانشمند
جشنها و فستیوالهایشان
را همزمان با
این
قتلعامها
برگزار میکنند
و درست در همین
لحظهی تاریخی
میخواهند
اهمیت زبان و
فرهنگ ما را زیر
ذرهبین
بگذارند و به
رخ جهانیان
بکشند؟ من نمیدانم
چرا این
جوانان "علوم
دقیقه"
خوانده اینگونه
با سهلانگاری
و سهو، دقیقهها
را باطل میکنند
و فرصتها را میسوزانند.
حضور
جهانی تارزنی
که یخ
"خانقاه"اش
در آمریکا
نگرفت و با
لبادهای سفید
و تسبیحی در
دست، علیگویانراهی
میهن اسلامی
شد تا ثناخوان
و دعاگوی آل
عبا باشد چه
سودی به حال
مردم ما دارد؟
شاعرانی
که پس از اینهمه
سال هنوز
قربانیان
قتلهای زنجیرهای
را
کشتهشدگان
نمینامند و
از ترس عواقب
بردن نامشان،
آنها را "دوست
مردهی من"
خطاب میکنند
چه قدمی برای
مردمشان
برداشتهاند؟
منتقدانی
که تا دیروز
در دفاع از
فرهنگ و هنر
پادشاهی
گردنشان را سیخ
میکردند و از
عظمت فرهنگ و
هنرایران
باستان داد
سخن میدادند
و امروز
سرسختانه میکوشند
که ثابت کنند
که اگر اسلام
سایهاش را بر
سر کشور ما نمیگسترد
ما از همه
افتخارات اصیل
هنری و فرهنگی
محروم میماندیم
و لابد امروز
در ته درهی
عمیقی بودیم و
داشتیم علف میخوردیم،
چه جای احترام
دارند؟
خوانندگانی
که در فستیوالهای
جهانی
سخاوتمندانه
همه جایشان را
به تماشاگران
نشان میدهند
اما برای آنکه
هممیهنانشان
را از صوت
داوودی خود بیبهره
نگذارند آسیمهسر
به سوی میهن
اسلامی میشتابند
و یقه چاکچاک
را میبندند و
محجبه میشوند
و در تالار
وحدت برای
بانوان پیچیده
در چادر چهچه
میزنند، از
چه ارزشی
برخوردارند؟
کارگردانانی
که برای بزرگ
شدن و کسب جوایز
بینالمللی
جلوی هر بی سر
و پای آدمکشی
خم میشوند و
کرنش میکنند
و به
فرهنگدوستی
و هنرپروری
رهبر عظیمالشانشان
فخر میفروشند،
از زندگی و
درد مردم چه میدانند؟
و چگونه وقتی
مردم حتا نام
آنها را نشنیدهاند
به نمایندگی
از طرف آنان
به اینجا و
آنجا میروند
و برای خودشان
افتخار میآفرینند؟
مردم ایران
از آمدن این
چند هنرمند و
شرکت هنرمندان
تبعیدی در
کنار آنان چه
سودی میبرند؟
این
نگاهها سیاه
و سفید، نهی
از منکر و امر
به معروف نیست.
واقعیت عریانی
است که وجود
دارد، اتفاقی
است که میافتد
و ناچار در گیرودار
حادثه
هنرمندان
متعهد زمان
گمنام میمانند...
بی تماشاگر میمانند...
بی شنونده میمانند.
این است و وسط
دو صندلی نمیتوان
نشست.
کار
هنر و خلق اثر
مردمی در هیچ
زمانهای برای
گرفتن مدال
افتخار، پر
کردن سالن و یا
گرفتن اشک از
تماشاگران
نبوده است.
کار هنرمند،
به ویژه
هنرمند
آوارهی تبعیدی،
ساختن سند برای
آیندگان است.
به تصویر کشیدن
سرگذشت مردمی
است که هر
لحظهی جان
کندن را زندگی
نام مینهند.
نوشتن تاریخ
واقعی مردمان
است در تقابل
با تاریخنویسان
کاذبی که به
نفع ستمکاران
قلم میچرخانند.
و اما،
ما سرگذشت
غمبارستمکشیدگان
را مینویسیم،
چه باک که در هیچ
تاریخی نمانیم.
من
آنچه را که
فکر میکردم
گفتم. همین!
استکهلم
نوزدهم تیرماه
۱۳۸۷، نهم
جولای ۲۰۰۸
مینا
اسدی
mina.assadi@yahoo.com
جابر
کلیبی
djaber_ka@yahoo.ca
جشنواره
"یکی بود یکی
نبود" ومساله
هنر و هنر مند
در یک نظام دیکتاتوری
فاشیستی
جشنواره
"یکی بود یکی
نبود" در
تورنتو، بار دیگر
مساله هنر و
هنرمند، سینما
و تاتر، نویسنده
و شاعر و ...، در
دورانی که یک
رژیم به غایت
ارتجاعی و
سرکوبگر، عقب
مانده و جنایت
کار و در یک
کلام ضد فرهنگ
و ارزش های
انسانی بر ایران
حاکم است را
به بحث گذاشته
است. در این میان
خانم نیلوفر بیضایی
به شیوه ای
"متعهدانه"
دفاع از فستیوال
"یکی بود، یکی
نبود" و شرکت
کنندگان در آن
را به عهده
گرفته است
هرچه دل تنگش
خواسته نثار
بصیر نصیبی و
طبعاً دیگران
که ماهیت این
فستیوال و
گردانندگان
آن را روشن
ساختند، کرده
است. تا آنجا
که بیاد دارم،
خانم بیضایی
با وجود
ناروشنی و دو
دلی همیشگی اش
نسبت به
رخدادهای ایران
و تفسیر "ویژه"
اش از نقش و جایگاه
هنر و هنرمند،
هیچگاه چنین
موضع روشن و
صریحی در حمایت
از فستیوالی
که همه چیز آن
"بو" می دهد،
نگرفته بود.
چه عواملی
موجب چنین
صراحت و تکاملی
در مواضع خانم
بیضایی شده
است را خود ایشان
باید توضیح دهد
و طبعاً
رخدادهای بعدی
هم کمک زیادی
باین مساله خواهد کرد
که سرانجام
خانم بیضایی می
خواهد کجا بایستد،
خواهد کرد.
شرایط بحرانی
جامعه همه را
به جایگاه
اجتماعی اصلیشان خواهد
برد!
مساله
هنر و هنرمند
اما، ازهمان
ابتدای
استقرار رژیم
جمهوری اسلامی
یکی از موضوع
های حساس و
بحث برانگیز
بوده و کم
نبودند
"هنرمندانی"
که در زمینه
های مختلف هنری
از موسیقی
گرفته تا
تاتر، سینما،
شعر و ادبیات،
به یاری یکی
از درنده خو
ترین رژیم های
جهان شتافتند.
و در مقابل چه
بسیار
هنرمندان، نویسندگان
و سینما گرانی
بودند و هستند
که با آگاهی
به نقش و وظیفه
اجتماعی خود و
با تحمل سختی
و زندان و
اعدام در
مقابل رژیم و
برنامه های
هنری و فرهنگیش
ایستادند و
هماکنون نیز ایستاده
اند. در دوران
رژیم شاهی نیز
چنین بود و تا
زمانی که
جامعه زیر دیکتاتوری
و خفقان بسر می
بَرد چنین
خواهد
بود! در
جامعه ای که
بالا و پایین
دارد، ستمکش و
ستمگر دارد و
طبقات با
منافع متضاد و
آشتی ناپذیر
ساختار سیاسی،
اقتصادی و
اجتماعی آن را
تشکیل می دهند
سخن از
"استقلال"
هنر و هنرمند
در چنین جامعه
ای اگر عوامفریبی
نباشد، بدون
تردید ساده
لوحانه است.
درست به همین
دلیل است که
عنوان هنر
وهنرمندِ
"متعهد" معنا
پیدا می کند. یک
هنرمند و نویسنده
قبل از هر چیز یک
انسان اجتماعی
است و نمی
تواند در
مقابل مسایل
اجتماعی
جامعه ای که
در آن زندگی و
فعالیت می
کند، خنثا
باشد. اگر برخی
"هنرمندان" و
فیلم سازان و
نویسندگان مایلند
از این واقعیت
طفره روند و
همچون خانم بیضایی
خود را "شخصیت
مستقل هنری"
بنامند،
مختارند ولی
جمهوری اسلامی
این را به خوبی
میداند و برای
آن، چه در ایران
و در خارج از
کشور برنامه ریزی
های دقیقی
کرده است.
واسطه ها و
دلال ها هم کم
نیستند و
بازار مکاره
هنر و سینما
در خارج از
کشور پر رونق
است. رژیم
جمهوری اسلامی
با امکانات
مالی و تسهیلات
بین المللی که
در اختیار
دارد، از آن
ها برای بدام
انداختن کسانی
که حاضرند به
خاطر منافع حقیر
خود بدام رژیم
بیافتند،
استفاده می
کند. ظرافت سیاست
جمهوری اسلامی
در دوران کنونی
دراین است که
حتماً نباید
از آن حمایت
آشکار کرد و
به آن وابسته
بود تا از
"مواهب" و
"الطاف"
اقتصادی و سیاسی
آن بهره مند
شد. کافی است
خود را "غیر سیاسی"
خواند و به
دنبال مسایل
فرهنگی مجرد و
بدون ارتباط
با مسال
اجتماعی بود و
بدینسان کاری
به آنچه که
توسط رژیم
اسلامی بسر
مردم ستمدیدۀ
ایران می آید
نداشت و در پی
"هنر برای
هنر" بود تا از
امکانات مالی
رژیم، مستقیم یا
از طریق دلال
ها استفاده
کرد.
هنرمندی
که نمی خواهد
سرکوب شدید
ووسیع
هنرمندان
مترقی درایران
را به عنوان
بخشی از ترور
و خفقان عمومی
حاکم بر جامعه
ببیند ودر
مقابل آن سکوت
می کند، هیچ
انگیزه دیگری
جز کتمان واقعیت
ندارد و در پی
آنست تا چهره
خونین جمهوری
اسلامی را با
هنر خود
بپوشاند. آیا
هنرمندان
مورد بحث، در
مقابل سرکوب
وحشیانه ای که
جمهوری اسلامی
علیه
هنرمندان
داخل و
خارج(نمونه
قتل شنیع فریدون
فرخزاد هنوز
جلوی چشم
ماست!) براه
انداخته است هیچ
وظیفه ای،
حداقل "صنفی"
برای خود نمی
شناسند که این
چنین، گویی در
یک جامعه
دموکراتیک و
آزاد به عرضه
کردن هنر خود
می پردازند؟ این
دیگر هنر مردمی
و کوشش زیبای
انسانی نیست
که بروی صحنه
می آید، بلکه
دقیقاً توجیه
و به فراموشی
سپردن شرایط
وحشیانه ای
است که توسط رژیم
ارتجاعی
جمهوری اسلامی
به مردم ما،
به کارگران،
معلمان،
دانشجویان،
زنان و ...، تحمیل
شده است. از این
رو رژیم نه
تنها با چنین
"هنر" و کوشش
های مجردی
مخالف نیست
بلکه به آن نیاز
نیز دارد، زیرا
به این ترتیب
مردم و افکار
عمومی را از
آنچه در ایران
می گذرد، منحرف
می سازد و همین
برای رژیمی که
در داخل و
خارج منفور و
منزوی است،
اهمیت حیاتی
دارد. امروز
وضعیت رژیم
چنان وخیم و
شکننده شده
است که برخی
از جناح های
آن برای
عوامفریبی
حتا حاضرند
ازکشتارزندانیان
سیاسی و بسیاری
سرکوب هایی که
توسط رژیم
انجام گرفته
است، نام ببرند
بشرطی که همه
این جنایت ها
"بخشیده"
شوند تا جمهوری
اسلامی پا بر
جا بماند!
درک
چنین وضعیتی
بسیار ساده
است، آنقدر
ساده است که
ما آن را در کوشش
های هنرمندانی
که در ایران،
زیر سایه ترور
و خفقان اسلامی،
هرکدام به سهم
خود، به خلق
آثار مردمی که
اعتراض به وضع
موجود از خصوصیات
برجسته آنست،
مشاهده می کنیم.
چگونه ممکن
است یک انسان
هنرمند، فیلم
ساز، نویسنده،
موسیقی دان و
...، اثری خلق
کند، که آن
اثر، متاثر از
شرایط جامعه ای
که در آن زندگی
می کند
نباشد؟
آری!
در ایران
هنرمندان
مردمی راه خود
را یافته اند
و به خوبی فهمیده
اند که در
چارچوب قوانین
و امکانات رژیم
اسلامی نمی
توان به خلق
آثار مترقی و
انسانی
پرداخت. "سینمای
زیر زمینی" که
توسط مسلم
منصوری با
ارائه
رپرتاژهای
مستند و از
نظر محتوا بسیار
موثر از وضعیت
واقعی توده های
مردم، در خارج
از کشور معرفی
شده است، یکی
از پاسخ های
عملی به سیاست
سانسور و
سرکوب هنری رژیم
است. فعالیت
های سیاسی و
هنری "زیر زمینی"
یکی از مشخصه
های جامعه ای
است که هرگونه
امکان فعالیت
هنری و اجتماعی
آزاد از آن
گرفته شده
است. وجه
مشخصه سینمای
زیر زمینی در
ایران، در این
است که فعالیت
های هنری در
خارج از
چارچوب های تعیین
شده توسط رژیم
انجام می گیرد
و مردم خود چنین
فعالیت هایی
را سازماندهی
می کنند.
اساساً در
مقابل رژیم
جمهوری اسلامی،
توده های مردم
می توانند و
باید خود
سرنوشت سیاسی،
هنری و فرهنگی
خویش را راساً
بدست بگیرند و
از طریق ایجاد
تشکل های توده
ای از کارگران
گرفته تا
معلمان،
دانشجویان،
زنان و ...، به
دفاع از منافع
خویش بپردازند.
رژیم دموکراتیک
آینده ی ایران
از چنین روندی
می گذرد.
یکی بود یکی
نبود
مدتی
است جشنواره
های سینمایی و
نهادهای هنری
در کشورهای
غربی مثل
گذشته از
صادرات فرهنگی
جمهوری اسلامی
استقبال نمی
کنند. آن زمان
هم که این
جشنواره ها از
کالای فرهنگی
رژیم استقبال
می کردند انگیزه
آنان سیاسی
بود همچنان که
حالا بخشی از
این عدم
استقبال سیاسی
است. رژیم که
تاکنون بیشترین
بهره برداری
را از هنر و سینما
کرده و با همین
ابزار فرهنکی
توانسته میان
ایرانیان
خارج کشور راه
بازکرده
ودستگاه خود
را پهن کند طبیعی
است در این زمینه
دست از تلاش
بر ندارد. حالا که
نمی
تواند در
جشنواره های
غربی حضور چشم
گیر داشته
باشد خودش
برنامه های
فرهنگی و
جشنواره های
پر خرج و پر
زرق و برق میان
ایرانیان راه
می اندازد.
جشنواره
"
یکی بود یکی
نبود " در تورنتو
کانادا در این
چهارجوب قرار
دارد. این
جشنواره قرار
است فرهنگ ایران
را به ایرانیان
تبعیدی و
مهاجر و کاسب
معرفی کند تا ایرانیان
خارج از کشور
ببینند در
جمهوری اسلامی
فرهنگ
و هنر چه رشد
بالا و بلندی
داشته است و
بعد از دست
زدن وسوت زدن
و صرف چلوکباب
با خیال راحت
به خانه
برگردند.
رژیم
طی این سال ها
از چه گوارا
تا مارکس از
حافظ و مولوی
تا صادق هدایت
و
شاملو خواسته
بهره بگیرد و
هر چیزی را به
لوث بکشد. بعد
از مرگ زنده یاد
احمد شاملو زیر
پوستر خمینی
شعری از شاملو
را می نویسد
که " جاده ها
با خاطره قدم های
تو بیدار می
مانند..."
هرچند که اسم
شاملو را نمی
آورد اما هر
کسی که این
شعر را خوانده
باشد می داند
که شعر از
شاملو است. می
بینیم که رژیم
هیچ مرزی را
برای کسی باقی
نمی گذارد.
همچنانکه
همه حاکمان و
جریان های
آرمان فروش چنین
می کنند. همچنانکه
عده ای به عنوان
مخالفان رژیم
در همسویی با
خط غارتگران بین
المللی،
مبارزه با رژیم
را به لجن می کشانند
و انگیزه
مبارزه را در
مردم تضعیف می
کنند.
اینجاست
که اهمیت
مرزبندی با
دستگاه های
آلوده به رژیم
و چپاول گران
جهانی مشخص می
شود. اینجاست
که اهمیت و تاثیر
سینما و هنر زیرزمینی
ضرورت وجودی
خود را نشان می
دهد.
واما
در باره بعضی
از هنرمندان
خارج از کشور
که حقیرانه سر
هر سفره ای می
نشینند فقط می
توان گفت :
سال
روزهای دراز و
استقامت های
کم
سالی
که غرور گدایی
کرد .
کانون حمایت
از سینما و
هنر زیرزمینی
ایران
June 2008
|
از
مبارزه
زنان،
نويسندگان،
کارگران و
دانشجويان
آزادی خواه
پشتيبانی
کنيم! کانون
نويسندگان
ايران (در
تبعيد)
|
هما
علیزاده
نیلوفر
بیضایی بود،
سعید سلطان
پور نبود!
فستیوال
یکی بود یکی نبود
در تورنتو
(لانه جاسوسی
حکومت اسلامی
ایران)
براستی
آن یکی که
بود، کی بود؟
و آنکه نبود
کی بود؟
- نیلوفر
بیضایی بود،
سعید سلطان
پور نبود!
- جواد
مجابی بود، پوینده
نبود! مختاری
نبود! دوانی
نبود! ...
دریا
دادور
بود، فریدون
فرخزاد نبود!
- حورا یاوری
بود، پروانه
اسکندری نبود!
- محمد
استعلامی
بود، سعیدی سیرجانی
نبود!
- سعید
شنبه زاده
بود، زندانی
شکنجه و اعدام
شدۀ نبود!
- پویان
طباطبائی
بود، زهرا
کاظمی نبود!
- شاهرخ
مشکین قلم
بود، رقص نبود!
- عباس کیارستمی
بود، داریوش
مهرجویی بود،
رخشان بنی
اعتماد بود،
آزادی برای فیلم
سازان معترض نبود!
- محمد رضا
لطفی، توده ای
نو مسلمان
بود، نوای
زنان آوازه
خوان نبود!
- ای وای....
ناصر تقوایی
هم بود آیدن
آغداشلو هم
بود!
شکنجه
بود، کشتار
بود، اعدام
زندانیان سیاسی
در زندان های
مخوف رژیم
اسلامی بود،
سنگسار بود،
دست و پا بریدن
بود، از کوه
پرتاب کردن
بود، کودکان
را اعدام کردن
بود، خانه بر
سر زاغه نشینان
خراب کردن
بود، فحشا
بود، دزدی
بود، غارت
بود، اعتیاد
بود، دانشجوی
زندانی بود،
کارگر معترض
در زندان بود،
صدور دختران
به کشورهای
عربی و حتی به
چین بود، بی
آبی بود، بی
برقی بود،
صدور ثروت ایران
به کشورهای
لبنان و عراق
و هر جا که بینادگرایی
بود، بود،
کودکان خیابان
خواب بود،
کودکان کار
بود، تجاوز به
زنان زندانی
بود، مرگ بود،
زندگی
نبود، آزادی
نبود، نان نبود،
مسکن نبود،
سرپناه نبود،
انسانیت نبود.
براستی
آیا مستشاران
فرهنگی حاکمیت
اسلامی نمیدانند
کی بود و کی
نبود؟
زمانی
که حمیدرضا
جلایی
پورفرماندار
مهاباد و نقده
و معاون سیاسی
امنیتی
استانداری
کردستان را که
مهر امضایش بر
حکم اعدام دست
کم 59 نفر حک شده
است بعنوان روزنامه
نگار به
کانادا
فراخواندند و
برایش جلسات
سخنرانی علم
کردند، میدانستند
کی بود و کی
نبود.
آنگاه
که ابراهیم
نبوی که در
سن24سالگی به
معاونت دفتر سیاسی
وزارت کشور
برگزیده شد، و
البته چون طنز
نویس بود دستش
به هیچ جنایتی
آغشته نشد (
اگر میگویید
جنایتی کرده
لطفا مدرک ارایه
دهید !!) با
دبدبه و کبکبه
به کانادا
آورده شد و
طناز محافل
مستشاران
فرهنگی- هنری
حکومت اسلامی
در خارج از ایران
شد، همگی میدانستند
کی بود و کی
نبود.
آنگاه
که پناهنده سیاسی
دروغین میساختند
و زندانی سیاسی
دروغین میساختند
و رادیو و تلویزیون
برایشان تدارک
میدیدند، همه
بخوبی میدانستند
که کی بود و کی
نبود.
آنگاه
که به بهانه
راه افتادن
قطار دمکراسی
خواهی مسعود
بهنود مهمان
نورسیده این
جماعت از وارد
شدن خلخالی هم
به این قطار
استقبال میکرد،
اینان با همه
وجود میدانستند
کی بود و کی
نبود.
"رفقای"
توده ای و
اکثریتی حاکمیت
اسلامی
بدنبال همدستی
گام به گام با
سرکوب و جنایات
رژیم، در
ادامه سیاستهای
ضد مردمی خود
برای خاموش
کردن هر صدای
معترض که جهانیان
را مخاطب قرار
میداد، دست به
هر شیوه ای
برای موازی
سازی زدند و
آنچه امروز با
آن روبرو هستیم
نتیجه غیرقابل
تصوری نبود و
آنان که فریاد
برآوردند که
دزد با چراغ
آمده است،
امروز همگانی
را که با شعار
دمکراسی خواهی
این جماعت فریب
خورده بودند
به تماشای عریان
دست اندازی
مستشاران رژیم
در همه حوزه
های فعالیت های
خارج کشور، چه
در مقام نماینده
پارلمان
کانادا،
روزنامه
نگار، شاعر، نویسنده،
رقاص، فیلم
ساز، تئاترچی
فرا میخوانند.
راستی
کی بود و کی
نبود؟
هما علیزاده -
مونترال،
کانادا
5- ژوین –
2008
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خانم
دریا دادور در
مصاحبه با بی
بی سی به
سوابق خود
اشاره میکند :
از
سابقه خودت
بگو..
سابقه
من ... دو سال
زندان بودم،
چهار سال فراری
بودم و سه سال
هم اعدام شدم!!!
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/03/050304_pm-bb-darya-opera.shtml
"یکی
بود یکی
نبود"؛ غیر از
رژیم هیچکس
نبود!؟
لیلا
قبادی
شهر
تورنتوی
کانادا، که از
اصلی ترین پایگاههای
اقتصادی-
فرهنگی حکومت ایران
در شمال آمریکاست،
به زودی میزبان
تعدادی از
هنرمندان ایرانی
داخل و خارج
کشور خواهد
بود.
در میان
اسامی اعلام
شده تعدادی از
چهره های آشنای
همیشگی حضور
دارند. "دلال-هنرمندانی"
که در سالهای
پس از
"انقلاب"
همواره مبلغ و
مدافع سیاستهای
فرهنگی جمهوری
اسلامی بوده
اند. کسانی که
از ایدئولوژی
حکومتی تا
رفرم نمایشی
دوم خرداد حمایت
جانانه کرده
اند. از آن
جمله اند خانم
رخشان بنی
اعتماد- که از
فعالان ستاد
تبلیغاتی نا
انتخابات
خاتمی بود- تا
داریوش
مهرجوئی که
همواره
سانسور رژیم
را توجیه کرده
و در هر فرصتی
پشتیبانی علنی
اشان را از رژیم
اعلام داشته
اند.
اما
در این میان
به چهره هایی
هم بر می خوریم
که در این
سالها به دام
بازیهای سیاسی-فرهنگی
رژیم نیفتاده
بودند، در زیر
علم آخوندها سینه
نزدند، بر سر
قبر خمینی
حاضر نشدند،
مقابل خامنه ای
زانو نزده و
به گوش
ننشستند و به
دلیل همین سرپیچی
ها تواناییها
و استعدادهای
هنریشان در زیر
دستگاه
سانسور رژیم
سرکوب شده از
جمله آنها میتوان
از ناصر تقوائی
نام برد.
دسته
سوم اما
هنرمندانی
هستند که در اعتراض
به سیستم
سانسور و
سرکوب رژیم یه
چهره های
شناخته شده
هنری در تبعید
تبدیل شده و
به عنوان
هنرمندان
مخالف رژیم
اسلامی حاکم
شناخته می
شدند.
در
کنار هم قرار
دادن این جمع
نامأتوس تنها
و تنها یک هدف
را دنبال میکند؛
به هم ریختن
حداقل مرزهای
باقیمانده بین
هنرمندان
مخالف رژیم با
طرفداران و
حامیان آشکار
حکومتی و به
دست گرفتن تام
و تمام فضای
فرهنگی و هنری
خارج کشور.
رژیم
اسلامی حاکم
برایران به
خصوص پس از
رفرم نمایشی
دوم خرداد، با
صرف میلیون ها
دلار نفتی و
فعال کردن
صدها دلال
"فرهنگی-هنری"
خارج نشین برای
دستیابی به این
هدف با شکل
دادن جریانها،
فستیوالها و
گردهمائی های
"فرهنگی-هنری"
سعی داشته و
دارد که ارائه
و پخش آثار
هنرمندان داخلی
و خارجی را در
انحصار خود در
آورده و با از
میان بردن
مرزهای
مخالفان و
موافقان رژیم
کنترل تمامی
کانالهای
ارتباطی
هنرمندان با ایرانیان
خارج کشور را
به دست گیرد
آنهم با
استدلالات
مکارانه ای
چون "هنر برای
هنر" و "غیرسیاسی
بودن هنر" و با
این شیوه حضور رژیمی
که با سانسور
و سرکوب دوام
آورده را در
خارج کشور
مشروعیت بخشیده
و عادی جلوه
دهد.
در این
آشفته بازار
آرمان فروشی
از هنرمندان
حکومتی مانند
مهرجوئی که
بارها
ارادتشان را
به رژیم ثابت
کرده اند توقعی
بیش از آنچه میبینیم
نیست، اما، پیوستن
هنرمندانی که
خود را
"هنرمند در
تبعید" و
مخالف حکومت
سانسور
دانسته و می
دانند
به این بازار
مکاره دور از
انتظار بود.
هنرمندانی که
در پاسخ به
اعتراضات علیه
حضورشان در این
فستیوال نه
تنها به توجیه
حرکتشان می
پردازند و حتی
مخالفتهای
گذشته شان با
رژیم را هم
اشتباه
دانسته، بلکه
به دفاع از
هنرمندانی که
دراین سالها
به ابزار
فرهلگی-سیاسی
رژیم در خارج
از کشور تبدیل
شده اند
همانند عباس
کیارستمی
پرداخته و
آنها را
پراگماتیک می
نامند! ( به قول
هنرمند در تبعید،
بصیر نصیبی،
تنها تفاوت سینمای
جمهوری اسلامی
با سینمای
آلمان در زمان
نازی ها در آن
است که از سینمای
آلمان نازی
فقط نازی ها
حمایت میکردند
اما از سینمای
جمهوری اسلامی
حتی به ظاهر
مخالفان رژیم
هم دفاع می
کنند!)
اینکه
هنرمند معترض
در تبعید در
توجیه فروش
هنرش به
دشمنان هنر
مردمی به تأئید
هنر وهنرمند
حکومتی
بپردازد نه
تنها تأسف آور
که مشمئز
کننده است. اینکه
بگویند
ما در هر جا
بتوانیم صدای
خود را منعکس
کنیم حضور
خواهیم داشت و
داوطلبانه
خودمان را حذف
نمی کنیم، گویای
آنست که ظاهرا
اگر تا کنون
هم افرادی از
این دست در ردیف
مخالفان رژیم
قرار داشتند و
به دام دستگاه
فرهنگی خارج
کشوری پناه
نبرده بودند
نه به خاطر
حفظ آرمانهای
انسانی و
باورشان به
هنر معترض
مردمی، بلکه
تنها به دلیل
آن بوده که تا
به حال دلالان
فرهنگی حکومتی
به سراغشان نیامده
بودند و نیازی
به بازی گرفتن
آنها در نمایشهای
خارج کشوری
نداشته اند،
وگرنه آنها هم
زودتر از اینها
صف هنرمندان
تبعیدی را ترک
گفته و رفته
بودند تا برسر
سفرۀ چپاول و
غارت رژیم بنشینند!
این
نکته که این
افراد حق
"انتخاب"
دارند و نباید
به انتخاب
آنها خرده گرفت،
پذیرفتنی است
تا وقتی که این
هنرمندان بیش
از این ادعای
هنرمند تبعیدی
نداشته باشند
و شعار مخالفت
با رژیم سرکوب
و سانسور را
پس از شرکت در
ضیافت همان
حکومت سر
ندهند!
و
کلام آخر آنکه
فستیوال
فرهنگی-هنری "یکی
بود ، یکی
نبود" که قرار
است تصویری از
فرهنگ و هنر ایران
ارائه کند،
کوچکترین
نشانی از
سرکوب هنرو
هنرمندان طی سی
سال گذشته
ندارد. از
دهها هنرمند
به قتل رسیده
در قتل های
زنجیره ای تا
تجاوز و قتل
هنرمند عکاس زهرا کاظمی
نامی در میان
نیست. پس
ناگفته روشن
است که این
فستیوال و فستیوالهای
از این دست نه
غم زنده نگاه
داشتن فرهنگ ایران
را دارد و نه
نگران "صدای
در گلو مانده"
هنرمندان در
تبعید است
بلکه تنها
هدفش گرفتن
جوهره اعتراض
و مخالفت با
رژیم جنایتکاری
است که با
هزارو یک رنگ
و لعاب "فرهنگی-هنری"
سعی دارد چهره
ضدانسانی اش
را دلربا جلوه
دهد و صدای
مخالفت و
اعتراض مردمی
را خاموش کند.
به قول هنرمند
در تبعید پرویز
صیاد، تفاوت
طالبان با رژیم
حاکم برایران
در آن بود که
طالبان آنقدر
خوش شانس نبود
که هنرمندانی
مانند برخی
هنرمندان ایرانی
داشته باشد که
از تجاوز و
قتل و جنایت و
سرکوب داخل
کشور چهره ای
انسانی به دنیا
ارائه کنند.
خرداد 138716 کانادا لیلا
قبادی
پویان
انصاری
و اما ماجرای
جشنواره یکی
بود، یکی
نبود، تو که ... !؟
و اما بشنوید
از راویان شیرین
سخن، که ای:
تبعیدیان بیچاره
و بدبخت چه
نشسته اید که
جشنواره ای در
تورنتو -
کانادا راه
است!؟.....
از دو سال پیش! یک
بوجه ناقابل650
هزار دلاری،
از دست غیب،
به 200 نفر گفت،
بروید 150 نفر
انسان های فریخته
در زمینه های
گوناگون ِ اهل
هنر و ادب ...... را دور
هم جمع کنید!،
و چه بهتر که این
اهل بیت هنر،
از داخل و خارج
از کشور با هم
ادغام شوند که
هم خدا خوشش بیاید
هم اهل بیت! که
به این خیل عظیم
تبعیدیان گریخته
شده از وطن اسیر
دست
چپاولگرانه بی
وطن جمهوری
اسلامی، بیاموزید:
فرهنگ و ادب ایران
باستانی، یعنی
چه!
حال این 200 نفر،
خود چطور
دور هم جمع
شدند!؟ و آنها
کی هستند!؟
اساسأ به ما
ربطی
ندارد،مهم این
است که ما تبعیدیان
خارج از کشور
در این مدت 30
سال دربدری
که از عُمر
ننگین حکومت
جلادان با عبا
و بی عبا میگذرد،
شاهد همه چیز
های عجیب و غریب
بودیم! فقط این
قلم جنس را کم
داشتیم! که
شوربختانه با
سعی و کوشش حیرت
انگیز 200 آدم
مرئی و نامرئی،
توسط 150 نفر
هنرمند قاطی و
پاطی، به من بی
فرهنگ و ادب
در خارج از
کشور،
شعر، سینما،
رقص، موسیقی،
و .... را بیاموزند!
البته نا
گفته نماند،
جای خوشحالی
دارد که طلسم
شکسته شد و
بعد از30 سال
دربدری و دور
از وطن، 150 هنرمند
مردمی و
نامردمی را در
رشته های
گوناگون هنری آنهم
از داخل و
خارج کشور دور
هم جمع کرد!
و مهمتر آن اینکه،
این هنرمندان
قر و قاطی، به
ما می آموزند
که "ما که هستیم"!؟
این واقعیتی
است که ما باید
خود را بشناسیم!
پس ای انسان
بزور گریخته
شده از وطن
زندانی در دست
غارتگران
سرمایه های
مردمی،برای
تقویت حس
اعتماد به نفس
و اطمینان به
خود،
شتاب کُن! و
به "این مرکز
درمان پزشکی"،
ببخشید به این
جشنواره تشریف
بیاور !؟
مبهوت
درمانده با
خودم فکر میکردم،
که چه به سر ما
آمده!؟ ولی
ناگهان به این
فکر افتادم که
نباید زیاد هم
ناراضی بود،
چرا که باید
بقول معروف
"خدا" را شُکر
کنیم که خاتمی
این روباه
مکار، برای
آموختن ما
خارج نشین ها،
در باره
"اصلاحات"،
دعوت نشده! شاید
هم این 200 نفر
جادوگری که میتوانند
چنین اتحاد عجیب
و غریب داخل و
خارج را بوجود
بیاورند،(
سازمانهای چپ
و راست یاد بگیرند!
) خیلی تلاش کردند
یک مُعمم هم زینت
بخش این
جشنواره کنند
که بتواند از
سنگسار زنان
گرفته تا
اعدام،
شکنجه، و ...
سخنرانی فرماید،
( ناسلامتی
دموکراسی هم
باید یکجورایی
رعایت شود! ) که
گویا خاتمی
گفته است: من
با اکثر این
دوستان اشکالی
ندارم، ولی یک
عده ای از
آنها خیلی خیلی
دوم خردادی
هستند! و به رژیم
نخ میدهند!؟
یک لحظه تو این
فکر رفتم،
خودمونیم، این
200 نفر وقتی چنین
قدرت باور
نکردنی را در
بوجود آوردن
چنین " اتحادی
" را دارند! چه
خوب بود
تظاهرات با شکوهی
را علیه این
رژیم فرهنگ
کُش ترتیب میداند
و چقدر با
شکوه ترمیشد
که نیلوفر بیضایی
عزیز، بدون "آنها"
در یکی از خیابانها،
"بوف کور" را
برای مردم،
برای ما
انسانهایی که
از چنگال این
رژیم جنایتکار،
علی رغم میل
باطنی مان به
گوشه ای دیگر
این گیتی خاکی
پرتاب شده ایم،
به نمایش
بگذارد. و یا مهشید
امیرشاهی گرامی،
بدون "آنها"
میتوانست از طُرق
مختلف، ما را "به
واپسین مقصد، زمان
حال بی آورد
و آینه ای از
احوال ما را
در
برابر ما بگذارد"،
سئوال اینجاست،
حتمأ باید در کنار "آنها"
بود و آن
کارها را
انجام داد !؟
ای
انسان ِ به
معنای واقعی
کلمه، ای
هنرمند ضد رژیم
زن ستیز و
فرهنگ کُش
جمهوری اسلامی،
کدام زیباتر
بود !؟
جشنواره
یکی بود یکی
نبود جز مخدوش
کردن مرزها بین
دوست و دشمن چیز
دیگر نیست،
جشنواره یکی
بود یکی نبود،
جز مشروعیت به
این نظام
فرهنگ کُش چیز
دیگری نیست،
جشنواره یکی
بود یکی نبود،
جز سر فرود آوردن
در مقابل این
رژیم جنایتکار
چیز دیگر نیست،
جشنواره یکی
بود یکی نبود،
یعنی بیشتر
سرارزیر شدن
بقیه
هنرمندان به ایران
ِ اسیر دست
جنایتکاران
جمهوری اسلامی،
چیز دیگری نیست،
جشنواره یکی
بود یکی نبود
جز مخدوش کردن
رابطه هنرمند
مُتعهد و مسئول
با هنرمندان غیر
متعهد چیز دیگری
نیست،
جشنواره یکی
بود یکی نبود
جز ......
انسان
آگاه و
هنرمند، این
کلمه "
متعهد" را جایگزین
هنر خود در
عرصه های
مختلف کُن و
علاوه بر شرکت
نکردن در چنین
جشنواره هایی،
علیه آن هم
اقدام کن .
شما
که اهل قلم و
هنر و بطور
کُلی هنرمندان
مبارز و متعهد
در خارج از
کشور هستید
به خود آئید و
بدون در نظر
گرفتن مسائل
شخصی و .... دور هم
جمع شوید و
برای افشاگری
و یک اقدام
عملی در جهت
جلوگیری از این
جشنواره،
بکوشید،
مسلمأ سایر
آزادیخواهان
و مبارزان سیاسی
و اجتماعی از
شما حمایت
خواهند کرد،
فقط صرف اطلاعیه
دادن، کافی نیست.
مانند همیشه
به رژیم صدها
هزار کُشته
نشان دهید که
هنوز عُمر
طولانی تبعید
بر شما اثر
نکرده و
همچنان هنرمندان
متعهد به
آرمانهای
مردم در
بندمان هستید.
به
امید اینکه
اگر عده ای از
هنرمندان با
ارزش ما
اشتباهأ
نامشان
جزو این 150
نفر هستند هر چه
زودتر صف خود
را از "آنها"
جدا کنند و به
ما نشان دهند
که هنوز
هنرمند متعهد
و مبارز هستند، چرا که
زنده اند.
فراموش
نکنیم که آینده
ای هم وجود
دارد که دیگر
این رژیم قرون
وسطایی نیست،
چرا که بدست
مردم تحت ستم
میهنمان
سرنگون شده
اند و این مردم
ما هستند که
کارهای مارا
فراموش نمی
کنند و برای دیدن
عملکرد ما ، آینه
را جلوی ما میگذارند.
درود
بر تو هنرمند
مبارز و
مُتعهد.
27 ماه مه 2008 -
استکهلم
اینهم
لینک ماجرا...
http://www.shahrvand.com/?c=120&a=4170
گیسو
شاکری
جشنواره
"یکی بود یکی
نبود"[1]
هویت
بخشیدن به رژیم
نسل کش
جمهوری
اسلامی با
صورتک پر رنگ
و لعاب
حفظ هویت
فرهنگی و تقویت
حس اعتماد به
نفس ایرانیان!!!
ما درک و
آگاهی جهانی
را دست کم
گرفته ایم .
انگار که ما
خود را نمی
شناسیم که باید
با این
جشنواره ها "
خود را بشناسیم"
!!! ما از درک حال
هم "عاجز نیستیم"
. خوب می دانیم
که با یکی از
عوام فریب ترین
حکومت های
جهان روبروئیم
که قرن ها
تجربه ی فریب
و فریبکاری را
پشت سر دارد و
اکنون بر سر
قدرت و پول
برای بقایش
برنامه ریزی می
کند و به هر
ترفندی دست می
زند و ما
آگاهانه یا نا
آگاهانه به آن
تن می دهیم.
"یکی بود
، یکی نبود"
قصه ی غم انگیز
ریاکارانه ای
ست که سال
هاست زیر پوشش
حفظ هویت
فرهنگی و تقویت
اعتماد به نفس
ایرانیان
آغاز شده است .
" یکی بود
، یکی نبود "
از آن زمانی
آغاز شد که
نخستین سفرای
فرهنگی ایران
از طریق وزارت
ارشاد و با
همکاری
هنرمندان
داخل و خارج به
عنوان شرکت درجشنواره
های موسیقی و
فیلم و تاتر
راهی فرنگ
شدند تا قدرت
و فریب فاشیسم
اسلامی را برای
جهانیان توجیه
کنند. این هم
نمونه ی دیگرش
است علیرغم
آنکه برگزاری
این جشنواره
را بی سابقه
نامیده اند.
بسیار پر
سابقه است و
برنامه ای ست
کهنه و نخ نما.
اگر
براستی " در
جستجوی روایت
تاریخ د یروز
و امروز از طریق
150 هنرمند هستید"؟
حکایتش
را از زبان
هزاران مادر
داغدیده بپرسید
که رقص مرگ حماسه
آفرین آرش ها
و کاوه ها و
مرضیه ها و شهین
ها ی خود را بر
سردار به
تماشا نشسته
اند و جسد های
جگر گوشه
گانشان را در
خاوران و دیگر
گورستان های بی
نام جستجو می
کنند و ضجه های
شبانگاهی سر می
دهند. این ها
هستند شاهدان
حماسه های تاریخ
ما.
" در جستجوی
حماسه اید"؟
حماسه
آفرینان راستین
دختران و
پسران جوانی
هستند که هر
روزه فریاد
اعتراض شان از
هر کوی و برزن
بر علیه این
رژیم نسل کش و
برای سرنگونی
آن بلند است و
سخت ترین
شکنجه ها را
تحمل می کنند.
می
خواهید " از
نگاهی
موشکافانه در
مینیاتورهای
ایرانی
به درون زندگی
مردم راهی بیابید"؟
با نگاهی
به تاریخ
معاصر به زندگی
کودکان ،
زنان،
کارگران ،
زحمتکشان
ودر
مجموع به نسلی
کشته و نسلی
سوخته می توانید
به درون زندگی
مردم به سادگی
راه یابید و
به فقر، اعتیاد،
تن فروشی و بی
کاری نگاهی
داشته باشید.
می خواهید
" سفری همه
جانبه به
فرهنگ مان در
همه ی ابعادش
داشته باشید"؟
آثار و
همه ی فرهنگ
مادی و معنوی
مردم این سرزمین
در ابعادی
گسترده تر از
آنچه که فکر می
کنید مورد
هجوم این
آدمخواران
قرار گرفته
است . از آثار
باستانی تا
موسیقی و هنر
و از همه با
ارزش تر و مهم
تر جان های آزادیخواه
و حافظان راستین
فرهنگ مردم.
" به تنوع
نظرات با دیده
ی احترام و
تساهل می نگرید"؟
این درست
همان نگاهی
است که رژیم
حاکم برای
کمرنگ کردن
مرزها،هدف
گرفته است و
تبلیغ اش را می
کند تا از خود
چهره ای مردمی
و دمکرات برای
مردم جهان به
نمایش بگذارد.
برای معرفی
فرهنگ ایران نیازی
به جشن و
جشنواره با چنین
هزینه ی سرسام
آوری نیست. چه
ضیافت باشکوهی
!!!
فرهنگ
امروز مردم ایران
بر زمینه ی
اعدام های
دسته جمعی،
فروش دختران،
زندان و
شکنجه، آویزان
کردن انسانها
بر چوبه ی های
دار، کارگران
بیکار،
دانشجویان
دربند،
هنرمندان
متعهد منزوی،
تبعیدیان و
مبارزانی که
برای حداقل
حقوق انسانی می
جنگند را، می
توان به سادگی
به تماشا
نشست.
وجدان
خود را با
برگزاری و تائید
این جشنواره
ها آرامش نبخشید.
با اجرای این
گونه نمایشات
فرمایشی
فرهنگی
قدرت حاکمه
را توجیه وتثبیت
و ما و شما را می
فریبند.
تاریخ
امروز ما بر
خون نشسته است
.
و قصه ی
ما هنوز به سر
نرسیده.
هشدار!
که
داوری نزدیک
است .مردم،
هنرمندان
راستین امروز
و تاریخ فردا
بی رحمانه بر
شما داوری
خواهند کرد.
گیسو
شاکری
22 مای 2008
استکهلم
[1] لینک
برنامه ی
جشنواره ی " یکی
بود یکی نبود"
در کانادا-
تورنتو-
http://www.shahrvand.com/?c=120&a=4170
پویان انصاری
استکهلم،
کنسرت گوگوش-
ورودی100 دلار-
تماشاگر 4000
نفر!
تظاهرات
برای نجات جان
جوانان -
مجانی- شرکت
کننده 200 نفر!
اگر
سایت های اینترنتی حاضر
میشدند فقط
جمله بالا را
نشر دهند، شاید
دیگر احتیاجی
به تفسیر و
تعبیر نبود،
چرا که خود این
جمله، بیانگر
خیلی از واقعیت
هاست.
بخصوص برای نیروهای
مترقی و
سازمانها و
احزاب سیاسی
در شکلهای
گوناگونش.
ولی خوب، مجبورم
چند خطی به آن
اضافه کنم که
بصورت مقاله ای
شود و حداقل
برای خودم هم بد نیست
واقعیت ها
تکرار شود!
بعد
از نزدیک به
سه دهه ما
شاهد تظاهرات
دامنه داری از
سوی برخی از
دانشجویان در
ایران هستیم،
تظاهرات فقط
به روز 16 آذر
ختم نشد، دانشجویان
چند روز قبل
از آن دست به
حرکات اعتراضی
علیه رژیم جنایتکار
جمهوری اسلامی
زدند و در این
راه بسیاری از
فعالین
دانشجویی در طیف
های گوناگون سیاسی
مورد هجوم
چماقداران رژیم
قرار گرفتند و
تعدادی دستگیر
و روانه سیاهچالهای
رژیم شدند.
دستگیری
ها و ضرب و شتم
دانشجویان
دختر و پسر،
در ابعاد وسیعی
از طرف نیروهای
سیاسی و احزاب
و شخصیت های گوناگون
محکوم شد، و
هرکس
و هر سازمان و یا
حزب سیاسی بر
حسب نظرات و
عقاید خود صدای
دانشجویان
معترض را به
گوش جهانیان
رساندند! و
هنوز شاهد این
هستیم که این
موضوع، تقریبأ
خبر اول همه
سایتها و
وبلاگهاست.
در
این مدت شاهد
بودیم که چطور
مادران
سرگردان،
بدنبال
فرزندان اسیرشان
این در و آن در
میزدند، شاهد
بودیم که
مادران و
پدران دانشجویان
زندانی با صدایی
اندوهگین برای
آزادی آنها
کمک میخواستند،
برای کسانی که
در دستشان
پلاکاتی بود
که روی آن
نوشته بود:
"مگر
ما چی میخواهیم
به جز آزادی"
ولی افسوس و
صد افسوس که
گویا آنها که
مورد ضرب و
شتم
قرار گرفتند
و دستگیر شدند
فرزندان مردم
نبودند و
بخاطر مردم
برای آزادی
مبارزه نمی
کردند و گرنه
چطور میشود
قبول کرد که
در مقابل تعدادی
جوان اسیر در
دست جنایتکاران،
فقط 30 نفر
آنهم مادران
و پدران آنها
جلوی در مجلس
ایران بروند و
از نمایندگان
مجلس علت دستگیری
فرزندانشان
را جویا شوند!
و باز میبینیم
که در شب یلدا
همین تعداد،
در بساط شب یلدا
را با خیال اینکه
در کنار
فرزندانشان
هستند در کنار
زندان پهن
کردند، راستی
مردم ما کجایند!؟
بعد از 29 سال
فلاکت، دربدری،
فقر، بیکاری
اعتیاد، فحشا
........... باید
اینطور
جوابگوی
فرزندان میهن
شان باشند که
هدفشان آزادی
همه مردم ایران
است!؟ راستی
از خود سئوال
کرده اید، چرا
نباید صدها
هزار نفر با
گُل و شمع (نه
با اسلحه)
بدون کمترین
شعاری به پشتیبانی
از این دانشجویان
جلوی زندان و یا
مجلس جمع میشدند،
نمیدانم، شاید
به خاطر اینکه
دانشجویان
زندانی
فرزندان و یا
خواهران و
برادرانشان
نبودند!؟
واقعأ شما فریاد
آنها را نشنیدید!؟
آیا این فرصتی
نبود که شما
با اجتماع میلیونی
خود قدرت خود
را به رژیم نشان
دهید؟ شاید هم
میدانید که رژیم
مسالمت آمیزترین
اجتماعات را
نمیتواند
تحمل کند؟ شاید
هم .......
در
خارج هم شاهد
بودیم که تقریبأ
همه سازمانها
و احزاب سیاسی
از چپ و راست
برای همدردی
با دانشجویان
دربند، در
بلند گوهای
خود فریاد بر
آوردند و در
گوشه و کنار این
جهان
نابرابر،
تظاهرات
گذاشتند از
جمله در شهر
استکهلم .
روز
جمعه 28 دسامبر
شاهد تظاهراتی
بودیم که توسط
تعدادی از
سازمانهای
کمونیستی و
انجمن های
دموکراتیک و
زنان ترتیب
داده شد،
تعداد شرکت
کنندگان به 200
نفرمیرسید(البته
تظاهرات
استکهلم از
نظر کمیت نسبت
به سایر
کشورهای دیگر
مقام اول را
داشت!) میتوان
گفت بیش از 95
درصد آنها
همان چهره های
قدیمی بودند. (
من در این
نوشته قصد
شکافتن این
مسئله را
ندارم فقط
واقعیت را مینویسم
چرا که
همانطور که
اول نوشته خود
گفتم تیتر
مقاله خود نمایانگر
همه چیز است و
لازم به توضیح
نیست)
و
اما روز
پنجشنبه 27
دسامبر خانم
گوگوش مهمان شهر
استکهلم
بودند البته ایشان
نه تنها مورد
ضرب و شتم رژیم
جنایتکار
قرار نگرفته
بودند و زندانی
هم
نشده بودند
بلکه اگر ایرانیان
گرامی کمی به
عقب بر گردند
میبینند که ایشان
سالها پیش از
طرف حکومت
"خاتمی
مهربان و
خندان!" در اولین
سالگرد
قتل عام
دانشجویان در
18 تیر به همراه
همسرشان
مسعود کمیایی
( یار سعید
امامی مُبتکر
قتل های زنجیره
ایی). به خارج
آمدند تا پس
از ابلاغ دوستی
رژیم به
هموطنان گرامی
به وطن شان ایران
برگردند. همان
موقع هم همین
مردم، گریان و
سینه زنان،
برای تجدید
خاطره، سالن
های کنسرت را
پُر کردند. نه
ایشان به ایران
برگشتند و نه
مردم دست از
سالن های
کنسرت کشیدند.
ولی بیش از 4000
نفر از مردم
همیشه در صحنه
پیست ها، با
خرید بلیط 100
دلاری به
استقبال ایشان
رفتند و بار دیگر
با وی تجدید
عهد کردند.
دوستی
میگفت این 4000
نفر تقصیری
ندارند، چرا
که در کُنسرت
گوگوش آنقدر
بالا و پائین
پریدند و خسته
شدند، از اینرو
نتوانستند به
تظاهرات فردای
روز کُنسرت یعنی
جمعه 28 دسامبر
بروند و
عذرشان بسیار
موجه است!
در
هرحال 29 سال از
حکومت
سنگسار،
اعدام و شکنجه
در ایران میگذرد
و 29 سال از
مبارزات و
فعالیتهای نیروهای
سیاسی، احزاب
کمونیستی و
سازمان های
انقلابی و غیر
انقلابی میگذرد
فقط خواهش من
این است: شما
را به
هرکه دوست دارید
سایت های اینترنتی
را با :
"تظاهرات
با موفقیت
فراوان و مُشت
محکم به دهان
امپریالیسم و
رژیم جمهوری
اسلامی بر
گزار شد" پُر
نکنید .
کُنسرت
گوگوش در
استکهلم با
پرداخت 100 دلار 4000 نفر و
تظاهرات
مجانی در
استکهلم 200 نفر.
علت
را خود جویا
شوید؟
30
دسامبر –
استکهلم
پویان
انصاری
نقش
رسانه ها :
افشای رژیم، یا
مخدوش کردن صف
دوست و دشمن؟
این
بیشتر شبیه یک
تراژدی است تا
واقعیت، ولی
متاسفانه
عُمر طولانی
تبعید آهسته،
آهسته ما را
به مخالفان بسیار
مهربان و سر
بزیر! تبدیل
کرده است،
آنهم در برابر
رژیمی
خونخوار،
همچون جمهوری
اسلامی ایران
که تاریخ بشریت
چنین پدیده ای
را بیاد
ندارد.
اشاره
به این نکته
ضروری ست که سیل عظیم
ایرانیان چه
تبعیدی و چه
مهاجر، در
خارج از کشور
از جمله در دو
کشور سوئد و
آمریکا،
متمرکز شده
اند. بخش بزرگی
از ایرانیان
بجای نفوذ در
جامعه جدید و
افشای جنایات
حاکمان اسلامی،با
ایجاد رادیوها
و تلویزیون
ها، یاد گذشته
خود را گرامی
میدارند.
در
کشور سوئد که
من در آن
اقامت دارم تا
دلتان بخواهد
ایستگاه های
رادیویی فارسی
زبان دائر است
و در آمریکا
هم، به خصوص
در " ایرانجلس"
که تلویزیون
های فارسی
زبان در حال
مبارزه با همدیگر
هستند !
بی
تفاوتی اکثر "
انسان های
مبارز دیروز
و به
خواب رفتگان
امروز"
آنهم درست در
این بُرهه
زمانی، باعث
آن شده است که
نمایندگان رژیم
جمهوری اسلامی
ایران و بخصوص
سرسپردگانشان،
پُررو شده و با
عناوین
مختلف، روی
خطوط رادیوها یا
تلویزیون ها بیآیند
و با مظلوم
نمایی و قسم آیه،
ادعا کنند که سیاسی نیستد
و به
دفاع از رژیمی
بپردازند که
جنایت 28
ساله اش بر کسی
پوشیده نیست و مجریان
برنامه ها هم
برای اثبات
دمکرات
بودنشان، به
اراجیف و
خزعبلات آنها
گوش بدهند چرا
که هر چه باشد،
آنها هم آدم
هستند! وحق
آزادی بیان
دارند. هم حق
دارند که 28 سال
اعدام و
سنگسار کنند
هم حق دارند بیایند
از نمایندگان
رژیم و یا
حکومتشان به
نحوی دفاع
کنند و
مجریان
برنامه هم
ساکت باشند و
از ایراد
سخنرانی آنها
کمال تشکر را
هم داشته
باشند.( به دلیل
اینکه
این اصل دمکراسی
است و آنها هم
دمکرات های دو
آتشه هستند!)
جای
تأسف است که
به این مسائل
پیش و پا
افتاده اشاره
کنم ، ولی می
شنوم و یا می بینم
که بعد از این
همه سال، هنوز
صف دوست و
دشمن مشخص نیست
و آدم در میان
این همه ابراز
عقیده ضد و نقیض
گُم میشود.
(حال آگاهانه،
آنها ما را
گُم میکنند یا
نا آگاهانه،
خدای خودشان می
داند!)
آیا
این ایرانیان
محترم، هیچوقت
از خود سئوال
کرده اند که
به چه دلیل
مجبور به ترک
وطن شده اند؟
آیا این افراد
به قول خودشان
صلح طلب و
دمکرات ! که در خطوط
رادیویی حرف می
زنند و یا بر
پرده تلویزیون
ظاهر میشوند و
قصد دارند که
بین مردم و
جمهوری اسلامی
واسطه شوند
هرگز از خود
پرسیده اند که
چرا خود و
هموطنانشان
آواره و در بدر
هستند؟ آیا نمیدانند
که در خلال این
سالها، رژیم
جنایتکار
اسلامی علاوه
بر کُشتار
مردم ایران،
تروریست های
خود را به
کشورهای دیگر
نیز صادر کرده
و انسان های
مبارز را به
قتل رسانده
است؟
اینها
که برای پیشبرد
امور خودشان
از سفرای
همدست جمهوری
اسلامی آدم های
خیر و نیکو
کار می سازند
و آنها را تطهیر
می کنند خوب
است که یک دقیقه
خودشان را به
جای پدر و
مادر زندانیان،
تبعیدیان و کُشته
شدگان قرار
دهند و از این
کار ننگین شان
دست بردارند.
آیا
این افراد کار
چاق کن نمی
دانند که سفیر
مهربان! نماینده
وقیح
عالیقدر است!
و
رژیم، رژیم
مردم نیست که
این سفرا نماینده
مردم باشند.
باید دید
که به چه دلیل
مجریان این
گونه برنامه
ها تبلیغ برای
سفارت ها را
جزو وظایف رادیویی
خود میدانند؟
آیا این مجریان
ریگی به کفش
ندارند؟ و با
راه دادن این افراد
و دعوت از سفیر
برای پاسخگویی
به سئوالات این
"شنوندگان"
محترم، مراتب
ارادت خود را
به این جنایتکاران
ابلاغ نمی
کنند؟
مگر
خود مجریان که
امروز از بد
حادثه! دستشان
در یک رادیو یا
تلویزونی بند
شده است قدرت
تشخیص ندارند
و نمی دانند
که
گردانندگان این
لانه های
جاسوسی،
دستمال
بدستان همان
حکومت جنایتکارند
و نوکران با جیره
و مواجب آنها
هستند.
شما
که برای
ارتباط ایرانیان
خارج از کشور
با حکومت
اسلامی، آنها
را به ایجاد دیالوگ
با این
جانوران،
دعوت می کنید
از قتل سلطان
پور، کاظم رجوی،
چیتگر،
کشاورز، فرخ
زاد، بختیار،
شرفکندی، سیرجانی،
محتاری، پوینده،
فروهرها و ........
در داخل و
خارج ایران بی
خبرید؟ از
سنگسار زنان و اعدام
مبارزان بی
خبرید؟ این
همه قتل عام،
شما را از
خواب بیدار
نکرده است؟
اگر
می بینید که
آدم های خیانتکاری
از این سازمان
و آن حزب،
بخاطر منافع
حقیر شخصی و یا
سازمانی شان
به منافع مردم
پُشت کرده
اند، همه را
از جنس آنها
ندانید
چرا که آنها
در طول تاریخ،
از مشروطه تا
کنون، همیشه
منافع خود را
در نظر گرفته
اند و مزدورانی
بپش نبوده
اند.
آیا
مجریان
برنامه های
رادیو تلویزیون
نمی دانند که
سفیران، نمایندگان
رژیمی هستند
که ملتی را به
اسیری گرفته
اندو باعث
گُسترش فقر و
بدبختی در
جامعه شده
اند؟ نمیدانند
که بخشی از
مردم ستمدیده
مان برای تأمین
زندگی روزمره
خانواده شان،
ناچارأ کُلیه
خود را می
فروشند؟ نمیدانند
که جوانان
کشور مان را
به اعتیاد و
فحشا کشانده
اند؟ و طبق
آمار خود رژیم،
فقط روزانه 5
تُن تریاک
مصرف مردم
تهران است؟ پس
چه جایی برای
گفتگو باقی می
ماند؟ این همه
دختران تن
فروش ایرانی و
این همه بچه
های خیابانی
در ایران و این
همه معتاد،
محصول کدام رژیم
است؟
بحث
بر سر یک نظام
فاشیستی است
که برای بقای
خود دست به
کُشتار مردم
دربندمان زده
است وسفیران
بخشنده شما
نمایندگان سیستمی
هستند که چند
نسل را دربدر
و آواره کرده
و به اعتیاد و
فخشاء سوق
داده است.
آیا
این باعث
افتخار
پناهندگان دیروز است که
با سر افکندگی
به سفارت ها
بروند و پس از
راه افتادن
کارشان، در
رادیوها از سفیر
قدر دانی
کنند؟ و آیا این
جزو وظایف
شماست
که به بهانه
کُمک به مردم،
پُل ارتباطی و
کارچاق کُن ِ
دوست و دشمن
باشید ؟
البته
نقش اپوزیسیون
خوابیده را در
ابراز وجود این کاسه لیسان
نباید فراموش
کرد.
به
راستی در طی این
28 سال، اپوزیسیون
جز پرداختن به
خود و زدن نظر
مخالف چه قدم
مهمی برای
سرنگونی این
جنایتکاران
برداشته است؟
دسامبر
2006 - استکهلم
پناهنده
سياسي كيست ؟
|
دكتر
غلامحسين
ساعدي
(گوهر مراد) |
پناهنده
سياسي كسي است
كه چهره به
چهره
رو
به رو در
برابر حكومت
مسلط
ايستاده بود و
اگر بيرون
آمده از ترس
جان نبوده است
او با همان
فكر مبارزه و
با سلاح
انديشه خويش
ترك خاك و
ديار كرده است
در اين ميان
هستند بسياري
از نويسندگان
شاعران
نقاشان مجسمه
سازان كه سلاح
آنها همان
كارشان است و
در جرگه رزمندگان
ديگر قرار مي
گيرند
پناهنده سياسي
نيتش اينست كه
با جلادان
حاكم بر وطنش
تا نفس آخر
بجنگد و حاظر
نيست از پا
بيفتد به لقمه
ناني بسنده مي
كند ناله سر
نمي دهد و
شكوه نميكند
مدام در تلاش
است كه ديوار
جهنم آخوندها
را بشكند و به
خانه برگردد
خانه او وطن
اوست براي
تميز كردن
خانه قدرت
روحي كافي دارد
و وقتي
آشغالها جمع
شدند حاضر است
سرتاسر وطن را
با مژه هاي
خود پاك كند
از جان گذشته
است و مطلقاً
نميترسد
پناهنده
سياسي
نارنجكي است
كه به موقع
ميخواهد ضامن
را بكشد و كوهي را از جا
بركند. با
دست بريده
براي هر كار
يدي حاضر است
با پاي بريده
مدام ميدود و
با چشمان كمسو
همه جا را
ميبيند روحيه
پناهنده سياسي
عضلاتي است
انگار كه از
سرب ريخته شده
واهمه اي از
مرگ ندارد
زماني كه خود
را در صف پناهنده
هاي قلابي
ميبيند خشم
جان او را به
لب ميرساند
چون ميبيند
ستون فقرات
بشردوستي
ساخته و
پرداخته
حكومتها فرقي
بين او و
دلالان اسلحه
نميگذارد
اولي مدام با
دو گذرنامه در
رفت و آمد است
ولي او اگر پا
به وطن بگذارد
جمهوري
اسلامي امكان
نفس كشيدن نيز
برايش نخواهد گذاشت
و پاي ديوار
خواهدش كاشت و
سوراخ سوراخش
خواهد كرد در
اينجاست كه
قوانين به
يكباره بي
اعتبار
ميشوند در
اينجاست كه
بايد تأملي
مثلاً در
قرارداد 1951 كرد
يا در قوانين
و مقرارت ديگر.
سوء
تفاهم نشود
منظور اين
نيست كه
كشورهاي پناهنده
سختگيري
بكنند اصلاً
حتي تلاش
فراواني بايد
كرد كه به
آواره هاي دور
افتاده بيش از
پيش توجه شود
اين تلاش امر
بسيار لازمي
است غرض اين
است كه فرق
پناهنده سياسي
قلابي با
پناهنده
سياسي واقعي
روشن شود اين
دو از يك جنس و
از يك قماش
نيستند
پناهنده
سياسي قلابي
جانوري است
همه چيز خوار
پناهنده
سياسي واقعي
انساني است
مرگ بر كف كه
بي هيچ چشم
داشتي كمر
رژيم جمهوري
اسلامي را
بشكند خشت روي
خشت بگذارد و
خانة تازه و
وطن تازه يي
بسازد.
PPP
ارزش
فيل مرده
دكتر
غلامحسين
ساعدي
(گوهر مراد) |
توضيح
واضحات هميشه
امر عبثي
شمرده شده
است. آنچه را
يكي مي داند و
از زبان ديگري
مي شنود انگار
كه وقت تلف
كرده و عمركشي
كرده است اما
واضحات و
واقعيات
هميشه در
تغيير است
همچون ماه كه
به صورت هلال
چهره نشان مي
دهد و شب به شب
دامن پهن مي
كند و به
تربيع اول مي
رسد، بعد باز
و بازتر مي
شود و به صورت
بدر در مي آيد
و همچون يك
تشت طلايي در
سقف آسمان
چهره به همگان
نشان مي دهد و
آنگاه و باز
باريك و باريك
تر مي شود به
تربيع دوم مي
رسد و بعد دست
و پا جمع مي
كند، به صورت
هلال معكوس در
مي آيد و
آنگاه غايب مي
شود. در شبهاي
قيرگون واضح تر
از ماه فانوسي
در آسمان روشن
نيست. اما اين فانوس
آشنا يا واضح
واضحات را
علاوه بر گردش
خود و هر شب به
شكل ديگر آمدن
حجاب ديگري هم
هست. كسوف يك
مرتبه پرده بر
او مي افكند و
آنچه كه به
عيان ديده مي
شد ناگهان
ناپديد مي شود.
اما
واضحات
واقعيت زندگي
بشري با گردش
ليل النهار و
چرخش آفتاب و
خورشيد فرق
عمده اي دارد. آنچه
كه در زندگي
نسلي اتفاق مي
افتد همچون در
آمدن و فرو
رفتن ماه قابل
تكرار نيست و
مهم تر اينكه
همگان آنچه را
كه در زندگي
يك دوره اتفاق
مي افتد به يك
صورت نمي
بينند. هر كس
ناظر و شاهد
گوشه اي است
درست مثل
داستان جمع
كوران كه دور
فيلي جمع شده بودند،
يكي دست به
خرطوم فيل،
يكي دست به
پاي فيل و يكي
دست به گوش
فيل مي كشيد و
به خيال و
تصور خود فيل
را به شيئي
تشبيه مي كرد.
زمانه كهن مي
گردد و ته
ماندة زندگي
نسلهاي گذشته
اگر باقي
بماند به صورت
افسانه باقي مي
ماند. چه بسا
فجايع و
جنايات و
ديگرگونيهايي
در تاريخ
اتفاق افتاده
كه از آنها
خبري در دست
نيست. بناهاي
آباد خراب
گشته ، كتابخانه
هاي عظيمي به
آتش كشيده شده
، در به دريها
و جابجاييهاي
خيل مردم به
مرگ و هلاكت
انجاميده كه
نسلهاي بعدي
از آن خبري
ندارند و چه بسا
شكفتگيهاي
روح انساني و
شكوفه زدن
استعدادهاي
حيرت آور كه
همچون مشتي
غبار با گذشت
زمانه همه را
سيلاب
فراموشي به
نابودي كشيده
است.
بله. نكته
مهم جاي ديگري
است كه بايد
تأمل كرد و
چون واضحات
زندگي بشري
ناپايدار است
و قاعده پذير
نيست. در شصت
سال زندگي ،
شصت بار هلال
و بدر ماه
پيدا و ناپيدا
مي شود. ولي هر
روز ، هر ماه ،
هر سال حوادث
گوناگوني
اتفاق مي افتد
كه شبيه و
يكسان نيست
ولي آنچه كه
از اين حوادث
و وقايع به
دست نسلهاي بعد
مي رسد مرده
ريگي است كه
به صورت مكتوب
در آمده ، از
سنگ نوشته ها
و الواح
بگيريد تا
آنچه كه بر
روي كاغذ ثبت
شده است.
پاپبروسهاي
مصري اطلات
دقيق تري از
مومياييهاي
فراعنه در اختيار
نسل بعدي
گذاشته است.
سفرنامه هاي
سياحان منبع
فياضي بوده
براي روشنگري
يك دوره. و
آنچه كه در
بارة تاتارها
در دسترس است
باز بر منابع
مكتوب بوده.
سفرنامة
شاردن و بسياري
ديگر يا
خاطرات مكتوب
، حتي وقايع
نگاري آن دوره
تصوير دوران
صفويه را
منعكس مي كند.
و نزديك تر
اگر آنچه كه
در دوران
مشروطه گذشته،
به همت و
پايمردي چند
تني روي كاغذ
نمي آمد،
خاطرات و نقل
قول آباء و
اجداد نيز از
آن زمان به
تدريج از
اذهان پاك مي
شد.
پس توضيح
واضحات يا به
عبارت بهتر
ضبط واضحات و
واقعيات امر
عبثي نيست و
آبي نيست كه
به ريگزاري
ريخته شود و
ساعتي بعد
اثري از آن بر
جاي نماند.
حال آنكه جا
پاي تمام آنچه
را در طول تاريخ
اتفاق افتاده
، از اوراق
اين چنيني مي
شود بيرون
كشيد تا عبرت
آيندگان شود.
آنچه در اين
دفتر گرد آمده
مقولاتي است
كه گوشه و
كنار فجايع
فرهنگي
روزگار ما را
نشان مي دهد.
تصاويري است
بسيار كوچك از
تناسخ فرهنگي
و نشان دادن
تصاويري از
پايمردي
مرداني كه پا
در ركاب
انديشه ، عمري
را به عبث
نفله نكردند.
تأكيد عمده در
واقع به
پايداري و
ايستادگي است و
نشان دادن
موريانه هايي
كه چگونه در و
پيكر خانه اي
را مي خورند
تا آنچه كه با
عرق ريزي روح
نخبه گان درست
شده يكباره در
هم بريزد و
كاشانه فرهنگ
و خانه هنر را
از هم بپاشد و
ويرانه اي
درست شود براي
لوليدن
مارهاي خرافات
و جست و خيز
سوسمارهاي
آراسته به
قباي رنگين
ديگر و ظهور
هزاران ديو و
دد رنگين از
چاه ويل
برخاسته و
كمينگاهي
براي خف كردن
اجنه و مردابي
براي كابوس و
وحشت.
جمهوري اسلامي
را نيت بر اين
است كه مزبله
اي به چنين هيبت
بسازد و از
هيچ تقلا و
تلاشي در اين
امر نه تنها
كوتاهي نمي
كند ، با پك و
تبر ، نه بلكه
با بولدوزر مي
خواهد كار را
يكسره بكند.
اما مقاومت و
ايستادگي
نگهبانان
فرهنگ و هنر
ايران را نمي
شناسد. به
خيال خويش با
صداي طبل خالي
مي تواند همه
را رم بدهد
ولي نمي داند
كه با مشتي
باد در مقابل
كوه سنگي
ايستاده است و
هل من مبارز
مي طلبد.
جمهوري
اسلامي خيال
مي كند مي كشد
و نابود مي كند.
انگار اين ضرب
المثل را
نشنيده كه
قيمت فيل مرده
و زنده يكي
است و مهم تر
از همه نمي
داند كه فرهنگ
و هنر فيل
مرده نيز پاي
بر زمين هشته
و سر به فلك
افراشته
همچون ققنوس
اگر خود
خاكستر شود
صدها ققنوس
تازه نفس از
خاكسترش
بيرون خواهند
آمد و پر
پرواز خوهند
گشود.
تمام
شرح احوال
نام :
غلامحسين
ساعدي
نام مستعار :
گوهر مراد
تاريخ و محل
تولد : ايران ـ
تبريز ـ 1936
سال مهاجرت :
آوريل 1982
تنها كشوري
كه پناهنده
شده ام فرانسه
است.
1-
من به هيچ
صورت نمي
خواستم كشور
خودم را ترك كنم
ولي رژيم
توتاليتر
جمهوري
اسلامي كه همة
احزاب و گروههاي
سياسي و
فرهنگي را به
شدت سركوب مي
كرد، به دنبال
من هم بود.
ابتدا با
تهديدهاي تلفني
شروع شده بود.
در روزهاي اول
انقلاب ايران بيشتر
از داستان
نويسي و
نمايشنامه
نويسي كه كار
اصلي من است ،
مجبور بودم كه
براي سه
روزنامة
معتبر و عمدة
كشور هر روز
مقاله بنويسم.
يك هفته نامه
هم به نام
آزادي
مسئوليت عمده
اش با من بود.
در تك تك
مقاله ها ، من
رو در رو با
رژيم ايستاده
بودم. پيش از
قلع و قمع و
نابود كردن
روزنامه ها ،
بعد از نشر هر
مقاله ، تلفنهاي
تهديد آميزي
مي شد تا آنجا
كه من مجبور
شدم از خانه
فرار كنم و
مدت يك سال در
يك اتاق زير
شيرواني
زندگي نيمه
مخفي داشته
باشم. بيشتر
اعضاي
اپوزيسيون كه
در خطر بودند
اغلب پيش من
مي آمدند.
ماها ساكت
ننشسته بوديم.
نشريات مخفي
داشتيم. و باز
مأموران رژيم در
به در دنبال
من بودند.
ابتدا پدر
پيرم را احضار
كردند و گفتند
به نفع اوست
كه خودش را
معرفي كند ، و
به برادرم كه
جراح است مدام
تلفن مي كردند
و از من مي
پرسيدند. يكي
از دوستان
نزديك من را
كه بيشتر عمرش
را به خاطر مبارزه
با رژيم شاه
در زندان
گذرانده بود
دستگير و بعد
اعدام كردند و
يك شب به اتاق
زير شيرواني
من ريختند ولي
زن همسايه
قبلاً مرا خبر
كرد و من از
راه پشت بام
فرار كردم. تمام
شب را پشت
دكورهاي يك
استوديوي
فيلم سازي قايم
شدم و صبح روز
بعد چند نفري
از دوستانم آمدند
و موهاي سرم
را زدند و
سبيلهايم را
تراشيدند و با
تغيير قيافه و
لباس به مخفي
گاهي رفتم.
مدتي با عده
اي زندگي جمعي
داشتم ولي
مدام جا عوض
مي كردم. حدود 6
ـ 7 ماه مخفي
گاه بودم و
يكي از آنها
خياطخانة
زنانة متروكي
بود كه چندين
ماه در آنجا
بودم. و هميشه
در تاريكي مطلق
زندگي مي كردم
، چراغ روشن
نمي كردم ،
پرده ها هميشه
كشيده بود.
همدم من
چرخهاي بزرگ
خياطي و
مانكنهاي گچي
بود. اغلب در
تاريكي مي
نوشتم. بيش از
هزار صفحه
داستانهاي
كوتاه نوشتم.
در اين ميان
برادرم را
دستگير كردند
و مدام پدرم
را تهديد مي
كردند كه جاي مرا
پيدا كنند و
آخر سر دوستان
ترتيب فرار
مرا دادند و
من با چشم
گريان و خشم
فراوان و
هزاران كلك از
راه كوهها و
دره ها از مرز
گذشتم و به
پاكستان
رسيدم و با
اقدامات
سازمان ملل و
كمك چند
حقوقدان
فرانسوي
ويزاي فرانسه گرفتم
و به پاريس
آمدم. و الان
نزديك به دو
سال است كه در
اين جا آواره
ام و هر چند
روز را در خانة
يكي از دوستان
به سر مي برم.
احساس مي كنم
كه از ريشه
كنده شده ام.
هيچ چيز را
واقعي نمي
بينم. تمام
ساختمانهاي
پاريس را عين
دكور تئاتر مي
بينم. خيال مي
كنم كه داخل
كارت پستال
زندگي مي كنم.
از دو چيز مي
ترسم : يكي از
خوابيدن و
ديگري از
بيدار شدن.
سعي مي كنم تمام
شب را بيدار
بمانم و نزديك
صبح بخوابم. و
در فاصلة چند
ساعت
خواب، مدام
كابوسهاي
رنگي مي بينم.
مداوم به فكر
وطنم هستم.
مواقع
تنهايي، نام
كوچه پس كوچه
هاي شهرهاي
ايران را با
صداي بلند
تكرار مي كنم
كه فراموش
نكرده باشم.
حس مالكيت را
به طور كامل
از دست داده
ام. نه جلوي
مغازه اي مي ايستم،
نه خريد مي
كنم ، پشت و رو
شده ام. در عرض
اين مدت يك
بار خواب
پاريس را
نديده ام.
تمام وقت خواب
وطنم را مي
بينم. چند بار
تصميم گرفته بودم
از هر راهي
شده برگردم به
داخل كشور.
حتي اگر به
قيمت اعدامم
تمام شود.
دوستانم
مانعم شده
اند. همه چيز
را نفي مي كنم.
از روي لج
حاضر نشدم
زبان فرانسه
ياد بگيرم. و اين
حالت را يك
نوع مكانيسم
دفاعي
مي دانم.
حالت آدمي كه
بي قرار است و هر لحظه ممكن
است به خانه
اش برگردد.
بودن در خارج
بدترين شكنجه
هاست. هيچ
چيزش متعلق به
من نيست و من
هم متعلق به
آنها نيستم. و
اين چنين
زندگي كردن
براي من بدتر
از سالهايي
بود كه در
سلول انفرادي
زندان به سر
مي بردم.
2 ـ
در تبعيد .
تنها نوشتن
باعث شده كه
دست به خود كشي
نزنم. از روز
اول مشغول
شدم. تا امروز
چهار سناريو
براي فيلم
نوشته ام كه
يكي از آنها
در اول ماه
مارس آينده
فيلم برداري
خواهد شد. اين
سناريو
كاملاً در
مورد مهاجرت و
در به دري است
و يكي از
سناريوها
جنبه "
آله گوريكال" دارد به
نام مولاس
كورپوس كه آرزويي
است براي پاك
كردن وطن از
وجود حشرات و
حيوانات كه نسخه اي
از آن را
برايتان مي فرستم.
در ضمن دست به
كار يك نشرية
سه ماهه شده ام
به نام "
الفبا" كه تا
امروز سه
شماره از آن
منتشر شده و
هدف از آن
زنده
نگهداشتن هنر
و فرهنگ ايراني
است كه رژيم
جمهوري
اسلامي به شدت
آن را
مي كوبد. و آن
سه شماره را
نيز برايتان مي
فرستم. مقاله
اي از من به
نام " فرهنگ كشي
و هنر زدايي
در جمهوري
اسلامي" كه به انگليسي
ترجمه شده و
قرار است در
مجلة ايندكس و
يك مجلة
آمريكايي در
بيايد و براي
آلبوم عكاس
نام آوري به
نام "
ژيل پرس" شرحي
نوشته ام كه
اوايل بهار در
خواهد آمد.
چند مصاحبه هم
داشته ام در
روزنامه هاي فارسي
زبان. و
مصاحبه اي هم
داشتم با راديو
بي. بي. سي. كه مي
توانيد از
آنها بخواهيد
نواري
برايتان بفرستند.
3 ـ
بله، مشكلات
زبان به شدت
مرا فلج كرده
است. حس مي كنم
چه ضرورتي
دارد كه در
اين سن و سال
زبان ديگري
ياد بگيرم.
كنده شدن از
ميهن در كار
ادبي من دو
نوع تأثير
گذاشته است :
اول اين كه به
شدت به زبان
فارسي مي
انديشم و سعي
مي كنم نوشته
هايم تمام
ظرايف زبان
فارسي را
داشته باشد.
دوم اين كه جنبة
تمثيلي
بيشتري پيدا
كرده است و
اما زندگي در
تبعيد، يعني
زندگي در
جهنم. بسيار
بد اخلاق شده
ام. براي خودم
غير قابل تحمل
شده ام و نمي
دانم كه
ديگران چگونه
مرا تحمل مي
كنند.
4
ـ دوري از وطن
و بي خانماني
تا حدود زيادي
كارهاي اخيرم
را تيزتر كرده
است. من
نويسندة متوسطي
هستم و هيچوقت
كار خوب
ننوشته ام.
ممكن است بعضيها
با من هم
عقيده نباشند
ولي مدام، هر
شب و روز صدها
سوژه ناب مغز
مرا پر مي كند.
فعلاً شبيه
چاه آرتزيني
هستم كه هنوز
به منبع اصلي
نرسيده،
اميدوارم
چنين شود و يك
مرتبه موادي
بيرون بريزد.
علاوه بر كار
ادبي براي
مبارزه با
رژيم حاكم نيز
ساكت ننشسته ام.
عضو هيأت
دبيران كانون
نويسندگان
هستم. و در هر
امكاني كه
براي مبارزه
هست، به هر
صورتي شركت مي
كنم با اين كه
داخل هيچ حزبي
نيستم. با
وجود اين كه
احساس مي كنم
شرايط غربت
طولاني خواهد
بود. ولي
آرزوي برگشت
به وطن را
مدام دارم.
اگر اين آرزو
و اميد را
نداشتم مطمئناً
از زندگي صرف
نظر مي كردم.
(
ترجمه
نوشتار
دکتر ساعدی را
ميتوانيد به
زبان فرانسه د
رسايت انجمن
هنر در تبعيد در
بخش فرانسه بخوانيد)
شايد عجيب
باشد كه پس از
گذشت بيست و
سه سال از آغاز
بزرگترين موج
ترك اجباري
ميهن پس از
حمله تازيان،
از تبعيد سخن
بگوييم
مفهومي كه
ظاهراً همه
معني آن را مي
دانند.
در عصر جديد
تا زمان ظهور
انقلاب
اسلامي ، در
جهان چنين
معمول بوده كه
با سرنگوني يك
حكومت و پيروزي
يك حكومت
ديگر، يا
افراد متمايل
به راست مجبور
به جلاي وطن
مي شدند و يا
افرادمتمايل
به چپ. حاكمان
پيروز، چه چپ
و چه راست، با
گردن ننهادن
بر قواعد
دمكراتيك
زندگي سياسي، اجتماعي
و اقتصادي سبب
رانده شدن
افرادي مي شدند
كه آنها را
مخالف خود مي
يافتند. ليكن
با پيروزي
انقلاب
اسلامي و سوار
شدن
زمامداران جمهوري
اسلامي بر
اريكه قدرت،
اين بار راست
و چپ با
يكديگر آماج
زندان و اعدام
شدند و يا روانه
تبعيد گشتند !
اين شباهت
ناخواسته و اين
سرنوشت مشترك
اما تا به
امروز
نتوانسته است
گروهاي راست و
چپ ايران را
به نيرويي
متحد عليه
مسببان سركوب
و تبعيد تبديل
سازد و اين البته
همان خطا و
ضعف تاريخي
مشتركي است كه
بيشترين سود
را از آن نظام
اسلامي حاكم
بر ايران برده
و همچنان
خواهد برد. “
تبعيد” نيز
مانند بسياري
از مفاهيم
ديگر در فرهنگ
سياسي ايرانيان،
بنا بر سودو
زيان افرادي
كه راجع به آن
سخن مي گويند
و يا هدفي
معين را دنبال
مي كنند، در
قالبهايي
عنوان مي شود
كه با حقيقت
آن و با آنچه
جهان از آن
درك كرده و مي
كند، همخواني
ندارد. در
تاريخ تبعيد و
سرگذشت
تبعيديان تا
كنون رسم بر
اين بوده تا
زماني كه
شرايط سياسي
كه سبب “ تبعيد”
شده اند تغيير
نكرده باشد،
فرد “
تبعيدي” نمي
تواند به كشورش
رفت و آمد كند
و اصولاً نمي
تواند مراوده اي
از جمله
همكاري هاي
سياسي؛
اجتماعي و
فرهنگي در
ارتباط با
افراد داخل
كشورش داشته باشد،
مگر به صورت
زير زميني و
مخفي و يا با
هدف اعتراض و
افشاگري ولي
قطعاً نه به
صورت همكاري
آشكار، چرا كه
“ همكاري” علني
و آشكار در هر
زمينه اي با
افراد داخل
كشور كه تحت
حكومتي خودكامه
به سر مي
برند، بدون هر
گونه ترديدي
زير نظارت
عوامل امنيتي
قرار دارد كه هر
گونه فعاليتي
را در اين
زمينه به شدت
كنترل كرده و
بدون اجازه و
موافقت آنها
چنين “ همكاري”
با “ تبعيديان”
آن كشور نمي
تواند صورت
گيرد.
توجيه اين“
همكاري” زير
نام“ تفكر
دمكراتيك و اين
كه هر كسي
مختار است هر
كاري دلش
خواست بكند و
ديگران هم مي
توانند آن را
قبول داشته و
يا نداشته
باشند، البته
كه به عنوان
يك“توجيه”
ساده لوحانه
پذيرفتني است.
ليكن اين حق
براي تبعيديان
واقعي باقي مي
ماند تا از
اصول يا
پرنسيپهاي
مقوله اي (
كاتگوري) كه
بر اساس
تعاريف پذيرفته
شده جهاني در
آن قرار گرفته
اند، دفاع
كنند و با
احترام به حق
و حقوق ديگران
كه معتقدند “
هر كاري دلشان
خواست مي
توانند بكنند”
از هويت
تبعيدي خود،
هويتي كه
زندگي امثال برتولت
برشت را از
ديگران
متمايز مي
سازد، دفاع
كنند. نمي شود
هم از “
امتيازات”
پناهندگي و “ تبعيد”
استفاده كرد و
هم از مزاياي“همكاري”
با به اصطلاح “
داخــل
كشــور” سود
برد. چنيــن
امــري
خلاف
پرنسيپهاي
تبعيد است و
متأسفانه
جماعت به
اصطلاح
روشنفكر
ايراني در
موارد بسياري
ثابت كرده كه
به پرنسيپها
پايبند نيست و
“ هرهري مذهب”
است.
تبعيد،
امتياز نيست،
بلكه موقعيت
است و تبعيدي
الزاماً برتر
از ديگر
مهاجران و يا
كساني كه در
وطن مانده اند
نيست. ليكن
ويژگي هاي خود
را دارد. تحريف
آن موقعيت و
ناديده گرفتن
اين ويژگي ها
به سود مسببان
تبعيد است.
تبعيدي در
مخالفت خود
با هر
آنچه كه سبب
تبعيد او
گشته، پايدار
است. يك
تبعيدي هرگز
نمي تواند به
مأموران
سفارتخانه
همان حكومتي
مراجعه كند كه
سبب تبعيد او
گشته و نه
تنها در
انتخاباتي
غير دمكراتيك
شركت كند،
بلكه ديگر
تبعيديان را هم
فرا بخواند تا
از او پيروي
كنند ! و اگر
چنين كند،
ديگر تبعيدي
نيست، مگر
آنكه براي
توجيه اين
رفتار، تعريف
دلخواه خود را
از تبعيد
ارائه كند !
تبعيد در
همه زبان ها
معنايي جز “
رانده شدن از ميهن
خود” ندارد. در
زبان هاي
اروپايي كلمه
تبعيد از ريشه
لاتيني Exilium مشتق
شده و مفاهيم
تركيبي
متعددي مانند
ادبيات
تبعيد، دولت
در تبعيد،
سياستمدار
تبعيدي و يا
نويسنده و
هنرمند
تبعيدي با آن
ساخته
مي شود.
“ تبعيد”
تماماً بار
سياسي دارد و
درست در همين
نكته است كه
از “ مهاجرت”
متمايز
مي گردد. هر
اندازه دلايل
“ مهاجرت”
مي توانند
متنوع و غير
سياسي باشند،
مانند دلايل
اقتصادي و
اجتماعي، به
همان اندازه “ تبعيد”
تنها و تنها
حاصل شرايط سياسي
است. در زبان
فارسي اما اين
دو مفهوم گاه
به غلط و گاه
به عمد و
آگاهانه به
جاي يكديگر به
كار مي روند.
مهاجرت به هر
دليلي كه صورت
گيرد، مي
تواند خود
خواسته باشد.
ليكن هيچ فرد
تبعيدي به
خواسته خود،
خويشتن را به
تبعيد نمي فرستد.
هيچ فرد
تبعيدي پيش از
آنكه شرايطي
كه در كشورش
منجر به تبعيد
او شده اند،
تغيير نكند،
نمي تواند به
ميهن خود باز
گردد، مگر
آنكه شرايط
تبعيد در وجود
خود وي تغيير كرده
باشد. بدين
معني كه شرايط
سياسي حاكم بر
كشور به دليل
تغييرات سمت و
سوي سياسي فرد
مزبور و يا
منفعل بودن او
ديگر تناقض و
يا خطري برايش
ايجاد نكند.
در اين صورت
مفهوم تبعيد
نيز ناپديد مي
شود. عنوان “
تبعيدي” به
كساني اطلاق
مي گردد كه
نخست به دلايل
سياسي، مذهبي،
نژادي و قومي
مجبور به ترك
سرزمين خود
شده و سپس در
تبعيد نيز اين
ويژگي را حفظ
كرده باشند،
يعني به عنوان
مخالف فعال و
يا غير فعال
نظام حاكم بر
كشور خود،
زندگي در تبعيد
را بر زندگي
در شرايطي كه
بر كشورشان
تحميل شده،
ترجيح دهند.
افرادي كه به
دلايل مختلف مهاجرت
مي كنند، خود
مي توانند
تصميم بگيرند چه
زماني به كشور
خود بازگردند
و يا حتي به كشور
خود رفت و آمد
كنند. در
اينجا سخن بر
سر كساني نيست
كه به دلايل
قوانين
پناهندگي كشورهاي
مختلف مجبور
مي شوند خود
را به عنوان “
پناهنده
سياسي” معرفي
كنند. اين
افراد از آنجا
كه پرونده هاي
ساختگي ارائه
مي دهند و
سازمان هاي
اطلاعاتي و
امنيتي
كشورهاي
ايشان نيز از
اين موضوع
چندان بي
اطلاع
نيستند، هر
زماني كه
بخواهند مي
توانند
پناهندگي
خويش را ملغي
ساخته و به
كشور خويش
برگردند.
در اين
ميان، در مورد
بخشي از
ايرانيان كه
ابتدا واقعاً
به دلايل
سياسي به
تبعيد تن داده
اند و پس از
چندي، به ويژه
در سال هاي
اخير، با دريافت
گذرنامه هاي
جمهوري
اسلامي به
كشور رفت و
آمد مي كنند و
يا در مواردي
تصميم گرفته
اند در آنجا
ساكن شوند،
بايد گفت كه
از يكسو موضوع
و تصميمي
كاملاً شخصي
است و از سوي
ديگر نه به
تغيير شرايط
حاكم بر كشور،
بلكه به تغيير
شرايط ذهني و
عيني اين
افراد باز مي
گردد. يعني اگر
اين افراد
همچنان
مخالفت خود را
به هر شكلي با
نظام حاكم بر
ايران اعلام
كنند، نه
گذرنامه اي
دريافت
خواهند كرد و
نه پس از ورود
به ايران
آسوده خواهند
ماند كه بعد
هم بتوانند
دوباره بر سر
خانه و كاشانه
خود در “
تبعيد” باز
گردند. آنها
اگر در مورد “ تبعيد”
خود تصميم
نگرفتند،
ليكن در مورد
خارج شدن از
مقوله “
تبعيد” خود
تصميم
مي گيرند.
تبعيديان
ايراني در طول
دو دهه اخير
با وجود پراكندگي
و با وجود
گسترش شبكه
ترور نظام
اسلامي در
خارج كشور
توانسته اند
صداي
آزاديخواهي
ايرانيان را
كه به شدت در
داخل كشور
سركوب شده و
مي شود، رسا
نگاهدارند.
نقش روشنگرانه
و افشاگرانه
آن تبعيدياني
كه به شكل گروهي
و يا فردي در
زمينه هاي
سياسي،
اجتماعي، فرهنگي
و هنري فعاليت
مي كنند، در
تاريخ معاصر ايران
انكارناپذير
است. مخدوش
ساختن اين نقش
و اصولاً
مفهوم تبعيد
چه به صورت
مستقيم و آگاهانه
كه از سوي
نظام اسلامي و
مأموران پنهان
و آشكار آن
صورت مي گيرد
و چه به صورت
غير مستقيم كه
از سوي برخي
از تبعيديان و
زير عناوين
گوناگون
انجام مي شود،
هر دو در خدمت
تحريف تبعيد و
خنثي كردن
تبعيديان است.
آن هم در شرايط
بحراني امروز
كه به دليل
سانسور و
ممنوعيتهاي
گسترده، چشم و
گوش داخل كشور
كه تغييرات
جامعه را به
حساب دگرگوني
در حكومت نمي
گذارد، به
راديو و
ماهواره و
اينترنت خارج از
دايره نظام
اسلامي است.
هر اندازه
تعداد
تبعيديان پيش
از وقوع انقلاب
اسلامي اندك
بود، به همان
اندازه تعداد
تبعيديان پس
از پيروزي اين
انقلاب سياه
بسيار است. از
همين رو تنوع
نظري و اختلاف
سليقه نيز در
ميان آنان چشمگير
است. ليكن
اصول و
پرنسيپهاي
جهاني در مورد
تبعيد را هرگز
نمي توان به
بهانه تنوع
انديشه و
اختلاف سليقه
و يا به نام
دمكراسي و
تولرانس زير
پا گذاشت.
(برگرفته
از كيهان
لندن)
J
به
آن ها که فرصت
طلبانه تن به
خواری می د
هند!
شهره
ی آغداشلو،
مصاحبه با بی
بی سی و مضحکه
ای به نام
هنرمند ما
بی
مقدمه بگویم
که از هیچ
هنرمندی
انتظار نمی
رود که تحلیل
گر سیاسی یا
انقلابی باشد
. اما بی تردید
انتظار می رود
که آزادی
انسان را ارج
نهد و ارزش های
انسانی را
محترم بدارد. اشاره
ام به خانم
شهره ی آغداشلو
بازیگر سینما
و تئاتر و
مصاحبه ی اوست
با بی بی سی .
خانم
آغداشلودراین
مصاحبه می گوید
ده سال پیش از
این اگر از او
می پرسیدند که
حاضر است که
در فیلم هایی
که در جمهوری
اسلامی ساخته
می شود بازی
کند و حجاب بر
سر بیندازد می
گفت نه! اما
حالا با کمال
میل می پذیرد.
چون قانون آن
ها ست و این
خانم
آغداشلوست که
می خواهد وارد
حریم وحرم آن
ها شود! (نقل به
معنی)
منظور
خانم آغداشلو
از آن ها کیست؟
جمهوری
اسلامی؟
مردم؟ سینما
گران؟
کدام
قانون؟
قانون
ضد زنی که
زنان ایران 27
سال است که با
آن بی وقفه
مبارزه می کنند.
حتا
اگر مردمی اسیر
در یک جامعه ی
غیر انسانی،
روابط غیر
انسانی را به
عنوان ارزش
بپذیرند آیا
همچنان می
توان از ارزش
گذاری به ارزش
های انسانی
چشم پوشید؟ آیا
به عقاید مردمی
که ندانسته و
حتا دانسته
واز سر سود جویی،
تن به قوانین
ضد انسانی
حکومتی می
دهند، باید تن
داد؟ می گوییم
انسان آزاد
است. اما آیا
قوانین
آدامخواران
قبیله ای،
معتقد به
آدمخواری، پذیرفتنی
است؟
این
ها مفاهیمی پیچیده
است که دست کم
ظرافت ها و
احساس و بینش یک
هنرمند باید
حسش کند اگر
چه درک و تحلیلش
برایش دشوار
باشد. اما آیا
گفته های خانم
آغداشلومی
تواند حاصل ده
سال زندگی یک
هنرمند زن از
زندگی دریک
جامعه ی آزاد
باشد؟ یا
تجربه و گذشت
عمر، حاصلی
معکوس داده
است؟ و بلوغ
فکری او را به
واژگونی
باورهایش
راهنمایی
کرده است تا
با پذیرفتن
قوانین
ارتجاعی رژیم
اسلامی ایران
به پشتیبانی
از یک چنین رژیمی
و قوانینش بنشیند.
آیا
اگر جین فوندا
بازیگرو
هنرمند معترض
و فعال سیاسی
آمریکایی برای
شرکت در فیلمی
در حکومت
آدمخواران
طالبان دعوت می
شد، می پذیرفت؟
و یا برای چنین
دعوتی، چنین
با درماندگی،
زمینه چینی می
کرد؟ قصد من
مقایسه ی این
دو بازیگرنیست.
این تنها مثالی
ست برای روشن
شدن موضوع.
اما باید یادآوری
کنم که جین
فوندا هرگز
تبعیدی هیچ
حکومتی نبود .
همجنسانش را
با چماق در
چادر و چاقچور
نپیچانده
بودند و زن ها ی
خانه اش را با
سنگ نمی
کشتند. او در
جامعه ای آزاد
زیسته بود اما
خانه رها کرد
تا فریاد آزادی
و اعتراضش را
به سیاست ها و
قوانین ضد
انسانی حکومت
ها سر دهد!
این
جاست که باید
ارج نهاد به
هنرمندانی که
ایستاده اند. برای
آن ها که می
دانند برای چه
می نویسند،
نقاشی می
کنند، شعر می
سرایند و می
خوانند و بازی
می کنند و می میرند.
ارج نهاد به
هنرمندانی که
چه درداخل و چه
در خارج، تن
به این خیمه
شب بازی ها نمی
دهند.
حیرت
انگیز و
آموختنی ست که
در همسایگی این
خانم
آغداشلو، همین
چند روز پیش،
جمعه سوم
نوامبر 2006،
مالاچی ریشتر
هنرمند و
خواننده ی 52
ساله ی جازآمریکایی،
در بزرگراه
کندی در شیکاگو،
به عنوان
مخالفت با جنگ
عراق خود را
به آتش می کشد!!
و بسیاری از
ما با گذشت
زمان دچار
چنان بازگشتی
می شویم که به
بدویت تن می
دهیم.
ریشتر
نه عراقی بود
و نه سودی از
جنگ یا صلح
درعراق می
برد. نه به
عراق سفر کرده
بود و نه
بستگانش را در
عراق از دست
داده بود. او
آن قدرها هم
جوان نبود که
تن به احساساتی
خام دهد و
بلهوسانه خود
را به مرگی این
چنین بسپارد.
خانم
آغداشلو می بینید؟
این تفاوت آن
هاست که به
راستی زندگی می
کنند و می میرند
و آن ها که
فرصت طلبانه
تن به هر خواری
می دهند تا
ادعا کنند که
زنده اند.
اگر
چه نمی خواهم
بپذیرم اما
همچنان این
باور آزارم می
دهد که ارزش
های خاور میانه
ای ما، ارزش
های جامعه ای
پوسیده ، سنتی
و ویران، چون
ارزش هایی
ماندگار،
چنان در جان و
تن اگر نه همه ی
ما بل که بسیاری
از ما ریشه
دوانده است که
رهایی از آن
امکان پذیر نیست.
این ریشه ها
و باورهای پوسیده
و غیر انسانی،
خود آگاه و
ناخود آگاه،
هر زمان خود می
نماید تا ما
را شرمنده ی
تاریخ و آزادی
کند. نمی
خواهم بپذیرم
اما انگار
نمونه ها و
واقعیت های
دور برم اسیرم
کرده اند. اسیر
واقعیتی
انکار ناپذیر.
نه! نمی پذیرم.
تا هستم نمی
پذیرم و می
مانم تا نپذیرم
و صدایم را
همچنان رسا
نگه دارم. من
خود را شناخته
ام. انسان را
شناخته
ام. حتا
اگر ناگزیر
باشم که همه ی
درها را به روی
خود ببندم و
تنها از روزنه
ای در سقف،
آسمان پر
ستاره را به
تماشا بنشینم
و تنها برای
دل خودم
بخوانم.
گیسو
شاکری
نوامبر 2006
______________________________________
مراجعه
به سایت بی بی
سی ـ فرهنگ و
هنر ـ گفتگو
با شهره
آغداشلو -1
خانم
آغداشلو، شما
پذیرفتید که
نصف مرد و
ناقص العقل
هستید....
پويان
انصاري
برحسب
عادت، سايت ها
را مُرور مي
کردم که در
سايت بی بی سی
لندن مصاحبه
خانم شهره
آغداشلو نظرم
را جلب کرد (
روزگار عجیب و
غریبی ست ) ... ولی
اتفاقاتی می
افتد که بازهم
آدم از دیدن
وشنیدن آن شاخ
در می آورد و
نمی شود از آن
سرسری گذشت و
باید به آن
پاسخ داد.
خانم شهره
آغداشلو گویا
قصد سفر به ایران
را دارد و برای
توجیه سفر خود
در مصاحبه ای
با سایت بی بی
سی می فرماید،
بله ، من مشکلی
ندارم و...... چون
من به حریم
حرم آنها وارد
می شوم و باید
قوانین آنها
را رعایت کنم
آخه "
قانونشونه !"
خانم آغداشلو
که از آشفتگی
بازار تبعید،
کمال سوء
استفاده را می
کنند طی این بیانات
به شرکت با
روسری در فیلم
های جمهوری
اسلامی
افتخار می کند
و آرزو می کند
که برای بازی
در فیلم های
جمهوری اسلامی
دعوت شود
البته با
قبول تو سری و
روسری.
همین
خانم آغداشلویی
که تبعید یان،
بینده کارهایش
بودند و او را
تا مرز اسکار
رسانند. امروز
همین خانم در
جواب سئوال
کننده که می
پرسد اگر از
شما دعوت بشود
که به ایران
بروید حاضرید
حجاب سر کنید؟
پاسخ می دهند،
من با حجاب
مشکلی ندارم خیلی
هم خوشحال می
شوم اگر ده
سال پیش سئوال
می کردید می
گفتم نه، آخه
آن موقع جوان
بودم! گذشت
زمان درس هایی
به آدم می دهد .....
بله حجاب سرم
می کنم خوب ..." این
قانونشونه " دیگه..
در حقیقت
ایشان رُک و
پوست کنده
قوانین
کشورهای دیکتاتوری
را تأئید می
کند و حکومت
هایی را که به
زور شمشیر،
زنان را در
زندان حجاب
نگه می دارند
و قوانین قرون
وسطایی را در
باره آنها
اجرا می کنند
تشویق به
ادامه جنایت
شان می کند،
برای ایشان
شرکت در یک فیلم
بیشتر از جان
مردم اهمیت
دارد.
مهم نیست
که قوانین این
کشورها در
مورد بُریدن
دست وپا و یا
قطع زبان و یا
سنگسار کبرا
ها و نازنین
هاست. ( خوب این
قانونشونه !)
خانم
آغداشلو شما
باید قبول کنید
که ناقص العقل
و نصف مرد هستید وحالا
چرا آدم های
واداده برای
سفر خود به
جهنم اسلامی
توجیه می
تراشند بر ما
معلوم نیست .
بفرمائید
سفر کنید و به
قانون سنگسار
اعدام، تن
فروشی و اعتیاد
سر تعظیم فرود
آورید اما برای
آرامش
وجدانتان اینقدر
صغرا و کبُرا
نچینید.
17
نوامبر 2006 - استکهلم
لینک
گفتگوی بی بی
سی با خانم
آغداشلو
http://www.bbc.co.uk/persian/meta/dps/2006/11/nb/061116_fb_mf_aghdashloo_4x3_nb.ram
اولین نفر
مینا اسدی
“ اولين
نفر” زياد هم
سياسي نبود.
سياسي بودن
اگر قبل از انقلاب
باعث بزرگي و
نام مي شد بعد
از شكست انقلاب
جز سرافكندگي
و تحقير ثمري
نداشت. پس آدم
چه مرضي داشت
كه در چنين
جوي سياسي
باشد و همة
كاسه كوزه ها
بر سر ناتوانش
بشكند ؟
“ اولين
نفر” پس از
ماهها دربدري
در كوه و كمر و
آوارگي در اين
كشور و آن
كشور همين كه
پايش در
سرزمين بيگانه
استوار شد
مبارزه را كه
كاري پر دردسر
و دست و پا گير
بود و آب و
ناني هم به
همراه نداشت
به كناري نهاد
و به دنبال
كاري مفيد و فرهنگي
رفت و در اين
رهگذر ناگهان
به ياد كتاب افتاد.
فروش كتاب هم
كاري فرهنگي
بود هم پر صرفه.
فروختن يك
كتاب پنج
توماني به
قيمت پنج دلار
و فروش هر
دلار به مبلغ
دويست تومان
يعني دست به
خاك زدن و از
آن طلا ساختن !
اين شغل بي
دردسر به كسي
ضرر نمي زد.
هدف اولين
نفر افزايش
دانش
خريداران بود
و هم اين
موجبات تشويق
و دلگرمي اين
فروشندة
فرهنگ پرور را
فراهم مي
آورد.
وقتي
كتاب فروشي “ اولين
نفر” باز شد مي
شد با كمي
دقت، تك و توك كاردستي
و سماور و
قوري ايران را
ديد كه لابد براي
زيبايي و دكور
به كار گرفته
شده بود اما از
آنجا كه
ايرانيان
فرهنگ دوست
علاقة بيش از اندازه
به خريد اين
كاردستي ها و
سماورها و قوري
ها نشان
دادند، “ اولين
نفر” ناگزير
آنها را فروخت
و به خواست
علاقمندان هنرپرور
قسمت اعظم
مغازه را از
اين آثار هنري
پر كرد. حال مي
شد تك و توك
كتابهايي هم
در اين
كتابفروشي
پيدا كرد !
“ اولين
نفر” از اين
سؤال يك مشتري
كه پرسيده بود
: “ آيا مي شود
سماور ايران
را فروخت اما
چاي ايران را
نه” دچار چنان
عذاب وجداني
شد كه تا چاي
ايران به مغازه
اش وارد نشد
خواب به
چشمهايش راه
نيافت. چاي
لاهيجان وارد
شد اما
مشتريان با
ذوق به اين اندك
قانع نبودند.
مي شد چاي
ايراني نوشيد
بدون آنكه آب
ليموي “ يك و يك”
چاشني آن نكرد
؟ آب ليموي “ يك
و يك” هم آمد. آب
ليموي “ يك و يك”
آدم را به ياد
چه چيزي مي
اندازد ؟
معلوم است،
كله پاچه و
مغز. كله پاچه
و مغز هم فراهم
شد. كله و پاچه
و مغز از ذبح
حرام، آن هم
براي
ايرانيان به
هر حال سنتاً
مسلمان ؟
حلالش فراهم
شد. حلال بدون
لاالله الا
الله ؟ نمي شد.
تابلوي نفيس
خاتم كاري
لاالله الا
الله هم بالا
رفت.
زمستان
آمد. تاريكي،
برف و باد و
باران و شب
سياه و طولاني
يلدا در زير آسمان
خاكستري رنگ
كشوري بيگانه.
در اين شب سنتي
و تاريخي در
ايران چه مي
كردند ؟ حافظ
مي خواندند.
ديوان حافظ
براي فروش
موجود بود اما
آجيل و خربزه
و تنقلات شب
يلدا، نه،
نبود. چه مصيبتي
!
مي شد
كله پاچة حلال
و آب ليموي “ يك
و يك” خورد، در
كنار سماور
ايراني نشست و
فال حافظ گرفت
و غزلهاي ناب
حافظ را بدون حضور
خربزه مشهد
خواند ؟ نمي
شد. چه جان
فشانيها شد كه
خربزه ها به
موقع وارد
شود. درست يك
شب قبل از شب
موعود. دادن
اين خبر بهجت
اثر به خيل عظيم
دوستداران
خربزه مشهد فداكاري
قابل تحسيني
بود كه “ اولين
نفر” با
مداومت و
استقامت
شايان توجه
انجام داد. در
يك چشم به
همزدن تعداد
بي شماري جلوي
كتابفروشي به
صف ايستادند و
براي ورود اين
خربزه ها ابراز
احساسات
كردند.
خوشبختانه
خربزه به همه
رسيد و همة
مشتاقان، با
دست پر و دلي
شاد به خانه
برگشتند.
تجربة
هيجان انگيز
رسيدن خربزه
در آخرين لحظه
و شادي مردم
از اين رويداد
مهم “ اولين
نفر” را به فكر
واداشت كه تا
دير نشده و
فرصت باقي است
تدارك عيد
سعيد باستاني
را ببيند و
كار ورود هفت
سين و شيريني
و تنقلات
ايراني را
آغاز كند. هر
چه قنادهاي هم
وطن تلاش
كردند كه ” اولين
نفر” را از اين
كار منصرف
كنند و خودشان
عين شيريني
هاي وطني را
بپزند و با
قيمت ارزان به
او بفروشند
زير بار نرفت.
شيريني هاي
ايران حال و
هواي ديگري
داشت. رنگ
ايران را
داشت. بوي
ايران را
داشت. شكر
ايران و آرد
ايران در آن
كار رفته بود
و از همه
مهمتر حاصل
زحمت كارگر
ايراني بود و البته
بهرة كلان
خريد به تومان
و فروش به
دلار را هم
نمي بايست
فراموش كرد.
پس،
بعد از
استقبال قابل
توجه مردم از
سماور و
كاردستي و آب
ليموي “ يك و يك”
و كله پاچه
حلال و خربزه
و آجيل، نوبت
به هفت سين و
شيريني جات رسيد
و از آنجا كه
شب قبل از سال
نو ماهي شور
مي طلبيد اين
مهم نيز فراهم
شد.
از
تخم مرغ
ايراني تا شير
آدم ايراني.
همه چيز مهيا
بود.
همه
نوع تخم آمد.
از تخم گشنيز
تا تخم ماهي.
حتي همة
ماهيان تنگ
بلور سفرة هفت
سين به درياي
خزر سفارش
داده شد.
“ اولين
نفر” از كساني
كه هنوز سياسي
مانده بودند و
مخالف پيشرفت
آدمهاي فعالي
مثل او بودند
دل پر خوني
داشت و هر چه
فكر مي كرد
علت مخالفت
آنها را نمي
فهميد. اين يك
دندگي و سخت
گيري چه
معنايي داشت ؟
اگر اين
مخالفان طعم
محصولات كشور
را در اين لحظه
هاي حساس
تاريخي ـ آن
هم در غربت ـ
چشيده بودند
عاشقي از
يادشان مي رفت
و ديگر با اين
تئوريهاي بي
سرو ته در اين
امر خير كارشكني
نمي كردند.
اينها تا كي
مي خواستند يك
لا قبا راه
بروند و از
گرسنگان و
محرومان دفاع
كنند ؟
“ اولين
نفر” با آنكه
به خوبي مي
دانست كه
نمونة
محصولات صادراتي
حتي در پشت
ويترين لوكس
ترين
فروشگاههاي
ايران نيز وجود
ندارد حملات
مخالفان را
ناعادلانه مي
پنداشت. حتماً
تقاضا وجود
داشت كه اين
محصولات ويژة
هم وطنان
فراري عرضه مي شد. و
گر نه اگر
تبعديان از
خوردن و خريدن
اين كالاها به
نفع دهانهاي
گرسنة كودكان
هم وطن،
خودداري مي
كردند اجناس
صادراتي روي
دست رژيم مي
ماند و لاجرم
به مصرف مردم
داخل كشور مي
رسيد.
چهار
شنبه سوري در
راه بود و
اسباب
برگزاري اين
روز تاريخي
فراهم نبود.
آدمهايي كه
تخم هيچ كس را
نمي خوردند جز
تخم مرغ وطني
را، آدمهايي
كه هيچ آبي
راضي شان نمي
كرد جز آب
ليموي “ يك و
يك”، آدمهايي
كه هيچ فيلمي
را نمي ديدند
جز فيلمهاي خط
خطي يوسف و
زليخا را،
آدمهايي كه
هيچ بادمجاني
را نمي خوردند
جز بادمجان بم
را، آدمهايي
كه اين همه
ميهن پرست
بودند و از شدت
عشق به هم
وطنانشان حتي
به ناچار لقمة
دهان را وارد
مي كردند و به
ياد شكم گرسنة
اقوامشان با
اشك و آه و خون
دل مي خوردند
نمي توانستند
اين بار نيز
عرق ملي خود
را زير پا بگذارند
و از روي آتشي
بپرند كه با
چوب بيگانه مي
سوخت. چه لذتي
داشت برپايي
چهارشنبه
سوري و پريدن
از روي آتشي
كه بته هايش
از جنگل ماسوله
نبود. طوماري
از امضاي
هزاران ايراني
دلسوخته به “ اولين
نفر” فرستاده
شد. براي “ اولين
نفر” آوردن
بته از ايران
ممكن نبود و
صرف هم نداشت.
فكري
در سرش جرقه
زد كه از تصور
آن بندبندش لرزيد.
مي شد اين
مشكل بزرگ را
با تورهاي
نوروزي به
ايران حل كرد.
به زبان آوردن
اين كشف اما
شهامت مي
خواست. چگونه
مي شد با
آدمهايي كه
براي ميهن در
بند يقه شان را
جر مي دادند و
از جهنم يك
رژيم آدمكش
گريخته بودند
اين فكر را در
ميان گذاشت ؟
خداي ناكرده
اين گروه
پناهنده
سياسي بودند.
مگر مي شد به
آنها پبشنهاد
كرد كه بخاطر
بتة آتش
چهارشنبه
سوري به
آرمانهاي خود
پشت پا بزنند
و تازه اگر
آنها هم رضايت
مي دادند
چگونه مي شد
رضايت رژيم
ايران را براي
اين سفرها جلب
كرد ؟ چگونه
مي شد اين
گروه را كه به
هنگام ورود به
كشورهاي
پناهنده پذير
تن و بدن زخمي
شان را نشان
دادند، حكم
جلبشان را
نشان دادند و
عكسهاي پاره
پاره و غرق به
خون
نزديكانشان
را نشان دادند
تا ثابت كنند
كه جانشان در
خطر است، به
دولت ايران به
عنوان توريست
جا زد ؟ براي “ اولين
نفر” مسلم بود
كه حتي اگر
رژيم ايران
نرمش نشان دهد
پناهندگان
نمي پذيرند.
آن هم
پناهندگاني
كه خطر كردند
و از مرزهاي
پر خطر گذر
كردند تا در كشوري
ديگر آزادانه
فرياد اعتراض
سردهند. نه،
غير ممكن بود
كه آنان به
اين خفت تن
دردهند.
با
اين همه “ اولين
نفر” فكرش را
با اولين نفري
كه به او
اعتماد داشت
در ميان گذاشت
و مورد خشم و
اعتراض قرار
گرفت : “ شدني
نيست. نه،
هرگز، از دو
طرف شدني
نيست. نه دولت
قبول مي كند و
نه ملت”. اما
دولت زودتر از
ملت به “ شدني”
بودن اين فكر
انديشيد.
پناهنده اي كه
مي پذيرد
هموطنش در فشار
اقتصادي و در
فقر و گرسنگي
باشد و صادرات
كشور را نه
براي ارزانتر
بودن، بلكه
فقط براي زنده
شدن خاطره ها
و نوستالژي مي
خورد كم كم
نرم مي شود و
به گردش
توريستي هم رضايت
مي دهد. پس
ابتكار عمل را
به دست گرفت و
قبل از “ اولين
نفر” جنبيد.
درهاي
سفارتخانه
هايش را به
روي پناهندگان
گشود. همان
سفارتخانه
هايي كه تا
هفته هاي قبل
لانة جاسوسي
ناميده مي شد
و از ترس اشغال
مخالفان،
كيلومترها در
حفاظت پليس و
مقامات
امنيتي بود.
“ اولين
نفر” سراسيمه
شد.
جنايتكاران
رژيم موقعيتي
را كه او قدم
به قدم از
آوردن اولين
قطره آب ليمو
تا تخمهاي
مختلف به زحمت
فراهم آورده
بود از چنگش
در آورده
بودند. تا آن
روز او با هيچ
آدم مشكوك و
سفارتي
ارتباطي
نداشت و حتي
از روبرو شدن با
آنها پرهيز مي
كرد اما حالا
كه دشمن قصد
داشت همه رشته
هايي را كه او
با خون جگر
بافته بود
پنبه كند سكوت
جايز نبود. از
انصاف به دور
بود كه
كلاهبرداران
رژيم كه هزار
راه براي پر
كردن
جيبهايشان
داشتند به كسب
ضعيف او چشم
طمع بدوزند.
خودش را راضي
كرد و كلاهش
را قاضي كه با
آنها در زمينه
جلب توريست
همكاري كند.
اين
كار از نظر “ اولين
نفر” اين حسن
را داشت كه او
مي توانست در
جريان كارها
قرار بگيرد و
به موقع ضد
ضربه را بزند.
پس به خاطر
نجات ميهن
عزيز با قلبي
شكسته و سري
افكنده جام
زهر را سركشيد
و با گردن كج و
شانه هاي آويزان
به سفارت رفت. “ اولين
نفر” به خاطر
رفاه هم وطنان
تبعيدي اش به
آدمهايي كه از
ديدن ريختشان
اكراه داشت “
برادر برادر” گفت
تا بلاخره دل
سنگشان را نرم
كرد و درصد بگير
فروش بليط هاي
سفر به ايران
شد.
“ كيش
تور” آمد. مردم
اعتراض كردند
و همزمان كه به
قاچهاي قرمز
رنگ هندوانه
هاي شريف
آبادي گاز مي
زدند اشك در
چشم و بغض در
گلو گفتند : “
بايد حيله
جديد رژيم را
خنثي كرد” اما
وقتي تبليغ
اين پروازها
را با صداي
دوستان خود شنيدند
به فكر فرو
رفتند. بلاخره
آنها هم كلاهي
داشتند كه
قاضي
كنند : “ نبايد
اين همه سخت
گير بود. خاك
كه مال ماست،
مردم هم مردم
ما هستند، اين
كار ما فقط يك
ساعت خفت دارد،
روبرو شدن با
مأموران
سفارت، و بعد
همه چيز تمام
مي شود” و بعد
به راستي كه
همه چيز به خوبي
و خوشي تمام
شد. “
هواپيمايي
ملي هما” هم
آمد و دفتر و
دستكش را علم
كرد. حالا فقط
آب ليمو نبود،
خربزه و
هندوانه و بادمجان
و ليمو شيرين
و تخم مرغ و
تخم ماهي و
سماور و
كاردستي و دوغ
آبعلي و سيخ و
سماق نبود، خاك
هم بود، خاك
وطن، بوي
كاهگل، بوي
سفالهاي باران
خورده، بوي
تپاله گاو،
بوي گندم و
شالي، بوي
ايران، بوي
خوب و بد وطن.
پس
سيل بزرگي از
آوارگان
مجروح و زخم
خورده و تحت
فشار به وطن
روانه شد.
نيازي نبود كه
براي اين سفر
دلايل محكمي
مثل ماندن در
كشور و خدمت
به هموطنان را
ارائه دهند.
همة جهان به
پناهنده بودن
آنها، به
مظلوميت
آنها، به تحت
ستم بودن آنها،
اذعان داشت.
چه كسي نمي
دانست كه آنها
خانمان خود را
رها كرده اند
و با پاي جان
از مرزها
گريخته اند.
اين حق، حق
پناهندة سياسي
يا انساني
براي آنها
محفوظ بود و
در برگ برگ
تاريخ با ورق
زر توشته
بودندش. آنها
هزاران هزار
آوارة
پناهندة دور
از وطن بودند
پس چه لزومي
داشت كه ياوه
سرايي مشتي
نادان آنان را
از رفتن به
وطن باز دارد
؟ وطن مال
آنها بود، به
گروگان رفته
بود. مي
خواستند به
آنجا باز
گردند و
عزيزانشان را
ببينند. از مش
باقر بقال
سرگذر را تا
مش صادق فراش
مدرسه را در
آغوش بگيرند و
از
دلتنگيهايشان
در غربت
بگويند. پس
بدون اعتنا به
ياوه هاي عده
اي عقب افتاده
كه شعارهاي
پوچ و تو خالي
مي دادند دسته
دسته رفتند و
آمدند. تمام
شعائر و مراسم
مذهبي
هواپيماهاي
وطني را هم
رعايت كردند.
مردان
پيراهنهاي
يقه بسته
پوشيدند، ريش
گذاشتند و
زنان هفت قلم
آرايش كرده اي
كه تا ديروز
براي بيرون
گذاشتن
قسمتهاي
مختلف بدنشان
با يكديگر
مسابقه مي
گذاشتند،
خواهر فاطمه
زهرا شدند و
آنقدر محكم
خودشان را در
چادرها و چاقچورها
پيچيدند كه
برادران
سفارتي از اين
همه ناموس
پرستي و ايمان
آنها انگشت به
دهان شدند.
وقتي
چندين
هواپيماي پر و
پيمان رفت و
برگشت و قبح
عمل از ميان
رفت و مسئلة
سفر به ايران
عادي شد “ اولين
نفر” به فكر
ساختن ويلاهايي
در كنار درياي
خزر و فروش آن
به پناهندگان
افتاد. پس
دوباره به
خاطر سربلندي
وطن عزيز جام
زهر را نوشيد
و اين بار خود
براي بازديد
سواحل ايران
به وطن محبوب
بازگشت. همه
چيز همانگونه
بود كه او به
هنگام ترك وطن
واگذاشته بود.
دريا همان
دريا بود.
شايعة دروغ
پردازان مبني
بر نابودي
دريا كاملاً
پوچ و بي اساس
بود. “ اولين
نفر” مردمي را
مي ديد كه تن
به آب دريا مي
سپردند و از
آفتاب جان بخش
و هواي خوب
نهايت
استفاده را مي
بردند. تنها
فرق دريا با
گذشته اين بود
كه حالا مثل
حمامهاي
عمومي زنانه
مردانه شده
بود، و پرده
هاي ضخيم و
تيره اين
قسمتها را از
هم جدا مي كرد. “ اولين
نفر” اگر چه از
ديدن اين
منظرة غير
متعارف يكه
خورد اما خيلي
زود به خود
قبولاند كه
بالاخره كشور
اسلامي است و
بايد رعايت
قوانين
اسلامي را كرد.
پس وجود اين
پرده ها را هم
مثل ساير پرده
هاي شرعي
پذيرفت !!
“ اولين
نفر” به تهران
كه نگاه مي
كرد دلش غنچ
مي زد. چقدر چمن
كاشته بودند،
چه پاركهاي
مصفايي ساخته
بودند و همة
اينها جان مي
داد براي
آوردن توريست و
خدمت به وطن
عزيز. حيف
نبود كه اين
همه گل، اين
همه سبزه و
اين همه
زيبايي
تماشاگر
نداشته باشد ؟
خود هموطنان
كه به دليل مشكلات
و كار شبانه
روزي وقت و دل
و دماغ ديدن اين
زيباييها را
نداشتند، چه
مانعي داشت كه
ديگراني كه
دستشان به
دهانشان مي
رسيد به تماشاي
اين زيبايي ها
بيايند و لذت
ببرند.
“ اولين
نفر” در خلوت
خود به فشار
سياسي،
گراني، فقر و
تنگدستي مردم
و سانسور و
خفقان و اختناق
اعتراف مي كرد
اما اينها به
توريستهايي كه
او قصد داشت
برايشان ويلا
و خانه بسازد
ربطي نداشت.
اين دسته
آنقدر سرگرم
تبديل
دلارهايشان
به تومان
بودند كه وقت
و حوصلة دقت
در احوال مردم
را نداشتند.
بالا رفتن
قيمت دلار
تنها مشغلة
فكري آنها بود
و پايين آمدنش
تنها دليل غصه
هايشان.
گاه
فكرهاي
آزاردهنده و
موذي ذهن “ اولين
نفر” را به خود
مشغول مي كرد :
اين مردم
چگونه دخل و خرج
مي كردند ؟
چگونه از پس
اين زندگي
گران بر مي
آمدند ؟
قيمتها سرسام
آور بالا بود
و درآمدها حتي
جواب اجاره
خانه ها را
نمي داد. شكم
اين آدمهاي
ريز و درشت را
چه كسي پر مي
كرد ؟
اين
سئولات نابجا
كه بدون
خواستة قلبي “ اولين
نفر” به مغز او
هجوم مي
آوردند بسيار
زود با جوابهايي
كه خود به
سرعت مي يافت
ناپديد مي
شدند و او
دوباره به
كارهاي عام
المنفعة خود
مي پرداخت.
گراني بود اما
حتماً راه تأ
مين هم وجود
داشت و گر نه
چرا تا بحال
اين ملت زنده
بود و دراز به
دراز نيفتاده
بود. پس حتماً
حكمتي در كار
بود و دخالت “ اولين
نفر” در اموري
كه به او
مربوط نبود جز
دردسر چه حاصلي
داشت. شايد هم
اصلاً مشكلي
وجود نداشت كه
كسي بخواهد
راه حلي براي
آن پيدا كند.
حسن “ اولين
نفر” اين بود
كه به سرعت
قانع مي شد و
به دنبال كار
خويش مي رفت.
زمينهاي
سواحل دريا را
خريد، ساخت و
فروخت. بيابانهاي
كرج را خريد،
ساخت و فروخت.
نه به مردم
وطن كه آهي در
بساط نداشتند
و به دنبال
نان شبشان روز
و شب مي
دويدند بلكه
استقبال
پناهندگان ـ
به لطف تبديل
ارزـ براي
خريد اين خانه
ها و ويلاها
باعث پشت گرمي
و تشويق “ اولين
نفر” بود.
پناهندگان هر
تابستان براي
سركشي به املاكشان
به وطن مي
رفتند،
گلدانهايشان
را آب مي
دادند، قالي
هايشان را مي
تكاندند و
نفتالين مي
زدند. اجاره
خانه ها را
وصول
مي كردند،
تجديد قوا مي كردند،
جان تاره اي
مي يافتند و
دوباره شاد و سرزنده
به
تبعيدگاهشان
باز مي گشتند
و بيچاره ها
هميشة خدا هم
سپاسگزار “ اولين
نفر” بودند. چه
غم كه اگر
معدودي
روشنفكرنماي
به اصطلاح
سياسي از او
روي برمي
گرداندند و او
را متهم به
همكاري با
رژيم مي
كردند.
و
بدين ترتيب
بود كه با
تلاش و
جانبازي “ اولين
نفر” ها و
حمايت
پناهندگان
راستين از
افكار مشعشعانة
اين حضرات،
سريال جدي “
گرگم و گله مي
برم” رژيم و “
چوپانم و نمي
ذارم”
تبعيديان به
نمايش تك پرده
اي بسيار
ارزان قيمت “
شلوغ پلوغ همه
بازي” تغيير
شكل داد.
تابستان
هزار و نهصد و
نود و پنج ـ
استكهلم
minoo_homaili@yahoo.com
آبي
كه گاو مي
خورد شير مي
شود و آبي كه
مار مي خورد
زهر.
جهان
عجيبي ست. آن
اندازه
رازآميز و
شگفت و پيچيده
كه به هذياني
مزمن
مي نمايد.
هذياني
زهرآگين و تلخ
و تاريك و
تاريخي.
هنگامي كه اين
هذيان با ذهن
و زبان و
حافظة ما
مقابل مي شود،
به معضلي مضحك
و بيمارگونه و
به شدت
فراموشكار
مبدل مي گردد.
خبر اين است
كه محسن
مخملباف در
پاريس خانه
خريده و
تقاضاي مليت
كرده، خانة
آخرت و بهشت و
حوريان را به
پشيز غرب
فروخته است.
از ما بهتران،
آنانكه روي آب
راه مي روند و
به شعبده و
دعا زمان را
به يك نظر
متوقف مي كنند
و به كشف و
شهود مي رسند
و هر لحظه
حضور دارند و
طيارند و
حادثات
هولناك دهر را
به آساني از
قاموس حوصلة
انساني مي
سترند، ماه را
به چاه چپاول
اندر، نهان و
مهار كنند،
روز را به غم و
غربت مردمان،
سياه و زار
كنند، به خلعت
و خرقة خويش
افتخار كنند،
پر درآرند و
به سماعِ سيم
و زر پرواز
كنند،
به طرفه
العيني ترتيب
همة كارها را
خواهند داد،
غمت مباد كه
شب دراز است و
قلندر بيدار!
آيا
غربيهاي از
خدا بي خبر
واقعاً مفتون
و اغفال هنر
تصوير سازي
سينماي
اسلامي شده
بوده اند؟ آنان
اغفال دلارام
خويش،
دلارهاي سبز
نفتيِ يامفت
از كيسة گشاد
و پر بخشش
خليفه ـ البته
به ضرورت ـ با بستن
قراردادهاي
هنگفت اقتصادي
در اغما شدند.
قلم و زبان و
مطبوعات و
رسانه ها
يكصدا در خدمت
تعريف و تمجيد
و بزرگ انگاري
و يگانگي اين
سينما ـ تافتة
جدا بافته ـ
قيام كردند و
سهمِ الست
خويش ربودند.
كذابان هر خزفي
را به نرخ
گوهر در بازار
تزوير و به
ترازوي تبليغ
قالب كردند و
فروختند و به
سور و سود سرشارش
پروار شدند.
آنهمه همهمه و
هياهو، هبا شد.
طوفان به زير
پتو سخت فسرد.
فتيلة قنديل
حقه بازان پت
پت كنان و
زردروي فرو لرزيد
و مرد. شيرش،
به موش كوري
بدل شد و
سوراخ خانه گم
كرد. آنچه
مسجل است
اينكه اين
سينما ديگر
قدر و قيمتٍ
دروغين و
خريدار سينه
چاك ندارد و
دفتر و طومارِ
فتنه و شيرازه
اش، به آبِ
روشن شسته و
از هم دريده
است.
به
ياد آوريم كه
مخملباف قول
داده بود كه
سينماي ناب و
خداپسندانة
اسلامي را
چنان پي بريزد
كه رشك عالم و
آدم شود. او كه
حاميِ بي چون
و چراي گروگان
گيري و عربده
جويي و گردن
كشي بود و با
احمدي
نژادهاي
آنروزها
مجالست داشت و
همپيمانه بود،
اكنون دست
طلبِ مليت به
سوي
جهانخواران دراز
كرده است. او
كه خط امام را
خط الهي و
عبادي و سياسي
مي دانست،
حاليا رنگ
دگرگون كرده
است و جامه
پشت و رو. او كه
زير بيرقِ مبارزه
با
امپرياليسم
سينه و زنجير
مي زد، و هر صداي
اعتراضي را در
جهت مشاركت با
شيطان مي شمرد،
اكنون روان به
اهريمن وام مي
دهد و مي فروشد.
همو
نبود كه در
كتاب “هنر
اسلامي” نوشت:“ نمايشنامه
نويس موظف است
احساس يك مادر
منافق را كه
بر سر مزار
فرزند ناخلف و
معدومش شيون و
زاري مي كند،
به يك نحوي
منتقل كند به
سر مزار يك
پاسدار شهيد
كه مادرش
شجاعانه
ايستاده و لبخند
مي زند.” تكيه
بر عناصر
اعتقادي؛
ايثار، شهادت
و جهاد، همراه
با فرهنگ
عاشورا داشت،
قرآن و احاديث
و زندگي مردان
صدر اسلام را
بزرگترين
منبع الهام در
تمامي عرصه
هاي هنري مي
دانست و نسخه
هاي غريب مي پيچيد
و بر سانسور
تأييد و تأكيد
مي كرد. چگونه است
كه مخملباف
فيلم “ سكس و
فلسفه” را مي
سازد و روانة
آمريكاي
خونخوار و
سردمدار امپرياليسم
جهاني مي كند.
آيا مي خواهد
از دست “ شيطان
بزرگ” و
صهيونيسم بين
المللي جايزه
بگيرد و بر آن
مباهات كند
نعوذ بالله!
به كسوت اهالي
هاليوود در
آيد، به جاي
عرقچين بر سر
و لنگ بر كمر،
كلاهِ كابويي
به سر و جين به
پا، با سيگار
برگ گوشة
دهان، به عين
درآيد و عيان
گردد. آيا در
بلاد كفر و
زندقه، خمس و
زكاتِ پولهاي
بادآورده را
مي پردازي.
نماز و روزه و
حج و جهاد را
چه مي كني.
گمان نمي بري
كه اشتباهي
آمده اي و
قبله گم كرده
اي و در غيبت و
فراقت، اي
قافله سالار و
پيشقراول!
مشتاقان و
حاكمان
مسلمان سخت
تنها شده اند و
در طلب ات اي
فيلسوف
سرگردان
سينماي
اسلامي، به
غصه اندرند و
گريبان دريده
اند.
چونكه
واگرديد گله
از ورود پس
فتد آن بز كه
پيشاهنگ بود (
مولانا)
چون حزب
اللهي هستي،
پس به لبنان
برو و سرماية
بي حسابت را
در راه مبارزة
آزادي فلسطين
صرف كن، تا
عاقبتت نيكو
شود. هنوز هم به
ولايت فقيه و
قوانين
جمهوري
اسلامي و به
رجم و حد و
قصاص و تعزير
باورمندي.
فراموش نكرده اي
كه در نامه اي
به دخترت
نوشتي كه براي
بچه هاي ايران
پدري نكرده اي.
يادت هست
زندانيهاي بي
پناه سياسيِ
زندان عادل
آباد شيراز را
به زور سر
نيزه وادار
كردي كه در
فيلم “ بايكوت”
بازي و
ازگذشته شان
استغفار كنند.
از خاطر نبرده
اي كه تماميِ
هنرمندان را
طاغوتي و خائن
و فاسد خطاب
كردي. براي
كشتن فرخ
غفاري و غلامحسين
ساعدي،
روزشماري مي
كردي و تيم
ترورت به
ياريِ سپاهِ
ترس و هراس
توانست سعيد
سلطانپور را
تيرباران كند.
هنوز هم با حسرت
به نكشتن "
سلمان رشدي"
مي نگري و
نگراني كه چرا
كار را شخصا
تمام نكردي. آري،
تقيه مي كني. آيا
نامه اي را كه
به برادرت
لاجوردي
نوشتي و در آن
دستگيريِ
“حشمت الله
رئيسي” را به
اطلاعش
رساندي به ياد
مي آوري؟
كتمان مكن كه
آن نامه در
سطح جهان پخش
شد. به ياد
داري با برادر
آهنگران نوحه
خوانِ جنگ،
چقدر عياق بودي.
او با صوت
ملكوتي و تو
با نوشته ها و
فيلم هايت،
هزاران
نوجوان را روي
ميدانهاي مين
فرستاديد. آيا
بعد از كشته
شدن “سرباز
اسلام” لاجوردي
و واجبي
خوراندن به
سعيد امامي و
شليك به
حجاريان،
مدينة فاضله
ات را ديگر
محلي مناسب
براي زيستن
نيافتي و زان
همه خواب و
قريحه، تو را
چيزي جز
قيلوله اي
اندك و بي قدر
نمانده است.
مگر همة شما
هم افق فكري و
اصحاب يك مكتب
و مدرسه نبوده
ايد. كدام
فيلمت پيامي
مخالف جمهوري
اسلامي داشته است
كه تو مدعي
آني. اكنون كه
مدتهاست
بيرون از
ايران بسر مي
بري و كنج
عافيت گزيده
اي، چه كرده
اي، چه گفته
اي، چه ساخته
اي؟ واكنش ات
در مقابل قتل
عام سال 67،
قتلهاي
زنجيره اي،
اعدام با
جرثقيل و
تازيانه و
سنگسار، ترور
مخالفان و
سياسيونِ
خارج از كشور
چه بوده است.
موضع ات در
برابر وضع
دهشتناك
مردمي به اسارت
گرفته شده
چيست، كودكان
كارتن خواب
خياباني را به
يادآر. آيا
روح ات جريحه
دار نمي شود از
ديدن و لمس و
حس كردن اين
همه فجايع و
جراحات بي
التيام كه
امثال شما خدا
پرستانِ قدرت
پناه بر جان و
پيكر مردم و
فرزندانشان زديد.
چرا چشم و گوش
و دهان بر
حقايق بسته
اي. گريه كن،
گريه كن!
مگر
خميني نمي
گفت: “ آمريكا
از انگليس
بدتر، شوروي
از هر دو بدتر”.
احمدي نژادِ
بنيادگرا را به
ياد داري! آيا
او سلاح هسته
اي را براي
سركوب و
ترساندن مردم
و روشنگران و
براندازانِ
درون ايران
نمي خواهد.
شعار نابوديِ
آمريكا و
اسرائيل و
ضديت و ستيز
با غرب آيا
صحت دارد. پس
چرا روسيه را
فراموش كرده
است. پس
مسلمانان
چچني چه مي
شوند. احمدي
نژاد را با
شعار، دولت
مهر پرور و
عدالت گستر(
جنگ پرور و
آدم كش) و
اينكه پول نفت
را سرِ سفرة
مردم مي آورد
و مبارزه با راندخواران
و مافياي سود
و سودا و
قدرت، به مردمي
نيم بسمل و
خسته، تحميل
كردند. اما او
قرار است كه
بر سرِ سفره و
زندگي مردم،
جنگ و بمب اتمي
و مسلسل
بياورد. نظرت
راجع به دوست
و برادر قديمي
ات، احمدي
نژاد چيست؟
شنيده اي كه
بسيار گفته
است و از آن
ميان اينكه:
هالة نور او
را فرا گرفته
است و جهانيان
مبهوت گشته
اند و او
منتخب امام
زمان است و با
او گفتگو مي
كند. تو كه مرد
خدايي و تائب
و مسلمان و
درستكار و
راستگو، زبان
بگشا و سخن
بگوي. آيا
خميني نگفت:“
هر چه بر سر ما
مي آيد از
يهود مي آيد”.
پس تو چگونه
در سازمانهاي
يهودي مي چرخي
و به تفرج
سياحت مي كني
و از آنان تقاضاي
مليت داري و
در سرزميني
خانه مي خري
كه مردمانش را
هرزه و ملحد و
مرتد و واجب
القتل مي دانسته
ايد. شايد بعد
از فروريختن
ايده آلها و
آرمانهاي
والايت،
مترصدي تا اين
بار در لباس يك
مسيحي يا
يهودي در پهنة
كارزار روزگار
ظاهر شوي.
دروغ نگو و
عمل بر مجاز
مكن و از بيان
آنچه كه بايد
گفت طفره مرو
و مانند گنگٍ
خواب آلود و
مست تلوتلو
مخور. آنچه را
كه بايد گفت و
حمل آن جان و
وجدانت را
مكدر كرده است،
بگوي و در
آيينة تاريخ
تكرار كن.
بايد پاسخگوي
تاريخ و ملت
زخمي ايران
باشي و در
دادگاه
وجدان،
خويشتن ات را
به نقد وكنكاش
بكشي و
تازيانة
اندرز را بر
تن ات فرو
كوبي. در خلاء
و پوچي سير
مكن، با حفرة
نفرتي كه در
پشت سرت جا
گذاشته اي چه
مي كني. چگونه
مي تواني آسوده
و بي دغدغه سر
بر بالين
بگذاري در
حالي كه به
مردمان كشورت
پشت كرده اي و ياوه
باورانده اي،
و آنان را در
دام تباهي وانهاده
اي. اي مرد
مؤمن به مرگ
بينديش و به
جهان آخرت و
بازخواستٍ
كردگار از
كردار و گفتار
و پندارت.
تصور كن زيرِ
آفتاب قيامت
ايستاده اي و از
تو سؤال مي
كنند و تو
صيحه مي زني و
از فريب و خدعه
و درد و رنجِ
گذشته ات به خود
مي پيچي و گر
گرفته و
پشيمان به هر
سوي ميدوي. دو
فيلم ات، توبة
نصوح و
استعاذه را به
ياد آر. اگر
خميني گفت:“ ما
براي خربزه
انقلاب نكرديم
و اقتصاد مالِ
خر است”، تو
اما براي شهرت
و خربزه و
پول، نوشتي و
گفتي و ساختي.
آيا در قبال گذشته
ات مسئول
نيستي، آيا همة
شما الگو و
انگاره اي از
اشباح
نيروهاي ظلمت
نبوده ايد؟
اين همه
فراموشكاري و
لاپوشاني از
نابغة
خداگرايي چون
تو بعيد است،
به خود آ، اي
مرد خدا…
رضا بی
شتاب
|
ترجمه چند
شعر از
مریم هوله (en français) |
|
Canadian media and The Ridiculous Comparison of Iranian cinematographers
with Michael Moore!" مقایسه
خنده دار سینماگران
ایرانی با مایکل
مور |
شكوفايي
ادبيات برون
مرزي ترديد ها
و توهمات پيراموني
افسانه
خاكپور


نگاهي
كوتاه به
زندگي احمد
شاملو
احمد
شاملو در 21 آذر
سال 1304
در خيابان
صفي عليشاه
تهران چشم به جهان
گشود.
مادرش
كوكب عراقي و
پدر او حيدر
شاملو بود. او دوره
دبستان را در
شهرستانهاي
خاش، زاهدان و
مشهد گذراند و
از سال سوم به
دبستان صنعتي
منتقل شد تا
زبان آلماني بخواند.
خانواده
شاملو در سال
1321 به
گرگان و تركمن
صحرا كوچ
كردند. زندگي
در تركمن صحرا بعدها الهام
بخش شعر زيباي
از زخم قلب
آبائي شد.
احمد
شاملو بين سالهاي
1323 – 1322 در
فعاليتهاي
سياسي شركت
كرد و
پس از دستگيري
به
زندان
متفقين در رشت
فرستاده شد.
سال 1324 از زندان
آزاد شد و به
رضائيه رفت.
سال 1326 براي
نخستين بار
ازدواج كرد.
در سال1327 مجله سخن
نو را چاپ كرد.
دو سال بعد
قصه زن پشت در
مفرغي و مجله
روزنه را به
زيور طبع
آراست. شاملو
پس از انتشار
آهنها و
احساس
سردبيري مجله
خواندنيها را
پذيرفت و در
سال 1334 رمانهاي
كشيش، برزخ و
زنگار را
ترجمه كرد. در سال 1338
قصه نويسي
براي كودكان
را نيز بر
تجربيات خود
افزود و حاصل
اين تجربه
خروس زري
پيرهن پري
است. شاملو در
همين سال فيلم
مستندي به نام
سيستان و
بلوچستان را
براي شركت "ايتال كنسولت"
ساخت و بين
سالهاي 2-1340
سردبيري كتاب
هفته را عهده
دار شد. او در اين
سالها گفت و
گو نويسي براي
برخي از فيلمهاي
سينمايي را
قبول كرد. در
سال 1343 با
آيدا
سركيسيان
ازدواج كرد. در
سال 1345 به
انتشار هفته
نامه ادبي
بارو پرداخت
كه به دستور
وزير اطلاعات
وقت تعطيل شد.
كتاب تأليفي حافظ
شيراز يكي از
كتابهاي
مشهور
شاملوست كه در
سال 1347 هم زمان
با ترجمة
عروسي خون
نوشتة فدريكو
گارسيا لوركا
به چاپ رسيد.
او در اين سال
با برنامه
كودك و نوجوان
به همكاري
پرداخت. در
سال 1351 دانشگاه
صنعتي از شاملو
دعوت كرد تا
به عنوان
استاد زبان
فارسي در آنجا
تدريس كند.
شاملو در
اين سال به
هنگام همكاري
با اين دانشگاه
صفحهها و
نوارهايي را
به عنوان "صداي شعر”
در كانون پرورش
فكري كودكان و
نوجوانان
منتشر كرد.
سال بعد براي
بامداد سالي
بسيار پركار
بود، چاپ
مجموعة ابراهيم
در آتش، درها
و ديوارهاي
بزرگ چين،
نوشتن فيلم
نامة تخت
ابوالنصر و
ترجمه و چاپ
مرگ كسب و كار
من است و
همچون كوچهاي
بي انتها
ترجمة
نمايشنامه
مفت خورها و… از
كارهاي او در
اين سال به
شمار ميآيد.
در سال 1355 از سوي
انجمن قلم و
دانشگاه
پرينستون به
آمريكا دعوت
شد. او در جلسه
سخنراني و
شعرخواني
همراه با
شاعران و
نويسندگان
آسيايي و
آفريقايي چون ياشار
كمال،
آدونيس،
البياتي،
وزينشيفسكي و
ديگران حضور
يافت. وي در
اين سالها با
هيجان بسيار،
كار روي كتاب
كوچه را نيز پي
گرفت. در سال 1357
قصة دختراي
ننه دريا و بارون به
صورت كتاب
كودكان به چاپ
شد. مهتابي به
كوچه، شهريار
كوچولو،
بگذار سخن
بگويم، كتاب
كوچه آثار
منتشر شدة
ديگر او در
اين سال را
تشكيل ميدهند.
احمد شاملو در
سال 1363
كانديداي
دريافت جايزه
نوبل شد. در
سال 1365 كتابي به
عنوان عيسا
ديگر، يهودا
ديگر را بر
اساس رمان
قدرت و افتخار
نوشته گراهام
گرين به رشته
تحرير درآورد.
در سال 1366
به
دومين كنگره
بينالمللي
ادبيات دعوت
شد. در اين
مراسم افرادي
چون درك
والكوت، عزيز
نسين، پدرو
شموزه، لونا رگوديسون،
ژوكوند ابلي و…
نيز حضور
داشتند كه
شاهد سخنراني
شاملو با عنوان
"من درد مشتركم،
مرا فرياد كن” بودند.
شاملو در سال 1369
از سوي
دانشگاه بركلي
كاليفرنيا براي
حضور در شب
شعر دعوت شد.
او در اين
برنامه دو
سخنراني تحت
عنوان نگرانيهاي
من و مفاهيم
رند و رندي در
غزل حافظ
ايراد كرد.
بامداد در اين
سالها در شب
شعر دانشگاههاي
U.C.L.A. ،
شيكاگو،
ميشيگان،
هاروارد،
كلمبيا، راترگز
و… نيز شركت
جست. در سال 1370
شاعر نام
آشناي ايراني
به نفع
آوارگان كرد
عراقي سفري را
براي شعرخواني
به وين تدارك
ديد. سال 72
گزينة آثار
شاملو توسط
انتشارات
مرواريد به
چاپ رسيد و در
سال 1378 جايزه
استيگ داگرمن
را به خود
اختصاص داد.
آخرين اثر او
در روز 15
تيرماه 1378 در
روزنامه نشاط
به مردم ايران
تقديم شد. احمد
شاملو در
تاريخ 3 مرداد 1379
چشم از جهان
فروبست.
در
اين بن بست
احمد
شاملو
دهانت
را ميبويند
مبادا
كه گفته باشي دوستت
ميدارم.
دلت
را ميبويند
روزگار
غريبيست،
نازنين
و
عشق را
كنار
تيرك راهبند
تازيانه
ميزنند.
عشق
را در پستوي
خانه نهان
بايد كرد
در
اين بن بست كج
و پيچ سرما
آتش
را به سوختبار
سرود و شعر
فروزان ميدارند.
به
انديشيدن خطر
مكن.
روزگار
غريبيست،
نازنين
آنكه
بر در ميكوبد
شباهنگام
به
كشتن چراغ
آمده است.
نور
را در پستوي
خانه نهان
بايد كرد
آنك،
قصابانند
بر
گذرگاهها
مستقر
با
كنده و ساطوري
خونالود
روزگار
غريبيست،
نازنين
و
تبسم را بر لبها
جراحي ميكنند
و
ترانه را بر
دهان.
شوق
را در پستوي
خانه نهان
بايد كرد
كباب
قناري
بر
آتش سوسن و
ياس
روزگار
غريبيست،
نازنين
ابليس
پيروز مست
سور
عزاي ما را بر
سفره نشسته
است.
خدا
را در پستوي
خانه نهان
بايد كرد
31 تير 58
[1] لینک
برنامه ی
جشنواره ی " یکی
بود یکی نبود"
در کانادا-
تورنتو-http://www.shahrvand.com/?c=120&a=4170