ART EN EXIL

 

آشنايي با انجمن    تئاتر     سينما

 شعر        نشريات

موسيقي    سه روز بر ضد خشونت٬تبعيض و نژادپرستي

   پيوندها    پيشنهادهاي شما

گوناگون    تماس با ما      

 

 

بازگشت به صفحه اول

 

گوناگون

 

Pouyan49@yahoo.se

                                                                                      

پویان انصاری

 

نقش رسانه ها : افشای رژیم، یا مخدوش کردن صف دوست و دشمن؟

 

این بیشتر شبیه یک تراژدی است تا واقعیت، ولی متاسفانه عُمر طولانی تبعید آهسته، آهسته ما را به مخالفان بسیار مهربان و سر بزیر! تبدیل کرده است، آنهم در برابر رژیمی خونخوار، همچون جمهوری اسلامی ایران که تاریخ بشریت چنین پدیده ای را بیاد ندارد.

 

اشاره به این نکته ضروری ست که  سیل عظیم ایرانیان چه تبعیدی و چه مهاجر، در خارج از کشور از جمله در دو کشور سوئد و آمریکا، متمرکز شده اند. بخش بزرگی از ایرانیان بجای نفوذ در جامعه جدید و افشای جنایات حاکمان اسلامی،با ایجاد رادیوها و تلویزیون ها، یاد گذشته خود را گرامی میدارند.

 

در کشور سوئد که من در آن اقامت دارم تا دلتان بخواهد ایستگاه های رادیویی فارسی زبان دائر است و در آمریکا هم، به خصوص در " ایرانجلس" که تلویزیون های فارسی زبان در حال مبارزه با همدیگر هستند !

 

بی تفاوتی اکثر " انسان های مبارز دیروز و  به خواب رفتگان امروز"  آنهم درست در این بُرهه زمانی، باعث آن شده است که نمایندگان رژیم جمهوری اسلامی ایران و بخصوص سرسپردگانشان، پُررو شده  و با عناوین مختلف، روی خطوط رادیوها یا تلویزیون ها بیآیند و با مظلوم نمایی و قسم آیه، ادعا کنند که  سیاسی نیستد و  به دفاع از رژیمی بپردازند که جنایت  28 ساله اش بر کسی پوشیده نیست  و مجریان برنامه ها هم برای اثبات دمکرات بودنشان، به اراجیف و خزعبلات آنها گوش بدهند چرا که هر چه باشد، آنها هم آدم هستند! وحق آزادی بیان دارند. هم حق دارند که 28 سال اعدام و سنگسار کنند هم حق دارند بیایند از نمایندگان رژیم و یا حکومتشان به نحوی دفاع کنند و  مجریان برنامه هم ساکت باشند و از ایراد سخنرانی آنها کمال تشکر را هم داشته باشند.( به دلیل اینکه  این اصل  دمکراسی است و آنها هم دمکرات های دو آتشه هستند!)

 

جای تأسف است که به این مسائل پیش و پا افتاده اشاره کنم ، ولی می شنوم و یا  می بینم که بعد از این همه سال، هنوز صف دوست و دشمن مشخص نیست و آدم در میان این همه ابراز عقیده ضد و نقیض گُم میشود. (حال آگاهانه، آنها ما را گُم میکنند یا نا آگاهانه، خدای خودشان می داند!)

 

آیا این ایرانیان محترم، هیچوقت از خود سئوال کرده اند که به چه دلیل مجبور به ترک وطن شده اند؟ آیا این افراد به قول خودشان صلح طلب و دمکرات ! که در خطوط رادیویی حرف می زنند و یا بر پرده تلویزیون ظاهر میشوند و قصد دارند که بین مردم و جمهوری اسلامی واسطه شوند هرگز از خود پرسیده اند که چرا خود و هموطنانشان آواره و در بدر هستند؟ آیا نمیدانند که در خلال این سالها، رژیم جنایتکار اسلامی علاوه بر کُشتار مردم ایران، تروریست های خود را به کشورهای دیگر نیز صادر کرده و انسان های مبارز را به قتل رسانده است؟

 

اینها که برای پیشبرد امور خودشان از سفرای همدست جمهوری اسلامی آدم های خیر و نیکو کار می سازند و آنها را تطهیر می کنند خوب است که یک دقیقه خودشان را به جای پدر و مادر زندانیان، تبعیدیان و  کُشته شدگان قرار دهند و از این کار ننگین شان دست بردارند.

آیا این افراد کار چاق کن نمی دانند که سفیر مهربان! نماینده وقیح  عالیقدر است!

و رژیم، رژیم مردم نیست که این سفرا نماینده مردم باشند.

 

 باید دید که به چه دلیل مجریان این گونه برنامه ها تبلیغ برای سفارت ها را جزو وظایف رادیویی خود میدانند؟ آیا این مجریان ریگی به کفش ندارند؟ و با راه دادن این افراد و دعوت از سفیر برای پاسخگویی به سئوالات این "شنوندگان" محترم، مراتب ارادت خود را به این جنایتکاران ابلاغ نمی کنند؟ 

 

مگر خود مجریان که امروز از بد حادثه! دستشان در یک رادیو یا تلویزونی بند شده است قدرت تشخیص ندارند و نمی دانند که گردانندگان این لانه های جاسوسی، دستمال بدستان همان حکومت جنایتکارند و نوکران با جیره و مواجب آنها هستند.

شما که برای ارتباط ایرانیان خارج از کشور با حکومت اسلامی، آنها را به ایجاد دیالوگ با این جانوران، دعوت می کنید از قتل سلطان پور، کاظم رجوی، چیتگر، کشاورز، فرخ زاد، بختیار، شرفکندی، سیرجانی، محتاری، پوینده، فروهرها و ........ در داخل و خارج ایران بی خبرید؟ از سنگسار زنان  و اعدام مبارزان بی خبرید؟ این همه قتل عام، شما را از خواب بیدار نکرده است؟

 

اگر می بینید که آدم های خیانتکاری از این سازمان و آن حزب، بخاطر منافع حقیر شخصی و یا سازمانی شان به منافع مردم پُشت کرده اند، همه را از جنس آنها ندانید  چرا که آنها در طول تاریخ، از مشروطه تا کنون، همیشه منافع خود را در نظر گرفته اند و مزدورانی بپش نبوده اند.

 

آیا مجریان برنامه های رادیو تلویزیون نمی دانند که سفیران، نمایندگان رژیمی هستند که ملتی را به اسیری گرفته اندو باعث گُسترش فقر و بدبختی در جامعه شده اند؟ نمیدانند که بخشی از مردم ستمدیده مان برای تأمین زندگی روزمره خانواده شان، ناچارأ کُلیه خود را می فروشند؟ نمیدانند که جوانان کشور مان را به اعتیاد و فحشا کشانده اند؟ و طبق آمار خود رژیم، فقط روزانه 5 تُن تریاک مصرف مردم تهران است؟ پس چه جایی برای گفتگو باقی می ماند؟ این همه دختران تن فروش ایرانی و این همه بچه های خیابانی در ایران و این همه معتاد، محصول کدام رژیم است؟

 

بحث بر سر یک نظام فاشیستی است که برای بقای خود دست به کُشتار مردم دربندمان زده است وسفیران بخشنده شما نمایندگان سیستمی هستند که چند نسل را دربدر و آواره کرده و به اعتیاد و فخشاء سوق داده است.

 

آیا این باعث افتخار پناهندگان دیروز  است که با سر افکندگی به سفارت ها بروند و پس از راه افتادن کارشان، در رادیوها از سفیر قدر دانی کنند؟ و آیا این جزو وظایف شماست  که به بهانه کُمک به مردم، پُل ارتباطی و کارچاق کُن ِ دوست و دشمن باشید ؟

 

البته نقش اپوزیسیون خوابیده را  در ابراز وجود این  کاسه لیسان نباید فراموش کرد.

به راستی در طی این 28 سال، اپوزیسیون جز پرداختن به خود و زدن نظر مخالف چه قدم مهمی برای سرنگونی این جنایتکاران برداشته است؟

 

دسامبر 2006 - استکهلم

 

 

 

 

 

 

 

پناهنده سياسي كيست ؟

         دكتر غلامحسين ساعدي

                       (گوهر مراد)

 

 

 

 

پناهنده سياسي كسي است كه چهره به چهره رو به رو در برابر حكومت مسلط ايستاده بود و اگر بيرون آمده از ترس جان نبوده است او با همان فكر مبارزه و با سلاح انديشه خويش ترك خاك و ديار كرده است در اين ميان هستند بسياري از نويسندگان شاعران نقاشان مجسمه سازان كه سلاح آنها همان كارشان است و در جرگه رزمندگان ديگر قرار مي گيرند پناهنده سياسي نيتش اينست كه با جلادان حاكم بر وطنش تا نفس آخر بجنگد و حاظر نيست از پا بيفتد به لقمه ناني بسنده مي كند ناله سر نمي دهد و شكوه نميكند مدام در تلاش است كه ديوار جهنم آخوندها را بشكند و به خانه برگردد خانه او وطن اوست براي تميز كردن خانه قدرت روحي كافي دارد و وقتي آشغالها جمع شدند حاضر است سرتاسر وطن را با مژه هاي خود پاك كند از جان گذشته است و مطلقاً نميترسد پناهنده سياسي نارنجكي است كه به موقع ميخواهد ضامن را بكشد و كوهي را از جا بركند. با دست بريده براي هر كار يدي حاضر است با پاي بريده مدام ميدود و با چشمان كمسو همه جا را ميبيند روحيه پناهنده سياسي عضلاتي است انگار كه از سرب ريخته شده واهمه اي از مرگ ندارد زماني كه خود را در صف پناهنده هاي قلابي ميبيند خشم جان او را به لب ميرساند چون ميبيند ستون فقرات بشردوستي ساخته و پرداخته حكومتها فرقي بين او و دلالان اسلحه نميگذارد اولي مدام با دو گذرنامه در رفت و آمد است ولي او اگر پا به وطن بگذارد جمهوري اسلامي امكان نفس كشيدن نيز برايش نخواهد گذاشت و پاي ديوار خواهدش كاشت و سوراخ سوراخش خواهد كرد در اينجاست كه قوانين به يكباره بي اعتبار ميشوند در اينجاست كه بايد تأملي مثلاً در قرارداد 1951 كرد يا در قوانين و مقرارت ديگر.

سوء تفاهم نشود منظور اين نيست كه كشورهاي پناهنده سختگيري بكنند اصلاً حتي تلاش فراواني بايد كرد كه به آواره هاي دور افتاده بيش از پيش توجه شود اين تلاش امر بسيار لازمي است غرض اين است كه فرق پناهنده سياسي قلابي با پناهنده سياسي واقعي روشن شود اين دو از يك جنس و از يك قماش نيستند پناهنده سياسي قلابي جانوري است همه چيز خوار پناهنده سياسي واقعي انساني است مرگ بر كف كه بي هيچ چشم داشتي كمر رژيم جمهوري اسلامي را بشكند خشت روي خشت بگذارد و خانة تازه و وطن تازه يي بسازد.

 

 

PPP

ارزش فيل مرده

     

 

 

         دكتر غلامحسين ساعدي

                          (گوهر مراد)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توضيح واضحات هميشه امر عبثي شمرده شده است. آنچه را يكي  مي داند و از زبان ديگري مي شنود انگار كه وقت تلف كرده و عمركشي كرده است اما واضحات و واقعيات هميشه در تغيير است همچون ماه كه به صورت هلال چهره نشان مي دهد و شب به شب دامن پهن مي كند و به تربيع اول مي رسد، بعد باز و بازتر مي شود و به صورت بدر در مي آيد و همچون يك تشت طلايي در سقف آسمان چهره به همگان نشان مي دهد و آنگاه و باز باريك و باريك تر مي شود به تربيع دوم مي رسد و بعد دست و پا جمع مي كند، به صورت هلال معكوس در مي آيد و آنگاه غايب مي شود. در شبهاي قيرگون واضح تر از ماه فانوسي در آسمان روشن نيست. اما اين فانوس آشنا يا واضح واضحات را علاوه بر گردش خود و هر شب به شكل ديگر آمدن حجاب ديگري هم هست. كسوف يك مرتبه پرده بر او مي افكند و آنچه كه به عيان ديده مي شد ناگهان ناپديد  مي شود.

اما واضحات واقعيت زندگي بشري با گردش ليل النهار و چرخش آفتاب و خورشيد فرق عمده اي دارد. آنچه كه در زندگي نسلي اتفاق مي افتد همچون در آمدن و فرو رفتن ماه قابل تكرار نيست و مهم تر اينكه همگان آنچه را كه در زندگي يك دوره اتفاق مي افتد به يك صورت نمي بينند. هر كس ناظر و شاهد گوشه اي است درست مثل داستان جمع كوران كه دور فيلي جمع شده بودند، يكي دست به خرطوم فيل، يكي دست به پاي فيل و يكي دست به گوش فيل مي كشيد و به خيال و تصور خود فيل را به شيئي تشبيه مي كرد. زمانه كهن مي گردد و ته ماندة زندگي نسلهاي گذشته اگر باقي بماند به صورت افسانه باقي مي ماند. چه بسا فجايع و جنايات و ديگرگونيهايي در تاريخ اتفاق افتاده كه از آنها خبري در دست نيست. بناهاي آباد خراب گشته ، كتابخانه هاي عظيمي به آتش كشيده شده ، در به دريها و جابجاييهاي خيل مردم به مرگ و هلاكت انجاميده كه نسلهاي بعدي از آن خبري ندارند و چه بسا شكفتگيهاي روح انساني و شكوفه زدن استعدادهاي حيرت آور كه همچون مشتي غبار با گذشت زمانه همه را سيلاب فراموشي به نابودي كشيده است.

بله. نكته مهم جاي ديگري است كه بايد تأمل كرد و چون واضحات زندگي بشري ناپايدار است و قاعده پذير نيست. در شصت سال زندگي ، شصت بار هلال و بدر ماه پيدا و ناپيدا مي شود. ولي هر روز ، هر ماه ، هر سال حوادث گوناگوني اتفاق مي افتد كه شبيه و يكسان نيست ولي آنچه كه از اين حوادث و وقايع به دست نسلهاي بعد مي رسد مرده ريگي است كه به صورت مكتوب در آمده ، از سنگ نوشته ها و الواح بگيريد تا آنچه كه بر روي كاغذ ثبت شده است. پاپبروسهاي مصري اطلات دقيق تري از مومياييهاي فراعنه در اختيار نسل بعدي گذاشته است. سفرنامه هاي سياحان منبع فياضي بوده براي روشنگري يك دوره. و آنچه كه در بارة تاتارها در دسترس است باز بر منابع مكتوب بوده. سفرنامة شاردن و بسياري ديگر يا خاطرات مكتوب ، حتي وقايع نگاري آن دوره تصوير دوران صفويه را منعكس مي كند. و نزديك تر اگر آنچه كه در دوران مشروطه گذشته، به همت و پايمردي چند تني روي كاغذ نمي آمد، خاطرات و نقل قول آباء و اجداد نيز از آن زمان به تدريج از اذهان پاك مي شد.

پس توضيح واضحات يا به عبارت بهتر ضبط واضحات و واقعيات امر عبثي نيست و آبي نيست كه به ريگزاري ريخته شود و ساعتي بعد اثري از آن بر جاي نماند. حال آنكه جا پاي تمام آنچه را در طول تاريخ اتفاق افتاده ، از اوراق اين چنيني مي شود بيرون كشيد تا عبرت آيندگان شود.

آنچه در اين دفتر گرد آمده مقولاتي است كه گوشه و كنار فجايع فرهنگي روزگار ما را نشان مي دهد. تصاويري است بسيار كوچك از تناسخ فرهنگي و نشان دادن تصاويري از پايمردي مرداني كه پا در ركاب انديشه ، عمري را به عبث نفله نكردند. تأكيد عمده در واقع به پايداري و ايستادگي است و نشان دادن موريانه هايي كه چگونه در و پيكر خانه اي را مي خورند تا آنچه كه با عرق ريزي روح نخبه گان درست شده يكباره در هم بريزد و كاشانه فرهنگ و خانه هنر را از هم بپاشد و ويرانه اي درست شود براي لوليدن مارهاي خرافات و جست و خيز سوسمارهاي آراسته به قباي رنگين ديگر و ظهور هزاران ديو و دد رنگين از چاه ويل برخاسته و كمينگاهي براي خف كردن اجنه و مردابي براي كابوس و وحشت.

جمهوري اسلامي را نيت بر اين است كه مزبله اي به چنين هيبت بسازد و از هيچ تقلا و تلاشي در اين امر نه تنها كوتاهي نمي كند ، با پك و تبر ، نه بلكه با بولدوزر مي خواهد كار را يكسره بكند. اما مقاومت و ايستادگي نگهبانان فرهنگ و هنر ايران را نمي شناسد. به خيال خويش با صداي طبل خالي مي تواند همه را رم بدهد ولي نمي داند كه با مشتي باد در مقابل كوه سنگي ايستاده است و هل من مبارز مي طلبد.

جمهوري اسلامي خيال مي كند مي كشد و نابود مي كند. انگار اين ضرب المثل را نشنيده كه قيمت فيل مرده و زنده يكي است و مهم تر از همه نمي داند كه فرهنگ و هنر فيل مرده نيز پاي بر زمين هشته و سر به فلك افراشته همچون ققنوس اگر خود خاكستر شود صدها ققنوس تازه نفس از خاكسترش بيرون خواهند آمد و پر پرواز خوهند گشود.

 تمام                                                                                                                        

 

 

شرح احوال

نام : غلامحسين ساعدي

نام مستعار : گوهر مراد

تاريخ و محل تولد : ايران ـ تبريز ـ 1936

سال مهاجرت : آوريل 1982

 

تنها كشوري كه پناهنده شده ام فرانسه است.

 

1- من به هيچ صورت نمي خواستم كشور خودم را ترك كنم ولي رژيم توتاليتر جمهوري اسلامي كه همة احزاب و گروههاي سياسي و فرهنگي را به شدت سركوب مي كرد، به دنبال من هم بود. ابتدا با تهديدهاي تلفني شروع شده بود. در روزهاي اول انقلاب ايران بيشتر از داستان نويسي و نمايشنامه نويسي كه كار اصلي من است ، مجبور بودم كه براي سه روزنامة معتبر و عمدة كشور هر روز مقاله بنويسم. يك هفته نامه هم به نام آزادي مسئوليت عمده اش با من بود. در تك تك مقاله ها ، من رو در رو با رژيم ايستاده بودم. پيش از قلع و قمع و نابود كردن روزنامه ها ، بعد از نشر هر مقاله ، تلفنهاي تهديد آميزي مي شد تا آنجا كه من مجبور شدم از خانه فرار كنم و مدت يك سال در يك اتاق زير شيرواني زندگي نيمه مخفي داشته باشم. بيشتر اعضاي اپوزيسيون كه در خطر بودند اغلب پيش من مي آمدند. ماها ساكت ننشسته بوديم. نشريات مخفي داشتيم. و باز مأموران رژيم در به در دنبال من بودند. ابتدا پدر پيرم را احضار كردند و گفتند به نفع اوست كه خودش را معرفي كند ، و به برادرم كه جراح است مدام تلفن مي كردند و از من مي پرسيدند. يكي از دوستان نزديك من را كه بيشتر عمرش را به خاطر مبارزه با رژيم شاه در زندان گذرانده بود دستگير و بعد اعدام كردند و يك شب به اتاق زير شيرواني من ريختند ولي زن همسايه قبلاً مرا خبر كرد و من از راه پشت بام فرار كردم. تمام شب را پشت دكورهاي يك استوديوي فيلم سازي قايم شدم و صبح روز بعد چند نفري از دوستانم آمدند و موهاي سرم را زدند و سبيلهايم را تراشيدند و با تغيير قيافه و لباس به مخفي گاهي رفتم. مدتي با عده اي زندگي جمعي داشتم ولي مدام جا عوض مي كردم. حدود 6 ـ 7 ماه مخفي گاه بودم و يكي از آنها خياطخانة زنانة متروكي بود كه چندين ماه در آنجا بودم. و هميشه در تاريكي مطلق زندگي مي كردم ، چراغ روشن نمي كردم ، پرده ها هميشه كشيده بود. همدم من چرخهاي بزرگ خياطي و مانكنهاي گچي بود. اغلب در تاريكي مي نوشتم. بيش از هزار صفحه داستانهاي كوتاه نوشتم. در اين ميان برادرم را دستگير كردند و مدام پدرم را تهديد مي كردند كه جاي مرا پيدا كنند و آخر سر دوستان ترتيب فرار مرا دادند و من با چشم گريان و خشم فراوان و هزاران كلك از راه كوهها و دره ها از مرز گذشتم و به پاكستان رسيدم و با اقدامات سازمان ملل و كمك چند حقوقدان فرانسوي ويزاي فرانسه گرفتم و به پاريس آمدم. و الان نزديك به دو سال است كه در اين جا آواره ام و هر چند روز را در خانة يكي از دوستان به سر مي برم. احساس مي كنم كه از ريشه كنده شده ام. هيچ چيز را واقعي نمي بينم. تمام ساختمانهاي پاريس را عين دكور تئاتر مي بينم. خيال مي كنم كه داخل كارت پستال زندگي مي كنم. از دو چيز مي ترسم : يكي از خوابيدن و ديگري از بيدار شدن. سعي مي كنم تمام شب را بيدار بمانم و نزديك صبح بخوابم. و در فاصلة چند ساعت   خواب، مدام كابوسهاي رنگي مي بينم. مداوم به فكر وطنم هستم. مواقع تنهايي، نام كوچه پس كوچه هاي شهرهاي ايران را با صداي بلند تكرار مي كنم كه فراموش نكرده باشم. حس مالكيت را به طور كامل از دست داده ام. نه جلوي مغازه اي  مي ايستم، نه خريد مي كنم ، پشت و رو شده ام. در عرض اين مدت يك بار خواب پاريس را نديده ام. تمام وقت خواب وطنم را مي بينم. چند بار تصميم گرفته بودم از هر راهي شده برگردم به داخل كشور. حتي اگر به قيمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شده اند. همه چيز را نفي مي كنم. از روي لج حاضر نشدم زبان فرانسه ياد بگيرم. و اين حالت را يك نوع مكانيسم دفاعي  مي دانم. حالت آدمي كه بي قرار است و  هر لحظه ممكن است به خانه اش برگردد. بودن در خارج بدترين شكنجه هاست. هيچ چيزش متعلق به من نيست و من هم متعلق به آنها نيستم. و اين چنين زندگي كردن براي من بدتر از سالهايي بود كه در سلول انفرادي زندان به سر مي بردم.

2 ـ در تبعيد . تنها نوشتن باعث شده كه دست به خود كشي نزنم. از روز اول مشغول شدم. تا امروز چهار سناريو براي فيلم نوشته ام كه يكي از آنها در اول ماه مارس آينده فيلم برداري خواهد شد. اين سناريو كاملاً در مورد مهاجرت و در به دري است و يكي از سناريوها جنبه  " آله گوريكال"  دارد به نام مولاس كورپوس كه آرزويي است براي پاك كردن وطن از وجود حشرات و حيوانات كه   نسخه اي از آن را برايتان مي فرستم. در ضمن دست به كار يك نشرية سه ماهه شده ام به نام " الفبا" كه تا امروز سه شماره از آن منتشر شده و هدف از آن زنده نگهداشتن هنر و فرهنگ ايراني است كه رژيم جمهوري اسلامي به شدت آن را    مي كوبد. و آن سه شماره را نيز برايتان   مي فرستم. مقاله اي از من به نام " فرهنگ كشي و هنر زدايي در جمهوري اسلامي"  كه به انگليسي ترجمه شده و قرار است در مجلة ايندكس و يك مجلة آمريكايي در بيايد و براي آلبوم عكاس نام آوري به نام   "‌ ژيل پرس" شرحي نوشته ام كه اوايل بهار در خواهد آمد. چند مصاحبه هم داشته ام در روزنامه هاي فارسي زبان.  و مصاحبه اي هم داشتم با راديو بي. بي. سي. كه مي توانيد از آنها بخواهيد نواري برايتان بفرستند.

3 ـ بله، مشكلات زبان به شدت مرا فلج كرده است. حس مي كنم چه ضرورتي دارد كه در اين سن و سال زبان ديگري ياد بگيرم. كنده شدن از ميهن در كار ادبي من دو نوع تأثير گذاشته است : اول اين كه به شدت به زبان فارسي      مي انديشم و سعي مي كنم نوشته هايم تمام ظرايف زبان فارسي را داشته باشد. دوم اين كه جنبة تمثيلي بيشتري پيدا كرده است و اما زندگي در تبعيد، يعني زندگي در جهنم. بسيار بد اخلاق شده ام. براي خودم غير قابل تحمل شده ام و نمي دانم كه ديگران چگونه مرا تحمل مي كنند.

4 ـ دوري از وطن و بي خانماني تا حدود زيادي كارهاي اخيرم را تيزتر كرده است. من نويسندة متوسطي هستم و هيچوقت كار خوب ننوشته ام. ممكن است بعضيها با من هم عقيده نباشند ولي مدام، هر شب و روز صدها سوژه ناب مغز مرا پر مي كند. فعلاً شبيه چاه آرتزيني هستم كه هنوز به منبع اصلي نرسيده، اميدوارم چنين شود و يك مرتبه موادي بيرون بريزد. علاوه بر كار ادبي براي مبارزه با رژيم حاكم نيز ساكت ننشسته ام. عضو هيأت دبيران كانون نويسندگان هستم. و در هر امكاني كه براي مبارزه هست، به هر صورتي شركت مي كنم با اين كه داخل هيچ حزبي نيستم. با وجود اين كه احساس مي كنم شرايط غربت طولاني خواهد بود. ولي آرزوي برگشت به وطن را مدام دارم. اگر اين آرزو و اميد را نداشتم مطمئناً از زندگي صرف نظر مي كردم. ( ترجمه نوشتار  دکتر ساعدی را ميتوانيد به زبان فرانسه د رسايت انجمن هنر در تبعيد (بخش فرانسه)  بخوانيد)

 

 

 

 

تبعيد چيست و تبعيدي كيست؟

 

                         الاهه بقراط

 

شايد عجيب باشد كه پس از گذشت بيست و سه سال از آغاز بزرگترين موج ترك اجباري ميهن پس از حمله تازيان، از تبعيد سخن بگوييم  مفهومي كه ظاهراً همه معني آن را مي دانند.

در عصر جديد تا زمان ظهور انقلاب اسلامي ، در جهان چنين معمول بوده كه با سرنگوني يك حكومت و پيروزي يك حكومت ديگر، يا افراد متمايل به راست مجبور به جلاي وطن مي شدند و يا افرادمتمايل به چپ. حاكمان پيروز، چه چپ و چه راست، با گردن ننهادن بر قواعد دمكراتيك زندگي سياسي، اجتماعي و اقتصادي سبب رانده شدن افرادي مي شدند كه آنها را مخالف خود مي يافتند. ليكن با پيروزي انقلاب اسلامي و سوار شدن زمامداران جمهوري اسلامي بر اريكه قدرت، اين بار راست و چپ با يكديگر آماج زندان و اعدام شدند و يا روانه تبعيد گشتند ! اين شباهت ناخواسته و اين سرنوشت مشترك اما تا به امروز نتوانسته است گروهاي راست و چپ ايران را به نيرويي متحد عليه مسببان سركوب و تبعيد تبديل سازد و اين البته همان خطا و ضعف تاريخي مشتركي است كه بيشترين سود را از آن نظام اسلامي حاكم بر ايران برده و همچنان خواهد برد. “ تبعيد” نيز مانند بسياري از مفاهيم ديگر در فرهنگ سياسي ايرانيان، بنا بر سودو زيان افرادي كه راجع به آن سخن مي گويند و يا هدفي معين را دنبال مي كنند، در قالبهايي عنوان مي شود كه با حقيقت آن و با آنچه جهان از آن درك كرده و مي كند، همخواني ندارد. در تاريخ تبعيد و سرگذشت تبعيديان تا كنون رسم بر اين بوده تا زماني كه شرايط سياسي كه سبب “ تبعيد” شده اند تغيير نكرده باشد، فرد  “ تبعيدي” نمي تواند به كشورش رفت و آمد كند و اصولاً نمي تواند مراوده اي از جمله همكاري هاي سياسي؛ اجتماعي و فرهنگي در ارتباط با افراد داخل كشورش داشته باشد، مگر به صورت زير زميني و مخفي و يا با هدف اعتراض و افشاگري ولي قطعاً نه به صورت همكاري آشكار، چرا كه “ همكاري” علني و آشكار در هر زمينه اي با افراد داخل كشور كه تحت حكومتي خودكامه به سر مي برند، بدون هر گونه ترديدي زير نظارت عوامل امنيتي قرار دارد كه هر گونه فعاليتي را در اين زمينه به شدت كنترل كرده و بدون اجازه و موافقت آنها چنين “ همكاري” با “ تبعيديان” آن كشور نمي تواند صورت گيرد.

 

هم از توبره، هم از آخور!

توجيه اين“ همكاري” زير نام“ تفكر دمكراتيك و اين كه هر كسي مختار است هر كاري دلش خواست بكند و ديگران هم مي توانند آن را قبول داشته و يا نداشته باشند، البته كه به عنوان يك“توجيه” ساده لوحانه پذيرفتني است. ليكن اين حق براي تبعيديان واقعي باقي مي ماند تا از اصول يا پرنسيپهاي مقوله اي ( كاتگوري) كه بر اساس تعاريف پذيرفته شده جهاني در آن قرار گرفته اند، دفاع كنند و با احترام به حق و حقوق ديگران كه معتقدند “ هر كاري دلشان خواست مي توانند بكنند” از هويت تبعيدي خود، هويتي كه زندگي امثال برتولت برشت را از ديگران متمايز مي سازد، دفاع كنند. نمي شود هم از “ امتيازات” پناهندگي و “ تبعيد” استفاده كرد و هم از مزاياي“همكاري” با به اصطلاح “ داخــل كشــور” سود برد. چنيــن امــري

 

خلاف پرنسيپهاي تبعيد است و متأسفانه جماعت به اصطلاح روشنفكر ايراني در موارد بسياري ثابت كرده كه به پرنسيپها پايبند نيست و “ هرهري مذهب” است.

تبعيد، امتياز نيست، بلكه موقعيت است و تبعيدي الزاماً برتر از ديگر مهاجران و يا كساني كه در وطن مانده اند نيست. ليكن ويژگي هاي خود را دارد. تحريف آن موقعيت و ناديده گرفتن اين ويژگي ها به سود مسببان تبعيد است. تبعيدي در مخالفت خود با  هر آنچه كه سبب تبعيد او گشته، پايدار است. يك تبعيدي هرگز نمي تواند به مأموران سفارتخانه همان حكومتي مراجعه كند كه سبب تبعيد او گشته و نه تنها در انتخاباتي غير دمكراتيك شركت كند، بلكه ديگر تبعيديان را هم فرا بخواند تا از او پيروي كنند ! و اگر چنين كند، ديگر تبعيدي نيست، مگر آنكه براي توجيه اين رفتار، تعريف دلخواه خود را از تبعيد ارائه كند !

رانده شدگان

تبعيد در همه زبان ها معنايي جز “ رانده شدن از ميهن خود” ندارد. در زبان هاي اروپايي كلمه تبعيد از ريشه لاتيني  Exilium مشتق شده و مفاهيم تركيبي متعددي مانند ادبيات تبعيد، دولت در تبعيد، سياستمدار تبعيدي و يا نويسنده و هنرمند تبعيدي با آن ساخته  مي شود.

“  تبعيد” تماماً بار سياسي دارد و درست در همين نكته است كه از “ مهاجرت” متمايز   مي گردد. هر اندازه دلايل “ مهاجرت”  مي توانند متنوع و غير سياسي باشند، مانند دلايل اقتصادي و اجتماعي، به همان اندازه      “ تبعيد” تنها و تنها حاصل شرايط سياسي است. در زبان فارسي اما اين دو مفهوم گاه به غلط و گاه به عمد و آگاهانه به جاي يكديگر به كار مي روند. مهاجرت به هر دليلي كه صورت گيرد، مي تواند خود خواسته باشد. ليكن هيچ فرد تبعيدي به خواسته خود، خويشتن را به تبعيد نمي فرستد. هيچ فرد تبعيدي پيش از آنكه شرايطي كه در كشورش منجر به تبعيد او شده اند، تغيير نكند، نمي تواند به ميهن خود باز گردد، مگر آنكه شرايط تبعيد در وجود خود وي تغيير كرده باشد. بدين معني كه شرايط سياسي حاكم بر كشور به دليل تغييرات سمت و سوي سياسي فرد مزبور و يا منفعل بودن او ديگر تناقض و يا خطري برايش ايجاد نكند. در اين صورت مفهوم تبعيد نيز ناپديد مي شود. عنوان “ تبعيدي” به كساني اطلاق مي گردد كه نخست به دلايل سياسي، مذهبي، نژادي و قومي مجبور به ترك سرزمين خود شده و سپس در تبعيد نيز اين ويژگي را حفظ كرده باشند، يعني به عنوان مخالف فعال و يا غير فعال نظام حاكم بر كشور خود، زندگي در تبعيد را بر زندگي در شرايطي كه بر كشورشان تحميل شده، ترجيح دهند. افرادي كه به دلايل مختلف مهاجرت مي كنند، خود مي توانند تصميم بگيرند چه زماني به كشور خود بازگردند و يا حتي به كشور خود رفت و آمد كنند. در اينجا سخن بر سر كساني نيست كه به دلايل قوانين پناهندگي كشورهاي مختلف مجبور مي شوند خود را به عنوان “ پناهنده سياسي” معرفي كنند. اين افراد از آنجا كه پرونده هاي ساختگي ارائه مي دهند و سازمان هاي اطلاعاتي و امنيتي كشورهاي ايشان نيز از اين موضوع چندان بي اطلاع نيستند، هر زماني كه بخواهند مي توانند پناهندگي خويش را ملغي ساخته و به كشور خويش برگردند.

در اين ميان، در مورد بخشي از ايرانيان كه ابتدا واقعاً به دلايل سياسي به تبعيد تن داده اند و پس از چندي، به ويژه در سال هاي اخير، با دريافت گذرنامه هاي جمهوري اسلامي به كشور رفت و آمد مي كنند و يا در مواردي تصميم گرفته اند در آنجا ساكن شوند، بايد گفت كه از يكسو موضوع و تصميمي كاملاً شخصي است و از سوي ديگر نه به تغيير شرايط حاكم بر كشور، بلكه به تغيير شرايط ذهني و عيني اين افراد باز مي گردد. يعني اگر اين افراد همچنان مخالفت خود را به هر شكلي با نظام حاكم بر ايران اعلام كنند، نه گذرنامه اي دريافت خواهند كرد و نه پس از ورود به ايران آسوده خواهند ماند كه بعد هم بتوانند دوباره بر سر خانه و كاشانه خود در “  تبعيد” باز گردند. آنها اگر در مورد “  تبعيد” خود تصميم نگرفتند، ليكن در مورد خارج شدن از مقوله “  تبعيد” خود تصميم  مي گيرند.

تبعيديان ايراني در طول دو دهه اخير با وجود پراكندگي و با وجود گسترش شبكه ترور نظام اسلامي در خارج كشور توانسته اند صداي آزاديخواهي ايرانيان را كه به شدت در داخل كشور سركوب شده و مي شود، رسا نگاهدارند. نقش روشنگرانه و افشاگرانه آن تبعيدياني كه به شكل گروهي و يا فردي در زمينه هاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و هنري فعاليت مي كنند، در تاريخ معاصر ايران انكارناپذير است. مخدوش ساختن اين نقش و اصولاً مفهوم تبعيد چه به صورت مستقيم و آگاهانه كه از سوي نظام اسلامي و مأموران پنهان و آشكار آن صورت مي گيرد و چه به صورت غير مستقيم كه از سوي برخي از تبعيديان و زير عناوين گوناگون انجام مي شود، هر دو در خدمت تحريف تبعيد و خنثي كردن تبعيديان است. آن هم در شرايط بحراني امروز كه به دليل سانسور و ممنوعيتهاي گسترده، چشم و گوش داخل كشور كه تغييرات جامعه را به حساب دگرگوني در حكومت نمي گذارد، به راديو و ماهواره و اينترنت خارج از دايره نظام اسلامي است.

هر اندازه تعداد تبعيديان پيش از وقوع انقلاب اسلامي اندك بود، به همان اندازه تعداد تبعيديان پس از پيروزي اين انقلاب سياه بسيار است. از همين رو تنوع نظري و اختلاف سليقه نيز در ميان آنان چشمگير است. ليكن اصول و پرنسيپهاي جهاني در مورد تبعيد را هرگز نمي توان به بهانه تنوع انديشه و اختلاف سليقه و يا به نام دمكراسي و تولرانس زير پا گذاشت.       

 

(برگرفته از كيهان لندن)

 

J

 

 

 

 

 

gissoo_shakeri@yahoo.com                                                                    

www.gissoo.com

 

به آن ها که فرصت طلبانه تن به خواری می د هند!

 

شهره ی آغداشلو، مصاحبه با بی بی سی و مضحکه ای به نام هنرمند ما

 

 

بی مقدمه بگویم که از هیچ هنرمندی انتظار نمی رود که تحلیل گر سیاسی یا انقلابی باشد . اما بی تردید انتظار می رود که آزادی انسان را ارج نهد و ارزش های انسانی را محترم بدارد.  اشاره ام به خانم شهره ی آغداشلو بازیگر سینما و تئاتر و مصاحبه ی اوست با  بی بی سی .

 

خانم آغداشلودراین مصاحبه می گوید ده سال پیش از این اگر از او می پرسیدند که حاضر است که در فیلم هایی که در جمهوری اسلامی ساخته می شود بازی کند و حجاب بر سر بیندازد می گفت نه!  اما حالا با کمال میل می پذیرد. چون  قانون آن ها ست و این خانم آغداشلوست که می خواهد وارد حریم وحرم آن ها شود! (نقل به معنی)

 

منظور خانم آغداشلو از آن ها کیست؟  جمهوری اسلامی؟  مردم؟  سینما گران؟

کدام قانون؟

قانون ضد زنی که زنان ایران 27 سال است که با آن بی وقفه مبارزه می کنند.

حتا اگر مردمی اسیر در یک جامعه ی غیر انسانی، روابط غیر انسانی را به عنوان ارزش بپذیرند آیا همچنان می توان از ارزش گذاری به ارزش های انسانی چشم پوشید؟ آیا به عقاید مردمی که ندانسته و حتا دانسته واز سر سود جویی، تن به قوانین ضد انسانی حکومتی می دهند، باید تن داد؟  می گوییم انسان آزاد است.  اما آیا قوانین آدامخواران قبیله ای، معتقد به آدمخواری، پذیرفتنی است؟

 

این ها مفاهیمی پیچیده است که دست کم ظرافت ها و احساس و بینش یک هنرمند باید حسش کند اگر چه درک و تحلیلش برایش دشوار باشد.  اما آیا گفته های خانم آغداشلومی تواند حاصل ده سال زندگی یک هنرمند زن از زندگی دریک جامعه ی آزاد باشد؟  یا تجربه و گذشت عمر، حاصلی معکوس داده است؟ و بلوغ فکری او را به واژگونی باورهایش راهنمایی کرده است تا با پذیرفتن قوانین ارتجاعی رژیم اسلامی ایران  به پشتیبانی از یک چنین رژیمی و قوانینش بنشیند.

 

آیا اگر جین فوندا بازیگرو هنرمند معترض و فعال سیاسی آمریکایی  برای شرکت در فیلمی در حکومت آدمخواران طالبان دعوت می شد، می پذیرفت؟  و یا برای چنین دعوتی، چنین با درماندگی، زمینه چینی می کرد؟  قصد من مقایسه ی این دو بازیگرنیست.  این تنها مثالی ست برای روشن شدن موضوع.  اما باید یادآوری کنم که جین فوندا هرگز تبعیدی هیچ حکومتی نبود . همجنسانش را با چماق در چادر و چاقچور نپیچانده بودند و زن ها ی خانه اش را با سنگ نمی کشتند.  او در جامعه ای آزاد زیسته بود اما خانه رها کرد تا فریاد آزادی و اعتراضش را به سیاست ها و قوانین ضد انسانی حکومت ها سر دهد!

 

این جاست که باید ارج نهاد به هنرمندانی که ایستاده اند.  برای آن ها که می دانند برای چه می نویسند، نقاشی می کنند، شعر می سرایند و می خوانند و بازی می کنند و می میرند. ارج نهاد به هنرمندانی که چه درداخل و چه در خارج، تن به این خیمه شب بازی ها نمی دهند.

 

حیرت انگیز و آموختنی ست که در همسایگی این خانم آغداشلو، همین چند روز پیش، جمعه سوم نوامبر 2006، مالاچی ریشتر هنرمند و خواننده ی 52 ساله ی جازآمریکایی، در بزرگراه کندی در شیکاگو، به عنوان مخالفت با جنگ عراق خود را به آتش می کشد!! و بسیاری از ما با گذشت زمان دچار چنان بازگشتی می شویم که به بدویت تن می دهیم. 

ریشتر نه عراقی بود و نه سودی از جنگ یا صلح درعراق می برد.  نه به عراق سفر کرده بود و نه بستگانش را در عراق از دست داده بود.  او آن قدرها هم جوان نبود که تن به احساساتی خام دهد و بلهوسانه خود را به مرگی این چنین بسپارد. 

خانم آغداشلو می بینید؟ این تفاوت آن هاست که به راستی زندگی می کنند و می میرند و آن ها که فرصت طلبانه تن به هر خواری می دهند تا ادعا کنند که زنده اند.

 

اگر چه نمی خواهم بپذیرم اما همچنان این باور آزارم می دهد که ارزش های خاور میانه ای ما، ارزش های جامعه ای پوسیده ، سنتی و ویران، چون ارزش هایی ماندگار، چنان در جان و تن اگر نه همه ی ما بل که بسیاری از ما ریشه دوانده است که رهایی از آن امکان پذیر نیست.  این ریشه ها و باورهای پوسیده و غیر انسانی، خود آگاه و ناخود آگاه، هر زمان خود می نماید تا ما را شرمنده ی تاریخ و آزادی کند.  نمی خواهم بپذیرم اما انگار نمونه ها و واقعیت های دور برم اسیرم کرده اند.  اسیر واقعیتی انکار ناپذیر.  نهنمی پذیرم.  تا هستم نمی پذیرم و می مانم تا نپذیرم و صدایم را همچنان رسا نگه دارم.  من خود را شناخته ام.  انسان را

شناخته ام.  حتا اگر ناگزیر باشم که همه ی درها را به روی خود ببندم و تنها از روزنه ای در سقف، آسمان پر ستاره را به تماشا بنشینم و تنها برای دل خودم بخوانم.

 

گیسو شاکری              نوامبر 2006

 

______________________________________

مراجعه به سایت بی بی سی ـ فرهنگ و هنر ـ گفتگو با شهره آغداشلو -1

 

 

خانم آغداشلو، شما پذیرفتید که نصف مرد و ناقص العقل هستید....
پويان انصاري

Pouyan49@yahoo.se

 

برحسب عادت، سايت ها را مُرور مي کردم که در سايت بی بی سی لندن مصاحبه خانم شهره آغداشلو نظرم را جلب کرد ( روزگار عجیب و غریبی ست ) ... ولی اتفاقاتی می افتد که بازهم آدم از دیدن وشنیدن آن شاخ در می آورد و نمی شود از آن سرسری گذشت  و باید به آن پاسخ داد.

 

خانم شهره آغداشلو گویا قصد سفر به ایران را دارد و برای توجیه سفر خود در مصاحبه ای با سایت بی بی سی می فرماید،  بله ، من مشکلی ندارم و...... چون من به حریم حرم آنها وارد می شوم و باید قوانین آنها را رعایت کنم آخه " قانونشونه !" خانم آغداشلو که از آشفتگی بازار تبعید، کمال سوء استفاده را می کنند طی این بیانات به شرکت با روسری در فیلم های جمهوری اسلامی افتخار می کند و آرزو می کند که برای بازی در فیلم های جمهوری اسلامی دعوت شود البته با قبول تو سری و روسری. 

 

 همین خانم آغداشلویی که تبعید یان، بینده کارهایش بودند و او را تا مرز اسکار رسانند. امروز همین خانم در جواب سئوال کننده که می پرسد اگر از شما دعوت بشود که به ایران بروید حاضرید  حجاب سر کنید؟ پاسخ می دهند، من با حجاب مشکلی ندارم خیلی هم خوشحال می شوم اگر ده سال پیش سئوال می کردید می گفتم نه،  آخه آن موقع جوان بودم! گذشت زمان درس هایی به آدم می دهد ..... بله حجاب سرم می کنم خوب ..." این قانونشونه " دیگه..

 

در حقیقت ایشان رُک و پوست کنده قوانین کشورهای دیکتاتوری را تأئید می کند و حکومت هایی را که به زور شمشیر،  زنان را در زندان حجاب نگه می دارند و قوانین قرون وسطایی را در باره آنها اجرا می کنند تشویق به ادامه جنایت شان می کند، برای ایشان شرکت در یک فیلم بیشتر از جان مردم اهمیت دارد.

 

مهم نیست که قوانین این کشورها در مورد بُریدن دست وپا و یا قطع زبان و یا سنگسار کبرا ها و نازنین هاست. ( خوب این قانونشونه !)

 

خانم آغداشلو شما باید قبول کنید که ناقص العقل و نصف مرد هستید  وحالا چرا آدم های  واداده برای سفر خود به جهنم اسلامی توجیه می تراشند بر ما معلوم نیست .

 

بفرمائید سفر کنید و به قانون سنگسار اعدام، تن فروشی و اعتیاد سر تعظیم فرود آورید اما برای آرامش وجدانتان اینقدر صغرا و کبُرا نچینید.

 

                                                                           17 نوامبر 2006 - استکهلم

 

لینک گفتگوی بی بی سی با خانم آغداشلو

 

 

 

http://www.bbc.co.uk/persian/meta/dps/2006/11/nb/061116_fb_mf_aghdashloo_4x3_nb.ram

 

 

 

 


 اولین نفر

 

 

   مینا اسدی

 

“ اولين نفر” كه جلاي وطن كرد سياسي بود. بعد پدر و مادرش كه دلتنگ و نگران فرزندشان بودند آمدند. بعد همة فاميل، برادران، خواهران، عمه ها، خاله ها، عموها و دايي ها با اهل بيت سرازير شدند و اين هجرت بخاطر اولين نفر بود كه ممنوع الورود بود و فاميل تاب هجرانش را نداشت.

“ اولين نفر” زياد هم سياسي نبود. سياسي بودن اگر قبل از انقلاب باعث بزرگي و نام مي شد بعد از شكست انقلاب جز سرافكندگي و تحقير ثمري نداشت. پس آدم چه مرضي داشت كه در چنين جوي سياسي باشد و همة كاسه كوزه ها بر سر ناتوانش بشكند ؟

“ اولين نفر” پس از ماهها دربدري در كوه و كمر و آوارگي در اين كشور و آن كشور همين كه پايش در سرزمين بيگانه استوار شد مبارزه را كه كاري پر دردسر و دست و پا گير بود و آب و ناني هم به همراه نداشت به كناري نهاد و به دنبال كاري مفيد و فرهنگي رفت و در اين رهگذر ناگهان به ياد كتاب افتاد. فروش كتاب هم كاري فرهنگي بود هم پر صرفه. فروختن يك كتاب پنج توماني به قيمت پنج دلار و فروش هر دلار به مبلغ دويست تومان يعني دست به خاك زدن و از آن طلا ساختن ! اين شغل بي دردسر به كسي ضرر نمي زد. هدف اولين نفر افزايش دانش خريداران بود و هم اين موجبات تشويق و دلگرمي اين فروشندة فرهنگ پرور را فراهم مي آورد.

وقتي كتاب فروشي “ اولين نفر” باز شد مي شد با كمي دقت، تك و توك كاردستي و سماور و قوري ايران را ديد كه لابد براي زيبايي و دكور به كار گرفته شده بود اما از آنجا كه ايرانيان فرهنگ دوست علاقة بيش از اندازه به خريد اين كاردستي ها و سماورها و قوري ها نشان دادند، “ اولين نفر” ناگزير آنها را فروخت و به خواست علاقمندان هنرپرور قسمت اعظم مغازه را از اين آثار هنري پر كرد. حال مي شد تك و توك كتابهايي هم در اين كتابفروشي پيدا كرد !

“ اولين نفر” از اين سؤال يك مشتري كه پرسيده بود : “ آيا مي شود سماور ايران را فروخت اما چاي ايران را نه” دچار چنان عذاب وجداني شد كه تا چاي ايران به مغازه اش وارد نشد خواب به چشمهايش راه نيافت. چاي لاهيجان وارد شد اما مشتريان با ذوق به اين اندك قانع نبودند. مي شد چاي ايراني نوشيد بدون آنكه آب ليموي “ يك و يك” چاشني آن نكرد ؟ آب ليموي “ يك و يك” هم آمد. آب ليموي “ يك و يك” آدم را به ياد چه چيزي مي اندازد ؟ معلوم است، كله پاچه و مغز. كله پاچه و مغز هم فراهم شد. كله و پاچه و مغز از ذبح حرام، آن هم براي ايرانيان به هر حال سنتاً مسلمان ؟ حلالش فراهم شد. حلال بدون لاالله الا الله ؟ نمي شد. تابلوي نفيس خاتم كاري لاالله الا الله هم بالا رفت.

زمستان آمد. تاريكي، برف و باد و باران و شب سياه و طولاني يلدا در زير آسمان خاكستري رنگ كشوري بيگانه. در اين شب سنتي و تاريخي در ايران چه مي كردند ؟ حافظ مي خواندند. ديوان حافظ براي فروش موجود بود اما آجيل و خربزه و تنقلات شب يلدا، نه، نبود. چه مصيبتي !

مي شد كله پاچة حلال و آب ليموي “ يك و يك” خورد، در كنار سماور ايراني نشست و فال حافظ گرفت و غزلهاي ناب حافظ را بدون حضور خربزه مشهد خواند ؟ نمي شد. چه جان فشانيها شد كه خربزه ها به موقع وارد شود. درست يك شب قبل از شب موعود. دادن اين خبر بهجت اثر به خيل عظيم دوستداران خربزه مشهد فداكاري قابل تحسيني بود كه “ اولين نفر” با مداومت و استقامت شايان توجه انجام داد. در يك چشم به همزدن تعداد بي شماري جلوي كتابفروشي به صف ايستادند و براي ورود اين خربزه ها ابراز احساسات كردند. خوشبختانه خربزه به همه رسيد و همة مشتاقان، با دست پر و دلي شاد به خانه برگشتند.

تجربة هيجان انگيز رسيدن خربزه در آخرين لحظه و شادي مردم از اين رويداد مهم “ اولين نفر” را به فكر واداشت كه تا دير نشده و فرصت باقي است تدارك عيد سعيد باستاني را ببيند و كار ورود هفت سين و شيريني و تنقلات ايراني را آغاز كند. هر چه قنادهاي هم وطن تلاش كردند كه ” اولين نفر” را از اين كار منصرف كنند و خودشان عين شيريني هاي وطني را بپزند و با قيمت ارزان به او بفروشند زير بار نرفت. شيريني هاي ايران حال و هواي ديگري داشت. رنگ ايران را داشت. بوي ايران را داشت. شكر ايران و آرد ايران در آن كار رفته بود و از همه مهمتر حاصل زحمت كارگر ايراني بود و البته بهرة كلان خريد به تومان و فروش به دلار را هم نمي بايست فراموش كرد.

پس، بعد از استقبال قابل توجه مردم از سماور و كاردستي و آب ليموي “ يك و يك” و كله پاچه حلال و خربزه و آجيل، نوبت به هفت سين و شيريني جات رسيد و از آنجا كه شب قبل از سال نو ماهي شور مي طلبيد اين مهم نيز فراهم شد.

از تخم مرغ ايراني تا شير آدم ايراني. همه چيز مهيا بود.

همه نوع تخم آمد. از تخم گشنيز تا تخم ماهي. حتي همة ماهيان تنگ بلور سفرة هفت سين به درياي خزر سفارش داده شد.

“ اولين نفر” از كساني كه هنوز سياسي مانده بودند و مخالف پيشرفت آدمهاي فعالي مثل او بودند دل پر خوني داشت و هر چه فكر مي كرد علت مخالفت آنها را نمي فهميد. اين يك دندگي و سخت گيري چه معنايي داشت ؟ اگر اين مخالفان طعم محصولات كشور را در اين لحظه هاي حساس تاريخي ـ آن هم در غربت ـ چشيده بودند عاشقي از يادشان مي رفت و ديگر با اين تئوريهاي بي سرو ته در اين امر خير كارشكني نمي كردند. اينها تا كي مي خواستند يك لا قبا راه بروند و از گرسنگان و محرومان  دفاع كنند ؟

“ اولين نفر” با آنكه به خوبي مي دانست كه نمونة محصولات صادراتي حتي در پشت ويترين لوكس ترين فروشگاههاي ايران نيز وجود ندارد حملات مخالفان را ناعادلانه مي پنداشت. حتماً تقاضا وجود داشت كه اين محصولات ويژة هم وطنان فراري عرضه   مي شد. و گر نه اگر تبعديان از خوردن و خريدن اين كالاها به نفع دهانهاي گرسنة كودكان هم وطن، خودداري مي كردند اجناس صادراتي روي دست رژيم مي ماند و لاجرم به مصرف مردم داخل كشور مي رسيد.

چهار شنبه سوري در راه بود و اسباب برگزاري اين روز تاريخي فراهم نبود. آدمهايي كه تخم هيچ كس را نمي خوردند جز تخم مرغ وطني را، آدمهايي كه هيچ آبي راضي شان نمي كرد جز آب ليموي “ يك و يك”، آدمهايي كه هيچ فيلمي را نمي ديدند جز فيلمهاي خط خطي يوسف و زليخا را، آدمهايي كه هيچ بادمجاني را نمي خوردند جز بادمجان بم را، آدمهايي كه اين همه ميهن پرست بودند و از شدت عشق به هم وطنانشان حتي به ناچار لقمة دهان را وارد مي كردند و به ياد شكم گرسنة اقوامشان با اشك و آه و خون دل مي خوردند نمي توانستند اين بار نيز عرق ملي خود را زير پا بگذارند و از روي آتشي بپرند كه با چوب بيگانه مي سوخت. چه لذتي داشت برپايي چهارشنبه سوري و پريدن از روي آتشي كه بته هايش از جنگل ماسوله نبود. طوماري از امضاي هزاران ايراني دلسوخته به “ اولين نفر” فرستاده شد. براي “ اولين نفر” آوردن بته از ايران ممكن نبود و صرف هم نداشت.

فكري در سرش جرقه زد كه از تصور آن بندبندش لرزيد. مي شد اين مشكل بزرگ را با تورهاي نوروزي به ايران حل كرد. به زبان آوردن اين كشف اما شهامت مي خواست. چگونه مي شد با آدمهايي كه براي ميهن در بند يقه شان را جر مي دادند و از جهنم يك رژيم آدمكش گريخته بودند اين فكر را در ميان گذاشت ؟ خداي ناكرده اين گروه پناهنده سياسي بودند. مگر مي شد به آنها پبشنهاد كرد كه بخاطر بتة آتش چهارشنبه سوري به آرمانهاي خود پشت پا بزنند و تازه اگر آنها هم رضايت مي دادند چگونه مي شد رضايت رژيم ايران را براي اين سفرها جلب كرد ؟ چگونه مي شد اين گروه را كه به هنگام ورود به كشورهاي پناهنده پذير تن و بدن زخمي شان را نشان دادند، حكم جلبشان را نشان دادند و عكسهاي پاره پاره و غرق به خون نزديكانشان را نشان دادند تا ثابت كنند كه جانشان در خطر است، به دولت ايران به عنوان توريست جا زد ؟ براي “ اولين نفر” مسلم بود كه حتي اگر رژيم ايران نرمش نشان دهد پناهندگان نمي پذيرند. آن هم پناهندگاني كه خطر كردند و از مرزهاي پر خطر گذر كردند تا در كشوري ديگر آزادانه فرياد اعتراض سردهند. نه، غير ممكن بود كه آنان به اين خفت تن دردهند.

با اين همه “ اولين نفر” فكرش را با اولين نفري كه به او اعتماد داشت در ميان گذاشت و مورد خشم و اعتراض قرار گرفت : “ شدني نيست. نه، هرگز، از دو طرف شدني نيست. نه دولت قبول مي كند و نه ملت”. اما دولت زودتر از ملت به “ شدني” بودن اين فكر انديشيد. پناهنده اي كه مي پذيرد هموطنش در فشار اقتصادي و در فقر و گرسنگي باشد و صادرات كشور را نه براي ارزانتر بودن، بلكه فقط براي زنده شدن خاطره ها و نوستالژي مي خورد كم كم نرم مي شود و به گردش توريستي هم رضايت مي دهد. پس ابتكار عمل را به دست گرفت و قبل از “ اولين نفر” جنبيد. درهاي سفارتخانه هايش را به روي پناهندگان گشود. همان سفارتخانه هايي كه تا هفته هاي قبل لانة جاسوسي ناميده مي شد و از ترس اشغال مخالفان، كيلومترها در حفاظت پليس و مقامات امنيتي بود.

“ اولين نفر” سراسيمه شد. جنايتكاران رژيم موقعيتي را كه او قدم به قدم از آوردن اولين قطره آب ليمو تا تخمهاي مختلف به زحمت فراهم آورده بود از چنگش در آورده بودند. تا آن روز او با هيچ آدم مشكوك و سفارتي ارتباطي نداشت و حتي از روبرو شدن با آنها پرهيز مي كرد اما حالا كه دشمن قصد داشت همه رشته هايي را كه او با خون جگر بافته بود پنبه كند سكوت جايز نبود. از انصاف به دور بود كه كلاهبرداران رژيم كه هزار راه براي پر كردن جيبهايشان داشتند به كسب ضعيف او چشم طمع بدوزند. خودش را راضي كرد و كلاهش را قاضي كه با آنها در زمينه جلب توريست همكاري كند.

اين كار از نظر “ اولين نفر” اين حسن را داشت كه او مي توانست در جريان كارها قرار بگيرد و به موقع ضد ضربه را بزند. پس به خاطر نجات ميهن عزيز با قلبي شكسته و سري افكنده جام زهر را سركشيد و با گردن كج و شانه هاي آويزان به سفارت رفت.  “ اولين نفر” به خاطر رفاه هم وطنان تبعيدي اش به آدمهايي كه از ديدن ريختشان اكراه داشت “ برادر برادر” گفت تا بلاخره دل سنگشان را نرم كرد و درصد بگير فروش بليط هاي سفر به ايران شد.

“ كيش تور” آمد. مردم اعتراض كردند و همزمان كه به قاچهاي قرمز رنگ هندوانه هاي شريف آبادي گاز مي زدند اشك در چشم و بغض در گلو گفتند : “ بايد حيله جديد رژيم را خنثي كرد” اما وقتي تبليغ اين پروازها را با صداي دوستان خود شنيدند به فكر فرو رفتند. بلاخره آنها هم كلاهي داشتند كه قاضي  كنند : “ نبايد اين همه سخت گير بود. خاك كه مال ماست، مردم هم مردم ما هستند، اين كار ما فقط يك ساعت خفت دارد، روبرو شدن با مأموران سفارت، و بعد همه چيز تمام مي شود” و بعد به راستي كه همه چيز به خوبي و خوشي تمام شد. “ هواپيمايي ملي هما” هم آمد و دفتر و دستكش را علم كرد. حالا فقط آب ليمو نبود، خربزه و هندوانه و بادمجان و ليمو شيرين و تخم مرغ و تخم ماهي و سماور و كاردستي و دوغ آبعلي و سيخ و سماق نبود، خاك هم بود، خاك وطن، بوي كاهگل، بوي سفالهاي باران خورده، بوي تپاله گاو، بوي گندم و شالي، بوي ايران، بوي خوب و بد وطن.

پس سيل بزرگي از آوارگان مجروح و زخم خورده و تحت فشار به وطن روانه شد. نيازي نبود كه براي اين سفر دلايل محكمي مثل ماندن در كشور و خدمت به هموطنان را ارائه دهند. همة جهان به پناهنده بودن آنها، به مظلوميت آنها، به تحت ستم بودن آنها، اذعان داشت. چه كسي نمي دانست كه آنها خانمان خود را رها كرده اند و با پاي جان از مرزها گريخته اند. اين حق، حق پناهندة سياسي يا انساني براي آنها محفوظ بود و در برگ برگ تاريخ با ورق زر توشته بودندش. آنها هزاران هزار آوارة پناهندة دور از وطن بودند پس چه لزومي داشت كه ياوه سرايي مشتي نادان آنان را از رفتن به وطن باز دارد ؟ وطن مال آنها بود، به گروگان رفته بود. مي خواستند به آنجا باز گردند و عزيزانشان را ببينند. از مش باقر بقال سرگذر را تا مش صادق فراش مدرسه را در آغوش بگيرند و از دلتنگيهايشان در غربت بگويند. پس بدون اعتنا به ياوه هاي عده اي عقب افتاده كه شعارهاي پوچ و تو خالي مي دادند دسته دسته رفتند و آمدند. تمام شعائر و مراسم مذهبي هواپيماهاي وطني را هم رعايت كردند. مردان پيراهنهاي يقه بسته پوشيدند، ريش گذاشتند و زنان هفت قلم آرايش كرده اي كه تا ديروز براي بيرون گذاشتن قسمتهاي مختلف بدنشان با يكديگر مسابقه مي گذاشتند، خواهر فاطمه زهرا شدند و آنقدر محكم خودشان را در چادرها و چاقچورها پيچيدند كه برادران سفارتي از اين همه ناموس پرستي و ايمان آنها انگشت به دهان شدند.

وقتي چندين هواپيماي پر و پيمان رفت و برگشت و قبح عمل از ميان رفت و مسئلة سفر به ايران عادي شد “ اولين نفر” به فكر ساختن ويلاهايي در كنار درياي خزر و فروش آن به پناهندگان افتاد. پس دوباره به خاطر سربلندي وطن عزيز جام زهر را نوشيد و اين بار خود براي بازديد سواحل ايران به وطن محبوب بازگشت. همه چيز همانگونه بود كه او به هنگام ترك وطن واگذاشته بود. دريا همان دريا بود. شايعة دروغ پردازان مبني بر نابودي دريا كاملاً پوچ و بي اساس بود. “ اولين نفر” مردمي را مي ديد كه تن به آب دريا مي سپردند و از آفتاب جان بخش و هواي خوب نهايت استفاده را مي بردند. تنها فرق دريا با گذشته اين بود كه حالا مثل حمامهاي عمومي زنانه مردانه شده بود، و پرده هاي ضخيم و تيره اين قسمتها را از هم جدا مي كرد. “ اولين نفر” اگر چه از ديدن اين منظرة غير متعارف يكه خورد اما خيلي زود به خود قبولاند كه بالاخره كشور اسلامي است و بايد رعايت قوانين اسلامي را كرد. پس وجود اين پرده ها را هم مثل ساير پرده هاي شرعي پذيرفت !!

“ اولين نفر” به تهران كه نگاه مي كرد دلش غنچ مي زد. چقدر چمن كاشته بودند، چه پاركهاي مصفايي ساخته بودند و همة اينها جان مي داد براي آوردن توريست و خدمت به وطن عزيز. حيف نبود كه اين همه گل، اين همه سبزه و اين همه زيبايي تماشاگر نداشته باشد ؟ خود هموطنان كه به دليل مشكلات و كار شبانه روزي وقت و دل و دماغ ديدن اين زيباييها را نداشتند، چه مانعي داشت كه ديگراني كه دستشان به دهانشان مي رسيد به تماشاي اين زيبايي ها بيايند و لذت ببرند.

“ اولين نفر” در خلوت خود به فشار سياسي، گراني، فقر و تنگدستي مردم و سانسور و خفقان و اختناق اعتراف مي كرد اما اينها به توريستهايي كه او قصد داشت برايشان ويلا و خانه بسازد ربطي نداشت. اين دسته آنقدر سرگرم تبديل دلارهايشان به تومان بودند كه وقت و حوصلة دقت در احوال مردم را نداشتند. بالا رفتن قيمت دلار تنها مشغلة فكري آنها بود و پايين آمدنش تنها دليل غصه هايشان.

گاه فكرهاي آزاردهنده و موذي ذهن “ اولين نفر” را به خود مشغول مي كرد : اين مردم چگونه دخل و خرج مي كردند ؟ چگونه از پس اين زندگي گران بر مي آمدند ؟ قيمتها سرسام آور بالا بود و درآمدها حتي جواب اجاره خانه ها را نمي داد. شكم اين آدمهاي ريز و درشت را چه كسي پر مي كرد ؟

اين سئولات نابجا كه بدون خواستة قلبي “ اولين نفر” به مغز او هجوم مي آوردند بسيار زود با جوابهايي كه خود به سرعت مي يافت ناپديد مي شدند و او دوباره به كارهاي عام المنفعة خود مي پرداخت. گراني بود اما حتماً راه تأ مين هم وجود داشت و گر نه چرا تا بحال اين ملت زنده بود و دراز به دراز نيفتاده بود. پس حتماً حكمتي در كار بود و دخالت “ اولين نفر” در اموري كه به او مربوط نبود جز دردسر چه حاصلي داشت. شايد هم اصلاً مشكلي وجود نداشت كه كسي بخواهد راه حلي براي آن پيدا كند. حسن “ اولين نفر” اين بود كه به سرعت قانع مي شد و به دنبال كار خويش مي رفت.

زمينهاي سواحل دريا را خريد، ساخت و فروخت. بيابانهاي كرج را خريد، ساخت و فروخت. نه به مردم وطن كه آهي در بساط نداشتند و به دنبال نان شبشان روز و شب مي دويدند بلكه استقبال پناهندگان ـ به لطف تبديل ارزـ براي خريد اين خانه ها و ويلاها باعث پشت گرمي و تشويق “ اولين نفر” بود. پناهندگان هر تابستان براي سركشي به املاكشان به وطن مي رفتند، گلدانهايشان را آب مي دادند، قالي هايشان را مي تكاندند و نفتالين مي زدند. اجاره خانه ها را وصول     مي كردند، تجديد قوا مي كردند، جان تاره اي مي يافتند و دوباره شاد و سرزنده به تبعيدگاهشان باز مي گشتند و بيچاره ها هميشة خدا هم سپاسگزار “ اولين نفر” بودند. چه غم كه اگر معدودي روشنفكرنماي به اصطلاح سياسي از او روي برمي گرداندند و او را متهم به همكاري با رژيم مي كردند. 

و بدين ترتيب بود كه با تلاش و جانبازي “ اولين نفر” ها و حمايت پناهندگان راستين از افكار مشعشعانة اين حضرات، سريال جدي “ گرگم و گله مي برم” رژيم و “ چوپانم و نمي ذارم” تبعيديان به نمايش تك پرده اي بسيار ارزان قيمت “ شلوغ پلوغ همه بازي” تغيير شكل داد.

 

تابستان هزار و نهصد و نود و پنج ـ استكهلم

 

 

 

 

لالاییِ لولو و قرنیزهای انزوا                   

                                                            رضا بی شتاب

 

من این سطور نوشتم چونان که غیر ندانست       تو هم ز روی کرامت چنان شنو که تو دانی [حافظ]سلام به خاکِ خوب و خوبانِ روزگار و اندیشه ورزان که تن و روان نیالوده اند و درزیِ اِزارِ زورگویان نگردیده و دریوزه ی خوانِ قدرت نگشته و پینه دوزِ پاتابه ی پلیدان نبوده اند، همبازِ آز نی اند و همرازِ آدمی اند و همزادِ آزادی، سخن سُخته گویند و از سنخِ سخن سنجانند و چرکِ غرض از زبان و روح برچیده اند، مقراضِ غضب و بغض که از تناقضِ خوردگاه و خوابگاه برخیزد به پشیزی نخرند، زیرِ سایه و سلطه ی این و آن و ساطورِ قدرت و تملک، روزی از قوزیان طلب نکنند، در هر گیر و دار و هر دم به میلِ این و آن قمه دار؛ جامه پُشت و رو نکنند، خوار و زارِ ریزه خواریِ روزمره گی نگردند، جان به منجنیقِ خرافه نبندند و تن سوده و فرسوده ندارند، اینان دست برافشانده اند و خرقه ی خوف درافکنده اند؛ فرخ رخانند و بهترین صله، صراحت و احساس انسان بودن است که منشأ مشترکِ متفکران دورانِ مشوش و پُر مشغله ی انسانِ معاصر است و سوختن و ساختن اش نیز... باری: وقتی «او» با همان وحشتِ خاموش می خوابید «من» بیدار بود و به جستجوی لولو که می آمد تا بترساند و گریستن برای بیداری را به خواب و سکوت برساند و سکسکه ی ترس بود و در خواب تکان خوردن، پریدن تا شیرِ بریده بریده از نای بیرون ریختن و «من» به «او» گفت: از سیری ست و« او» که نه: از اسیری ست. یعنی که هر دو اثیریِ «الف» بودند یا نبودند. مسلخِ مدرسه بود و جنجالِ اجتماع. «من» دل به افسانه می سپُرد و «او» سر بر ضریحِ پولاد می کوبید. هر دو در رنجِ عظیم جستجوی منجی با اشتیاقی روشن می سوختیم. «من» را بیمِ مرگ و فنا «او» را ذوقِ لِقا و امیدِ بقا گوژ پشت می داشت. «من» بر حباب می رفتم و «او» در خلا خوش می خرامید. «من» نسلِ سنگ می شد و «او» صرافِ فکر. با طنابِ تاریخی و هوسی سوزان از چاهِ برهوت و هپروت آب برمی کشیدیم و جگرمان بیش از پیش نمکسود می شد. خشنود به خود و از خرابیِ خود بی خبر. «من» دردآشام می شد و «او» خون آشام؛ پس یکی سفرساز می گشت و یکی مسافر سوز. «من» خاموشیِ مشوشی می شد و «او» آشوبی آشنا که از متن و بطنِ «من» برمی آمد. «من» از حرفه ای بون حرافی را می آموخت و «او» حیله و حماقت را. هر دو سپاهِ افسوسیان بودیم. آب از جویِ «من» می رفت و در جوی «او» جاری می شد و با اینهمه جانِ هر دومان خشک بود. «من» آشیان بر شاخِ آهو می نهاد و «او» به شکارِ آهو می آمد. فصل، فصلِ خصومت بود و ما تبارِ تباه شده از پذیرشِ هویت خویش طفره می رفتیم. «من» شعار می داد و «او» شهید می شد، «او» هیزمِ حریقِ «من» را با قهقهه تهیه می دید. «من» در برابرِ جبرِ «او» مقابله می کرد. «من» می گریست و «او» تازی وار، تازیانه می زد. نه «من» نه «او» کوچگاهی نیافتیم و باد به دست ماندیم: حلقه به گوشِ حقد و حقارت. پس ما آموختیم که «مِن مِن» و «مَن مَن» کنیم و حرفهایمان را جویده نجویده، پنهان و در پسله و با ایما و اما و اشاره بزنیم تا مقبولیتِ «من»،«او» برقرار بماند. بعدها او دیگر نمی خوابید و من می خوابید. او و من یا گزمه ی «ما» شدیم و یا زنبه ی زور و ظلمِ «ایشان»= مایِ کهن- تازه، به بازو کشاندیم و بام و باروشان را با خشت خشتِ خَشیَت ساختیم و بر پلاسِ خسبیدیم و از دردِ خود دانه افشاندیم و ماحصلِ سرماگَزیدگیِ دسترنج خویش، دستاس دستاس کنان به مطبخشان، روانه ی رواق و بارگاه نمودیم و نطعِ تعلق گشادیم و گشاده روی گردن نهادیم. تکریم کردیم و تحقیر دیدیم. من و او حرفهای تحریف شده ایم محصور و مصادره ی نادانی و ندانم کاری؟ چیزی دردچینِ جُبنِ جبینِ ما نبود و ما دخیل بر خیلِ خیرخواهشان بستیم و گسستیم و نرستیم و خمیازه ی خیال همچنان آهِ در بساطِ بی انبساط بود و بود. تن به تاک تکیه دادیم به آغوشِ دخترِ رز زیرکانه گریستیم و گاه رذیلانه رقصیدیم... من مترسکِ مستِ او، او لعبتک و خصمِ من. مرید و مراد، رمال و شیاد و دجال در مزرعه ی محاوره مان روئید و روئید. من شبانِ او، او رمه ی من. هان! برهان همان لولویِ سرخرمن و اهمالی که حمایلِ حماقتِ گردن بود، همان داغِ یوغِ غارتِ غیر. بردابرد! برده گانِ بُردبارِ زیرِ بار و کار، اینک ساحران و مظلومیتِ عِذارِ عابدانه شان، آب و دانه شان با شما! معصومیتِ من، خلاصه ی معصیت او بود...  و در همان حال جمعی از من دگمه های فرنج اش را به خشونت و دُگم می بست و گروهی از او به مستمسکِ ایده آل و ماورا باوری روزگارِ بی نفوذ و بغرنج را می سُفت. یکی به انکارِ دیگری به گماشته گی و مزدوری و یکی در تأییدِ دیگری به خودکُشی یا خودکِشی شاد می شد. یا لجاج بود یا تسلیم آن سان که حجت از هر دو می گریخت. یکی به تام و تمام خواهی، متانت و وقار و مدارا را هبا می دانست و یکی جدال با جلاد را کار و کارزارِ وجدان می پنداشت. و برای هر دو غیر از آن، شروعِ فرسایشِ شرطیِ فکر و فلاکت بود. غافل و بی اعتنا و عنایت به آنکه جباریت، انجمادِ جمعیِ من و او بود. زره ی ما درازنای تزلزل و زبونیِ ما بود؟ سپس قصه ی حِمار و حمال گفتیم و از خنده گریه اشک به چشم اندر نشست و هاله ی واهمه ما را چنان بیخود نمود که یا به تلنگری گُر می گرفتیم و یا گله گله به کشتارگاهِ دلخواهِ او و به بوی قصیل اش غش و ضعف می کردیم. من به شوخی و مناقشه او را به استثمار سپرد و او قیمومیتِ من را به قصاب. من باغِ تک درختی خواست تا آن درخت را دارِ او کند.« من» از منزلت پرسید: منزل ات کجاست؟ او گفت: به مزبله اندرعیان. او برای من از دو حس گفت؛ حسِ سیراب شده و حسِ سرکوب شده آنسان که اصالتِ حواسِ انسانِ ما به هم ریخت. من متصل او منفصل و گاه معکوس.  یکی نسلِ بحث شد و یکی نسلِ فحص. نسلِ عصیان و نسلِ نسیان. نظمِ نظری، غریزی، ریاضی و... ما نه انسجام که انهدام می جستیم؛ آلاخون والاخون. یکی فتیله ی فاجعه می جست تا ازرق کند رازقی های من را. یکی رجعت به جنت می طلبید و آرزوی دوزخ برای او داشت. من، ملحد را حمد می گفت و او تکفیرش می کرد. من و او متضاد و مکمل بودیم و نمی دانستیم و سفر از کثرت به وحدت هرگز ممکن نگشت. چارقِ بیچاره گی و سرگردانی در پای بود. یکی به نه جان باخت و یکی به آری خوان یافت.  ما را همیشه ریسمان و سم مهیا بوده است. از ما بهتران و دوال پایانِ گُرده سوار نیز آماده بوده اند؛ هم شفیق و هم شقی با آن شقشقه ی دهان و شکنجِ رایج. فگار و بیگار رایگان بوده است من را و او را.  من؛ دژبانِ قلعه ی غیر بودن- شدن را به تجربتی همان دژخیم بودن و در فلاخن خرد جز من- نه منِ مألوف به آلاف و علوف- من= دیگر، منِ «رَمبو» که گفت: من؛ دیگریست می دانست. ما دچار جزم اندیشی و جذام بوده ایم آنطور که حزم اندیشی چیزی جز سخره و ریشخند نیست. ما سگالش را درک مشترک بشری ندانستیم تا آنکه سخن کُشان و بازارگانانِ مرگ مجالِ جلوه و جولان یابند. «من» واژه ی مصلوبِ وامانده در پسِ حصارِ قدرت و «او» مسدود کننده ی ما بود و طرد خرد و خردمندی وطراری را طلب می کرد. گاه  بادسنجانِ مستعد بسی سختگیرتر از حاکم و والی و داروغه عمل می کنند و کیوان را در آبریزگاهِ خودکامه گان می جویند و زگالِ زورمداران گاز می زنند و دست و دهان سیاه می کنند:من و او را استسقا یکی ست. ما نگذاشتیم دلمان بازی بازی کنان تا کودکی برود و کابوس از تن بتکاند و پشت به کائنات کند و در کارگاهِ آگاهی- شاید- نشان و اشاره ای از کاشفِ عشق و آن گُلِ گمنام و خاموش در حاشیه ی راهی که به همه ی پنجره های جان و جهانِ انسان گشوده می شود، بیابد. با همان غریزه ی بازی و به وزوزِ زنبورها و حضورِ عسل سرمست شود؛ و با پروانه ها تا انتهای تنهاییِ آفتاب برود و کودکی اش همچنان روئینه تن و معتبر بماند... و ما در تمامِ آناتِ تنهایی چیزی پاکتر و زلال تر از اشک نشناخته ایم آنگونه که خدای را به- خود آی – و مخمصه ی شک درانداخته ایم.تا قامت قائم کند به ذاتِ انسانی و مشغولِ ذمه ی هیچ، خدایی نمانده و نماند. زیرِ شبکلاهِ ما کاکلیِ کوچکی ست که به کاکلِ کودکی مان نُک می زند و می خواند: اینان صورتِ بی حقیقت اند، چیزی را به چالش نمی کشند مگر به چاله اش اندر فکنند. من کنجِ دنجِ دلواره و مغازله ی عزلت و مردم گریزیِ بی شوکتی می جست تا پسندِ او نیز باشد. ما رد بر ردِ هم آمده ایم. از تجربه ی جان و جنگلی در جولان تا آسمانی در کاسه و ماه یی بر درختِ تخیل و تخلخلِ مخملی تا تخریبِ ریب و ریم، و رهروی ماهرِ رهیق و... «او»، «من» را مومیایی می خواست و از حرکت و تحول باز می داشت و آن « محالِ»، بافته از اندیشه در مجالی دلچسب، گبز و گبرانه و موسیقیِ ستیز و تعارض را کفر می انگاشت.«من» القصه خانه تکانیِ تن از هر خدای خالی و خواب زده می خواست. شهروندِ عشق و شعر و شرابِ اندیشه می شد. هرـ نه بودی ـ بود می شود و هر بودی نابود. هر، بودی ـ نه بود ـ تواند شد و هر نابودی بود. بزرگترین توفیقِ ما توقف در نقطه ای بود که تازه تفکر آغاز می شد. چراغی از نفرت و نفرین و کمربندِ کین کشی و شهادت در ما روشن شد تا پیرامون تاریک و خاموش بشود. من توبه و استغفار کرد و برگشت و او به پیشوازِ من نیامد که اکنون پیشوا او بود. آن من که برنگشته بود برای او که بغل بغل فیلمِ «کیا و مخمل و...» آورده بود هورا کشید. آن من به «شیرین» پُلوی او عادتِ «عبادت» داشت. آن من که رنجِ بزرگِ دربدری کشیده بود او را که «گنج» برده بود، به رهبری برگزید. سخنانِ کفرآلود گذشته ی من را اکنون او تطهیر می کرد. دل در گروِ «انصارِ» فصا پیما بستیم تا او «درفشِ وحشت» را بر ماه برافرازد. و باز تهی دست تر از پیش پشیمان نشدیم! و همچنان دست در دیسِ دگردیسی می چرخانیم. بر حذر باش که این دست و دهن آبکشان    خانمانسوزتر از سیل بلا می باشند  [صائب]ما به ضیافتِ آزادی دست نیازیدیم. یا در سنگلاخ چرت زدیم و یا بی حوصله چرتکه انداختیم دور خودمان چرخیدیم و هزاربار راهِ رفته را از نو طی کردیم، بلاهت راحتِ جان و درایت رایتِ مردن. بیشترِ کنکاش و تلاش مان صرفِ شناختِ تودرتویی عاقبت و مناقبِ تقیه و  خندیدن به روزگارِ دوزخیان شد. و در غرقابِ حماقت و غفلتِ خویش غوطه زدیم و می زنیم.... و دچارِ محاقِ هولی شده ایم که چنان عرق بر تن می خشکاند که مگو و مپرس... گاهی همه ی ما ضاربِ ضمیرِ دیگری می گردیم تا ضمانتِ من و او مستدام بماند. شمس: خُنُک آن که چشمش بخُسبد و دلش نخُسبد! وای بر آن که چشمش نخُسبد و دلش بخُسبد. من گفت: خوشا آن کس که چشم و دلش نخُسبد! و او خندی

رضا بی شتاب

 

04/12/2006

 

 

 

minoo_homaili@yahoo.com

سينما و شکنجه در زندانهاى جمهورىِ اسلامى !

توضيح سينمای آزاد.ما براين عقيده ايم،کسانی که در ضرب وشتم ، شکنجه ،اذيت وآزار وايجاد خفقان ووحشت دخالت مستقيم داشته اند ويا متهم به قتل وآدمکشی هستند بايستی با  رعايت  موازين مترقی دنيای امروز وبا حق بر خورداری از وکيل وبا نظارت سازمانهای مدافع حقوق بشر  محاکمه شوند  وتا آن زمان و تا صدور رای ما حق نداريم آنان را محکوم ويا تبريه کنيم امااينگونه اعمال شامل مرور زمان نمی شود.

 آقای محسن مخملباف، نورچشمی رژيم جمهوری اسلامی وجشنواره ها نيز از اين قايده مستثنی نيستند وبايد تا زمان تشکيل چنين دادگاهی  وصدور رای نهايی نمايش کارهای او متوقف شود و حضورش در محافل سينمايی را ممنوع کرد . ما از زندانيانی که اطلاعاتی در مورد وی دارند ميخواهيم که اسنادشان را برای سينمای آزاد بفرستند به خصوص زندانيان زندان عادل آباد شيراز که طبق سندی که در کتاب سراب سينمای اسلامی( رضا علامه زاده) نيزچاپ شده  عليه وی به سازمان ملل شکايت کرده اند اما نتيجه ای بدست نياورده اند. ما نوشتار های مطلعين را با نام خودشان ويا نام مستعار نشر می دهيم واسناد را به وکيلانی که پذيرفته اند در اين خصوص ما راياری دهند تحويل خواهيم داد .  اينبار نوشتار مينوحميلی فعال سياسی مقيم کانادا را خواهيد خواند.

نشانی برای تماس  تلفن: 004968139224

Cinema-ye-azad@t-online.de

***

در سالِ ٦١ روزى جان نثارى مسئولِ بند نسوان زندان اصفهان که پاسدارى لمپن بود مشت به در زد و گفت:

 آماده باشين ميريم سينما!؟

می رويم سينما؟ خنده دار نبود ؟ زندانىو سينما؟ تا آنوقت از ما با کابل ، شلاق و... پذيرايى کرده اند  و حالا چقد ر مهربان شده بودند  و ميخواستند ما را به  سينما هم ببرند!

با خودم گفتم نکنه ميخوان فا جعه سينما رکس را تکرار کنند؟ و يا  ميخواهند مثل نازیها زندانى ها را درون کوره های آدمسوزی  بريزند 

از زمانيکه مرا از زندان سنندج به قم و بعد به اصفهان انتقال داده بودند ، تا به قول خودشان با بهره از امکانات فزهنگی آنجا ارشاد شوم! ميديدم که زندانيها مخصوصاً توابين را به مراسم  مذهبى ، نماز جمعه و تکيه شهدا ميبردند ، اما  اينکه آنها نگران تفريح وشادی ما باشند  همه ما را به حيرت واداشته بود وکنجکاو بوديم که بدانيم اصل قضيه چِست ؟

عده اى به خاطر فرار از دلتنگى هاى زندان و ودلخشويی  تماشای خيابان ها با توابها همراه شدند و به سينما رفتند  اما نه برای تماشای يک فيلم عادی در سينما های شهر  وقتی اينان به ُسينما رسيدند دانستند قصد توجه  به تفريح وگردش زندانيان توهمی بيش نبوده است  مامورين آنان را  به تماشای فيلمهای محسن مخملباف حزب الهی انوقت وکارگردان مدرن امروزی کشانده بودند   آنها  وقتی از تماشای فيلم توبه نصوح ( 1361) برگشتند  آنچه ناسزا بود نثار حوزه تبليغات اسلامی وکارگردانش کرده بودند و اين جمله زير لبشان تکرار می شد:  

 مرتيکه ديونه معلوم نبود سرو ته فيلمش چى بود؟!  بعدها  از تلويزيون  زندان در آن شرايط که رژيم دست به کشتارهاى وحشيانه زده بود فيلم ضد انسانی بايکوت را به خوردمان دادند فيلمی که به خواست رژيم وبرای کوبيدن چپ ساخته شده بود در اين فيلم زندانيان زندان عادل آباد شيراز را بزور سرنيزه حکومت به عنوان تواب مجبور به بازی نموده بودند.

 اما حال دستور آن بود که ما را بزور واداربه تماشای  کارهای حزب الهی هنرمندشان  بنمايند ،اينها  اصلا دست بردار نبودند در بند قديم زنان  همچنين بندهاى مردان چند بار زندانيان را براى تماشای دردناک  فيلم توبه نصوح به سينما بردند. بار سوم  تماشای فيلم برای همه زندانيان اجبارى بود ، اما عده اى نميخواستند بروند . من و دوستم نقشه کشيديم خودمونو به مريصی بزنيم  ،  اتفاق اينکه . فرداى آنروز واقعابه بيماری اسهال دچار شده بوديم  .

يک روز  ديگر ٣ نفر از همبنديهام را در حياط زندان شلاق ميزدند و توابين نگاه ميکردند ، از شدت عصبانيت فرياد زدم و گفتم کثافتها ، وقتى در دنيا رسوا ميشين بعد ميگين شکنجه نيست ، پس اين چيه ؟

٢ نگهبان زن مرا به دفتر زندان بردند ، جان نثارى خوشحال از اينکه من به قولِ او خودم را رو کردم ! ميگفت :

 تو سر موضعی  هستى براى همين فيلم برادر مخملباف را نميرفتى ببينى ، فکر کردى اينجا هتله ؟ و بعد گفت:

 بندازينش انفرادى

  مقاومت کردم اما  ، مسير بند تا انفرادى مرا داخل پتو انداختند و روى زمين کشيدند ! شيشه سقف انفرادى شکسته بود و باران به داخل ميآمد، روزى ٢ بار به من غذا ميدادند و دستشويى ميبردند ، ٢ ماه را در آن شرايط بسيار بد گذراندم و سپس مرا به دادگاه بردند، بازجويم کميل بود که کيفر خواست اعداميهاى زندان اصفهان را او آماده ميکرد ، بسيار عصبانى بود و به من گفت به ٢دليل شلاقت ميزنيم  اول اينکه امتناع از ديدن فيلم مخملباف خود سرپيچی از قوانين زندان معنی می دهد همچنين  و به خاطر اراجيفى که به هنگام تنبيه ٣ نفر زندانى به زبان آوردى و گفت:

 اونقدر انفرادى ميمونى تا گيسات مثل دندونات سفيد بشن ، بعد منو بردن طبقه زير زمين و شعرى بر روى در توجه مرا جلب کرد :

احساس غريبى مکن اينجا که رسيدى

اين کلبه ناچيز تعلق به تو دارد

چشم بندمو زدند و داخل اطاقم بردند ، از زير چشم بندم زمين خونى و لباس ها و دمپايى های خونى را ميديدم ، گفتند دراز بکشم و با گفتن الله اکبر اولين ضربه به پشتم خورد سوزشى شديد را در پشتم احساس کردم ، نگهبانِ زنى که مرا از زندان به آنجا برده بود با لهجه اصفهانى ميگفت :

آدم اينقدر لجباز که به خاطر نرفتن به سينما کتک بخوره را نديده بودم  ؟ تو که فيلم دوست داشتى و فيلم هاى پارتيزانى را از تلويزيون خوب ميديدى.

نميدانم آنروز چه  تعداد شلاق خوردم اما تا مدتها در انفرادى روى پشتم نمى توانستم بخوابم . بعدهابراى دوستانم گفتم بايد اين شعر را روى در شکنجه گاه بنويسند :

احساس غريبى مکن اينجا که رسيدى

اين کلبه ناچيز با شلاق هاش تعلق به تو دارد !

قبلاً ميدانستم سينما بيش از هر رسانه ديگر قادر است واقعيت هاى اجتماع را منعکس کند و ميدانستم اين وسيله همچنين قادر است واقعيات دنيا را وارونه نشان دهدو ديدم اکثر فيلمسازان در ايران چشم مردم را به ديدنِ فيلمهاى خنثى عادت دادند و اما هيچ گاه نينديشيده بودم که از سينما هم ميشود به عنوان وسيله سرکوب و شکنجه استفاده کرد !

وقتى از زندان آزاد شدم با ديدن فيلم بايسيکل ران(  1367) و عروسى خوبان(1367) از محسن مخملباف فهميدم که اين آدمِ فرصت طلب ، نان را به نرخ روز ميخورد .

در فيلم گبه (74 13)به جاى رنگهاى زيباى گبه ها و طبيعت ، خونهاى محل شکنجه ام را ميديدم و فيلم نون و گلدونش را(1324)که مخملباف  ريکارانه سعى داشت از صلح بگويد و ضد خشونت نمايانده شود و ستايشگر زندگى ! درد شلاق  را روی بدنم اتداعی می کردم .

من اينجا دادخواستم را مطرح ميکنم عليه کل نظام جمهورى اسلامى ( هر جناحش ) از تمامى دست اندرکارانِ ريز و درشتش ، از کسانى که امروز ماسک اصلاح طلبى دارند و آنروز همه در اعدام ، زندان و شکنجه آزاديخواهان هم رأى بودند  همچنين دادخواست من عليه  شبه هنرمندی  با عنوان محسن مخملباف است  که به خاطرِ اينکه نپذيرفتم تماشگر فيلمهای ارتجاعی اش  باشم باضربه های شلاق  بدنم  را مجروح کردند.   

اگر مخملباف برجسته ترين هنرمندان سينما  هم باشد به خاطر  شرکتش در سرکوب به خاطر همکاری مستقيم با زندان به خاطر تشکيل گروه  تعقيب مبارزان وبه خاطر ساختن فيلمهای ايدئولوژيک  می بايد به محاکمه کشانده شود همانکونه که لنی ريفنشتال کارگردان آلمانی  که استعداد وتوانايی فيلمسازی اش قابل مقايسه با مخملباف نبود به دادگاه نورنبرگ  فراخوانده شد وتا آخر عمرش از تمام مجامع هنری وفستيوال ها طرد گرديد.

 نقل يک صحنه از نحوه دستگيری حشمت رئيسی فعال سياسی که هم اکنون مقيم برلين است می تواند چهره واقعی اين سينماگر حکومتی  را بنماياند.

حشمت ر ئيسی  که هم بند مخملباف در زندان شاه بوده است  در نوشتاری باعنوان بای سيکل ران آکتور کميته  می نويسد:

در گرمای زود رس اوايل سال60يکی از چهره های پر آوازه هنر ايران کلت کاليبر 45 امريکايی خود رادر پشت شقيقه مردی گذاشته بود واز او خواست که کوچکترين تکانی نخورد ودستهايش را بالای سرش نگهدارد  مادر سالخورده مرد دست فرزند خود را محکم گرفته بود ورها نمی کرد.

مرد که عرق سردی بر شقيقه اش نشسته بود صورت خود گرداند تاچهره شکار چی انسانرا ببيند باور نمی کرد چگونه جنايت وهنر می تواند دست در دست هم بگذارد و در وجود يک انسان تجلی کند  ،پايان حرفهای من نقل بحش ديگری از مقاله تکان دهنده حشمت رئيسی است  که می گويد:

 ايا می توان در خيابان ها به شکار انسان پرداخت ودگر انديشان را دستگير ومسلخ فرستاد وهمزمان به فعاليت های هنری وکارگردانی فيلم وتئاتر مبادرت ورزيد؟ ومن اصافه ميکنم ايا می توان پذيرفت که انسان نماهايی چون  مخملباف که معلوم نيست چند نفر با دستگيری ويا  راپرت هايشان  به  جوخه اعدام  سپرده  اند  آزادانه بگردند  وآز آن دردناک تر  اينکه ايرانيان خارج نشين   به استفبال خودش وفيلمهايش بروند وفرياد محسن ،محسنشان گوش فلک را کر کند؟   

 

یک توضیح

انجمن هنر در تبعید بارها از اقای مخملباف خواسته است که در گفتگویی با این انجمن شرکت نماید تا اگر حرفی در تایید یا رد نوشته هایی که درباره ی گذشته و حال ایشان است دارد با ازادی کامل بگوید که تاکنون خبری نشده است...    

 

 

 

 

راهيان واهي و تباهي

 

 

                                  نوشتة رضا بي شتاب                                         

 

آبي كه گاو مي خورد شير مي شود و آبي كه مار مي خورد زهر.

جهان عجيبي ست. آن اندازه رازآميز و شگفت و پيچيده كه به هذياني مزمن         مي نمايد. هذياني زهرآگين و تلخ و تاريك و تاريخي. هنگامي كه اين هذيان با ذهن و زبان و حافظة ما مقابل مي شود، به معضلي مضحك و بيمارگونه و به شدت فراموشكار مبدل مي گردد. خبر اين است كه محسن مخملباف در پاريس خانه خريده و تقاضاي مليت كرده، خانة آخرت و بهشت و حوريان را به پشيز غرب فروخته است. از ما بهتران، آنانكه روي آب راه مي روند و به شعبده و دعا زمان را به يك نظر متوقف مي كنند و به كشف و شهود مي رسند و هر لحظه حضور دارند و طيارند و حادثات هولناك دهر را به آساني از قاموس حوصلة انساني مي سترند، ماه را به چاه چپاول اندر، نهان و مهار كنند، روز را به غم و غربت مردمان، سياه و زار كنند، به خلعت و خرقة خويش افتخار كنند، پر درآرند و به سماعِ سيم و زر پرواز كنند،  به طرفه العيني ترتيب همة كارها را خواهند داد، غمت مباد كه شب دراز است و قلندر بيدار!

آيا غربيهاي از خدا بي خبر واقعاً مفتون و اغفال هنر تصوير سازي سينماي اسلامي شده بوده اند؟ آنان اغفال دلارام خويش، دلارهاي سبز نفتيِ يامفت از كيسة گشاد و پر بخشش خليفه ـ البته به ضرورت ـ  با بستن قراردادهاي هنگفت اقتصادي در اغما شدند. قلم و زبان و مطبوعات و رسانه ها يكصدا در خدمت تعريف و تمجيد و بزرگ انگاري و يگانگي اين سينما ـ تافتة جدا بافته ـ قيام كردند و سهمِ الست خويش ربودند. كذابان هر خزفي را به نرخ گوهر در بازار تزوير و به ترازوي تبليغ قالب كردند و فروختند و به سور و سود سرشارش پروار شدند. آنهمه همهمه و هياهو، هبا شد. طوفان به زير پتو سخت فسرد. فتيلة قنديل حقه بازان پت پت كنان و زردروي فرو لرزيد و مرد. شيرش، به موش كوري بدل شد و سوراخ خانه گم كرد. آنچه مسجل است اينكه اين سينما ديگر قدر و قيمتٍ دروغين و خريدار سينه چاك ندارد و دفتر و طومارِ فتنه و شيرازه اش، به آبِ روشن شسته و از هم دريده است.

به ياد آوريم كه مخملباف قول داده بود كه سينماي ناب و خداپسندانة اسلامي را چنان پي بريزد كه رشك عالم و آدم شود. او كه حاميِ بي چون و چراي گروگان گيري و عربده جويي و گردن كشي بود و با احمدي نژادهاي آنروزها مجالست داشت و همپيمانه بود، اكنون دست طلبِ مليت به سوي جهانخواران دراز كرده است. او كه خط امام را خط الهي و عبادي و سياسي مي دانست، حاليا رنگ دگرگون كرده است و جامه پشت و رو. او كه زير بيرقِ مبارزه با امپرياليسم سينه و زنجير مي زد، و هر صداي اعتراضي را در جهت مشاركت با شيطان مي شمرد، اكنون روان به اهريمن وام مي دهد و مي فروشد.

 همو نبود كه در كتاب “هنر اسلامي” نوشت:“ نمايشنامه نويس موظف است احساس يك مادر منافق را كه بر سر مزار فرزند ناخلف و معدومش شيون و زاري مي كند، به يك نحوي منتقل كند به سر مزار يك پاسدار شهيد كه مادرش شجاعانه ايستاده و لبخند مي زند.” تكيه بر عناصر اعتقادي؛ ايثار، شهادت و جهاد، همراه با فرهنگ عاشورا داشت، قرآن و احاديث و زندگي مردان صدر اسلام را بزرگترين منبع الهام در تمامي عرصه هاي هنري مي دانست و نسخه هاي غريب مي پيچيد و بر سانسور تأييد و تأكيد مي كرد. چگونه است كه مخملباف فيلم “ سكس و فلسفه” را مي سازد و روانة آمريكاي خونخوار و سردمدار امپرياليسم جهاني مي كند. آيا مي خواهد از دست “ شيطان بزرگ” و صهيونيسم بين المللي جايزه بگيرد و بر آن مباهات كند نعوذ بالله! به كسوت اهالي هاليوود در آيد، به جاي عرقچين بر سر و لنگ بر كمر، كلاهِ كابويي به سر و جين به پا، با سيگار برگ گوشة دهان، به عين درآيد و عيان گردد. آيا در بلاد كفر و زندقه، خمس و زكاتِ پولهاي بادآورده را مي پردازي. نماز و روزه و حج و جهاد را چه مي كني. گمان نمي بري كه اشتباهي آمده اي و قبله گم كرده اي و در غيبت و فراقت، اي قافله سالار و پيشقراول! مشتاقان و حاكمان مسلمان سخت تنها شده اند و در طلب ات اي فيلسوف سرگردان سينماي اسلامي، به غصه اندرند و گريبان دريده اند.

چونكه واگرديد گله از ورود                    پس فتد آن بز كه پيشاهنگ بود                   ( مولانا)

 چون حزب اللهي هستي، پس به لبنان برو و سرماية بي حسابت را در راه مبارزة آزادي فلسطين صرف كن، تا عاقبتت نيكو شود. هنوز هم به ولايت فقيه و قوانين جمهوري اسلامي و به رجم و حد و قصاص و تعزير باورمندي. فراموش نكرده اي كه در نامه اي به دخترت نوشتي كه براي بچه هاي ايران پدري نكرده اي. يادت هست زندانيهاي بي پناه سياسيِ زندان عادل آباد شيراز را به زور سر نيزه وادار كردي كه در فيلم “ بايكوت” بازي و ازگذشته شان استغفار كنند. از خاطر نبرده اي كه تماميِ هنرمندان را طاغوتي و خائن و فاسد خطاب كردي. براي كشتن فرخ غفاري و غلامحسين ساعدي، روزشماري مي كردي و تيم ترورت به ياريِ سپاهِ ترس و هراس توانست سعيد سلطانپور را تيرباران كند. هنوز هم با حسرت به نكشتن " سلمان رشدي" مي نگري و نگراني كه چرا كار را شخصا تمام نكردي. آري، تقيه مي كني. آيا نامه اي را كه به برادرت لاجوردي نوشتي و در آن دستگيريِ “حشمت الله رئيسي” را به اطلاعش رساندي به ياد مي آوري؟ كتمان مكن كه آن نامه در سطح جهان پخش شد. به ياد داري با برادر آهنگران نوحه خوانِ جنگ، چقدر عياق بودي. او با صوت ملكوتي و تو با نوشته ها و فيلم هايت، هزاران نوجوان را روي ميدانهاي مين فرستاديد. آيا بعد از كشته شدن “سرباز اسلام” لاجوردي و واجبي خوراندن به سعيد امامي و شليك به حجاريان، مدينة فاضله ات را ديگر محلي مناسب براي زيستن نيافتي و زان همه خواب و قريحه، تو را چيزي جز قيلوله اي اندك و بي قدر نمانده است. مگر همة شما هم افق فكري و اصحاب يك مكتب و مدرسه نبوده ايد.       كدام فيلمت پيامي مخالف جمهوري اسلامي داشته است كه تو مدعي آني. اكنون كه مدتهاست بيرون از ايران بسر مي بري و كنج عافيت گزيده اي، چه كرده اي، چه گفته اي، چه ساخته اي؟ واكنش ات در مقابل قتل عام سال 67، قتلهاي زنجيره اي، اعدام با جرثقيل و تازيانه و سنگسار، ترور مخالفان و سياسيونِ خارج از كشور چه بوده است. موضع ات در برابر وضع دهشتناك مردمي به اسارت گرفته شده چيست، كودكان كارتن خواب خياباني را به يادآر. آيا روح ات جريحه دار نمي شود از ديدن و لمس و حس كردن اين همه فجايع و جراحات بي التيام كه امثال شما خدا پرستانِ قدرت پناه بر جان و پيكر مردم و فرزندانشان زديد. چرا چشم و گوش و دهان بر حقايق بسته اي. گريه كن، گريه كن!

مگر خميني نمي گفت: “ آمريكا از انگليس بدتر، شوروي از هر دو بدتر”. احمدي نژادِ بنيادگرا را به ياد داري! آيا او سلاح هسته اي را براي سركوب و ترساندن مردم و روشنگران و براندازانِ درون ايران نمي خواهد. شعار نابوديِ آمريكا و اسرائيل و ضديت و ستيز با غرب آيا صحت دارد. پس چرا روسيه را فراموش كرده است. پس مسلمانان چچني چه مي شوند. احمدي نژاد را با شعار، دولت مهر پرور و عدالت گستر( جنگ پرور و آدم كش) و اينكه پول نفت را سرِ سفرة مردم مي آورد و مبارزه با راندخواران و مافياي سود و سودا و قدرت، به مردمي نيم بسمل و خسته، تحميل كردند. اما او قرار است كه بر سرِ سفره و زندگي مردم، جنگ و بمب اتمي و مسلسل بياورد. نظرت راجع به دوست و برادر قديمي ات، احمدي نژاد چيست؟ شنيده اي كه بسيار گفته است و از آن ميان اينكه: هالة نور او را فرا گرفته است و جهانيان مبهوت گشته اند و او منتخب امام زمان است و با او گفتگو مي كند. تو كه مرد خدايي و تائب و مسلمان و درستكار و راستگو، زبان بگشا و سخن بگوي. آيا خميني نگفت:“ هر چه بر سر ما مي آيد از يهود مي آيد”. پس تو چگونه در سازمانهاي يهودي مي چرخي و به تفرج سياحت مي كني و از آنان تقاضاي مليت داري و در سرزميني خانه مي خري كه مردمانش را هرزه و ملحد و مرتد و واجب القتل مي دانسته ايد. شايد بعد از فروريختن ايده آلها و آرمانهاي والايت، مترصدي تا اين بار در لباس يك مسيحي يا يهودي در پهنة كارزار روزگار ظاهر شوي. دروغ نگو و عمل بر مجاز مكن و از بيان آنچه كه بايد گفت طفره مرو و مانند گنگٍ خواب آلود و مست تلوتلو مخور. آنچه را كه بايد گفت و حمل آن جان و وجدانت را مكدر كرده است، بگوي و در آيينة تاريخ تكرار كن. بايد پاسخگوي تاريخ و ملت زخمي ايران باشي و در دادگاه وجدان، خويشتن ات را به نقد وكنكاش بكشي و تازيانة اندرز را بر تن ات فرو كوبي. در خلاء و پوچي سير مكن، با حفرة نفرتي كه در پشت سرت جا گذاشته اي چه مي كني. چگونه مي تواني آسوده و بي دغدغه سر بر بالين بگذاري در حالي كه به مردمان كشورت پشت كرده اي و ياوه باورانده اي، و آنان را در دام تباهي وانهاده اي. اي مرد مؤمن به مرگ بينديش و به جهان آخرت و بازخواستٍ كردگار از كردار و گفتار و پندارت. تصور كن زيرِ آفتاب قيامت ايستاده اي و از تو سؤال مي كنند و تو صيحه مي زني و از فريب و خدعه و درد و رنجِ گذشته ات به خود مي پيچي و گر گرفته و پشيمان به هر سوي ميدوي. دو فيلم ات، توبة نصوح و استعاذه را به ياد آر. اگر خميني گفت:“ ما براي خربزه انقلاب نكرديم و اقتصاد مالِ خر است”، تو اما براي شهرت و خربزه و پول، نوشتي و گفتي و ساختي. آيا در قبال گذشته ات مسئول نيستي، آيا همة شما الگو و انگاره اي از اشباح نيروهاي ظلمت نبوده ايد؟ اين همه فراموشكاري و لاپوشاني از نابغة خداگرايي چون تو بعيد است، به خود آ، اي مرد خدا… 

 

رضا بی شتاب

 

 

یک توضیح :

        انجمن هنر در تبعید بارها از اقای مخملباف خواسته است که در گفتگویی با این انجمن شرکت نماید تا اگر جوابی در تایید یا رد نوشته هایی که درباره ی گذشته و حال ایشان است دارد با ازادی کامل بگوید که متاسفانه تاکنون از این پیشنهاد استقبالی نشده است ... 

 

 

 

ترجمه " خورشیدتان مقوایی ست! "  مینا اسدی    (en franηais)

 

 

ترجمه چند شعر از  مریم هوله      (en franηais)

 

 

ترجمه بخشی " از صبا تا نیما"  یحیی آرین ﭙور   (en franηais)

 

 

بصير نصيبی   نبوس ولی گازم بگير          

 

دو شعر جدید از  مینا اسدی    

 

 

 

 

    (5Μ1 F5Μ(Μ

 

 سانسور خوب، شوالیه سپانلو از بصیر نصیبی

 

ادامه ...

 

 

سانسور خوب! و شوالیه سپانلو  و یادآوری دکتر یدالله رویایی     از بصیر نصیبی   ادامه...

 

 

 

    Canadian media and The Ridiculous Comparison of Iranian cinematographers with Michael Moore!"

مقایسه خنده دار سینماگران ایرانی با مایکل مور

 

 

شكوفايي ادبيات برون مرزي ترديد ها و توهمات پيراموني افسانه خاكپور

 

 

حرفهاي اهل تئاتر. از دكتر محمود خوشنام (فارسي)

 

   

 



نگاهي كوتاه به زندگي احمد شاملو

احمد شاملو در 21 آذر سال 1304  در خيابان صفي عليشاه تهران چشم  به جهان گشود.

مادرش كوكب عراقي و پدر او حيدر شاملو بود.  او دوره دبستان را در شهرستان‌هاي خاش، زاهدان و مشهد گذراند و از سال سوم به دبستان صنعتي منتقل شد تا زبان آلماني بخواند.

خانواده شاملو در سال 1321  به گرگان و تركمن صحرا كوچ كردند. زندگي در تركمن  صحرا  بعدها  الهام بخش شعر زيباي از زخم قلب آبائي شد.

احمد شاملو بين سال‌هاي 1323 – 1322 در فعاليت‌هاي سياسي شركت كرد و  پس از دستگيري به  زندان متفقين در رشت فرستاده شد. سال 1324 از زندان آزاد شد و به رضائيه رفت. سال 1326 براي نخستين بار ازدواج كرد. در سال1327 مجله سخن نو را چاپ كرد. دو سال بعد قصه زن پشت در مفرغي و مجله روزنه را به زيور طبع آراست. شاملو پس از انتشار آهن‌ها و احساس سردبيري مجله خواندنيها را پذيرفت و در سال 1334 رمان‌هاي كشيش، برزخ و زنگار را ترجمه كرد.  در سال 1338 قصه نويسي براي كودكان را نيز بر تجربيات خود افزود و حاصل اين تجربه خروس زري پيرهن پري است. شاملو در همين سال فيلم مستندي به نام سيستان و بلوچستان را براي شركت "ايتال كنسولت"  ساخت و بين سال‌هاي 2-1340 سردبيري كتاب هفته را عهده دار شد. او در اين سال‌ها گفت و گو نويسي براي برخي از فيلم‌هاي سينمايي را قبول كرد‌. در سال 1343 با  آيدا سركيسيان ازدواج كرد. در سال 1345 به انتشار هفته نامه ادبي بارو پرداخت كه به دستور وزير اطلاعات وقت تعطيل شد. كتاب تأليفي حافظ شيراز يكي از كتاب‌هاي مشهور شاملوست كه در سال 1347 هم زمان با ترجمة عروسي خون نوشتة فدريكو گارسيا لوركا به چاپ رسيد. او در اين سال با برنامه كودك و نوجوان به همكاري پرداخت. در سال 1351 دانشگاه صنعتي از شاملو دعوت كرد تا به عنوان استاد زبان فارسي در آنجا تدريس كند.

شاملو در اين سال به هنگام همكاري با اين دانشگاه صفحه‌ها و نوارهايي را به عنوان "صداي شعر” در كانون  پرورش فكري كودكان و نوجوانان منتشر كرد. سال بعد براي بامداد سالي بسيار پركار بود، چاپ مجموعة ابراهيم در آتش، درها و ديوارهاي بزرگ چين، نوشتن فيلم نامة تخت ابوالنصر و ترجمه و چاپ مرگ كسب و كار من است و همچون كوچه‌اي بي انتها ترجمة نمايشنامه مفت خورها و…  از كارهاي او در اين سال به شمار مي‌آيد. در سال 1355 از سوي انجمن قلم و دانشگاه پرينستون به آمريكا دعوت شد. او در جلسه سخنراني و شعرخواني همراه با شاعران و نويسندگان آسيايي و آفريقايي چون ياشار كمال، آدونيس، البياتي، وزينشيفسكي و ديگران حضور يافت. وي در اين سال‌ها با هيجان بسيار، كار روي كتاب كوچه را نيز پي گرفت. در سال 1357 قصة دختراي ننه دريا و بارون به صورت كتاب كودكان به چاپ شد. مهتابي به كوچه، شهريار كوچولو، بگذار سخن بگويم، كتاب كوچه آثار منتشر شدة ديگر او در اين سال را تشكيل مي‌دهند. احمد شاملو در سال 1363 كانديداي دريافت جايزه نوبل شد. در سال 1365 كتابي به عنوان عيسا ديگر، يهودا ديگر را بر اساس رمان قدرت و افتخار نوشته گراهام گرين به رشته تحرير درآورد.  در سال 1366 به  دومين كنگره بين‌المللي ادبيات دعوت شد. در اين مراسم افرادي چون درك والكوت، عزيز نسين، پدرو شموزه، لونا رگوديسون، ژوكوند ابلي و… نيز حضور داشتند كه شاهد سخنراني شاملو با عنوان "من درد مشتركم، مرا فرياد كن”  بودند. شاملو در سال 1369 از سوي دانشگاه  بركلي كاليفرنيا براي حضور در شب شعر دعوت شد. او در اين برنامه دو سخنراني تحت عنوان نگراني‌هاي من و مفاهيم رند و رندي در غزل حافظ ايراد كرد. بامداد در اين سال‌ها در شب شعر دانشگاه‌هاي U.C.L.A. ، شيكاگو، ميشيگان، هاروارد، كلمبيا، راترگز و… نيز شركت جست. در سال 1370 شاعر نام آشناي ايراني به نفع آوارگان كرد عراقي سفري را براي شعرخواني به وين تدارك ديد. سال 72 گزينة آثار شاملو توسط انتشارات مرواريد به چاپ رسيد و در سال 1378 جايزه استيگ داگرمن را به خود اختصاص داد. آخرين اثر او در روز 15 تيرماه 1378 در روزنامه نشاط به مردم ايران تقديم شد.  احمد شاملو در تاريخ 3 مرداد 1379 چشم از جهان فروبست.

 

در اين بن بست

احمد شاملو

 

 

دهانت را مي‌بويند

مبادا كه گفته باشي  دوستت مي‌دارم.

دلت را مي‌بويند

روزگار غريبي‌ست، نازنين

و عشق را

كنار تيرك راهبند

تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

در اين بن بست كج و پيچ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر

    فروزان مي‌دارند.

به انديشيدن خطر مكن.

روزگار غريبي‌ست، نازنين

آنكه بر در مي‌كوبد شباهنگام

به كشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد

آنك، قصابانند

بر گذرگاه‌ها مستقر 

با كنده و ساطوري خونالود

روزگار غريبي‌ست، نازنين

و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌كنند

و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

كباب قناري

بر آتش سوسن و ياس

روزگار غريبي‌ست، نازنين

ابليس پيروز مست

سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد

31 تير 58


 

 

 

بازگشت به صفحه اول