ART EN EXIL

 

آشنايي با انجمن    تئاتر     سينما

 شعر        نشريات

موسيقي    سه روز بر ضد خشونت٬تبعيض و نژادپرستي

   پيوندها    پيشنهادهاي شما

گوناگون    تماس با ما      

 

 

بازگشت به صفحه اول

 

گوناگون

 

 

 

  سانسورمفید، شوالیه سپانلو و یاد آوری دکتر یدالله رویایی                                               ادامه

 

به یاد صادق هدایت

 

"از دیروز تا امروز"

 

رمان " حاجی آقا " نوشته صادق هدایت که در آن حاجی آقا طرفدار "دمکراسی" و اصلاح طلب می شود گویی ماجرای

 امروز است . ماجرای حاج آقاهای امروز که طرفدار دمکراسی و اصلاح طلب شده اند و گویی قرار است درب بر همین پاشنه لعنتی بچرخد در این وطن ستمکش با دردهای بی‌ مرهم مانده به درازای تاریخ...

امروز اما با وجود یک مشت شیاد و رجاله ها که تلاش می کنند بر مبارزه مردم سایه بیایندازند و آن را به انحراف بکشند ، چقدر جای نویسندگان و هنرمندان  راستینی چون صادق هدایت و یکی از شخصیت های رمان حاجی آقا  " منادی الحق " خالی است بخشی از رمان حاجی آقا؛

...”.مجالس ...  افکار و فرهنگستان مرتب به قدوم حاجی مفتخر می شد که عضویت رسمی آنجا را داشت و در همه جا  ... اشتباهات مضحک می کرد . فقط سر حساب پول موی را از ماست می کشید ... بعد از پیش آمد شهریور ، حاجی آقا طرفدار جدی دمکراسی و یکی از آزادیخواهان دو آتشه و مخالف دیکتاتوری رضاخانی شده بود . در سفارتخانه های متفقین و انجمن های فرهنگی آنها عرض اندام می کرد و دستگاه سابق را به رایگان زیر فحش و دشنام می گرفت : " ببینید چه خر تو خری بود که وزارت معارف حق التالیف کتاب اخلاق را به من داد اما یک بار از من نپرسیدند پس کتابت کو ؟ این دستگاه محکوم به زوال بود ... "  نزدیک انتخابات دوره چهاردهم به فعالیت سیاسی و اقتصادی حاجی افزوده شد و غریب این که کسی که کباده ریاست وزرایی می کشید ، حال سودای وکالت به سرش زده بود . از صبح تا شام مشغول تبانی و دستور و ملاقات با روزنامه چی و کاسب کار و بازاری و آخوند های قدیمی و آخوند های نوظهور دمکراسی و گاب بندی شده بود

...

آقای مزلقانی سردبیر روزنامه کثیرالانتشار " دب اکبر " پیروز مندانه دستش را بلند کرد : حاجی آقا بنده

پیشنهاد می کنم که عکس حضرتعالی در روزنامه دب اکبر چاپ بشود و شرح حالی هم از شما به مناسبت انتخابات زیر عنوان : " پدر دمکراسی " در صفحه اول روزنامه درج کنیم

آنها از در بیرون رفتند و حاجی نیم بلند شد و نشست . در حالتی که خسته و عصبانی به نظر می آمد رو کرد به منادی الحق و گفت : آقا خیلی ببخشید خودتان که ملاحظه کردید ، این همه دردسر ... اگر اجازه می دید با شما مشورتی بکنم  . شنیدم که شما قصیده های عالی می سازید

-منادی الحق : بنده در تمام عمرم قصیده نگفته ام

حاجی آقا : خوب مقصود شعره ، قصیده یا تصنیف فرقی نمی کنه ... می دانید که من عضو تمام محافل ادبی هستم ... حالا با داشتن این همه گرفتاری و بعد نا خوشی اوخ اوخ ... گمان می کنم که فرصت نداشته باشم شعری بگم . از طرف دیگر چون قول دادم در یکی از مجالس ادبی قصیده ای راجع به دمکراسی بخوانم اینه که از شما خواهشمندم اگر ممکنه شعری چیزی راجع به دمکراسی بگید . البته این خدمت را فراموش نخواهم کرد . می دانید حالا دمکراسی مد شده مخصوصا که دوره انتخاباته تأثیر داره . این که خواستم با شما خلوت بکنم . البته اجرتان پامال نمی شه

-گمان می کنم که سوء تفاهمی رخ داده . به آن معنی که شما شعر می خواهید از عهده بنده خارجست

شکسته نفسی می فرمایید برای شما کاری نداره . من خیلی از شعرای معاصر را می شناسم اگر لب تر کرده بودم حالا سر و دست می شکستند . اما از تعریف هایی که مقام ادبی شما شنیدم و می دانستم آدم گوشه نشینی و محتاج به معرفی و پشتبانی هستید ، این بود که شما را در نظر گرفتم

 شما اشتباه می کنید . من احتیاجی به معرفی و عرض اندام ندارم از کسی هم تا حالا صدقه نخواسته ام . برای شما شعر بی معنی ، بلکه مضر است و شاعر گداست . فقط دزدها و سردمداران و گردنه گیرها و قاچاق چی ها عاقل و با هوشند و کار آنها در جامعه ارزش دارد

حاجی که منتظر این جواب نبود از جا در رفت و زبانش به لکنت افتاد : شما هم ... عضو همین جامعه ... هستید ... گیرم دزد بی عرضه ...

 منادی الحق حرفش را برید : حق با شماست درین محیط پست احمق نواز سفله پرور و رجاله پسند که شما رجل برجسته آن هستید و زندگی را مطابق حرص و طمع و پستی ها و حماقت خودتان درست کرده اید و از آن حمایت می کنید ، من در این جامعه که به فراخور زندگی امثال شما درست شده نمی توانم منشأ اثر باشم . وجودم عاطل و باطل است ، چون شاعرهای شما هم باید مثل خودتان باشدند . اما افتخار می کنم درین چاهک خلاء که بقول خودتان درست کرده اید و همه چیز با سنگ دزدها و طرارها و جاسوس ها سنجیده می شود و لغات مفهوم و معانی خود را گم کرده ، درین چاهک هیچ کاره ام . توی این چاهک فقط شماها حق دارید که بخورید و کلفت بشوید . این چاهک به شما ارزانی ! اما من محکومم که از گند شماها خفه بشوم ... طرفداری از دمکراسی می کنی برای این که دوا و غذای مردم را احتکار بکنی ، حتی از احتکار واجبی هم روبرگردان نیستی . می دانی توبه گرگ مرگست . آسوده باش  ! من دیگر حرفه شاعری را طلاق دادم . بزرگترین و عالی ترین شعر در زندگی من از بین بردن تو و امثال تست که صدها هزار نفر را محکوم به مرگ و بدبختی می کنید و رجز می خوانید . گورکنهای بی شرف

 

حاجی رنگش کبود شده بود و ماتش زده بود ، بطوری که درد نا خوشی خود را حس نمی کرد

منادی الحق بلند شد در کوچه را بهم زد و رفت..."

 

 

براستی یاد صادق هدایت جاودانه است .بدون شک آنکه می‌‌ماند، جاودانه می‌‌شود   و تأثیر کمک کننده بر جای می گذارد

نویسندگان ،هنرمندان و تلاش گرانی مثل هدایت هستند نه جریان های پوشالی سیاسی و استادان با ریش و بی ریش و

 نویسند گان و روزنامه نگاران و فیلم سازان جیره خوار دستگاه حاکمیت ها که برای سران کشورهای غربی و باندی از جمهوری اسلامی کرنش زبونانه می کنند و مطابق میل و نظر آنها حرف می زنند و مطابق خواست آنها اثر تولید می کنند و نان به نرخ روز می خورند یاد انسانهای آزاده‌ای چون صادق هدایت  چه گرامی تر است در این قحطی  هنر و هنرمندی که "بر قدرت" باشد تا "با قدرت"...

 

 

لیلا قبادی

سپتامبر ۲۰۰۹

lilacforfreedom@gmail.com

 

 

 

این مقاله ده سال پیش نوشته شده، و حیرانم که هنوز هم به روز است!

مینا اسدی

 

ز هر طرف که شود کشته، سود اینان است

 

این یک نمایش تکراری است: بازگشت قهرمانان... استقبال ما از آنان با اشک و گل و لبخند.

قهرمانان می گویند: بفرمایید... ما می گوییم: خواهش می کنم شما بفرمایید.... قهرمانان می گویند: شما مردمید اول شما... ما می گوییم: شما رهبرید اول شما...

 

قهرمانان نمی خواهند رهبر باشند... به قصد رهبری نیامده اند اما نمی توانند دل نازک تر از گل مردمان عاشق را بشکنند.

به شوق می آیند... اشک در دیده و بغض در گلو... فروتنان و مهربانان را بوسه باران می کنند... ما راه می دهیم... آنان می گذرند... اول آهسته قدم برمی دارند... به دقت، به اطراف خیره می شوند... شک می کنند... دو گام به جلو و یک گام به عقب... به پشت سرشان نگاه می کنند... ما دست می زنیم.... هورا می کشیم... گل می ریزیم... و آنها را به جلو می رانیم.... می ایستیم تا آنها بروند... بروند به قله ی افتخار و پیروزی... و آنها می دوند تا برسند قبل از آنکه ما پشیمان شویم... دوستشان داریم، دوستان ما هستند... عهد کرده اند... پیمان بسته اند.

 

وقتی شوق و شور فرو می نشیند و منطق جای احساسات را می گیرد تازه به خود می آییم... ای دل غافل... نکند آنها که خودمان با سلام و صلوات بالانشین شان کرده ایم اول از همه خود ما را به خاک بنشانند...

دچار تردید که می شویم کمی دیرست... آنها بر اریکه ی قدرت تکیه زده اند و شمرهم جلودارشان نیست... نمی خواهیم باور کنیم... می گوییم: از خودمانند.... مبارزه کرده اند... اهل بخیه بوده اند... لابد حکمتی در کارست.

زمین زیر پایشان که سفت شد، برایمان شاخ و شانه می کشند... تهدید می کنند... سر و دست می شکنند و به خانه ها شبیخون می زنند.... دهان که به اعتراض می گشاییم به تیر غیب گرفتار می شویم... صداهایمان را خفه می کنند... دست مان به دامن کبریایشان نمی رسد. با تعریف و تعارف، همه ی کلیدها را به آنان سپرده ایم؛ اما آنها بدون هیچ تعارفی صدای جوانان، زنان و مردان را در سینه خفه می کنند... حتا نزدیکان و یاران خودشان را به بند می کشند. ساکت هم که باشی آنها فریاد می زنند و نفس کش می طلبند.

 

بالای قله بودن خیلی کیف دارد... آن بالا بودن و مردم را سیاهی لشکر دیدن... ریز دیدن... کوچک دیدن ... حتا از مورچه هم کوچکتر دیدن ... خیلی کیف دارد که یک آدم به شکل و شمایل همه ی آدمهای دیگر باشد، از آنها چیز بیشتری هم بلد نباشد و یکباره دری به تخته بخورد و بشود محبوب توده های میلیونی... و بعد آنقدر بالا برود که به ماه برسد... توی ماه برود و از آن جا به آدمهای ساده دل احساساتی پوزخند بزند... خیلی کیف دارد که آدم به این بگوید بمان... و به آن بگوید بمیر...

با اینهمه ما مردم نه بقول شاعر آن دل عبرت بین هستیم که از دیده، عِبَر کنیم و نه ایوان مدائن را آئینه ی عبرت می بینیم.

اشتباه روی اشتباه... تکرار اشتباه... در یک دایره ی مدار بسته، دور باطل می زنیم... افسوس می خوریم و عبرت نمی گیریم...

همه ی ما این نمایشنامه ی تلخ را از بر می دانیم اما پای عمل عبرت و تجربه که می شود چشم و گوش بسته، دوباره به صحنه می پریم و همان نقش ها را به عهده می گیریم و از اجرای دوباره ی آن دچار شور و شعف می شویم.

* * *

حکایت آقای خاتمی، همان حکایت آقای رفسنجانی است. حکایت آقای رفسنجانی، همان حکایت آقای خامنه ای است. حکایت آقای خامنه ای، همان حکایت آقای خمینی است. و حکایت آقای خمینی، همان حکایت پیشینیان تاریخ است. همه به یک شکل عمل می کنند و ما مردم نیز به همان شکلی عمل می کنیم که نیاکانمان کردند... تاریخ خوانده و تاریخ نخوانده... چراغدار و بی چراغ... سر و صدا که بلند می شود، دیده ها و خوانده هایمان را از یاد می بریم... دوباره همان: شما بفرمایید... نه خیر شما بزرگترید شما اول بفرمایید... و میز را تقدیم از راه رسیده ی دیگری می کنیم... شعار می دهیم... وحدت می کنیم... هشدار دهندگان و نقد کنندگان را پس می زنیم... عجله داریم... می خواهیم برسیم... هر چه زودتر و سریعتر... و می رسیم... البته نه به آزادی ... بل به چاهی دیگر ... به شبی دیگر... به بن بستی دیگر... دیوار سنگی که سرمان را شکست نا امید و زخمی به کنجی می نشینیم با عینکی سیاه و خشم به یکدیگر ... و نفرت از یکدیگر... و آنان می تازند... می برند.... غارت می کنند... به بند می کشند... از دار و منار و جرثقیل آویزانمان می کنند... می کشند و تکه تکه می کنند و ما به نظاره ی سیاهکاری ها می نشینیم و از بیم جان سکوت می کنیم... تا آغاز اعتراضی دیگر... تا شروع قیامی دیگر... و دوباره با همه ی توش و توانمان به میدان می آییم... با جانمان به میدان می آییم با این قصد و اراده که دیگر فریب نخوریم... دیگر باور نکنیم ودل نبندیم... اما در نیمه های راه دوباره احساساتی می شویم... عاشق می شویم... عاشق "تازه واردی" که از رنگها و گلها سخن می گوید و چه بسا که در دستانش خنجری پنهان است ... و می رویم با تصاویری از آشنای تازه که گرم و شیرین حرف می زند... می رویم به دنبال حرفها... قولها.... وعده ها و تصاویر... کشته می دهیم... راه باز می کنیم و تصاویر جان می گیرند... قدر می بینند و بر صدر می نشینند... و پس از اطمینان از محکم بودن جایشان، به ما چنگ و دندان نشان می دهند...

 

"- پس از عبور از دروازه های شهر چه کنیم؟

-   قبل از همه آن زنانی را تیرباران کنید که بیرون دروازه، راه ما را گلباران کردند!"

* * *

و اما حکایت این مراد تازه نیز تماشایی و شنیدنی ست.

"خاتمی" یا مراد تازه، به مریدانش پشت می کند... اخم می کند... پشت چشم نازک می کند... می توپد... به نصیحت و وصیت و التماس و درخواست آنان اعتنایی ندارد... منتخب دوستان است و به کام دشمن... با قاتلان مریدانش حکم می زند و اطلاعیه ی مشترک می نویسد... دیگر به عاشقانش نیازی ندارد و نمی خواهد معشوق آنان باشد. به هزار زبان می گوید که ولش کنند، اما عاشقان و مشتاقان و امیدواران بر سرزنان و ترانه خوان سر در قفایش نهاده اند که:

"تو کمان کشیده و در کمین

که زنی به تیرم و من غمین

همه ی غمم بود از همین

که خدا نکرده؛ خطا کنی"!

* * *

متاسفانه بخش وسیعی از روشنفکران، با تمام تجربه هایشان باز هم به کسانی امید بسته اند که دارند با هزار حیله، این رژیم آدمخوار را از زیر ضرب مردم بیرون می برند.

رزیم اسلامی یک جناح و دو جناح و صد جناح هم که باشد حاصلضرب، یکی است: حفظ نظام اسلامی. اصلاح طلبی دینی جان آنها را نجات خواهد داد و عمر حکومتشان را درازتر خواهد کرد. تجربه ی بیست سال سختی، بدبختی، سیاهروزی، دربدری، خانه بدوشی، فقر، ویرانی، کشتار و سنگسار عزیزانمان به ما می گوید که جای ما در کنار هیچکدام از اینها نیست، ما رو در روی کسانی قرار داریم که درختان جوان ما را سر بریدند و بهترین و عاشق ترین جوانان میهن را به خاک و خون کشیدند.

آن انقلاب ناتمام را با نیروی عظیم خود به انجام برسانیم.

 

 

دوشنبه بیست وششم ماه جولای سال نود و نه، استکهلم

از کتاب "درنگی نه که درندگان در راهند"

مجموعه ی نوشته های پراکنده

مینا اسدی

 

 

 

مسعود نقره کار

 

 

آلوده کنندگان قلمرو تبعید

 

 

 

تبعید و تبعیدی از مظاهر مبارزه علیه حکومت آزادی و آزاده کش

 اسلامی هستند, ترفند های حکومت اسلامی  برای آلوده کردن این

 قلمرو را خنثی کنیم.

 

تکرار مکررات است نوشتن اینکه تبعید پدیده ای سیاسی ست,با اینحال به نظر می رسد چنین" تکرار"ی ضروری ست و نباید از مکررگفتن و نوشتن اش واهمه داشت و واماند.

در ادبیات سیاسی جهان راندن دگراندیش یا مخالف سیاسی, فرهنگی و عقیدتی از زادگاه و محل زندگی اش تبعید تعریف شده است , این راندن می تواند درون مرزهای سیاسی و جغرافیایی یک کشور اعمال شود(Internal Exile) و یا تبعیدی به خارج از مرزهای سیاسی و جغرافیایی کشورش فرستاده شود(External Exile). تبعید  گاه به طور مستقیم و آشکار با اعمال زور, به عنوان تنبیه(Punishment) از سوی حکومت های خود کامه اعمال می شود, و گاه خطر مرگ, شکنجه و زندان, به دلیل ادامه ی مبارزه با قدرتی برتر یا خودکامه , فرد یا جمعی را به ناچاربه " خود تبعیدی" ویا " نفی بلد" وا می دارد( Self Exile). حیات سی ساله حکومت اسلامی نشانه ای قابل اتکا در درستی  تعریف مورد اشاره است.

بنابراین تبعیدی ایرانی کسی ست که به دلیل دگراندیشی سیاسی , فرهنگی, عقیدتی و قومی, و مخالفت سیاسی , فرهنگی و عقیدتی با حکومت" جمهوری " اسلامی ,      زندگی اش در ایران با خطر مرگ ,زندان  و شکنجه مواجه شده باشد . تبعیدی کسی ست که در تبعید گاه اش  نیز به دگر اندیشی اش , و یا مخالفت اش  با حکومت اسلامی ادامه داده باشد, و به همین دلایل, قادر به بازگشت به ایران اسلامی نباشد.

 پوشیده نبوده و نیست که دیکتاتورها  و دیکتاتور پسندها  نفی ,تضعیف, تخریب , مخدوش جلوه دادن و آلوده کردن پدیده ی تبعید را از تکالیف و وظایف خود می دانند, در این میانه  برخی نیز فرصت طلبانه, و با نرخ هایی کم و زیاد راه دیکتانورها را هموار می کنند ,و پاره ای نیز مغرضانه و یا نا آگاهانه راه نفی ویا آلوده کردن این قلمرو را می روند. 

نگاهی کوتاه به این مجموعه بیاندازیم:

 

1- حکومت اسلامی

 درحکومت اسلامی  پدیده های تبعید و تبعیدی  مترادف و تداعی کننده ی دگراندیشی , سیاست, عقیده (ایمان) , فرهنگ و هنر ممنوع ست . اینگونه است که  گریز ناگزیردگراندیشان و مخالفان این حکومت, در ابعادی میلیونی از دستاورد های " تاریخی" حکومت اسلامی شده است. پس از انقلاب بهمن 1357, تشدید اختناق سیاسی ,و فشار های اجتماعی, فرهنگی و هنری , مذهبی و قومی سبب شدند تا میلیون ها ایرانی , که علیه چنین اختناقی مبارزه و فعالیت  می کردند, برای گریز از مرگ ,زندان,شکنجه , و محرومیت های سیاسی, فرهنگی وهنری , اجتماعی , مذهبی وقومی ایران را ترک کنند وبرای ادامه ی زندگی و فعالیت های شان درخارج از مرز های ایران پناهگاهی دست و پا کنند . در این میان  کوشندگان سیاسی , فرهنگ سازان و فرهنگ ورزان و هنرمندان , اقلیت های قومی و مذهبی, بخش بزرگی از تبعیدیان را شامل شده اند .

در حکومت اسلامی پدیده تبعید مستقیم یا تبعید با اعمال زور  به عنوان تنبیه وجود نداشته و ندارد . حکومت اسلامی ایران به جای تبعید دگراندیشان و مخالفان , آنان را زندانی , شکنجه و اعدام کرده و می کند.  تبعیدی های حکومت اسلامی برای رهایی ازخطر زندان , شکنجه ومرگ, وادامه ی فعالیت های سیاسی, فرهنگی, عقیدتی و قومی پیش ار آنکه دستگیر شوند از ایران گریخته اندو به ناگزیر تن به " خود تبعیدی" داده اند.      

 فعالیت های تاثیر گذار تبعیدی ها , حکومت اسلامی را وا داشته است  تا طی سی سال گذشته از تمامی راه ها و روش های " اسلامی" اش برای تخریب و آلوده کردن  جنبش تبعیدی ها استفاد ه کند. از ترور تبعیدی ها  تا تحبیب برخی تبعیدی ها و تبعیدی نماها , از بهره گیری از برخی مهاجران در راستای آلوده کردن پدیده تبعید تا تبلیغات رسانه ای دروغین و شرم آورعلیه  تبعیدی ها , از گسیل تبلیغات چی های حکومتی با عناوین سیاستمدار, محقق و نویسنده  به خارج کشور با هدف مبارزه با تبعیدی ها  تا برپایی رسانه ها و تشکل های موازی در راستای تضعیف و خنثی کردن رسانه ها و تشکل های تبعید ی ها و.......

در این میان راه اندازی و تقویت رسانه ها و تشکل های موازی این روزها بازارشان گرم تر از سایرراه ها و روش هاست . این تشکل های به ظاهر فرهنگی و صنفی از صاحبان مشاغل گوناگون – پزشکان , مهندسان  , بساز بفروش ها و دلالان زمین و خانه و ماشین و.... شکل گرفته اند. این تشکل ها بدلیل داشتن توانایی مالی و نیز وجود کمیت  قابل ملاحظه ای از  مهاجرانی  که  در ایران نیز کسب و کار می کنند, در جهت تضعیف و خنثی کردن تشکل های تبعیدی ها  و تلاش برای دور نگه داشتن ایرانیان خارج از کشور از مسایل سیاسی واجتماعی ایران, تاثیر گذار و منشا  اثر بوده اند , تا آن حد که  آقای احمدی نژاد را نیز به شعف آورده اند:

«....ایرانیان در خارج از کشور منسجم شده اند وکارهای فرهنگی خوبی در خارج از کشور انجام شده است». ( به نقل از وبلوگ « همیشه ایران»-داخل کشور)

 

2- جماعتی از اهالی سیاست, فلسقه و فرهنگ و هنرداخل کشور

درایران برخی تشکل های سیاسی و صنفی ( آشکار و مخفی) , جنبش های دانشجویی, زنان , کارگران وجوانان , و اهالی فرهنگ و هنر( متشکل و منفرد)  جسورانه علیه حکومت ستم و بیداد اسلامی مبارزه کرده و می کنند.  با گذر زمان  و ادامه ی عمر استبداد دینی افرادی از این مجموعه  بتدریج  تبعیدی شده اند, اما بسیارانی که در داخل مانده اند گفته و نوشته اند که پدیده تبعید و تبعیدی ها را پاره ای از جنبش آزادیخواهانه میهنمان می دانند. هر دو سو نیز تقویت یکدیگر را به سود چنین جنبشی دانسته و در این راه  در حد امکان گام بر داشته اند. در میان افراد مجموعه ی فوق, بودند کسانی که در آغاز بدلیل بی اطلاعی و نا آگاهی و گاه برخورد های " روانشناسانه" , هنگام که در ایران بودند, در رابطه با پدیده تبعید و تبعیدی ها, ارزیابی ها و برخوردهایی غیر واقعی و نادرست  داشتند اما بتدریج با کسب اطلاع و شناخت بیشتر و یا با پرتاب شدن به تبعید , ارزیابی ها و بر خورد های شان را تصحیح کردند.

 خلاف موارد فوق ,جماعتی دیگر از اهالی سیاست, فلسفه و فرهنگ و هنر اسلامی و غیر اسلامی هستند که پنهان و آشکار, و با استفاده از امکانات و دستور حکومتی به خارج اعزام و نقش سفیران و کاربدستان این حکومت در خارج کشور را بازی کرده  و می کنند. تضعیف و خنثی کردن جنبش تبعیدی ها یکی از اهداف این جماعت است. برخی از سایت های خبری و سیاسی , مساجد , دانشگاه ها , تشکل های موازی ی به ظاهر صنفی و " فرهنگی" , مطبوعات و رادیو و تلویزیون های دست ساز حکومت اسلامی در خارج از کشور بلند گوهای این جماعت اند. در شهر های لندن, واشنگتن دی.سی ,تورنتو و..... - بویژه در دانشگاه ها و مساجدش – از وجود این جماعت فیض برده می شود تا راه تضعیف و خنثی کردن تبعید و تبعیدی هموار تر شود.

 

 3- برخی از مهاجران:

سفر به خارج از کشور و مهاجرت نفشی ارزشمند در شناخت  جوامع مختلف , و به طور کلی بسیاری از پدیده های اجتماعی جوامع پیشرفته غربی داشته است. این شناخت بیش از یک قرن است که نقش مثبت و تاثیر گذار خویش بر تمامی عرصه های زندگی اجتماعی جامعه ما زده است, و بیش از این نیزخواهد زد.

واقعیتی  ست  که مهاجران برای نوجویی , کسب و کار و تحصیل , تنوع وخوش نشینی و زندگی ای بهتر به خارج ازکشور سفر کرده , و می کنند. ملاحظات سیاسی , اجتماعی و فرهنگی و هنری  می تواند  سبب مهاجرت شده باشند اما  اجبار و تهدید ی  در پس سفر مهاجر داوطلب نبوده و نیست. برای نمونه  شاهدیم که بسیاری از اهالی قلم مهاجرو ساکن خارج از کشور به ایران رفت و آمد می کنند , در ایران کتاب و مقاله چاپ می کنند , سخنرانی می کنند, جلسات بحث و نقد بر پا می کنند , و شاد وشنگول و دست پر برای نوجویی بیشتر و خوش نشینی خوش تربه خارج کشور باز می گردند. این دست سفر ها اما برای تعدادی دیگر از این عزیزان درحد یک سفرفرهنگی و تحقیقی و " روشنگرانه " به داخل و دیدار دوستان و اقوام و جمع آوری  ماترک باقی نمانده است, تعدادی از اینان برای ارضای خود و بعضا" خوشرقصی  و " ایز گم کردن " می باید  پدیده تبعید و کار های تبعیدی ها  را نیز نفی کنندو تبعیدی ها و تلاش های شان رامشتی آدمیانی  دلمشغول کارهای سطحی, موجوداتی ایدیولوژیک زده و وبای سیاست گرفته معرفی کنند, و همه چیز را , حتی کلمه ی تبعید را زیرآوار مهاجرت ومهاجرانی از قماش خود دفن کنند.

 

4 – برخی از تبعیدی های:

 پدیده تبعید و ایرانی تبعیدی  یکی از مظاهرمبارزه و مقاومت علیه یکی از مرتجع ترین و وحشی ترین حکومت های جهان, یعنی حکومت اسلامی اند. تبعیدی  نماد وفریاد ستمدیدگان میهنمان , و جنبش آزادیخوانه ایرانیان  در خارج از ایران است , که فریادش - در حد خویش- در ایران نیز طنین افکن و تاثیز گذار است.

طولانی شدن عمر تبعید وسختی هاوتلخکامی های اش  ,موج ریزش بخشی از  تبعیدی ها و تبدیل و دگردیسی آنها به مهاجر را , بویژ در سال های اخیر ,تشدید کرده است. تغییر اندیشه و روش , وسفر حق هر انسانی ست , و تبعیدی نیز می تواند به درکی متفاوت از زندگی , سیاست و فرهنگ برسد و راهی که می پسندد برگزیند, آنگونه  که رفت و آمدش به ایران نیز دچار مخاطره نشود. این دگرگونی  در کسانی که تاب تحمل سختی ها ی طاقت فرسای تبعید ندارند,  بدیهی تر است. این نوع ریزش ها از سویی سبب تضعیف  جنبش تبعیدی ها  شده  , و از سوی دیگر مورد بهره برداری حکومت اسلامی نیز قرار گرفته است, حکومتی که آگاهانه و حسابگرانه  چشم بر این رفت و آمدها می بندد . متاسفانه اما آنچه که به کرات دیده شده است فراتر از ریزش به دلیل  تغییراندیشه و روش و ناتوانی در برابر سختی های تبعید بنظر می رسد.  برخی از این دست تبعیدی های دگردیسی یافته به راه تخریب, مخدوش کردن و آلوده کردن پدیده  تبعید و نیز توجیه افکارو رفتار حکومت اسلامی و مشاطه گری این حکومت  می روند, راهی برای توجیه رفتار خود, و خود قانع سازی ی موجودی دگردیسی یافته, راهی که پیامدی جز هموار کردن راه حکومت اسلامی در تضعیف و تخریب و آلوده کردن پدیده تبعید ندارد.  

 

******

درکنار موارد اشاره شده , لغزش ها و ضعف های ما تبعید ی ها نیز نقشی تخریبی و تضعیف کننده  براین پدیده و ثمربخشی اش داشته و دارد. از پراکندگی ای سی ساله  و     درگیری های فرقه ای و گروهی و شخصی , به عنوان  دو نمونه از این لغزش ها و ضعف ها می توان نام برد.

تلاش های حکومت اسلامی علیه تبعیدی ها , و نیز مجموعه ای که به آن ها اشاره شد, مسؤلیت بیشتر ما را برای  کوشش در راستای  تصحیح و از میان برداشتن لغزش ها و    ضعف ها , و نزدیکی و اتحاد گوشزد می کنند. 

 

 

 

نامهء سرگشادهء : م.سحر به هادی خرسندی

      دربارهء: محمدرضا لطفی

 

 

این مثنوی پس از خواندن یک شعر طنزآمیز از هادی خرسندی و اطلاع  از روش و اظهارات اخیر هنرمند نوازندهء بسیار خوب و خوش پنجه ، محمد رضا لطفی سروده شد. امیدوارم این دوست ِ پیشین و همدورهء دانشکدهء من درسالهای پنجاه چندان دلخور نشود و اگر شد ، ظاهر شعر را نبیند و اندکی به باطن و حقیقت مکنون در آن بیاندیشد زیرا هم برای هنر و فرهنگ خوب خواهد بود و هم برای شخص هنرمند که جناب ایشان باشند.

 

 

یک سلام بزرگ ای هادی

که به ذوق و به طنز استادی

آنچه گفتی تمام خوبی بود

سوزن نغز خالکوبی بود

این جوان شام ِ توده ای خورده ست

لیموی چپ به ماهی افشرده ست

کرده ضمن ترانه و تصنیف

از امام  حرامیان تعریف

توی خط امام ِضد سیا

خوانده آواز « مرگ بر آمریکا»

«ضد امپریالیسم» ساز زده

نغمه های جگرگداز زده

بعد وقتی امام خوش خطان

حزب او را نشانده در زندان

ساز یحیی به دوش از کشور

به سوی غرب کرده عزم سفر

سوی امپریالیسم لغزیده

به همان آمریکا پناهیده

کاسهء تار را دَمر کرده

ریش خود را دراز تر کرده

کرده با اهل خانقه خویشی

رفته در سلک زهد و درویشی

اندکی با زمانه لج کرده

راه چپ را به راست کج کرده

خوانده هو حق مدد هوالحق هو

ریش جنبانده پیش چون جارو

سالها کرده حالها  با ساز

دست در دست اهل غمزه و ناز

کرده موی بلند را شانه

شده شمعی به جمع  پروانه

یک قبای سفید پوشیده

باده از دست یار نوشیده

خوانده در شور و دشتی و ماهور

زده بر سیم آخر ِ تنبور

ای دل ای  خدا خدا کرده

با خدا اندکی صفا کرده

بعد آرام  ضمن  حُسن ِصفا

دست برده ست لای پای خدا

تا کند روز بعد جای دگر

با خدای دگر ، صفای دگر

اینچنین است این هنرپیشه

سخت خوش ذوق و سخت بی ریشه

پنجه دارد نظیر شهنازی

لیک با پنجه می کند بازی

تا چه پیش آورد خدای غفور

پنجه در موی یار یا تنبور

پنجه هرجا که رفت نیک بود

لطف حق با هنر شریک بود

هرکه ماچی  میان چِک دارد

دل اهل هنر نیازارد

ماچ امروز جوفِ پاکت دوست

مزد مضراب یاحق و یاهوست

مزد مضراب بعثت استاد

در دل غار اهل استبداد

سالها بسته روی شیطان درب

روح پرورده تارزن در غرب

تا به اسلام خویش برگردد

نغمه خوان ِ پیامبر گردد

قصه با چوب وسیم و پوست کند

دست در لای پای دوست کند

حال با دوست هم نشین گشته

مطرب بزم اهل ِ دین گشته

نغمهء ساز را چو ارث پدر

می کند صرف پیر و پیغمبر

غافل از اینکه قصهء دل ساز

نیست کالا به دست  تار نواز

تا ردای  پیمبری پوشد

پس به هرکس که خواست بفروشد

آنچه در نغمه ها بوَد پنهان

همه راز است ، راز جاویدان

اوستادان که یاد دادندش

سوز در زخمه ها نهادندش

زان ندادند یاد ایشان را

تا کند صرف ، قوم و خویشان را

تا بَرد مثل کشک در بازار

بفروشد به زُبدة ُالتجُّار

نورعلیخان اگر شود زنده

ساز کوبد به فرق سازنده

آی شاگرد آن بزرگ استاد

اوستادت جواز کسب نداد

زان نیاموخت نورعلیخانت

تا متاعش کنی به دکانت

رفت سی سال و  رغم اهل هنر

یا دراین بزم یا در آن منبر

می فروشی هزار دستان را

بویه و زابل و عشیران را

می فروشی حصار و فیلی را

مویهء بدر و ناز لیلی را

می فروشی حزین و شورانگیز

بوسلیک و کرشمه و نیریز

این تجارتگه است یا هنر است

نکند ارث ِ باقی از پدر است؟

هرکه شاگرد نورعلیخان شد

اوستادی از اوستادان شد ،

گر به دکان نشست و نغمه فروخت

نه هنر ، بلکه تاجری آموخت

آنکه درویش خان مرادش بود

میرزا عبدالله اوستادش بود

خائن است او اگر کند دکان

زانچه میراث بُرد از استادان

زانکه میراث باستانی ماست

آنچه در ساز او به شور و نواست

حاصل رنج های سی قرنی ست

سوزعشق است ، بوق منبر نیست

گر درآورده ای به لطف هنر

خوش چنین در میان سرها سر

همه از لطف نغمه های تو اند

نغمه های تو آن خدای تو اند

حق نداری خدای نغمه ء خویش

بفروشی به شیخ یا درویش

بفروشی به منقل و قوری

پیش ِ سردفتر کیانوری

نغمه هایی که پرده های تراست

دل ایرانیان در آن به نواست

ما که سی قرن داستان داریم

نغمه از عهد باستان داریم

تو نگهبان موزه ء هنری

نه به دنبال کسب ، دربه دری !

این امانت نگاه باید داشت

سر عزّت به راه باید داشت

 

 

م.سحر

پاریس 22.7.2008

http://msahar.blogspot.com/

 

 

 

 

 

 

لینگ سایت هایی که تا کنون پیرامون جشنواره تورنتو، مطلب ،گزارش و مصاحبه داشته اند :

 

  http://www.cinemaye-azad.com

 

http://www.rowshangar.com

 

http://www.gozareshgar.com

 

http://www.kvinnonet.org// فایل صوتی مصاحبه رادیو صدای زنان با نصیبی

 

http://www.nadersani.net/Farsi-Art.html

 

http://davarpanahp.blogfa.com/post-133.aspx

 

http://www.alefbe.com/article_Gissoo_Shakeri.htm

 

http://www.shabakeh.org/ 

 

 http://www.rosaarchiv.blogfa.com

 

http://chachmanbidar.blogspot.com/2008_05_01_archive.html

 

http://www.pezhvakeiran.com/

 

 

http://iran-tribune.com/

 

 

http://www.rowzane.com/

 

 

 

مینا اسدی

... بماندیم و بدیدیم

 

نوشتن این سطور برایم آسان نبود...  دستم به قلم نمی‏رفت که به نقد کسی بنشینم که مثل دخترم دوستش می‏داشتم و به آینده‏اش چشم امید دوخته بودم. آسان نبود چرا که من با مادرت... خودت و فامیلت از دیرباز دوستی و انس و الفت دارم. اما نمی‏توانستم ساکت بمانم... مثل استخوان شکسته‏ای بود که در گلویم گیر کرده بود و راه نفسم را می‏بست.

 

آنروزها از دیدن آن همه شور و هیجان و سرزندگی‏ات به وجد می‏آمدم، از اینکه زن جوانی پای در این راه نهاده و بی‏اعتنا به راه پرمخاطره‏ای که پیش پای اوست می‏تازد و خطر می‏کند، لذت می‏بردم. پس از سالها، بصیر را در خانه‏ی تو دیدم. اگر درست به خاطر داشته باشم برای شرکت در شب‏شعری که در فرانکفورت داشتم به آنجا آمده بود. دو شب پیش تو ماندیم و تا صبح به بحث و گفتگو نشستیم... وسط حرف هم پریدیم... جدل کردیم... صداهایمان بلند شد... داد کشیدیم... اما می‏دانستیم که هر سه راهی یک راه هستیم و آرزوی ما سرنگونی بی‏قید و شرط جانیانی بود که بر مردم میهنمان حکومت می‏کنند.

 

وقتی به سوئد بازگشتم توان تازه‏ای یافتم. تو نمونه‏ای از بی‏شمار جوانانی بودی که پای در راه و استوار ایستاده بودند و خطر می‏کردند تا انقلابی را که ناتمام مانده بود به پایان رسانند، تا ریشه‏ی جنایتکارانی را که مردمشان و میهنشان را به گروگان گرفته‏اند، از بیخ و بن برکنند. تو هنرمند جوانی بودی که درد مردم را می‏نوشتی و به صحنه می‏بردی. هنر تو تاثیر حضور ترا در عرصه‏ی مبارزه دوچندان می‏کرد. برای همین بود که تا به من نوشتی که می‏خواهی "سه نظر درباره یک مرگ"، مجموعه‏ی داستانهای کوتاه مرا به صحنه ببری بی چون و چرا پذیرفتم و اجرای زیبایت را هم در فستیوال "هنر در تبعید" در پاریس دیدم.

 

سالها بعد وقتی مقاله‏ای در ستایش داریوش همایون وزیر رژیم پیشین نوشتی سرم سوت کشید... همه را نخواندم... باور نکردم... قدم به قدم نرفتی... مقدمه‏ای نبود که این کار تو را برایم قابل‏هضم کند. دیدم ناگهان از این قطار پیاده شده‏ای و می‏خواهی سوار قطار دیگری بشوی که در جهت مخالف ما حرکت می‏کند و این تصوری نبود که من از آینده‏ی تو داشتم. سکوت کردم، چیزی ننوشتم، چیزی نگفتم، حتا به خودت. اما نپذیرفتم و دیگر با تو رابطه‏ای نداشتم. سکوت کردم و رنج بردم.

 

این آغاز راه بود... و تو می‏رفتی... در سرازیری... به هر درت که می‏خواندند می‏رفتی و با هوش و درایتی که در تو سراغ داشتم می‏دانستم که بی‏خبر نمی‏روی. چرا می‏رفتی و به دنبال چه چیز می‏رفتی نمی‏دانم. همه چیز داشتی و نیازی به این آدمها... این بلندگوها و این هیاهوها نداشتی. آن آقایان بریده از این حزب و آن سازمان چه شایستگی و ارج و قربی داشتند که تو، که یک سر و گردن از آنها بلندتر بودی، سخنگویشان باشی؟ رنج می‏بردم و سکوت می‏کردم. اما پذیرفته بودم که دیگر ترا از دست داده‏ام.

 

پس از آن به هر کشوری که سفر می‏کردم آشنایی پیدا می‏شد که به طعنه از من بپرسد... هنوز هم ایشان دختر شماست؟ چرا درباره‏ی همه می‏نویسید و در این باره سکوت می‏کنید؟ چیزی نداشتم که بگویم. آنها در اشتباه بودند. من هر چه می‏نوشتم درباره‏ی دشمن اصلی بود و اعوان و انصارش، درباره‏ی کسانی بود که شمشیر از رو بسته بودند و قصد جان همه‏ی مخالفان را، با هر نظر و عقیده‏ای داشتند. برشمردن خطا و اشتباه این و آن کار من نبود. همه اشتباه کرده‏ایم و باز هم اشتباه می‏کنیم و آن کس که اشتباه نکرده است هنوز به دنیا نیامده است.

در این مدت هر چه کردی و هر چه گفتی و هر چه نوشتی، اگر چه تاسفم را سبب شد اما با خود گفتم نظرش این است... اینگونه فکر می‏کند... طاقت دشنامها... سانسورها... سختی‏ها و سالنهای کم‏جمعیت را ندارد... می‏خواهد تعداد بیشتری کارهایش را ببینند و هنرش را ارج نهند... می‏خواهد آنگونه که دوست دارد زندگی کند... اصلا می‏خواهد روی گذشته‏ی خود خط بطلان بکشد و حتا می‏خواهد به کسانش پشت کند و آنها را نبیند و نشنود. این اوست که تصمیم می‏گیرد که چه کند و چه نکند. و این طرف ما هستیم که می‏دانیم چرا ایستاده‏ایم و چه می‏گوئیم و چه می‏خواهیم. مگر او اولین نفر است و یا این اولین بار است که کسی راهش را عوض می‏کند؟ گفتم... در به روی این اندیشه بستم و تمام...

 

اما تا اینجایش را نخوانده بودم و در باورم نمی‏گنجید، اگر چه با مقدماتی که از سالها پیش فراهم آمده بود جاده را لغزنده و پرخطر می‏دیدم. می‏دیدم که پیش پایت دره‏ای عمیق دهان باز کرده است و تو در یک سرازیری افتاده‏ای و با شتاب به سمت آن دره می‏رانی... افتادن... بی‏هوشی و فراموشی. نشانه‏هایش را می‏دیدم... پذیرفتنش آسان نبود.

 

نامه‏ات به بصیر مرا تکان داد. دیدم که در توجیه حضورت در این جشنواره تا آنجا پیش رفته‏ای که چشمت را به روی حقایق بسته‏ای و زبان به تحقیر دوستی گشوده‏ای که صادقانه ترا دوست داشت و حاضر نبود حرفی ناخوشایند درباره‏ی تو بگوید یا بشنود. و من این را برنتافتم.

 

"یکی بود، یکی نبود" اولین و آخرین کار رژیم نیست. پیش از آن نیز طراحان فرهنگی حکومت اسلامی تمام هنرمندان مرده را از گورهای چندصدساله بیرون کشیدند و به یاری کارگزارانشان در اروپا و آمریکا، انجمنهای عریض و طویل "مولانا" و "حافظ" بر پا کردند. پولهای کلان خرج این روزها و شبها شد. حالا سرگرمی مردم شده بود "شب مولانا"، "روز حافظ"، "عصر رودکی"، "نیمه‏شب عراقی" و "دم صبح فردوسی"... اهل هنر به اندازه‏ای دلبسته‏ی این برنامه‏ها شده بودند که کسی نمی‏توانست بگوید بالای چشم این شبها و روزها و نیمه‏شبها و دم‏صبح‏ها ابروست و چون پای بزرگان هنر در میان بود حرف زدن در این‏مورد دل و جرات می‏خواست. دهان که باز می‏کردی، عده‏ای با کفش و کلاه و عصا وسط حرفت می‏پریدند که: "یعنی شب مولانا هم توطئه رژیم است؟" و پوزخند می‏زدند و می‏رفتند و حتما توی دلشان هم می‏گفتند: "بیچاره‏ها دیوانه‏اند!" و اما زمانی که در مراسم بزرگداشت مولانا در پاریس محمدمهدی زاهدی، وزیر علوم، تحقیقات و فناوری جمهوری اسلامی پیام رئیس جمهور را خواند تازه عاشقان هنر بفمهی نفهمی از خواب غفلت بیدار شدند!

 

و اما این "یکی بود، یکی نبود" مهمترین کار رژیم است از آن جهت که با حضور زندگان انجام می‏شود... با حضور هنرمندانی که صحیح و سالم نفس می‏کشند و از سلامت روح و روان برخوردارند، حق انتخاب دارند و می‏توانند در یک کلمه بگویند "نه". وقتی می‏گویم حق انتخاب یعنی که خودشان تصمیم می‏گیرند که با خودشان و هنرشان چه کنند و در کدام سمت و سو بایستند و وقتی می‏گویند "آری" یعنی که می‏خواهند در استقرار این رژیم سهمی داشته باشند و میان منافع مردم و خودشان، منافع خودشان را انتخاب کنند... خودشان را ترجیح می‏دهند. می‏خواهند باشند، اسمشان باشد، رسمشان باشد، چشم‏ها هنرشان را ببیند و دستها برایشان ابراز احساسات کند... گو که عالم نباشد... ده کنفرانس... نه جشنواره... هشت برنامه... به قیمت صد دستگیری... نود و نه سنگسار و نود و هشت اعدام و ماندن این حکومت به بهای لبخندی که ما در برابر دوربین‏ها می‏زنیم و سری که در مقابل تماشاگران به احترام خم می‏کنیم و کرنشی ناخواسته به برگزارکنندگان برنامه که خود در حال محکم کردن رشته‏های مودت با عوامل فرهنگی رژیم هستند. گفتم این انتخاب راه است. راهی که هر کس حق دارد خودش... با صلاحدید و مشورت با خودش برگزیند. هر کاری که ما می‏کنیم – به درستی و نادرستی آن کاری ندارم – می‏تواند کسانی را به اعتراض وادارد و تو انتخابت را - چه درست و چه نادرست - بدون درنظرگرفتن نظر دیگران کرده‏ای، پس به دیگران هم اجازه بده که به برگزاری این فستیوال که بی‏شک ترتیب‏دهندگانش کارگزاران فرهنگی رژیم هستند اعتراض کنند. چرا ناگهان چنان به خشم آمدی و برآشفتی که سخنگوی تمامی شرکت‏کنندگان در این برنامه شدی و چنان به ما نگاه کردی که انگار هیچکدام از ما هر را از بر تشخیص نمی‏دهیم و در هیات یک استاد کم‏حوصله و از بالا هر چه خواستی نوشتی. چه توقعی از بصیر یا از ما داشتی؟ انتظار داشتی که چون ما ترا مثل یک دختر، دوست و رفیق راه گذشته‏مان دوست داریم و هنوز به خاطراتمان با تو فکر می‏کنیم و حسرت می‏بریم، به دلیل شرکت تو در این برنامه ماخوذ به حیا شویم و خفقان بگیریم؟

 

گیرم که معنی تبعید همان باشد که تو می‏گوئی و تو بیشتر از دیگران تبعیدی هستی... گیرم که ما تبعیدی‏ که نه، حتا مهاجر هم نیستیم. خوش‏نشینانی هستیم که برای بهره‏گیری از مواهب کشوری دیگر به آنجا کوچ کرده‏ایم... گیرم که ما هنرمند و خالق هم نیستیم، آدم که هستیم... چشم که داریم و حلقه‏های طناب دار را که جوانانمان... فرزندانمان... رفقا و برادران و خواهرانمان بر آن رقص مرگ می‏کنند می‏بینیم... گوش که داریم و فریاد گرسنگان... تیره‏بختان و بخت‏برگشتگان را می‏شنویم و از اینهمه بیداد و ستم زخم می‏خوریم و روزی صد بار می‏میریم و زنده می‏شویم. دیدن رنج و شکنجه‏ی دانشجویان... وحشت زنان از حضور در خیابان... بیکاری و گرسنگی کارگران... اندوه و سوگ مادران... و تحقیر و سرکوب هر روزه‏ی مردمان در روز روشن، که دیگر سواد و زبان و تبعیدی و مهاجر و خوش‏نشین نمی‏خواهد.

 

دیدم که به فرعیات چسبیده‏ای؛ به اینکه فلانی، در گوشی تلفن فریاد می‏زند یا در مکالمات به طرف مقابل اجازه حرف زدن نمی‏دهد... یا گوش نمی‏کند... و از اینها به این نتیجه رسیدی که دوستی که تا دیروز همه‏ی خوبیها را داشت، امروز علاوه به آنکه بلند حرف می‏زند، "ولی فقیه" است، "نهی از منکر و امر به معروف" می‏کند، "سیاه و سفید" می‏بیند و لابد نمی‏گذارد آب خوش از گلوی این هنرمندان والاگهر پایین رود. اینها چه ربطی به اعتراض او، به برنامه‏های ترتیب داده شده از طرف رژیم دارد؟

صورت مسئله به روشنی در برابر ماست. یک طرف ما هستیم که از بس در میانمان موش دوانده‏اند و از ما شکار کرده‏اند، بیگانه و تنها، در میان دوست و آشنا، در گوشه‏ی دیوار ایستاده‏ایم و از میان تاریکی‏ها با همین توان اندک جنایات این آدمکشان را به تصویر می‏کشیم و جلوی چشم جهانیان می‏گذاریم. در طرف دیگر آنها هستند، قدرتمندان، گروگان‏گیران و جانیان... نفت دارند... معدن دارند... حسابهای سپرده بانکی دارند... سپاه دارند، بسیج دارند و با جیبهای پر از دلار در میان ما راه می‏روند. روزنامه‏ها را می‏خرند... تلویزیونها را می‏خرند... رادیوها را می‏خرند... هنرمندان را می‏خرند... برنامه‏های مستقیم و غیرمستقیم ترتیب می‏دهند و آنگاه که کسی –  کسانی –  فروشی نباشد با برنامه‏هایی مثل "هویت" به قول خودشان رسوایش می‏کنند و اگر طرف باز هم ایستاد، حذف می‏شود... گم می‏شود... ناپدید می‏شود. آب از آب تکان نمی‏خورد. حالا چند نفر – اندک – هنرمند یا بی‏هنر... تبعیدی یا مهاجر... می‏خواهند بگویند "آهای مردم دنیا". این نقشهای دروغین بر دیوار است... این خانه نیست... ویرانه هم نیست... بیابانی برهوت است... کویر است. چند نفر می‏خواهند تا دمی که زنده‏اند و نفس می‏کشند همه‏ی سختی‏ها را به جان بخرند و راه مردم را انتخاب کنند. بنویسند... بسرایند... بسازند... بخوانند... برقصند... ترسیم کنند... تصویر کنند و تو جور دیگری می‏اندیشی. خلق می‏کنی و دوست داری که تماشاگران و شنوندگان زیادی داشته باشی... زحمت می‏کشی و به قول خودت شهر به شهر و کشور به کشور سفر می‏کنی، با رنجی طاقت‏فرسا، تا هنرت را به مردم نشان دهی، تا دوستداران هنر نتیجه زحمات شبانه‏روزی ترا ببینند و دست بزنند و هورا بکشند و خستگی از جان و تنت بیرون کنند... می‏خواهی از احساسات آنها نیرو بگیری و به خلق اثر دیگری بنشینی. این خواسته‏ی هر هنرمندی است. همه‏ی کسانی که اثری خلق می‏کنند می‏خواهند که دیده شوند... شنیده شوند و تماشاگرانی داشته باشند. اما به چه بهایی؟ در تاریخ جهان کدام هنرمند تبعیدی و مبارز را می‏شناسی که در زمان حکومت دیکتاتورها قدر دیده و بر صدر نشسته باشد؟

ساده‏دلی نیست که بگویی مسئولان جشنواره‏ی "یکی بود، یکی نبود" نه تو را سانسور کرده‏اند و نه از تو خواسته‏اند که به انکار هویت‏ات برخیزی؟ وقتی شما دعوت آنان را برای شرکت در میان هنرمندان آبروباخته می‏پذیری و با حضور صدایی ضعیف، حتا اگر به نمایندگی از تبعیدیان باشد، در میان آنهمه هیاهو و تبلیغات؛ به حرکت آنان رسمیت می‏دهی و فستیوال به نام هنرمندان داخل و خارج هویت می‏گیرد، چرا هویت تو را انکار کنند و اصولا چه چیز را سانسور کنند؟ چیزی در مخالفت رای و نظر آنان وجود ندارد که انکار شده یا سانسور شود. اگر صدها مقاله درباره‏ی تبعید نوشته باشی و در این‏باره هزار اثر هم خلق کرده باشی و حتا اگر برگزارکنندگان این فستیوال رضایت بدهند که با نئون واژه تبعید را بر سر در سالن نصب کنند، شرکت هنرمند تبعیدی در این برنامه جز سرافکندگی ثمری نخواهد داشت. بی‏وقفه حرف زدن این، یا در سکوت نشستن و حرف نزدن آن، گیج بودن، زبان ندانستن... هیچکدام از این برنامه‏ها و دستاویزها، جنایات آن رژیم و تحرکات فرهنگیش را در خارج از مرزهای ایران قابل توجیه و پذیرش نمی‏کند. وظیفه‏ی هنرمند تبعیدی تقسیم آوارگان دور از وطن به خوش‏اخلاق و بداخلاق... پرحرف و کم‏حرف... دانشمند و بی‏سواد و اصولا تحقیر دیگران برای به کرسی نشاندن حرکات و اعمالش نیست. بل که وظیفه‏اش نوشتن و گفتن و فریاد زدن رو در رو و بدون رودربایستی‏ست، همانگونه که "بصیر" می‏نویسد و طعن و لعن و نفرین جماعت بیزار از سیاست را به جان می‏خرد. هزار تئوریسین، مقاله‏نویس، روزنامه‏نگار، کارگردان، شاعر، هنرپیشه و منتقد هم در پی ماستمالی و ماله‏کشی برآیند نمی‏توانند این واقعیت روشن و ساده و ابتدایی را که در روز روشن اتفاق می‏افتد، "تئوری توطئه" بنامند. توطئه‏ای که هدفش زیر ضرب بردن این هنرمندان والاگهر باشد. این کار اول و دوم رژیم نیست که حالا دستی از غیب بیرون آمده باشد و پرده‏دری کرده باشد. اینها می‏آیند که همین اندک حرکات مخالقان را بنیان‏کن کنند و ببرند. بدبختی نیست که پس از سی سال که نظاره‏گر نسل‏کشی و جوان‏کشی و زن‏کشی و فرهنگ‏کشی هستیم در برابر یکدیگر بایستیم و واژه‏ی تبعید را برای هم معنی کنیم؟

 

می‏گویی: "بصیر باید بداند که ما شخصیتهای مستقل هنری هستیم و این بدان معناست که دنباله‏رو هیچ ولی فقیه‏ای نخواهیم بود، نه مجیزگوی تمامیت‏گرای اسلامی و نه دنباله‏رو کسانی که به نام تبعید بخواهند برایمان حکم صادر کنند". من و تو برای آنکه شخصیتهای مستقل هنری شویم از شانه‏های همین دربدران تبعیدی بالا رفته‏ایم. آنها ما را دور جهان گردانده‏اند و حلوا حلوا کرده‏اند. شخصیت مستقل هنری به خودی خود معنایی ندارد. یک ترکیب خنثا و بی رنگ و بوست. ما چون اعتراض کردیم، چونکه به دهان یاوه‏گویان حکومتی مشت کوبیدیم، چونکه "نه" گفتیم و در کنار مبارزات مردم ایستادیم، شخصیت تبعیدی شدیم وگرنه آنقدر هنرمندان گردن‏کلفت‏تر از ما هستند که چون کارشان مجیزگویی، ریزه‏خواری و سرنهادن بر بارگاه سفلگان است کسی پهن هم بارشان نمی‏کند و در بهترین وضعیت، شاعران و هنرمندان رسمی دولت‏اند...

 

یکی از گردانندگان جشنواره "یکی بود، یکی نبود" می‏گوید: "برگزارکنندگان این برنامه عموما همه در یک رشته مهندسی تحصیل کرده‏اند و به اصطلاح "علوم دقیقه" خوانده‏اند و عشق به ایران، هنر غنی ایران همه آنها را به یک سمت، به سوی فعالیت به سوی فرهنگ ایران و معرفی ایران کشانده است." و همه این جوانان تحصیلکرده و دانش‏آموخته در مصاحبه‏هایشان ضمن ابراز شادمانی و احساس افتخار و مباهات از برگزاری این جلسات، از آبروی رفته‏ای حرف می‏زنند که قرار است توسط این فستیوال سه روزه و با شرکت این هنرمندان به ملت ایران بازگردانده شود. یعنی این دانش‏پژوهان و علم‏آموختگان که تو از آنها به عنوان نسل دوم و سوم ایرانی نام می‏بری نمی‏دانند که احساس شرم و ننگ ما از مردم به گروگان گرفته‏ای نیست که در چنگ این درندگان اسیرند و روزشمار مرگ دارند، بلکه از حکومتی است که تکه‏تکه می‏کند، مثل آب خوردن سر جوانان را از تن جدا می‏کند و هم‏نسلان همین در ساحل عافیت نشستگان را به بهانه‏ی دگراندیشی به راهروهای مرگ می‏فرستد.

 

برگزارکننده دیگر می‏گوید: "شک نیست که برگزاری چنین جشنواره‏ای در دنیا بی‏سابقه است و در ایرانیان حس اعتماد به نفس و اطمینان به خود را تقویت می‏کند، چیزی که ما در این دوره بسیار به آن نیاز داریم. شکی نیست که ایجاد شبکه‏ای از هنرمندان و ادیبان طراز اول ایران برای ما امکان برقراری ارتباطی زیبا و عمیق با جامعه میزبان و جامعه خودمان برقرار می‏کند. در هر گوشه‏ای از مرکز عظیم هاربرفرانت، هنرمندی، نقاشی یا ادیبی بخشی از داستان ما را به زبان می‏آورد." و البته چند عکس اشتهاآور هم در بروشور فستیوال وجود دارد که نشان می‏دهد جابه‏جا از تماشاگران با چلوکباب... باقلوا... زولبیا بامیه و انواع و اقسام غذاهای اشتهاآور ایرانی پذیرائی می‏شود. و با چیدن این سفره‏های رنگارنگ بر حکایت غمبار مردم گرسنه میهنشان سرپوش می‏گذارند.

 

این جوانان برومند و بالابلند وطن‏دوست که با بودجه مراکزی در کشورهای متبوع خود، جشنواره‏های این‏چنینی  برگزار می‏کنند و چهره‏ای دروغین از ایران به جهانیان نشان می‏دهند آیا یک لحظه به مردم گرسنه، تشنه، بی‏خانمان، دربدر و اسیر ایران می‏اندیشند؟ آیا اینان از قتل زیبا کاظمی (شهروند کانادایی-ایرانی) به دست حاکمان جمهوری اسلامی بی‏خبرند؟ آیا استفان کاظمی، پسر زیبا کاظمی، جوان هم‏سن و سالشان را که در همان کانادا زندگی می‏کند می‏شناسند؟ اگر آری، چرا در حمایت از اوآستینها را بالا نمی‏زنند؟ چگونه است که در آستانه‏ی بیستمین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ و در گیرودار سالگرد سرکوب جوانان دانشجو در ۱۸ تیر و در اوج دستگیری‏ها، جوان‏کشی‏ها و به بند کشیدن‏ها، یکباره این جوانان عالم و دانشمند جشن‏ها و فستیوال‏هایشان را همزمان با این قتل‏عام‏ها برگزار می‏کنند و درست در همین لحظه‏ی تاریخی می‏خواهند اهمیت زبان و فرهنگ ما را زیر ذره‏بین بگذارند و به رخ جهانیان بکشند؟ من نمی‏دانم چرا این جوانان "علوم دقیقه" خوانده اینگونه با سهل‏انگاری و سهو، دقیقه‏ها را باطل می‏کنند و فرصتها را می‏سوزانند.

حضور جهانی تارزنی که یخ "خانقاه"اش در آمریکا نگرفت و با لباده‏ای سفید و تسبیحی در دست، علی‏گویان‏راهی میهن اسلامی شد تا ثناخوان و دعاگوی آل عبا باشد چه سودی به حال مردم ما دارد؟

شاعرانی که پس از اینهمه سال هنوز قربانیان قتلهای زنجیره‏ای را کشته‏شدگان نمی‏نامند و از ترس عواقب بردن نامشان، آنها را "دوست مرده‏ی من" خطاب می‏کنند چه قدمی برای مردمشان برداشته‏اند؟

منتقدانی که تا دیروز در دفاع از فرهنگ و هنر پادشاهی گردنشان را سیخ می‏کردند و از عظمت فرهنگ و هنرایران باستان داد سخن می‏دادند و امروز سرسختانه می‏کوشند که ثابت کنند که اگر اسلام سایه‏اش را بر سر کشور ما نمی‏گسترد ما از همه افتخارات اصیل هنری و فرهنگی محروم می‏ماندیم و لابد امروز در ته دره‏‏ی عمیقی بودیم و داشتیم علف می‏خوردیم، چه جای احترام دارند؟

خوانندگانی که در فستیوالهای جهانی سخاوتمندانه همه جایشان را به تماشاگران نشان می‏دهند اما برای آنکه هم‏میهنانشان را از صوت داوودی خود بی‏بهره نگذارند آسیمه‏سر به سوی میهن اسلامی می‏شتابند و یقه چاک‏چاک را می‏بندند و محجبه می‏شوند و در تالار وحدت برای بانوان پیچیده در چادر چهچه می‏زنند، از چه ارزشی برخوردارند؟

کارگردانانی که برای بزرگ شدن و کسب جوایز بین‏المللی جلوی هر بی سر و پای آدمکشی خم می‏شوند و کرنش می‏کنند و به فرهنگ‏دوستی و هنرپروری رهبر عظیم‏الشانشان فخر می‏فروشند، از زندگی و درد مردم چه می‏دانند؟ و چگونه وقتی مردم حتا نام آنها را نشنیده‏اند به نمایندگی از طرف آنان به اینجا و آنجا می‏روند و برای خودشان افتخار می‏آفرینند؟

 

مردم ایران از آمدن این چند هنرمند و شرکت هنرمندان تبعیدی در کنار آنان چه سودی می‏برند؟

این نگاه‏ها سیاه و سفید، نهی از منکر و امر به معروف نیست. واقعیت عریانی است که وجود دارد، اتفاقی است که می‏افتد و ناچار در گیر‏‏‏و‏دار حادثه هنرمندان متعهد زمان گمنام می‏مانند... بی تماشاگر می‏مانند... بی شنونده می‏مانند. این است و وسط دو صندلی نمی‏توان نشست.

کار هنر و خلق اثر مردمی در هیچ زمانه‏ای برای گرفتن مدال افتخار، پر کردن سالن و یا گرفتن اشک از تماشاگران نبوده است. کار هنرمند، به ویژه هنرمند آواره‏ی تبعیدی، ساختن سند برای آیندگان است. به تصویر کشیدن سرگذشت مردمی است که هر لحظه‏ی جان کندن را زندگی نام می‏نهند. نوشتن تاریخ واقعی مردمان است در تقابل با تاریخ‏نویسان کاذبی که به نفع ستمکاران قلم می‏چرخانند.

و اما، ما سرگذشت غمبارستمکشیدگان را می‏نویسیم، چه باک که در هیچ تاریخی نمانیم.

من آنچه را که فکر می‏کردم گفتم. همین!

 

استکهلم نوزدهم تیرماه ۱۳۸۷، نهم جولای ۲۰۰۸

مینا اسدی

 mina.assadi@yahoo.com

 

 

 

 

 

 

      جابر کلیبی

djaber_ka@yahoo.ca

 

جشنواره "یکی بود یکی نبود" ومساله هنر و هنر مند در یک نظام دیکتاتوری فاشیستی

 

جشنواره "یکی بود یکی نبود" در تورنتو، بار دیگر مساله هنر و هنرمند، سینما و تاتر، نویسنده و شاعر و ...، در دورانی که یک رژیم به غایت ارتجاعی و سرکوبگر، عقب مانده و جنایت کار و در یک کلام ضد فرهنگ و ارزش های انسانی بر ایران حاکم است را به بحث گذاشته است. در این میان خانم نیلوفر بیضایی به شیوه ای "متعهدانه" دفاع از فستیوال "یکی بود، یکی نبود" و شرکت کنندگان در آن را به عهده گرفته است هرچه دل تنگش خواسته نثار بصیر نصیبی و طبعاً دیگران که ماهیت این فستیوال و گردانندگان آن را روشن ساختند، کرده است. تا آنجا که بیاد دارم، خانم بیضایی با وجود ناروشنی و دو دلی همیشگی اش نسبت به رخدادهای ایران و تفسیر "ویژه" اش از نقش و جایگاه هنر و هنرمند، هیچگاه چنین موضع روشن و صریحی در حمایت از فستیوالی که همه چیز آن "بو" می دهد، نگرفته بود. چه عواملی موجب چنین صراحت و تکاملی در مواضع خانم بیضایی شده است را خود ایشان باید توضیح دهد و طبعاً رخدادهای بعدی هم کمک زیادی باین مساله خواهد کرد که سرانجام خانم بیضایی می خواهد کجا بایستد، خواهد کرد. شرایط بحرانی جامعه همه را به جایگاه اجتماعی اصلیشان  خواهد برد!

مساله هنر و هنرمند اما، ازهمان ابتدای استقرار رژیم جمهوری اسلامی یکی از موضوع های حساس و بحث برانگیز بوده و کم نبودند "هنرمندانی" که در زمینه های مختلف هنری از موسیقی گرفته تا تاتر، سینما، شعر و ادبیات، به یاری یکی از درنده خو ترین رژیم های جهان شتافتند. و در مقابل چه بسیار هنرمندان، نویسندگان و سینما گرانی بودند و هستند که با آگاهی به نقش و وظیفه اجتماعی خود و با تحمل سختی و زندان و اعدام در مقابل رژیم و برنامه های هنری و فرهنگیش ایستادند و هماکنون نیز ایستاده اند. در دوران رژیم شاهی نیز چنین بود و تا زمانی که جامعه زیر دیکتاتوری و خفقان بسر می بَرد چنین خواهد  بود! در جامعه ای که بالا و پایین دارد، ستمکش و ستمگر دارد و طبقات با منافع متضاد و آشتی ناپذیر ساختار سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آن را تشکیل می دهند سخن از "استقلال" هنر و هنرمند در چنین جامعه ای اگر عوامفریبی نباشد، بدون تردید ساده لوحانه است. درست به همین دلیل است که عنوان هنر وهنرمندِ "متعهد" معنا پیدا می کند. یک هنرمند و نویسنده قبل از هر چیز یک انسان اجتماعی است و نمی تواند در مقابل مسایل اجتماعی جامعه ای که در آن زندگی و فعالیت می کند، خنثا باشد. اگر برخی "هنرمندان" و فیلم سازان و نویسندگان مایلند از این واقعیت طفره روند و همچون خانم بیضایی خود را "شخصیت مستقل هنری" بنامند، مختارند ولی جمهوری اسلامی این را به خوبی میداند و برای آن، چه در ایران و در خارج از کشور برنامه ریزی های دقیقی کرده است. واسطه ها و دلال ها هم کم نیستند و بازار مکاره هنر و سینما در خارج از کشور پر رونق است. رژیم جمهوری اسلامی با امکانات مالی و تسهیلات بین المللی که در اختیار دارد، از آن ها برای بدام انداختن کسانی که حاضرند به خاطر منافع حقیر خود بدام رژیم بیافتند، استفاده می کند. ظرافت سیاست جمهوری اسلامی در دوران کنونی دراین است که حتماً نباید از آن حمایت آشکار کرد و به آن وابسته بود تا از "مواهب" و "الطاف" اقتصادی و سیاسی آن بهره مند شد. کافی است خود را "غیر سیاسی" خواند و به دنبال مسایل فرهنگی مجرد و بدون ارتباط با مسال اجتماعی بود و بدینسان کاری به آنچه که توسط رژیم اسلامی بسر مردم ستمدیدۀ ایران می آید نداشت و در پی "هنر برای هنر" بود تا از امکانات مالی رژیم، مستقیم یا از طریق دلال ها استفاده کرد.

هنرمندی که نمی خواهد سرکوب شدید ووسیع هنرمندان مترقی درایران را به عنوان بخشی از ترور و خفقان عمومی حاکم بر جامعه ببیند ودر مقابل آن سکوت می کند، هیچ انگیزه دیگری جز کتمان واقعیت ندارد و در پی آنست تا چهره خونین جمهوری اسلامی را با هنر خود بپوشاند. آیا هنرمندان مورد بحث، در مقابل سرکوب وحشیانه ای که جمهوری اسلامی علیه هنرمندان داخل و خارج(نمونه قتل شنیع فریدون فرخزاد هنوز جلوی چشم ماست!) براه انداخته است هیچ وظیفه ای، حداقل "صنفی" برای خود نمی شناسند که این چنین، گویی در یک جامعه دموکراتیک و آزاد به عرضه کردن هنر خود می پردازند؟ این دیگر هنر مردمی و کوشش زیبای انسانی نیست که بروی صحنه می آید، بلکه دقیقاً توجیه و به فراموشی سپردن شرایط وحشیانه ای است که توسط رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی به مردم ما، به کارگران، معلمان، دانشجویان، زنان و ...، تحمیل شده است. از این رو رژیم نه تنها با چنین "هنر" و کوشش های مجردی مخالف نیست بلکه به آن نیاز نیز دارد، زیرا به این ترتیب مردم و افکار عمومی را از آنچه در ایران می گذرد، منحرف می سازد و همین برای رژیمی که در داخل و خارج منفور و منزوی است، اهمیت حیاتی دارد. امروز وضعیت رژیم چنان وخیم و شکننده شده است که برخی از جناح های آن برای عوامفریبی حتا حاضرند ازکشتارزندانیان سیاسی و بسیاری سرکوب هایی که توسط رژیم انجام گرفته است، نام ببرند بشرطی که همه این جنایت ها "بخشیده" شوند تا جمهوری اسلامی پا بر جا بماند!

درک چنین وضعیتی بسیار ساده است، آنقدر ساده است که ما آن را در کوشش های هنرمندانی که در ایران، زیر سایه ترور و خفقان اسلامی، هرکدام به سهم خود، به خلق آثار مردمی که اعتراض به وضع موجود از خصوصیات برجسته آنست، مشاهده می کنیم. چگونه ممکن است یک انسان هنرمند، فیلم ساز، نویسنده، موسیقی دان و ...، اثری خلق کند، که آن اثر، متاثر از شرایط جامعه ای که در آن زندگی می کند نباشد؟  

آری! در ایران هنرمندان مردمی راه خود را یافته اند و به خوبی فهمیده اند که در چارچوب قوانین و امکانات رژیم اسلامی نمی توان به خلق آثار مترقی و انسانی پرداخت. "سینمای زیر زمینی" که توسط مسلم منصوری با ارائه رپرتاژهای مستند و از نظر محتوا بسیار موثر از وضعیت واقعی توده های مردم، در خارج از کشور معرفی شده است، یکی از پاسخ های عملی به سیاست سانسور و سرکوب هنری رژیم است. فعالیت های سیاسی و هنری "زیر زمینی" یکی از مشخصه های جامعه ای است که هرگونه امکان فعالیت هنری و اجتماعی آزاد از آن گرفته شده است. وجه مشخصه سینمای زیر زمینی در ایران، در این است که فعالیت های هنری در خارج از چارچوب های تعیین شده توسط رژیم انجام می گیرد و مردم خود چنین فعالیت هایی را سازماندهی می کنند. اساساً در مقابل رژیم جمهوری اسلامی، توده های مردم می توانند و باید خود سرنوشت سیاسی، هنری و فرهنگی خویش را راساً بدست بگیرند و از طریق ایجاد تشکل های توده ای از کارگران گرفته تا معلمان، دانشجویان، زنان و ...، به دفاع از منافع خویش بپردازند. رژیم دموکراتیک آینده ی ایران از چنین روندی می گذرد.     

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود

مدتی است جشنواره های سینمایی و نهادهای هنری در کشورهای غربی مثل گذشته از صادرات فرهنگی جمهوری اسلامی استقبال نمی کنند. آن زمان هم که این جشنواره ها از کالای فرهنگی رژیم استقبال می کردند انگیزه آنان سیاسی بود همچنان که حالا بخشی از این عدم استقبال سیاسی است. رژیم که تاکنون بیشترین بهره برداری را از هنر و سینما کرده و با همین ابزار فرهنکی توانسته میان ایرانیان خارج کشور راه بازکرده ودستگاه خود را پهن کند طبیعی است در این زمینه دست از تلاش بر ندارد. حالا که نمی تواند در جشنواره های غربی حضور چشم گیر داشته باشد خودش برنامه های فرهنگی و جشنواره های پر خرج و پر زرق و برق میان ایرانیان راه می اندازد.

جشنواره " یکی بود یکی نبود " در تورنتو کانادا در این چهارجوب قرار دارد. این جشنواره قرار است فرهنگ ایران را به ایرانیان تبعیدی و مهاجر و کاسب معرفی کند تا ایرانیان خارج از کشور ببینند  در جمهوری اسلامی فرهنگ و هنر چه رشد بالا و بلندی داشته است و بعد از دست زدن وسوت زدن و صرف چلوکباب با خیال راحت به خانه برگردند.

رژیم طی این سال ها از چه گوارا  تا مارکس از حافظ و مولوی تا صادق هدایت و شاملو خواسته بهره بگیرد و هر چیزی را به لوث بکشد. بعد از مرگ زنده یاد احمد شاملو زیر پوستر خمینی شعری از شاملو را می نویسد که " جاده ها با خاطره قدم های تو بیدار می مانند..." هرچند که اسم شاملو را نمی آورد اما هر کسی که این شعر را خوانده باشد می داند که  شعر از شاملو است. می بینیم که رژیم هیچ مرزی را برای کسی باقی نمی گذارد.

همچنانکه همه حاکمان و جریان های آرمان فروش چنین می کنند. همچنانکه عده ای به عنوان مخالفان رژیم در همسویی با خط غارتگران بین المللی، مبارزه با رژیم را به لجن می کشانند و انگیزه مبارزه را در مردم تضعیف می کنند.

اینجاست که اهمیت مرزبندی با دستگاه های آلوده به رژیم و چپاول گران جهانی مشخص می شود. اینجاست که اهمیت و تاثیر سینما و هنر زیرزمینی ضرورت وجودی خود را نشان می دهد.

واما در باره بعضی از هنرمندان خارج از کشور که حقیرانه سر هر سفره ای می نشینند فقط می توان گفت :

سال روزهای دراز و استقامت های کم

سالی که غرور گدایی کرد .

کانون حمایت از سینما و هنر زیرزمینی ایران

            June 2008 

 

 

 



از مبارزه زنان، نويسندگان، کارگران و دانشجويان آزادی خواه پشتيبانی کنيم!

کانون نويسندگان ايران (در تبعيد)


در بيست و دوم خرداد سالروز حرکت اعتراضی زنان کشورمان عليه تبعيض و نابرابری در حکومت اسلامي، بار ديگر زنان مورد ضرب و شتم مامورين امنيتی قرار گرفتند و تنی چند نيز دستگير شدند. 22 خرداد روزيست که طی سی سال حکومت سياه اسلامي، فراوان داشته ايم و هم اينک نيز چنين روزی را هر روز در کوچه و خيابان هر جای ايران شاهديم.

اگر ديروز حاکمان اسلامي، به بهانه جنگ و انقلاب فرهنگی و...، زنان، کارگران، دانشجويان، نويسندگان، روزنامه نگاران و هنرمندان مترقی کشور ما را کوردلانه سرکوب می کردند و به سانسور، ترور، زندان و شکنجه، اعدام و سنگسار می پرداختند، امروز نيز با بهانه های واهی و بحران آفرينی های فاجعه بار و لاپوشانی ناتوانی های خود، در حل ساده ترين معضل اقتصادي، سياسي، اجتماعی و فرهنگي، حتی کوچک ترين انتقاد و صدای اعتراض را بر نمی تابند و هر اعتراض و انتقادی را با سرکوب و زندان پاسخ می دهند. چنين سياست هايی قبل از هر مساله ای ناتوانی و ضعف حکومت را به نمايش می گذارد.

اما با وجود همه اين سرکوب ها و بی حقوقی ها، دانشجويان دانشگاه ها، کارگران کارخانه ها و زنان آزاده کشورمان حقوق انسانی خويش را پيگيرانه تر از هميشه می جويند. هيچ گاه آزادی تا به اين حد خواست فوری و همگانی جامعه ما نبوده است.

واقعيت اين است که از زمان به قدرت رسيدن حکومت اسلامي، اکثريت مردم ايران از زن و مرد، پير و جوان و از هر طبقه و لايه اجتماعی مرحله به مرحله هرآنچه که از پيش بدست آورده بودند، از دست داده اند.

اساس حکومت اسلامی بر پايه شرع و عرف اسلامی و قوانين برخواسته ازآن است و ريشه همه بی حقوقی ها و سرکوب ها و نابرابری ها و بيداد ناشی از ماهيت بنيادی اين حکومت ستمگر و استثمارگر است. اين که بخواهيم سرنوشت خود و جامعه مان را به دست خويش رقم بزنيم بايد بايد کليت اين حکومت جانی را در کليه عرصه های اقتصادي، سياسي، اجتماعی و فرهنگی زير سئوال بيريم.

کانون نويسندگان ايران (در تبعيد)، ضمن گرامی داشت هر روز از مبارزه زنان، کارگران، دانشجويان، نويسندگان و روزنامه نگاران و همه آنانی که همگام و همراه آزادی خواهان فرياد دادخواهی شان بلند است، بر اين باور پای می فشارد که چشم داشت از حاکميتی خرافه ای و روان پريش با تفکری نامنطبق با روزگار کنون، که حقوق انسانی را محترم شمرده و آزادی های اساسی جامعه انسانی امروز را رعايت کند، چشم داشتی بيهوده و عبث است. از همين نگاه معتقديم که با مبارزه ای پيگير و هدفمند و همبستگی جنبش های اجتماعی آزادی خواه و برابری طلب است که می توانيم حقوق انسانی خود را بستانيم و اساس حکومتی بر پايه آراء آزادانه مردم شالوده ريزی کنيم.

کانون نويسندگان ايران (در تبعيد)، دفاع از آزادی بيان و انديشه و مبارزه با سانسور را جدا از مبارزه با ستم و استثمار و استبداد حکومت اسلامی حاکم بر جامعه مان نمی داند. و بر همين اساس نيز با پشتيبانی از مبارزه و خواست های آزادی خواهانه و انسانی زنان از يک سو و مقاومت سلحشورانه دانشجويان و کارگران در سراسر کشور غم زده مان همگان را برای همبستگی در مبارزه و ياری رسانی به يکديگر فرامی خواند. مبارزات همه ما در پيوند باهم می تواند جهل و جنون حکومت اسلامی را به عقب نشينی وادار سازد و سرانجام بزير کشد.

کانون نويسندگان ايران (در تبعيد)، بکارگيری همه توان و امکان خويش در هم صدايی و همراهی و پشتيبانی از زنان مبارز، کارگران و دانشجويان آزادی خواه را وظيفه خود می داند و در اين مسير تلاش می کند.

کانون نويسندگان ايران (در تبعيد)
24 خرداد 1378 - 13 ژوئن 2008
Kannoon_dt@yahoo.com
www.iwae.org

 

 

 

 ادامه   جشنواره و مکافات                       عباس سماکار

 

 

 

 

هما علیزاده

نیلوفر بیضایی بود،  سعید سلطان پور نبود!

فستیوال یکی بود یکی نبود در تورنتو (لانه جاسوسی حکومت اسلامی ایران)

براستی آن یکی که بود، کی بود؟ و آنکه نبود کی بود؟

-  نیلوفر بیضایی بود،  سعید سلطان پور نبود!

- جواد مجابی بود، پوینده نبود! مختاری نبود! دوانی نبود! ...

دریا دادور بود، فریدون فرخزاد نبود!

- حورا یاوری بود، پروانه اسکندری نبود!

- محمد استعلامی بود، سعیدی سیرجانی نبود!

- سعید شنبه زاده بود، زندانی شکنجه و اعدام شدۀ  نبود!

- پویان طباطبائی بود، زهرا کاظمی نبود!

- شاهرخ مشکین قلم بود، رقص نبود!

- عباس کیارستمی بود، داریوش مهرجویی بود، رخشان بنی اعتماد بود، آزادی برای فیلم سازان معترض نبود!

- محمد رضا لطفی، توده ای نو مسلمان بود، نوای زنان آوازه خوان نبود!

- ای وای.... ناصر تقوایی هم بود آیدن آغداشلو هم بود!

شکنجه بود، کشتار بود، اعدام زندانیان سیاسی در زندان های مخوف رژیم اسلامی بود، سنگسار بود، دست و پا بریدن بود، از کوه پرتاب کردن بود، کودکان را اعدام کردن بود، خانه بر سر زاغه نشینان خراب کردن بود، فحشا بود، دزدی بود، غارت بود، اعتیاد بود، دانشجوی زندانی بود، کارگر معترض در زندان بود، صدور دختران به کشورهای عربی و حتی به چین بود، بی آبی بود، بی برقی بود، صدور ثروت ایران به کشورهای لبنان و عراق و هر جا که بینادگرایی بود، بود،  کودکان خیابان خواب بود، کودکان کار بود، تجاوز به زنان زندانی بود، مرگ بود،

زندگی نبود، آزادی نبود، نان نبود، مسکن نبود، سرپناه نبود، انسانیت نبود.

براستی آیا مستشاران فرهنگی حاکمیت اسلامی نمیدانند کی بود و کی نبود؟

 زمانی که حمیدرضا جلایی پورفرماندار مهاباد و نقده و معاون سیاسی امنیتی استانداری کردستان را که مهر امضایش بر حکم اعدام دست کم 59 نفر حک شده است بعنوان روزنامه نگار به کانادا فراخواندند و برایش جلسات سخنرانی علم کردند، میدانستند کی بود و کی نبود.

آنگاه که ابراهیم نبوی که در سن24سالگی به معاونت دفتر سیاسی وزارت کشور برگزیده شد، و البته چون طنز نویس بود دستش به هیچ جنایتی آغشته نشد ( اگر میگویید جنایتی کرده لطفا مدرک ارایه دهید !!) با دبدبه و کبکبه به کانادا آورده شد و طناز محافل مستشاران فرهنگی- هنری حکومت اسلامی در خارج از ایران شد، همگی میدانستند کی بود و کی نبود.

آنگاه که پناهنده سیاسی دروغین میساختند و زندانی سیاسی دروغین میساختند و رادیو و تلویزیون برایشان تدارک میدیدند، همه بخوبی میدانستند که کی بود و کی نبود.

آنگاه که به بهانه راه افتادن قطار دمکراسی خواهی مسعود بهنود مهمان نورسیده این جماعت از وارد شدن خلخالی هم به این قطار استقبال میکرد، اینان با همه وجود میدانستند کی بود و کی نبود.

"رفقای" توده ای و اکثریتی حاکمیت اسلامی بدنبال همدستی گام به گام با سرکوب و جنایات رژیم، در ادامه سیاستهای ضد مردمی خود برای خاموش کردن هر صدای معترض که جهانیان را مخاطب قرار میداد، دست به هر شیوه ای برای موازی سازی زدند و آنچه امروز با آن روبرو هستیم نتیجه غیرقابل تصوری نبود و آنان که فریاد برآوردند که دزد با چراغ آمده است، امروز همگانی را که با شعار دمکراسی خواهی این جماعت فریب خورده بودند به تماشای عریان دست اندازی مستشاران رژیم در همه حوزه های فعالیت های خارج کشور، چه در مقام نماینده پارلمان کانادا، روزنامه نگار، شاعر، نویسنده، رقاص، فیلم ساز، تئاترچی فرا میخوانند. 

راستی کی بود و کی نبود؟ 

هما علیزاده - مونترال، کانادا

5- ژوین – 2008

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

1

خانم دریا دادور در مصاحبه با بی بی سی به سوابق خود اشاره میکند :

از سابقه خودت بگو..

سابقه من ... دو سال زندان بودم، چهار سال فراری بودم و سه سال هم اعدام شدم!!!

 

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/03/050304_pm-bb-darya-opera.shtml

 

 

 

 

"یکی بود یکی نبود"؛ غیر از رژیم  هیچکس نبود!؟

لیلا قبادی

 

شهر تورنتوی کانادا، که از اصلی ترین پایگاههای اقتصادی- فرهنگی  حکومت ایران در شمال آمریکاست، به زودی میزبان تعدادی از هنرمندان ایرانی داخل و خارج کشور خواهد بود.

 

در میان اسامی اعلام شده تعدادی از چهره های آشنای همیشگی حضور دارند. "دلال-هنرمندانی" که در سالهای پس از "انقلاب" همواره مبلغ و مدافع سیاستهای فرهنگی جمهوری اسلامی بوده اند. کسانی که از ایدئولوژی حکومتی تا رفرم نمایشی دوم خرداد حمایت جانانه کرده اند. از آن جمله اند خانم رخشان بنی اعتماد- که از فعالان ستاد تبلیغاتی نا انتخابات خاتمی بود- تا داریوش مهرجوئی که همواره سانسور رژیم را توجیه کرده و در هر فرصتی پشتیبانی علنی اشان را از رژیم اعلام داشته اند.

 

اما در این میان به چهره هایی هم بر می خوریم که در این سالها به دام بازیهای سیاسی-فرهنگی رژیم نیفتاده بودند، در زیر علم آخوندها سینه نزدند، بر سر قبر خمینی حاضر نشدند، مقابل خامنه ای زانو نزده و به گوش ننشستند و به دلیل همین سرپیچی ها تواناییها و استعدادهای هنریشان در زیر دستگاه سانسور رژیم سرکوب شده از جمله آنها میتوان از ناصر تقوائی نام برد.

 

دسته سوم اما هنرمندانی هستند که در اعتراض به سیستم سانسور و سرکوب رژیم یه چهره های شناخته شده هنری در تبعید تبدیل شده و به عنوان هنرمندان مخالف رژیم اسلامی حاکم شناخته می شدند.

 

در کنار هم قرار دادن این جمع نامأتوس تنها و تنها یک هدف را دنبال میکند؛ به هم ریختن حداقل مرزهای باقیمانده بین هنرمندان مخالف رژیم با طرفداران و حامیان آشکار حکومتی و به دست گرفتن تام و تمام فضای فرهنگی و هنری خارج کشور.

 

رژیم اسلامی حاکم برایران به خصوص پس از رفرم نمایشی دوم خرداد، با صرف میلیون ها دلار نفتی و فعال کردن صدها دلال "فرهنگی-هنری" خارج نشین برای دستیابی به این هدف با شکل دادن جریانها، فستیوالها و گردهمائی های "فرهنگی-هنری" سعی داشته و دارد که ارائه و پخش آثار هنرمندان داخلی و خارجی را در انحصار خود در آورده و با از میان بردن مرزهای مخالفان و موافقان رژیم کنترل تمامی کانالهای ارتباطی هنرمندان با ایرانیان خارج کشور را به دست گیرد آنهم با استدلالات مکارانه ای چون "هنر برای هنر" و "غیرسیاسی بودن هنر" و با این شیوه  حضور رژیمی که با سانسور و سرکوب دوام آورده را در خارج کشور مشروعیت بخشیده و عادی جلوه دهد.

 

در این آشفته بازار آرمان فروشی از هنرمندان حکومتی مانند مهرجوئی که بارها ارادتشان را به رژیم ثابت کرده اند توقعی بیش از آنچه میبینیم نیست، اما، پیوستن هنرمندانی که خود را "هنرمند در تبعید" و مخالف حکومت سانسور دانسته و می دانند به این بازار مکاره دور از انتظار بود. هنرمندانی که در پاسخ به اعتراضات علیه حضورشان در این فستیوال نه تنها به توجیه حرکتشان می پردازند و حتی مخالفتهای گذشته شان با رژیم را هم اشتباه دانسته، بلکه به دفاع از هنرمندانی که دراین سالها به ابزار فرهلگی-سیاسی رژیم در خارج از کشور تبدیل شده اند  همانند عباس کیارستمی پرداخته و آنها را پراگماتیک می نامند! ( به قول هنرمند در تبعید، بصیر نصیبی، تنها تفاوت سینمای جمهوری اسلامی با سینمای آلمان در زمان نازی ها در آن است که از سینمای آلمان نازی فقط نازی ها حمایت میکردند اما از سینمای جمهوری اسلامی حتی به ظاهر مخالفان رژیم هم دفاع می کنند!)

 

اینکه هنرمند معترض در تبعید در توجیه فروش هنرش به دشمنان هنر مردمی به تأئید هنر وهنرمند حکومتی بپردازد نه تنها تأسف آور که مشمئز کننده است. اینکه بگویند  ما در هر جا بتوانیم صدای خود را منعکس کنیم حضور خواهیم داشت و داوطلبانه خودمان را حذف نمی کنیم،  گویای آنست که ظاهرا اگر تا کنون هم افرادی از این دست در ردیف مخالفان رژیم قرار داشتند و به دام دستگاه فرهنگی خارج کشوری پناه نبرده بودند نه به خاطر حفظ آرمانهای انسانی و باورشان به هنر معترض مردمی، بلکه تنها به دلیل آن بوده که تا به حال دلالان فرهنگی حکومتی به سراغشان نیامده بودند و نیازی به بازی گرفتن آنها در نمایشهای خارج کشوری نداشته اند، وگرنه آنها هم زودتر از اینها صف هنرمندان تبعیدی را ترک گفته و رفته بودند تا برسر سفرۀ چپاول و غارت رژیم بنشینند!

 

این نکته که این افراد حق "انتخاب" دارند و نباید به انتخاب آنها خرده گرفت، پذیرفتنی است تا وقتی که این هنرمندان بیش از این ادعای هنرمند تبعیدی نداشته باشند و شعار مخالفت با رژیم سرکوب و سانسور را پس از شرکت در ضیافت همان حکومت سر ندهند!

 

و کلام آخر آنکه فستیوال فرهنگی-هنری "یکی بود ، یکی نبود" که قرار است تصویری از فرهنگ و هنر ایران ارائه کند، کوچکترین نشانی از سرکوب هنرو هنرمندان طی سی سال گذشته ندارد. از دهها هنرمند به قتل رسیده در قتل های زنجیره ای تا تجاوز و قتل هنرمند عکاس زهرا کاظمی نامی در میان نیست. پس ناگفته روشن است که این فستیوال و فستیوالهای از این دست نه غم زنده نگاه داشتن فرهنگ ایران را دارد و نه نگران "صدای در گلو مانده" هنرمندان در تبعید است بلکه تنها هدفش گرفتن جوهره اعتراض و مخالفت با رژیم جنایتکاری است که با هزارو یک رنگ و لعاب "فرهنگی-هنری" سعی دارد چهره ضدانسانی اش را دلربا جلوه دهد و صدای مخالفت و اعتراض مردمی را خاموش کند. به قول هنرمند در تبعید پرویز صیاد، تفاوت طالبان با رژیم حاکم برایران در آن بود که طالبان آنقدر خوش شانس نبود که هنرمندانی مانند برخی هنرمندان ایرانی داشته باشد که از تجاوز و قتل و جنایت و سرکوب داخل کشور چهره ای انسانی به دنیا ارائه کنند.

 

خرداد 138716  کانادا لیلا قبادی 

 

 

 

 

پویان انصاری     

Pouyan49@yahoo.se

 

 

و اما ماجرای جشنواره یکی بود، یکی نبود، تو که ... !؟

 

و اما بشنوید از راویان شیرین سخن، که ای: تبعیدیان بیچاره و بدبخت چه نشسته اید که جشنواره ای در تورنتو - کانادا  راه است!؟.....

 

از دو سال پیش! یک بوجه ناقابل650 هزار دلاری، از دست غیب، به 200 نفر گفت، بروید 150 نفر انسان های فریخته در زمینه های گوناگون ِ اهل هنر و ادب  ...... را دور هم جمع کنید!، و چه بهتر که این اهل بیت هنر، از داخل و خارج از کشور با هم ادغام شوند که هم خدا خوشش بیاید هم اهل بیت! که به این خیل عظیم تبعیدیان گریخته شده از وطن اسیر دست چپاولگرانه بی وطن جمهوری اسلامی، بیاموزید:

فرهنگ و ادب ایران باستانی، یعنی چه!

 

حال این 200 نفر، خود چطور دور هم جمع شدند!؟ و آنها کی هستند!؟ اساسأ به ما ربطی ندارد،مهم این است که ما تبعیدیان خارج از کشور در این مدت 30 سال دربدری که از عُمر ننگین حکومت جلادان با عبا و بی عبا میگذرد، شاهد همه چیز های عجیب و غریب بودیم! فقط این قلم جنس را کم داشتیم! که شوربختانه با سعی و کوشش حیرت انگیز 200 آدم مرئی و نامرئی، توسط 150 نفر هنرمند قاطی و پاطی، به من بی فرهنگ و ادب در خارج از کشور،  شعر، سینما، رقص، موسیقی، و .... را بیاموزند!

 

البته نا گفته نماند، جای خوشحالی دارد که طلسم شکسته شد و بعد از30 سال دربدری و دور از وطن، 150 هنرمند مردمی و نامردمی را در رشته های گوناگون هنری آنهم از داخل و خارج کشور دور هم جمع کرد!

 

و مهمتر آن اینکه، این هنرمندان قر و قاطی، به ما می آموزند که "ما که هستیم"!؟ این واقعیتی است که ما باید خود را بشناسیم! پس ای انسان بزور گریخته شده از وطن زندانی در دست غارتگران سرمایه های مردمی،برای تقویت حس اعتماد به نفس و اطمینان به خود،  شتاب کُن! و به "این مرکز درمان پزشکی"، ببخشید به این جشنواره تشریف بیاور !؟

 

مبهوت درمانده با خودم فکر میکردم، که چه به سر ما آمده!؟ ولی ناگهان به این فکر افتادم که نباید زیاد هم ناراضی بود، چرا که باید بقول معروف "خدا" را شُکر کنیم که خاتمی این روباه مکار، برای آموختن ما خارج نشین ها، در باره "اصلاحات"، دعوت نشده! شاید هم این 200 نفر جادوگری که میتوانند چنین اتحاد عجیب و غریب داخل و خارج را بوجود بیاورند،( سازمانهای چپ و راست یاد بگیرند! ) خیلی تلاش کردند یک مُعمم هم زینت بخش این جشنواره کنند که بتواند از سنگسار زنان گرفته تا اعدام، شکنجه، و ... سخنرانی فرماید، ( ناسلامتی دموکراسی هم باید یکجورایی رعایت شود! ) که گویا خاتمی گفته است: من با اکثر این دوستان اشکالی ندارم، ولی یک عده ای از آنها خیلی خیلی دوم خردادی هستند! و به رژیم نخ میدهند

 

یک لحظه تو این فکر رفتم، خودمونیم، این 200 نفر وقتی چنین قدرت باور نکردنی را در بوجود آوردن چنین " اتحادی " را دارند! چه خوب بود تظاهرات با شکوهی را علیه این رژیم فرهنگ کُش ترتیب میداند و چقدر با شکوه ترمیشد که نیلوفر بیضایی عزیز، بدون "آنها" در یکی از خیابانها، "بوف کور" را برای مردم، برای ما انسانهایی که از چنگال این رژیم جنایتکار، علی رغم میل باطنی مان به گوشه ای دیگر این گیتی خاکی پرتاب شده ایم، به نمایش بگذارد. و یا مهشید امیرشاهی گرامی، بدون "آنها" میتوانست از طُرق مختلف، ما را "به واپسین مقصد، زمان حال بی آورد و آینه ای از احوال ما را در برابر ما بگذاردسئوال اینجاست، حتمأ باید در  کنار "آنها" بود و آن کارها را انجام داد !؟

 

ای انسان ِ به معنای واقعی کلمه، ای هنرمند ضد رژیم زن ستیز و فرهنگ کُش جمهوری اسلامی،  کدام زیباتر بود !؟

 

جشنواره یکی بود یکی نبود جز مخدوش کردن مرزها بین دوست و دشمن چیز دیگر نیست، جشنواره یکی بود یکی نبود، جز مشروعیت به این نظام فرهنگ کُش چیز دیگری نیست، جشنواره یکی بود یکی نبود، جز سر فرود  آوردن در مقابل این رژیم جنایتکار چیز دیگر نیست، جشنواره یکی بود یکی نبود، یعنی بیشتر سرارزیر شدن بقیه هنرمندان به ایران ِ اسیر دست جنایتکاران جمهوری اسلامی، چیز دیگری نیست، جشنواره یکی بود یکی نبود جز مخدوش کردن رابطه هنرمند مُتعهد و مسئول با هنرمندان غیر متعهد چیز دیگری نیست، جشنواره یکی بود یکی نبود جز ......

 

انسان آگاه و هنرمند، این کلمه " متعهد" را جایگزین هنر خود در عرصه های مختلف کُن و علاوه بر شرکت نکردن در چنین جشنواره هایی، علیه آن هم اقدام کن .

 

شما که اهل قلم و هنر و بطور کُلی هنرمندان مبارز و متعهد در خارج از کشور هستید به خود آئید و بدون در نظر گرفتن مسائل شخصی و .... دور هم جمع شوید و برای افشاگری و یک اقدام عملی در جهت جلوگیری از این جشنواره، بکوشید، 

 

مسلمأ  سایر آزادیخواهان و مبارزان سیاسی و اجتماعی از شما حمایت خواهند کرد، فقط صرف اطلاعیه دادن، کافی نیست. مانند همیشه به رژیم صدها هزار کُشته نشان دهید که هنوز عُمر طولانی تبعید بر شما اثر نکرده و همچنان هنرمندان متعهد به آرمانهای مردم در بندمان هستید.

 

به امید اینکه اگر عده ای از هنرمندان با ارزش ما اشتباهأ نامشان  جزو این 150 نفر هستند  هر چه زودتر صف خود را از "آنها" جدا کنند و به ما نشان دهند که هنوز هنرمند متعهد و مبارز هستند،  چرا که زنده اند.

 

فراموش نکنیم که آینده ای هم وجود دارد که دیگر این رژیم قرون وسطایی نیست، چرا که بدست مردم تحت ستم میهنمان سرنگون شده اند و این مردم ما هستند که کارهای مارا فراموش نمی کنند و برای دیدن عملکرد ما ، آینه را جلوی ما میگذارند.

درود بر تو هنرمند مبارز و مُتعهد.

                                                              27 ماه مه 2008 -  استکهلم

اینهم لینک ماجرا...

 

http://www.shahrvand.com/?c=120&a=4170

 



گیسو شاکری

 

 

 

جشنواره "یکی بود یکی نبود"[1]

 

هویت بخشیدن به رژیم نسل کش  جمهوری اسلامی با صورتک پر رنگ و لعاب  حفظ هویت فرهنگی و تقویت حس اعتماد به نفس ایرانیان!!!

 

ما درک و آگاهی جهانی را دست کم گرفته ایم . انگار که ما خود را نمی شناسیم که باید با این جشنواره ها " خود را بشناسیم" !!! ما از درک حال هم "عاجز نیستیم" . خوب می دانیم که با یکی از عوام فریب ترین حکومت های جهان روبروئیم که قرن ها تجربه ی فریب و فریبکاری را پشت سر دارد و اکنون بر سر قدرت و پول برای بقایش برنامه ریزی می کند و به هر ترفندی دست می زند و ما آگاهانه یا نا آگاهانه به آن تن می دهیم.

 

"یکی بود ، یکی نبود" قصه ی غم انگیز ریاکارانه ای ست که سال هاست زیر پوشش حفظ هویت فرهنگی و تقویت اعتماد به نفس ایرانیان آغاز شده است .

" یکی بود ، یکی نبود " از آن زمانی آغاز شد که نخستین سفرای فرهنگی ایران از طریق وزارت ارشاد و با همکاری هنرمندان داخل و خارج  به عنوان شرکت درجشنواره های موسیقی و فیلم و تاتر راهی فرنگ شدند تا قدرت و فریب فاشیسم اسلامی را برای جهانیان توجیه کنند. این هم نمونه ی دیگرش است علیرغم آنکه برگزاری این جشنواره را بی سابقه نامیده اند. بسیار پر سابقه است و برنامه ای ست کهنه و نخ نما.

 

اگر براستی " در جستجوی روایت تاریخ د یروز و امروز از طریق 150 هنرمند هستید"؟

 حکایتش را از زبان هزاران مادر داغدیده بپرسید که رقص مرگ  حماسه آفرین آرش ها و کاوه ها و مرضیه ها و شهین ها ی خود را بر سردار به تماشا نشسته اند و جسد های جگر گوشه گانشان را در خاوران و دیگر گورستان های بی نام جستجو می کنند و ضجه های شبانگاهی سر می دهند. این ها هستند شاهدان حماسه های تاریخ ما.

 

" در جستجوی حماسه اید"؟

 حماسه آفرینان راستین دختران و پسران جوانی هستند که هر روزه فریاد اعتراض شان از هر کوی و برزن بر علیه این رژیم نسل کش و برای سرنگونی آن بلند است و سخت ترین شکنجه ها را تحمل می کنند.

 

 می خواهید " از نگاهی موشکافانه در مینیاتورهای ایرانی  به درون زندگی مردم راهی بیابید"؟

با نگاهی به تاریخ معاصر به زندگی کودکان ، زنان، کارگران ، زحمتکشان

ودر مجموع به نسلی کشته و نسلی سوخته می توانید به درون زندگی مردم به سادگی راه یابید و به فقر، اعتیاد، تن فروشی و بی کاری نگاهی داشته باشید.

 

می خواهید " سفری همه جانبه به فرهنگ مان در همه ی ابعادش داشته باشید"؟

آثار و همه ی فرهنگ مادی و معنوی مردم این سرزمین در ابعادی گسترده تر از آنچه که فکر می کنید مورد هجوم این آدمخواران قرار گرفته است . از آثار باستانی تا موسیقی و هنر و از همه با ارزش تر و مهم تر جان های آزادیخواه و حافظان راستین فرهنگ مردم.

 

" به تنوع نظرات با دیده ی احترام و تساهل می نگرید"؟

این درست همان نگاهی است که رژیم حاکم برای کمرنگ کردن مرزها،هدف گرفته است و تبلیغ اش را می کند تا از خود چهره ای مردمی و دمکرات برای مردم جهان به نمایش بگذارد. برای معرفی فرهنگ ایران نیازی به جشن و جشنواره با چنین هزینه ی سرسام آوری نیست. چه ضیافت باشکوهی !!!

 

فرهنگ امروز مردم ایران بر زمینه ی اعدام های دسته جمعی، فروش دختران، زندان و شکنجه، آویزان کردن انسانها بر چوبه ی های دار، کارگران بیکار، دانشجویان دربند، هنرمندان متعهد منزوی، تبعیدیان و مبارزانی که برای حداقل حقوق انسانی می جنگند را، می توان به سادگی به تماشا نشست.

 

وجدان خود را با برگزاری و تائید این جشنواره ها آرامش نبخشید. با اجرای این گونه نمایشات فرمایشی فرهنگی  قدرت حاکمه را توجیه وتثبیت و ما و شما را می فریبند.

 

تاریخ امروز ما بر خون نشسته است .

و قصه ی ما هنوز به سر نرسیده.

هشدار! که  داوری نزدیک است .مردم، هنرمندان راستین امروز و تاریخ فردا بی رحمانه بر شما داوری خواهند کرد.

 

گیسو شاکری

22 مای 2008  استکهلم

www.gissoo.com

www.gissooshakeri.blogfa.com

 

[1]  لینک برنامه ی جشنواره ی " یکی بود یکی نبود" در کانادا- تورنتو-

 

http://www.shahrvand.com/?c=120&a=4170

 

 

 

 

 

Pouyan49@yahoo.se                                                                                                              

پویان انصاری

استکهلم، کنسرت گوگوش- ورودی100 دلار-  تماشاگر 4000 نفر!

تظاهرات برای نجات جان جوانان -  مجانی- شرکت کننده 200 نفر!

 

اگر سایت های اینترنتی حاضر میشدند فقط جمله بالا را نشر دهند، شاید دیگر احتیاجی به تفسیر و تعبیر نبود، چرا که خود این جمله، بیانگر خیلی از واقعیت هاست. بخصوص برای نیروهای مترقی و سازمانها و احزاب سیاسی در شکلهای گوناگونش.

 

ولی خوب، مجبورم چند خطی به آن اضافه کنم که بصورت مقاله ای شود و حداقل برای خودم هم  بد نیست واقعیت ها تکرار شود!

 

بعد از نزدیک به سه دهه ما شاهد تظاهرات دامنه داری از سوی برخی از دانشجویان در ایران هستیم، تظاهرات فقط به روز 16 آذر ختم نشد، دانشجویان چند روز قبل از آن دست به حرکات اعتراضی علیه رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی زدند و در این راه بسیاری از فعالین دانشجویی در طیف های گوناگون سیاسی مورد هجوم چماقداران رژیم قرار گرفتند و تعدادی دستگیر و روانه سیاهچالهای رژیم شدند.

 

دستگیری ها و ضرب و شتم دانشجویان دختر و پسر، در ابعاد وسیعی از طرف نیروهای سیاسی و احزاب و شخصیت های گوناگون محکوم شد، و هرکس و هر سازمان و یا حزب سیاسی بر حسب نظرات و عقاید خود صدای دانشجویان معترض را به گوش جهانیان رساندند! و هنوز شاهد این هستیم که این موضوع، تقریبأ خبر اول همه سایتها و وبلاگهاست.

 

در این مدت شاهد بودیم که چطور مادران سرگردان، بدنبال فرزندان اسیرشان این در و آن در میزدند، شاهد بودیم که مادران و پدران دانشجویان زندانی با صدایی اندوهگین برای آزادی آنها کمک میخواستند، برای کسانی که در دستشان پلاکاتی بود که روی آن نوشته بود:

 

"مگر ما چی میخواهیم به جز آزادی" ولی افسوس و صد افسوس که گویا آنها که مورد ضرب و شتم  قرار گرفتند و دستگیر شدند فرزندان مردم نبودند و بخاطر مردم برای آزادی مبارزه نمی کردند و گرنه چطور میشود قبول کرد که در مقابل تعدادی جوان اسیر در دست جنایتکاران، فقط 30 نفر آنهم مادران و پدران آنها جلوی در مجلس ایران بروند و از نمایندگان مجلس علت دستگیری فرزندانشان را جویا شوند! و باز میبینیم که در شب یلدا همین تعداد، در بساط شب یلدا را با خیال اینکه در کنار فرزندانشان هستند در کنار زندان پهن کردند، راستی مردم ما کجایند!؟ بعد از 29 سال فلاکت، دربدری، فقر، بیکاری اعتیاد، فحشا ...........  باید اینطور جوابگوی فرزندان میهن شان باشند که هدفشان آزادی همه مردم ایران است!؟ راستی از خود سئوال کرده اید، چرا نباید صدها هزار نفر با گُل و شمع (نه با اسلحه) بدون کمترین شعاری به پشتیبانی از این دانشجویان جلوی زندان و یا مجلس جمع میشدند، نمیدانم، شاید به خاطر اینکه دانشجویان زندانی فرزندان و یا خواهران و برادرانشان نبودند!؟ واقعأ شما فریاد آنها را نشنیدید!؟ آیا این فرصتی نبود که شما با اجتماع میلیونی خود قدرت خود را به رژیم نشان دهید؟ شاید هم میدانید که رژیم مسالمت آمیزترین اجتماعات را نمیتواند تحمل کند؟ شاید هم .......

 

در خارج هم شاهد بودیم که تقریبأ همه سازمانها و احزاب سیاسی از چپ و راست برای همدردی با دانشجویان دربند، در بلند گوهای خود فریاد بر آوردند و در گوشه و کنار این جهان نابرابر، تظاهرات گذاشتند از جمله در شهر استکهلم .

 

روز جمعه 28 دسامبر شاهد تظاهراتی بودیم که توسط تعدادی از سازمانهای کمونیستی و انجمن های دموکراتیک و زنان ترتیب داده شد، تعداد شرکت کنندگان به 200 نفرمیرسید(البته تظاهرات استکهلم از نظر کمیت نسبت به سایر کشورهای دیگر مقام اول را داشت!) میتوان گفت بیش از 95 درصد آنها همان چهره های قدیمی بودند. ( من در این نوشته قصد شکافتن این مسئله را ندارم فقط واقعیت را مینویسم چرا که همانطور که اول نوشته خود گفتم تیتر مقاله خود نمایانگر همه چیز است و لازم به توضیح نیست)

 

و اما روز پنجشنبه 27 دسامبر خانم گوگوش مهمان شهر استکهلم بودند البته ایشان نه تنها مورد ضرب و شتم رژیم جنایتکار قرار نگرفته بودند و زندانی هم  نشده بودند بلکه اگر ایرانیان گرامی کمی به عقب بر گردند میبینند که ایشان سالها پیش از طرف حکومت "خاتمی مهربان و خندان!" در اولین سالگرد  قتل عام دانشجویان در 18 تیر به همراه همسرشان مسعود کمیایی ( یار سعید امامی مُبتکر قتل های زنجیره ایی). به خارج آمدند تا پس از ابلاغ دوستی رژیم به هموطنان گرامی به وطن شان ایران برگردند. همان موقع هم همین مردم، گریان و سینه زنان، برای تجدید خاطره، سالن های کنسرت را پُر کردند. نه ایشان به ایران برگشتند و نه مردم دست از سالن های کنسرت کشیدند. ولی بیش از 4000 نفر از مردم همیشه در صحنه پیست ها، با خرید بلیط 100 دلاری به استقبال ایشان رفتند و بار دیگر با وی تجدید عهد کردند. 

 

دوستی میگفت این 4000 نفر تقصیری ندارند، چرا که در کُنسرت گوگوش آنقدر بالا و پائین پریدند و خسته شدند، از اینرو نتوانستند به تظاهرات فردای روز کُنسرت یعنی جمعه 28 دسامبر بروند و عذرشان بسیار موجه است!

 

در هرحال 29 سال از حکومت سنگسار، اعدام و شکنجه در ایران میگذرد و 29 سال از مبارزات و فعالیتهای نیروهای سیاسی، احزاب کمونیستی و سازمان های انقلابی و غیر انقلابی میگذرد فقط خواهش من این است: شما را  به هرکه دوست دارید سایت های اینترنتی را با :

"تظاهرات با موفقیت فراوان و مُشت محکم به دهان امپریالیسم و رژیم جمهوری اسلامی بر گزار شد" پُر نکنید .

 

کُنسرت گوگوش در استکهلم با پرداخت 100 دلار  4000 نفر و  تظاهرات مجانی در استکهلم 200 نفر.

  علت را خود جویا شوید؟

                                                                                   

        30 دسامبر – استکهلم

   

www.harkat.net 

 

 

 

Pouyan49@yahoo.se

                                                                                      

پویان انصاری

 

نقش رسانه ها : افشای رژیم، یا مخدوش کردن صف دوست و دشمن؟

 

این بیشتر شبیه یک تراژدی است تا واقعیت، ولی متاسفانه عُمر طولانی تبعید آهسته، آهسته ما را به مخالفان بسیار مهربان و سر بزیر! تبدیل کرده است، آنهم در برابر رژیمی خونخوار، همچون جمهوری اسلامی ایران که تاریخ بشریت چنین پدیده ای را بیاد ندارد.

 

اشاره به این نکته ضروری ست که  سیل عظیم ایرانیان چه تبعیدی و چه مهاجر، در خارج از کشور از جمله در دو کشور سوئد و آمریکا، متمرکز شده اند. بخش بزرگی از ایرانیان بجای نفوذ در جامعه جدید و افشای جنایات حاکمان اسلامی،با ایجاد رادیوها و تلویزیون ها، یاد گذشته خود را گرامی میدارند.

 

در کشور سوئد که من در آن اقامت دارم تا دلتان بخواهد ایستگاه های رادیویی فارسی زبان دائر است و در آمریکا هم، به خصوص در " ایرانجلس" که تلویزیون های فارسی زبان در حال مبارزه با همدیگر هستند !

 

بی تفاوتی اکثر " انسان های مبارز دیروز و  به خواب رفتگان امروز"  آنهم درست در این بُرهه زمانی، باعث آن شده است که نمایندگان رژیم جمهوری اسلامی ایران و بخصوص سرسپردگانشان، پُررو شده  و با عناوین مختلف، روی خطوط رادیوها یا تلویزیون ها بیآیند و با مظلوم نمایی و قسم آیه، ادعا کنند که  سیاسی نیستد و  به دفاع از رژیمی بپردازند که جنایت  28 ساله اش بر کسی پوشیده نیست  و مجریان برنامه ها هم برای اثبات دمکرات بودنشان، به اراجیف و خزعبلات آنها گوش بدهند چرا که هر چه باشد، آنها هم آدم هستند! وحق آزادی بیان دارند. هم حق دارند که 28 سال اعدام و سنگسار کنند هم حق دارند بیایند از نمایندگان رژیم و یا حکومتشان به نحوی دفاع کنند و  مجریان برنامه هم ساکت باشند و از ایراد سخنرانی آنها کمال تشکر را هم داشته باشند.( به دلیل اینکه  این اصل  دمکراسی است و آنها هم دمکرات های دو آتشه هستند!)

 

جای تأسف است که به این مسائل پیش و پا افتاده اشاره کنم ، ولی می شنوم و یا  می بینم که بعد از این همه سال، هنوز صف دوست و دشمن مشخص نیست و آدم در میان این همه ابراز عقیده ضد و نقیض گُم میشود. (حال آگاهانه، آنها ما را گُم میکنند یا نا آگاهانه، خدای خودشان می داند!)

 

آیا این ایرانیان محترم، هیچوقت از خود سئوال کرده اند که به چه دلیل مجبور به ترک وطن شده اند؟ آیا این افراد به قول خودشان صلح طلب و دمکرات ! که در خطوط رادیویی حرف می زنند و یا بر پرده تلویزیون ظاهر میشوند و قصد دارند که بین مردم و جمهوری اسلامی واسطه شوند هرگز از خود پرسیده اند که چرا خود و هموطنانشان آواره و در بدر هستند؟ آیا نمیدانند که در خلال این سالها، رژیم جنایتکار اسلامی علاوه بر کُشتار مردم ایران، تروریست های خود را به کشورهای دیگر نیز صادر کرده و انسان های مبارز را به قتل رسانده است؟

 

اینها که برای پیشبرد امور خودشان از سفرای همدست جمهوری اسلامی آدم های خیر و نیکو کار می سازند و آنها را تطهیر می کنند خوب است که یک دقیقه خودشان را به جای پدر و مادر زندانیان، تبعیدیان و  کُشته شدگان قرار دهند و از این کار ننگین شان دست بردارند.

آیا این افراد کار چاق کن نمی دانند که سفیر مهربان! نماینده وقیح  عالیقدر است!

و رژیم، رژیم مردم نیست که این سفرا نماینده مردم باشند.

 

 باید دید که به چه دلیل مجریان این گونه برنامه ها تبلیغ برای سفارت ها را جزو وظایف رادیویی خود میدانند؟ آیا این مجریان ریگی به کفش ندارند؟ و با راه دادن این افراد و دعوت از سفیر برای پاسخگویی به سئوالات این "شنوندگان" محترم، مراتب ارادت خود را به این جنایتکاران ابلاغ نمی کنند؟ 

 

مگر خود مجریان که امروز از بد حادثه! دستشان در یک رادیو یا تلویزونی بند شده است قدرت تشخیص ندارند و نمی دانند که گردانندگان این لانه های جاسوسی، دستمال بدستان همان حکومت جنایتکارند و نوکران با جیره و مواجب آنها هستند.

شما که برای ارتباط ایرانیان خارج از کشور با حکومت اسلامی، آنها را به ایجاد دیالوگ با این جانوران، دعوت می کنید از قتل سلطان پور، کاظم رجوی، چیتگر، کشاورز، فرخ زاد، بختیار، شرفکندی، سیرجانی، محتاری، پوینده، فروهرها و ........ در داخل و خارج ایران بی خبرید؟ از سنگسار زنان  و اعدام مبارزان بی خبرید؟ این همه قتل عام، شما را از خواب بیدار نکرده است؟

 

اگر می بینید که آدم های خیانتکاری از این سازمان و آن حزب، بخاطر منافع حقیر شخصی و یا سازمانی شان به منافع مردم پُشت کرده اند، همه را از جنس آنها ندانید  چرا که آنها در طول تاریخ، از مشروطه تا کنون، همیشه منافع خود را در نظر گرفته اند و مزدورانی بپش نبوده اند.

 

آیا مجریان برنامه های رادیو تلویزیون نمی دانند که سفیران، نمایندگان رژیمی هستند که ملتی را به اسیری گرفته اندو باعث گُسترش فقر و بدبختی در جامعه شده اند؟ نمیدانند که بخشی از مردم ستمدیده مان برای تأمین زندگی روزمره خانواده شان، ناچارأ کُلیه خود را می فروشند؟ نمیدانند که جوانان کشور مان را به اعتیاد و فحشا کشانده اند؟ و طبق آمار خود رژیم، فقط روزانه 5 تُن تریاک مصرف مردم تهران است؟ پس چه جایی برای گفتگو باقی می ماند؟ این همه دختران تن فروش ایرانی و این همه بچه های خیابانی در ایران و این همه معتاد، محصول کدام رژیم است؟

 

بحث بر سر یک نظام فاشیستی است که برای بقای خود دست به کُشتار مردم دربندمان زده است وسفیران بخشنده شما نمایندگان سیستمی هستند که چند نسل را دربدر و آواره کرده و به اعتیاد و فخشاء سوق داده است.

 

آیا این باعث افتخار پناهندگان دیروز  است که با سر افکندگی به سفارت ها بروند و پس از راه افتادن کارشان، در رادیوها از سفیر قدر دانی کنند؟ و آیا این جزو وظایف شماست  که به بهانه کُمک به مردم، پُل ارتباطی و کارچاق کُن ِ دوست و دشمن باشید ؟

 

البته نقش اپوزیسیون خوابیده را  در ابراز وجود این  کاسه لیسان نباید فراموش کرد.

به راستی در طی این 28 سال، اپوزیسیون جز پرداختن به خود و زدن نظر مخالف چه قدم مهمی برای سرنگونی این جنایتکاران برداشته است؟

 

دسامبر 2006 - استکهلم

 

 

 

 

 

 

 

پناهنده سياسي كيست ؟

         دكتر غلامحسين ساعدي

                       (گوهر مراد)

 

 

 

 

پناهنده سياسي كسي است كه چهره به چهره رو به رو در برابر حكومت مسلط ايستاده بود و اگر بيرون آمده از ترس جان نبوده است او با همان فكر مبارزه و با سلاح انديشه خويش ترك خاك و ديار كرده است در اين ميان هستند بسياري از نويسندگان شاعران نقاشان مجسمه سازان كه سلاح آنها همان كارشان است و در جرگه رزمندگان ديگر قرار مي گيرند پناهنده سياسي نيتش اينست كه با جلادان حاكم بر وطنش تا نفس آخر بجنگد و حاظر نيست از پا بيفتد به لقمه ناني بسنده مي كند ناله سر نمي دهد و شكوه نميكند مدام در تلاش است كه ديوار جهنم آخوندها را بشكند و به خانه برگردد خانه او وطن اوست براي تميز كردن خانه قدرت روحي كافي دارد و وقتي آشغالها جمع شدند حاضر است سرتاسر وطن را با مژه هاي خود پاك كند از جان گذشته است و مطلقاً نميترسد پناهنده سياسي نارنجكي است كه به موقع ميخواهد ضامن را بكشد و كوهي را از جا بركند. با دست بريده براي هر كار يدي حاضر است با پاي بريده مدام ميدود و با چشمان كمسو همه جا را ميبيند روحيه پناهنده سياسي عضلاتي است انگار كه از سرب ريخته شده واهمه اي از مرگ ندارد زماني كه خود را در صف پناهنده هاي قلابي ميبيند خشم جان او را به لب ميرساند چون ميبيند ستون فقرات بشردوستي ساخته و پرداخته حكومتها فرقي بين او و دلالان اسلحه نميگذارد اولي مدام با دو گذرنامه در رفت و آمد است ولي او اگر پا به وطن بگذارد جمهوري اسلامي امكان نفس كشيدن نيز برايش نخواهد گذاشت و پاي ديوار خواهدش كاشت و سوراخ سوراخش خواهد كرد در اينجاست كه قوانين به يكباره بي اعتبار ميشوند در اينجاست كه بايد تأملي مثلاً در قرارداد 1951 كرد يا در قوانين و مقرارت ديگر.

سوء تفاهم نشود منظور اين نيست كه كشورهاي پناهنده سختگيري بكنند اصلاً حتي تلاش فراواني بايد كرد كه به آواره هاي دور افتاده بيش از پيش توجه شود اين تلاش امر بسيار لازمي است غرض اين است كه فرق پناهنده سياسي قلابي با پناهنده سياسي واقعي روشن شود اين دو از يك جنس و از يك قماش نيستند پناهنده سياسي قلابي جانوري است همه چيز خوار پناهنده سياسي واقعي انساني است مرگ بر كف كه بي هيچ چشم داشتي كمر رژيم جمهوري اسلامي را بشكند خشت روي خشت بگذارد و خانة تازه و وطن تازه يي بسازد.

 

 

PPP

ارزش فيل مرده

     

 

 

         دكتر غلامحسين ساعدي

                          (گوهر مراد)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توضيح واضحات هميشه امر عبثي شمرده شده است. آنچه را يكي  مي داند و از زبان ديگري مي شنود انگار كه وقت تلف كرده و عمركشي كرده است اما واضحات و واقعيات هميشه در تغيير است همچون ماه كه به صورت هلال چهره نشان مي دهد و شب به شب دامن پهن مي كند و به تربيع اول مي رسد، بعد باز و بازتر مي شود و به صورت بدر در مي آيد و همچون يك تشت طلايي در سقف آسمان چهره به همگان نشان مي دهد و آنگاه و باز باريك و باريك تر مي شود به تربيع دوم مي رسد و بعد دست و پا جمع مي كند، به صورت هلال معكوس در مي آيد و آنگاه غايب مي شود. در شبهاي قيرگون واضح تر از ماه فانوسي در آسمان روشن نيست. اما اين فانوس آشنا يا واضح واضحات را علاوه بر گردش خود و هر شب به شكل ديگر آمدن حجاب ديگري هم هست. كسوف يك مرتبه پرده بر او مي افكند و آنچه كه به عيان ديده مي شد ناگهان ناپديد  مي شود.

اما واضحات واقعيت زندگي بشري با گردش ليل النهار و چرخش آفتاب و خورشيد فرق عمده اي دارد. آنچه كه در زندگي نسلي اتفاق مي افتد همچون در آمدن و فرو رفتن ماه قابل تكرار نيست و مهم تر اينكه همگان آنچه را كه در زندگي يك دوره اتفاق مي افتد به يك صورت نمي بينند. هر كس ناظر و شاهد گوشه اي است درست مثل داستان جمع كوران كه دور فيلي جمع شده بودند، يكي دست به خرطوم فيل، يكي دست به پاي فيل و يكي دست به گوش فيل مي كشيد و به خيال و تصور خود فيل را به شيئي تشبيه مي كرد. زمانه كهن مي گردد و ته ماندة زندگي نسلهاي گذشته اگر باقي بماند به صورت افسانه باقي مي ماند. چه بسا فجايع و جنايات و ديگرگونيهايي در تاريخ اتفاق افتاده كه از آنها خبري در دست نيست. بناهاي آباد خراب گشته ، كتابخانه هاي عظيمي به آتش كشيده شده ، در به دريها و جابجاييهاي خيل مردم به مرگ و هلاكت انجاميده كه نسلهاي بعدي از آن خبري ندارند و چه بسا شكفتگيهاي روح انساني و شكوفه زدن استعدادهاي حيرت آور كه همچون مشتي غبار با گذشت زمانه همه را سيلاب فراموشي به نابودي كشيده است.

بله. نكته مهم جاي ديگري است كه بايد تأمل كرد و چون واضحات زندگي بشري ناپايدار است و قاعده پذير نيست. در شصت سال زندگي ، شصت بار هلال و بدر ماه پيدا و ناپيدا مي شود. ولي هر روز ، هر ماه ، هر سال حوادث گوناگوني اتفاق مي افتد كه شبيه و يكسان نيست ولي آنچه كه از اين حوادث و وقايع به دست نسلهاي بعد مي رسد مرده ريگي است كه به صورت مكتوب در آمده ، از سنگ نوشته ها و الواح بگيريد تا آنچه كه بر روي كاغذ ثبت شده است. پاپبروسهاي مصري اطلات دقيق تري از مومياييهاي فراعنه در اختيار نسل بعدي گذاشته است. سفرنامه هاي سياحان منبع فياضي بوده براي روشنگري يك دوره. و آنچه كه در بارة تاتارها در دسترس است باز بر منابع مكتوب بوده. سفرنامة شاردن و بسياري ديگر يا خاطرات مكتوب ، حتي وقايع نگاري آن دوره تصوير دوران صفويه را منعكس مي كند. و نزديك تر اگر آنچه كه در دوران مشروطه گذشته، به همت و پايمردي چند تني روي كاغذ نمي آمد، خاطرات و نقل قول آباء و اجداد نيز از آن زمان به تدريج از اذهان پاك مي شد.

پس توضيح واضحات يا به عبارت بهتر ضبط واضحات و واقعيات امر عبثي نيست و آبي نيست كه به ريگزاري ريخته شود و ساعتي بعد اثري از آن بر جاي نماند. حال آنكه جا پاي تمام آنچه را در طول تاريخ اتفاق افتاده ، از اوراق اين چنيني مي شود بيرون كشيد تا عبرت آيندگان شود.

آنچه در اين دفتر گرد آمده مقولاتي است كه گوشه و كنار فجايع فرهنگي روزگار ما را نشان مي دهد. تصاويري است بسيار كوچك از تناسخ فرهنگي و نشان دادن تصاويري از پايمردي مرداني كه پا در ركاب انديشه ، عمري را به عبث نفله نكردند. تأكيد عمده در واقع به پايداري و ايستادگي است و نشان دادن موريانه هايي كه چگونه در و پيكر خانه اي را مي خورند تا آنچه كه با عرق ريزي روح نخبه گان درست شده يكباره در هم بريزد و كاشانه فرهنگ و خانه هنر را از هم بپاشد و ويرانه اي درست شود براي لوليدن مارهاي خرافات و جست و خيز سوسمارهاي آراسته به قباي رنگين ديگر و ظهور هزاران ديو و دد رنگين از چاه ويل برخاسته و كمينگاهي براي خف كردن اجنه و مردابي براي كابوس و وحشت.

جمهوري اسلامي را نيت بر اين است كه مزبله اي به چنين هيبت بسازد و از هيچ تقلا و تلاشي در اين امر نه تنها كوتاهي نمي كند ، با پك و تبر ، نه بلكه با بولدوزر مي خواهد كار را يكسره بكند. اما مقاومت و ايستادگي نگهبانان فرهنگ و هنر ايران را نمي شناسد. به خيال خويش با صداي طبل خالي مي تواند همه را رم بدهد ولي نمي داند كه با مشتي باد در مقابل كوه سنگي ايستاده است و هل من مبارز مي طلبد.

جمهوري اسلامي خيال مي كند مي كشد و نابود مي كند. انگار اين ضرب المثل را نشنيده كه قيمت فيل مرده و زنده يكي است و مهم تر از همه نمي داند كه فرهنگ و هنر فيل مرده نيز پاي بر زمين هشته و سر به فلك افراشته همچون ققنوس اگر خود خاكستر شود صدها ققنوس تازه نفس از خاكسترش بيرون خواهند آمد و پر پرواز خوهند گشود.

 تمام                                                                                                                         

 

 

شرح احوال

نام : غلامحسين ساعدي

نام مستعار : گوهر مراد

تاريخ و محل تولد : ايران ـ تبريز ـ 1936

سال مهاجرت : آوريل 1982

 

تنها كشوري كه پناهنده شده ام فرانسه است.

 

1- من به هيچ صورت نمي خواستم كشور خودم را ترك كنم ولي رژيم توتاليتر جمهوري اسلامي كه همة احزاب و گروههاي سياسي و فرهنگي را به شدت سركوب مي كرد، به دنبال من هم بود. ابتدا با تهديدهاي تلفني شروع شده بود. در روزهاي اول انقلاب ايران بيشتر از داستان نويسي و نمايشنامه نويسي كه كار اصلي من است ، مجبور بودم كه براي سه روزنامة معتبر و عمدة كشور هر روز مقاله بنويسم. يك هفته نامه هم به نام آزادي مسئوليت عمده اش با من بود. در تك تك مقاله ها ، من رو در رو با رژيم ايستاده بودم. پيش از قلع و قمع و نابود كردن روزنامه ها ، بعد از نشر هر مقاله ، تلفنهاي تهديد آميزي مي شد تا آنجا كه من مجبور شدم از خانه فرار كنم و مدت يك سال در يك اتاق زير شيرواني زندگي نيمه مخفي داشته باشم. بيشتر اعضاي اپوزيسيون كه در خطر بودند اغلب پيش من مي آمدند. ماها ساكت ننشسته بوديم. نشريات مخفي داشتيم. و باز مأموران رژيم در به در دنبال من بودند. ابتدا پدر پيرم را احضار كردند و گفتند به نفع اوست كه خودش را معرفي كند ، و به برادرم كه جراح است مدام تلفن مي كردند و از من مي پرسيدند. يكي از دوستان نزديك من را كه بيشتر عمرش را به خاطر مبارزه با رژيم شاه در زندان گذرانده بود دستگير و بعد اعدام كردند و يك شب به اتاق زير شيرواني من ريختند ولي زن همسايه قبلاً مرا خبر كرد و من از راه پشت بام فرار كردم. تمام شب را پشت دكورهاي يك استوديوي فيلم سازي قايم شدم و صبح روز بعد چند نفري از دوستانم آمدند و موهاي سرم را زدند و سبيلهايم را تراشيدند و با تغيير قيافه و لباس به مخفي گاهي رفتم. مدتي با عده اي زندگي جمعي داشتم ولي مدام جا عوض مي كردم. حدود 6 ـ 7 ماه مخفي گاه بودم و يكي از آنها خياطخانة زنانة متروكي بود كه چندين ماه در آنجا بودم. و هميشه در تاريكي مطلق زندگي مي كردم ، چراغ روشن نمي كردم ، پرده ها هميشه كشيده بود. همدم من چرخهاي بزرگ خياطي و مانكنهاي گچي بود. اغلب در تاريكي مي نوشتم. بيش از هزار صفحه داستانهاي كوتاه نوشتم. در اين ميان برادرم را دستگير كردند و مدام پدرم را تهديد مي كردند كه جاي مرا پيدا كنند و آخر سر دوستان ترتيب فرار مرا دادند و من با چشم گريان و خشم فراوان و هزاران كلك از راه كوهها و دره ها از مرز گذشتم و به پاكستان رسيدم و با اقدامات سازمان ملل و كمك چند حقوقدان فرانسوي ويزاي فرانسه گرفتم و به پاريس آمدم. و الان نزديك به دو سال است كه در اين جا آواره ام و هر چند روز را در خانة يكي از دوستان به سر مي برم. احساس مي كنم كه از ريشه كنده شده ام. هيچ چيز را واقعي نمي بينم. تمام ساختمانهاي پاريس را عين دكور تئاتر مي بينم. خيال مي كنم كه داخل كارت پستال زندگي مي كنم. از دو چيز مي ترسم : يكي از خوابيدن و ديگري از بيدار شدن. سعي مي كنم تمام شب را بيدار بمانم و نزديك صبح بخوابم. و در فاصلة چند ساعت   خواب، مدام كابوسهاي رنگي مي بينم. مداوم به فكر وطنم هستم. مواقع تنهايي، نام كوچه پس كوچه هاي شهرهاي ايران را با صداي بلند تكرار مي كنم كه فراموش نكرده باشم. حس مالكيت را به طور كامل از دست داده ام. نه جلوي مغازه اي  مي ايستم، نه خريد مي كنم ، پشت و رو شده ام. در عرض اين مدت يك بار خواب پاريس را نديده ام. تمام وقت خواب وطنم را مي بينم. چند بار تصميم گرفته بودم از هر راهي شده برگردم به داخل كشور. حتي اگر به قيمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شده اند. همه چيز را نفي مي كنم. از روي لج حاضر نشدم زبان فرانسه ياد بگيرم. و اين حالت را يك نوع مكانيسم دفاعي  مي دانم. حالت آدمي كه بي قرار است و  هر لحظه ممكن است به خانه اش برگردد. بودن در خارج بدترين شكنجه هاست. هيچ چيزش متعلق به من نيست و من هم متعلق به آنها نيستم. و اين چنين زندگي كردن براي من بدتر از سالهايي بود كه در سلول انفرادي زندان به سر مي بردم.

2 ـ در تبعيد . تنها نوشتن باعث شده كه دست به خود كشي نزنم. از روز اول مشغول شدم. تا امروز چهار سناريو براي فيلم نوشته ام كه يكي از آنها در اول ماه مارس آينده فيلم برداري خواهد شد. اين سناريو كاملاً در مورد مهاجرت و در به دري است و يكي از سناريوها جنبه  " آله گوريكال"  دارد به نام مولاس كورپوس كه آرزويي است براي پاك كردن وطن از وجود حشرات و حيوانات كه   نسخه اي از آن را برايتان مي فرستم. در ضمن دست به كار يك نشرية سه ماهه شده ام به نام " الفبا" كه تا امروز سه شماره از آن منتشر شده و هدف از آن زنده نگهداشتن هنر و فرهنگ ايراني است كه رژيم جمهوري اسلامي به شدت آن را    مي كوبد. و آن سه شماره را نيز برايتان   مي فرستم. مقاله اي از من به نام " فرهنگ كشي و هنر زدايي در جمهوري اسلامي"  كه به انگليسي ترجمه شده و قرار است در مجلة ايندكس و يك مجلة آمريكايي در بيايد و براي آلبوم عكاس نام آوري به نام   "‌ ژيل پرس" شرحي نوشته ام كه اوايل بهار در خواهد آمد. چند مصاحبه هم داشته ام در روزنامه هاي فارسي زبان.  و مصاحبه اي هم داشتم با راديو بي. بي. سي. كه مي توانيد از آنها بخواهيد نواري برايتان بفرستند.

3 ـ بله، مشكلات زبان به شدت مرا فلج كرده است. حس مي كنم چه ضرورتي دارد كه در اين سن و سال زبان ديگري ياد بگيرم. كنده شدن از ميهن در كار ادبي من دو نوع تأثير گذاشته است : اول اين كه به شدت به زبان فارسي      مي انديشم و سعي مي كنم نوشته هايم تمام ظرايف زبان فارسي را داشته باشد. دوم اين كه جنبة تمثيلي بيشتري پيدا كرده است و اما زندگي در تبعيد، يعني زندگي در جهنم. بسيار بد اخلاق شده ام. براي خودم غير قابل تحمل شده ام و نمي دانم كه ديگران چگونه مرا تحمل مي كنند.

4 ـ دوري از وطن و بي خانماني تا حدود زيادي كارهاي اخيرم را تيزتر كرده است. من نويسندة متوسطي هستم و هيچوقت كار خوب ننوشته ام. ممكن است بعضيها با من هم عقيده نباشند ولي مدام، هر شب و روز صدها سوژه ناب مغز مرا پر مي كند. فعلاً شبيه چاه آرتزيني هستم كه هنوز به منبع اصلي نرسيده، اميدوارم چنين شود و يك مرتبه موادي بيرون بريزد. علاوه بر كار ادبي براي مبارزه با رژيم حاكم نيز ساكت ننشسته ام. عضو هيأت دبيران كانون نويسندگان هستم. و در هر امكاني كه براي مبارزه هست، به هر صورتي شركت مي كنم با اين كه داخل هيچ حزبي نيستم. با وجود اين كه احساس مي كنم شرايط غربت طولاني خواهد بود. ولي آرزوي برگشت به وطن را مدام دارم. اگر اين آرزو و اميد را نداشتم مطمئناً از زندگي صرف نظر مي كردم.

 ( ترجمه نوشتار  دکتر ساعدی را ميتوانيد به زبان فرانسه د رسايت انجمن هنر در تبعيد  در بخش فرانسه  بخوانيد)

 

 

 

 

تبعيد چيست و تبعيدي كيست؟

 

                         الاهه بقراط

 

شايد عجيب باشد كه پس از گذشت بيست و سه سال از آغاز بزرگترين موج ترك اجباري ميهن پس از حمله تازيان، از تبعيد سخن بگوييم  مفهومي كه ظاهراً همه معني آن را مي دانند.

در عصر جديد تا زمان ظهور انقلاب اسلامي ، در جهان چنين معمول بوده كه با سرنگوني يك حكومت و پيروزي يك حكومت ديگر، يا افراد متمايل به راست مجبور به جلاي وطن مي شدند و يا افرادمتمايل به چپ. حاكمان پيروز، چه چپ و چه راست، با گردن ننهادن بر قواعد دمكراتيك زندگي سياسي، اجتماعي و اقتصادي سبب رانده شدن افرادي مي شدند كه آنها را مخالف خود مي يافتند. ليكن با پيروزي انقلاب اسلامي و سوار شدن زمامداران جمهوري اسلامي بر اريكه قدرت، اين بار راست و چپ با يكديگر آماج زندان و اعدام شدند و يا روانه تبعيد گشتند ! اين شباهت ناخواسته و اين سرنوشت مشترك اما تا به امروز نتوانسته است گروهاي راست و چپ ايران را به نيرويي متحد عليه مسببان سركوب و تبعيد تبديل سازد و اين البته همان خطا و ضعف تاريخي مشتركي است كه بيشترين سود را از آن نظام اسلامي حاكم بر ايران برده و همچنان خواهد برد. “ تبعيد” نيز مانند بسياري از مفاهيم ديگر در فرهنگ سياسي ايرانيان، بنا بر سودو زيان افرادي كه راجع به آن سخن مي گويند و يا هدفي معين را دنبال مي كنند، در قالبهايي عنوان مي شود كه با حقيقت آن و با آنچه جهان از آن درك كرده و مي كند، همخواني ندارد. در تاريخ تبعيد و سرگذشت تبعيديان تا كنون رسم بر اين بوده تا زماني كه شرايط سياسي كه سبب “ تبعيد” شده اند تغيير نكرده باشد، فرد  “ تبعيدي” نمي تواند به كشورش رفت و آمد كند و اصولاً نمي تواند مراوده اي از جمله همكاري هاي سياسي؛ اجتماعي و فرهنگي در ارتباط با افراد داخل كشورش داشته باشد، مگر به صورت زير زميني و مخفي و يا با هدف اعتراض و افشاگري ولي قطعاً نه به صورت همكاري آشكار، چرا كه “ همكاري” علني و آشكار در هر زمينه اي با افراد داخل كشور كه تحت حكومتي خودكامه به سر مي برند، بدون هر گونه ترديدي زير نظارت عوامل امنيتي قرار دارد كه هر گونه فعاليتي را در اين زمينه به شدت كنترل كرده و بدون اجازه و موافقت آنها چنين “ همكاري” با “ تبعيديان” آن كشور نمي تواند صورت گيرد.

 

هم از توبره، هم از آخور!

توجيه اين“ همكاري” زير نام“ تفكر دمكراتيك و اين كه هر كسي مختار است هر كاري دلش خواست بكند و ديگران هم مي توانند آن را قبول داشته و يا نداشته باشند، البته كه به عنوان يك“توجيه” ساده لوحانه پذيرفتني است. ليكن اين حق براي تبعيديان واقعي باقي مي ماند تا از اصول يا پرنسيپهاي مقوله اي ( كاتگوري) كه بر اساس تعاريف پذيرفته شده جهاني در آن قرار گرفته اند، دفاع كنند و با احترام به حق و حقوق ديگران كه معتقدند “ هر كاري دلشان خواست مي توانند بكنند” از هويت تبعيدي خود، هويتي كه زندگي امثال برتولت برشت را از ديگران متمايز مي سازد، دفاع كنند. نمي شود هم از “ امتيازات” پناهندگي و “ تبعيد” استفاده كرد و هم از مزاياي“همكاري” با به اصطلاح “ داخــل كشــور” سود برد. چنيــن امــري

 

خلاف پرنسيپهاي تبعيد است و متأسفانه جماعت به اصطلاح روشنفكر ايراني در موارد بسياري ثابت كرده كه به پرنسيپها پايبند نيست و “ هرهري مذهب” است.

تبعيد، امتياز نيست، بلكه موقعيت است و تبعيدي الزاماً برتر از ديگر مهاجران و يا كساني كه در وطن مانده اند نيست. ليكن ويژگي هاي خود را دارد. تحريف آن موقعيت و ناديده گرفتن اين ويژگي ها به سود مسببان تبعيد است. تبعيدي در مخالفت خود با  هر آنچه كه سبب تبعيد او گشته، پايدار است. يك تبعيدي هرگز نمي تواند به مأموران سفارتخانه همان حكومتي مراجعه كند كه سبب تبعيد او گشته و نه تنها در انتخاباتي غير دمكراتيك شركت كند، بلكه ديگر تبعيديان را هم فرا بخواند تا از او پيروي كنند ! و اگر چنين كند، ديگر تبعيدي نيست، مگر آنكه براي توجيه اين رفتار، تعريف دلخواه خود را از تبعيد ارائه كند !

رانده شدگان

تبعيد در همه زبان ها معنايي جز “ رانده شدن از ميهن خود” ندارد. در زبان هاي اروپايي كلمه تبعيد از ريشه لاتيني  Exilium مشتق شده و مفاهيم تركيبي متعددي مانند ادبيات تبعيد، دولت در تبعيد، سياستمدار تبعيدي و يا نويسنده و هنرمند تبعيدي با آن ساخته  مي شود.

  تبعيد” تماماً بار سياسي دارد و درست در همين نكته است كه از “ مهاجرت” متمايز   مي گردد. هر اندازه دلايل “ مهاجرت”  مي توانند متنوع و غير سياسي باشند، مانند دلايل اقتصادي و اجتماعي، به همان اندازه      “ تبعيد” تنها و تنها حاصل شرايط سياسي است. در زبان فارسي اما اين دو مفهوم گاه به غلط و گاه به عمد و آگاهانه به جاي يكديگر به كار مي روند. مهاجرت به هر دليلي كه صورت گيرد، مي تواند خود خواسته باشد. ليكن هيچ فرد تبعيدي به خواسته خود، خويشتن را به تبعيد نمي فرستد. هيچ فرد تبعيدي پيش از آنكه شرايطي كه در كشورش منجر به تبعيد او شده اند، تغيير نكند، نمي تواند به ميهن خود باز گردد، مگر آنكه شرايط تبعيد در وجود خود وي تغيير كرده باشد. بدين معني كه شرايط سياسي حاكم بر كشور به دليل تغييرات سمت و سوي سياسي فرد مزبور و يا منفعل بودن او ديگر تناقض و يا خطري برايش ايجاد نكند. در اين صورت مفهوم تبعيد نيز ناپديد مي شود. عنوان “ تبعيدي” به كساني اطلاق مي گردد كه نخست به دلايل سياسي، مذهبي، نژادي و قومي مجبور به ترك سرزمين خود شده و سپس در تبعيد نيز اين ويژگي را حفظ كرده باشند، يعني به عنوان مخالف فعال و يا غير فعال نظام حاكم بر كشور خود، زندگي در تبعيد را بر زندگي در شرايطي كه بر كشورشان تحميل شده، ترجيح دهند. افرادي كه به دلايل مختلف مهاجرت مي كنند، خود مي توانند تصميم بگيرند چه زماني به كشور خود بازگردند و يا حتي به كشور خود رفت و آمد كنند. در اينجا سخن بر سر كساني نيست كه به دلايل قوانين پناهندگي كشورهاي مختلف مجبور مي شوند خود را به عنوان “ پناهنده سياسي” معرفي كنند. اين افراد از آنجا كه پرونده هاي ساختگي ارائه مي دهند و سازمان هاي اطلاعاتي و امنيتي كشورهاي ايشان نيز از اين موضوع چندان بي اطلاع نيستند، هر زماني كه بخواهند مي توانند پناهندگي خويش را ملغي ساخته و به كشور خويش برگردند.

در اين ميان، در مورد بخشي از ايرانيان كه ابتدا واقعاً به دلايل سياسي به تبعيد تن داده اند و پس از چندي، به ويژه در سال هاي اخير، با دريافت گذرنامه هاي جمهوري اسلامي به كشور رفت و آمد مي كنند و يا در مواردي تصميم گرفته اند در آنجا ساكن شوند، بايد گفت كه از يكسو موضوع و تصميمي كاملاً شخصي است و از سوي ديگر نه به تغيير شرايط حاكم بر كشور، بلكه به تغيير شرايط ذهني و عيني اين افراد باز مي گردد. يعني اگر اين افراد همچنان مخالفت خود را به هر شكلي با نظام حاكم بر ايران اعلام كنند، نه گذرنامه اي دريافت خواهند كرد و نه پس از ورود به ايران آسوده خواهند ماند كه بعد هم بتوانند دوباره بر سر خانه و كاشانه خود در “  تبعيد” باز گردند. آنها اگر در مورد “  تبعيد” خود تصميم نگرفتند، ليكن در مورد خارج شدن از مقوله “  تبعيد” خود تصميم  مي گيرند.

تبعيديان ايراني در طول دو دهه اخير با وجود پراكندگي و با وجود گسترش شبكه ترور نظام اسلامي در خارج كشور توانسته اند صداي آزاديخواهي ايرانيان را كه به شدت در داخل كشور سركوب شده و مي شود، رسا نگاهدارند. نقش روشنگرانه و افشاگرانه آن تبعيدياني كه به شكل گروهي و يا فردي در زمينه هاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و هنري فعاليت مي كنند، در تاريخ معاصر ايران انكارناپذير است. مخدوش ساختن اين نقش و اصولاً مفهوم تبعيد چه به صورت مستقيم و آگاهانه كه از سوي نظام اسلامي و مأموران پنهان و آشكار آن صورت مي گيرد و چه به صورت غير مستقيم كه از سوي برخي از تبعيديان و زير عناوين گوناگون انجام مي شود، هر دو در خدمت تحريف تبعيد و خنثي كردن تبعيديان است. آن هم در شرايط بحراني امروز كه به دليل سانسور و ممنوعيتهاي گسترده، چشم و گوش داخل كشور كه تغييرات جامعه را به حساب دگرگوني در حكومت نمي گذارد، به راديو و ماهواره و اينترنت خارج از دايره نظام اسلامي است.

هر اندازه تعداد تبعيديان پيش از وقوع انقلاب اسلامي اندك بود، به همان اندازه تعداد تبعيديان پس از پيروزي اين انقلاب سياه بسيار است. از همين رو تنوع نظري و اختلاف سليقه نيز در ميان آنان چشمگير است. ليكن اصول و پرنسيپهاي جهاني در مورد تبعيد را هرگز نمي توان به بهانه تنوع انديشه و اختلاف سليقه و يا به نام دمكراسي و تولرانس زير پا گذاشت.       

 

(برگرفته از كيهان لندن)

 

J

 

 

 

 

 

gissoo_shakeri@yahoo.com                                                                    

www.gissoo.com

 

به آن ها که فرصت طلبانه تن به خواری می د هند!

 

شهره ی آغداشلو، مصاحبه با بی بی سی و مضحکه ای به نام هنرمند ما

 

 

بی مقدمه بگویم که از هیچ هنرمندی انتظار نمی رود که تحلیل گر سیاسی یا انقلابی باشد . اما بی تردید انتظار می رود که آزادی انسان را ارج نهد و ارزش های انسانی را محترم بدارد.  اشاره ام به خانم شهره ی آغداشلو بازیگر سینما و تئاتر و مصاحبه ی اوست با  بی بی سی .

 

خانم آغداشلودراین مصاحبه می گوید ده سال پیش از این اگر از او می پرسیدند که حاضر است که در فیلم هایی که در جمهوری اسلامی ساخته می شود بازی کند و حجاب بر سر بیندازد می گفت نه!  اما حالا با کمال میل می پذیرد. چون  قانون آن ها ست و این خانم آغداشلوست که می خواهد وارد حریم وحرم آن ها شود! (نقل به معنی)

 

منظور خانم آغداشلو از آن ها کیست؟  جمهوری اسلامی؟  مردم؟  سینما گران؟

کدام قانون؟

قانون ضد زنی که زنان ایران 27 سال است که با آن بی وقفه مبارزه می کنند.

حتا اگر مردمی اسیر در یک جامعه ی غیر انسانی، روابط غیر انسانی را به عنوان ارزش بپذیرند آیا همچنان می توان از ارزش گذاری به ارزش های انسانی چشم پوشید؟ آیا به عقاید مردمی که ندانسته و حتا دانسته واز سر سود جویی، تن به قوانین ضد انسانی حکومتی می دهند، باید تن داد؟  می گوییم انسان آزاد است.  اما آیا قوانین آدامخواران قبیله ای، معتقد به آدمخواری، پذیرفتنی است؟

 

این ها مفاهیمی پیچیده است که دست کم ظرافت ها و احساس و بینش یک هنرمند باید حسش کند اگر چه درک و تحلیلش برایش دشوار باشد.  اما آیا گفته های خانم آغداشلومی تواند حاصل ده سال زندگی یک هنرمند زن از زندگی دریک جامعه ی آزاد باشد؟  یا تجربه و گذشت عمر، حاصلی معکوس داده است؟ و بلوغ فکری او را به واژگونی باورهایش راهنمایی کرده است تا با پذیرفتن قوانین ارتجاعی رژیم اسلامی ایران  به پشتیبانی از یک چنین رژیمی و قوانینش بنشیند.

 

آیا اگر جین فوندا بازیگرو هنرمند معترض و فعال سیاسی آمریکایی  برای شرکت در فیلمی در حکومت آدمخواران طالبان دعوت می شد، می پذیرفت؟  و یا برای چنین دعوتی، چنین با درماندگی، زمینه چینی می کرد؟  قصد من مقایسه ی این دو بازیگرنیست.  این تنها مثالی ست برای روشن شدن موضوع.  اما باید یادآوری کنم که جین فوندا هرگز تبعیدی هیچ حکومتی نبود . همجنسانش را با چماق در چادر و چاقچور نپیچانده بودند و زن ها ی خانه اش را با سنگ نمی کشتند.  او در جامعه ای آزاد زیسته بود اما خانه رها کرد تا فریاد آزادی و اعتراضش را به سیاست ها و قوانین ضد انسانی حکومت ها سر دهد!

 

این جاست که باید ارج نهاد به هنرمندانی که ایستاده اند.  برای آن ها که می دانند برای چه می نویسند، نقاشی می کنند، شعر می سرایند و می خوانند و بازی می کنند و می میرند. ارج نهاد به هنرمندانی که چه درداخل و چه در خارج، تن به این خیمه شب بازی ها نمی دهند.

 

حیرت انگیز و آموختنی ست که در همسایگی این خانم آغداشلو، همین چند روز پیش، جمعه سوم نوامبر 2006، مالاچی ریشتر هنرمند و خواننده ی 52 ساله ی جازآمریکایی، در بزرگراه کندی در شیکاگو، به عنوان مخالفت با جنگ عراق خود را به آتش می کشد!! و بسیاری از ما با گذشت زمان دچار چنان بازگشتی می شویم که به بدویت تن می دهیم. 

ریشتر نه عراقی بود و نه سودی از جنگ یا صلح درعراق می برد.  نه به عراق سفر کرده بود و نه بستگانش را در عراق از دست داده بود.  او آن قدرها هم جوان نبود که تن به احساساتی خام دهد و بلهوسانه خود را به مرگی این چنین بسپارد. 

خانم آغداشلو می بینید؟ این تفاوت آن هاست که به راستی زندگی می کنند و می میرند و آن ها که فرصت طلبانه تن به هر خواری می دهند تا ادعا کنند که زنده اند.

 

اگر چه نمی خواهم بپذیرم اما همچنان این باور آزارم می دهد که ارزش های خاور میانه ای ما، ارزش های جامعه ای پوسیده ، سنتی و ویران، چون ارزش هایی ماندگار، چنان در جان و تن اگر نه همه ی ما بل که بسیاری از ما ریشه دوانده است که رهایی از آن امکان پذیر نیست.  این ریشه ها و باورهای پوسیده و غیر انسانی، خود آگاه و ناخود آگاه، هر زمان خود می نماید تا ما را شرمنده ی تاریخ و آزادی کند.  نمی خواهم بپذیرم اما انگار نمونه ها و واقعیت های دور برم اسیرم کرده اند.  اسیر واقعیتی انکار ناپذیر.  نه!  نمی پذیرم.  تا هستم نمی پذیرم و می مانم تا نپذیرم و صدایم را همچنان رسا نگه دارم.  من خود را شناخته ام.  انسان را

شناخته ام.  حتا اگر ناگزیر باشم که همه ی درها را به روی خود ببندم و تنها از روزنه ای در سقف، آسمان پر ستاره را به تماشا بنشینم و تنها برای دل خودم بخوانم.

 

گیسو شاکری              نوامبر 2006

 

______________________________________

مراجعه به سایت بی بی سی ـ فرهنگ و هنر ـ گفتگو با شهره آغداشلو -1

 

 

خانم آغداشلو، شما پذیرفتید که نصف مرد و ناقص العقل هستید....
پويان انصاري

Pouyan49@yahoo.se

 

برحسب عادت، سايت ها را مُرور مي کردم که در سايت بی بی سی لندن مصاحبه خانم شهره آغداشلو نظرم را جلب کرد ( روزگار عجیب و غریبی ست ) ... ولی اتفاقاتی می افتد که بازهم آدم از دیدن وشنیدن آن شاخ در می آورد و نمی شود از آن سرسری گذشت  و باید به آن پاسخ داد.

 

خانم شهره آغداشلو گویا قصد سفر به ایران را دارد و برای توجیه سفر خود در مصاحبه ای با سایت بی بی سی می فرماید،  بله ، من مشکلی ندارم و...... چون من به حریم حرم آنها وارد می شوم و باید قوانین آنها را رعایت کنم آخه " قانونشونه !" خانم آغداشلو که از آشفتگی بازار تبعید، کمال سوء استفاده را می کنند طی این بیانات به شرکت با روسری در فیلم های جمهوری اسلامی افتخار می کند و آرزو می کند که برای بازی در فیلم های جمهوری اسلامی دعوت شود البته با قبول تو سری و روسری. 

 

 همین خانم آغداشلویی که تبعید یان، بینده کارهایش بودند و او را تا مرز اسکار رسانند. امروز همین خانم در جواب سئوال کننده که می پرسد اگر از شما دعوت بشود که به ایران بروید حاضرید  حجاب سر کنید؟ پاسخ می دهند، من با حجاب مشکلی ندارم خیلی هم خوشحال می شوم اگر ده سال پیش سئوال می کردید می گفتم نه،  آخه آن موقع جوان بودم! گذشت زمان درس هایی به آدم می دهد ..... بله حجاب سرم می کنم خوب ..." این قانونشونه " دیگه..

 

در حقیقت ایشان رُک و پوست کنده قوانین کشورهای دیکتاتوری را تأئید می کند و حکومت هایی را که به زور شمشیر،  زنان را در زندان حجاب نگه می دارند و قوانین قرون وسطایی را در باره آنها اجرا می کنند تشویق به ادامه جنایت شان می کند، برای ایشان شرکت در یک فیلم بیشتر از جان مردم اهمیت دارد.

 

مهم نیست که قوانین این کشورها در مورد بُریدن دست وپا و یا قطع زبان و یا سنگسار کبرا ها و نازنین هاست. ( خوب این قانونشونه !)

 

خانم آغداشلو شما باید قبول کنید که ناقص العقل و نصف مرد هستید  وحالا چرا آدم های  واداده برای سفر خود به جهنم اسلامی توجیه می تراشند بر ما معلوم نیست .

 

بفرمائید سفر کنید و به قانون سنگسار اعدام، تن فروشی و اعتیاد سر تعظیم فرود آورید اما برای آرامش وجدانتان اینقدر صغرا و کبُرا نچینید.

 

                                                                           17 نوامبر 2006 - استکهلم

 

لینک گفتگوی بی بی سی با خانم آغداشلو

 

 

 

http://www.bbc.co.uk/persian/meta/dps/2006/11/nb/061116_fb_mf_aghdashloo_4x3_nb.ram

 

 

 

 


 اولین نفر

 

 

   مینا اسدی

 

اولين نفر” كه جلاي وطن كرد سياسي بود. بعد پدر و مادرش كه دلتنگ و نگران فرزندشان بودند آمدند. بعد همة فاميل، برادران، خواهران، عمه ها، خاله ها، عموها و دايي ها با اهل بيت سرازير شدند و اين هجرت بخاطر اولين نفر بود كه ممنوع الورود بود و فاميل تاب هجرانش را نداشت.

اولين نفر” زياد هم سياسي نبود. سياسي بودن اگر قبل از انقلاب باعث بزرگي و نام مي شد بعد از شكست انقلاب جز سرافكندگي و تحقير ثمري نداشت. پس آدم چه مرضي داشت كه در چنين جوي سياسي باشد و همة كاسه كوزه ها بر سر ناتوانش بشكند ؟

اولين نفر” پس از ماهها دربدري در كوه و كمر و آوارگي در اين كشور و آن كشور همين كه پايش در سرزمين بيگانه استوار شد مبارزه را كه كاري پر دردسر و دست و پا گير بود و آب و ناني هم به همراه نداشت به كناري نهاد و به دنبال كاري مفيد و فرهنگي رفت و در اين رهگذر ناگهان به ياد كتاب افتاد. فروش كتاب هم كاري فرهنگي بود هم پر صرفه. فروختن يك كتاب پنج توماني به قيمت پنج دلار و فروش هر دلار به مبلغ دويست تومان يعني دست به خاك زدن و از آن طلا ساختن ! اين شغل بي دردسر به كسي ضرر نمي زد. هدف اولين نفر افزايش دانش خريداران بود و هم اين موجبات تشويق و دلگرمي اين فروشندة فرهنگ پرور را فراهم مي آورد.

وقتي كتاب فروشي “ اولين نفر” باز شد مي شد با كمي دقت، تك و توك كاردستي و سماور و قوري ايران را ديد كه لابد براي زيبايي و دكور به كار گرفته شده بود اما از آنجا كه ايرانيان فرهنگ دوست علاقة بيش از اندازه به خريد اين كاردستي ها و سماورها و قوري ها نشان دادند، “ اولين نفر” ناگزير آنها را فروخت و به خواست علاقمندان هنرپرور قسمت اعظم مغازه را از اين آثار هنري پر كرد. حال مي شد تك و توك كتابهايي هم در اين كتابفروشي پيدا كرد !

اولين نفر” از اين سؤال يك مشتري كه پرسيده بود : “ آيا مي شود سماور ايران را فروخت اما چاي ايران را نه” دچار چنان عذاب وجداني شد كه تا چاي ايران به مغازه اش وارد نشد خواب به چشمهايش راه نيافت. چاي لاهيجان وارد شد اما مشتريان با ذوق به اين اندك قانع نبودند. مي شد چاي ايراني نوشيد بدون آنكه آب ليموي “ يك و يك” چاشني آن نكرد ؟ آب ليموي “ يك و يك” هم آمد. آب ليموي “ يك و يك” آدم را به ياد چه چيزي مي اندازد ؟ معلوم است، كله پاچه و مغز. كله پاچه و مغز هم فراهم شد. كله و پاچه و مغز از ذبح حرام، آن هم براي ايرانيان به هر حال سنتاً مسلمان ؟ حلالش فراهم شد. حلال بدون لاالله الا الله ؟ نمي شد. تابلوي نفيس خاتم كاري لاالله الا الله هم بالا رفت.

زمستان آمد. تاريكي، برف و باد و باران و شب سياه و طولاني يلدا در زير آسمان خاكستري رنگ كشوري بيگانه. در اين شب سنتي و تاريخي در ايران چه مي كردند ؟ حافظ مي خواندند. ديوان حافظ براي فروش موجود بود اما آجيل و خربزه و تنقلات شب يلدا، نه، نبود. چه مصيبتي !

مي شد كله پاچة حلال و آب ليموي “ يك و يك” خورد، در كنار سماور ايراني نشست و فال حافظ گرفت و غزلهاي ناب حافظ را بدون حضور خربزه مشهد خواند ؟ نمي شد. چه جان فشانيها شد كه خربزه ها به موقع وارد شود. درست يك شب قبل از شب موعود. دادن اين خبر بهجت اثر به خيل عظيم دوستداران خربزه مشهد فداكاري قابل تحسيني بود كه “ اولين نفر” با مداومت و استقامت شايان توجه انجام داد. در يك چشم به همزدن تعداد بي شماري جلوي كتابفروشي به صف ايستادند و براي ورود اين خربزه ها ابراز احساسات كردند. خوشبختانه خربزه به همه رسيد و همة مشتاقان، با دست پر و دلي شاد به خانه برگشتند.

تجربة هيجان انگيز رسيدن خربزه در آخرين لحظه و شادي مردم از اين رويداد مهم “ اولين نفر” را به فكر واداشت كه تا دير نشده و فرصت باقي است تدارك عيد سعيد باستاني را ببيند و كار ورود هفت سين و شيريني و تنقلات ايراني را آغاز كند. هر چه قنادهاي هم وطن تلاش كردند كه ” اولين نفر” را از اين كار منصرف كنند و خودشان عين شيريني هاي وطني را بپزند و با قيمت ارزان به او بفروشند زير بار نرفت. شيريني هاي ايران حال و هواي ديگري داشت. رنگ ايران را داشت. بوي ايران را داشت. شكر ايران و آرد ايران در آن كار رفته بود و از همه مهمتر حاصل زحمت كارگر ايراني بود و البته بهرة كلان خريد به تومان و فروش به دلار را هم نمي بايست فراموش كرد.

پس، بعد از استقبال قابل توجه مردم از سماور و كاردستي و آب ليموي “ يك و يك” و كله پاچه حلال و خربزه و آجيل، نوبت به هفت سين و شيريني جات رسيد و از آنجا كه شب قبل از سال نو ماهي شور مي طلبيد اين مهم نيز فراهم شد.

از تخم مرغ ايراني تا شير آدم ايراني. همه چيز مهيا بود.

همه نوع تخم آمد. از تخم گشنيز تا تخم ماهي. حتي همة ماهيان تنگ بلور سفرة هفت سين به درياي خزر سفارش داده شد.

اولين نفر” از كساني كه هنوز سياسي مانده بودند و مخالف پيشرفت آدمهاي فعالي مثل او بودند دل پر خوني داشت و هر چه فكر مي كرد علت مخالفت آنها را نمي فهميد. اين يك دندگي و سخت گيري چه معنايي داشت ؟ اگر اين مخالفان طعم محصولات كشور را در اين لحظه هاي حساس تاريخي ـ آن هم در غربت ـ چشيده بودند عاشقي از يادشان مي رفت و ديگر با اين تئوريهاي بي سرو ته در اين امر خير كارشكني نمي كردند. اينها تا كي مي خواستند يك لا قبا راه بروند و از گرسنگان و محرومان  دفاع كنند ؟

اولين نفر” با آنكه به خوبي مي دانست كه نمونة محصولات صادراتي حتي در پشت ويترين لوكس ترين فروشگاههاي ايران نيز وجود ندارد حملات مخالفان را ناعادلانه مي پنداشت. حتماً تقاضا وجود داشت كه اين محصولات ويژة هم وطنان فراري عرضه   مي شد. و گر نه اگر تبعديان از خوردن و خريدن اين كالاها به نفع دهانهاي گرسنة كودكان هم وطن، خودداري مي كردند اجناس صادراتي روي دست رژيم مي ماند و لاجرم به مصرف مردم داخل كشور مي رسيد.

چهار شنبه سوري در راه بود و اسباب برگزاري اين روز تاريخي فراهم نبود. آدمهايي كه تخم هيچ كس را نمي خوردند جز تخم مرغ وطني را، آدمهايي كه هيچ آبي راضي شان نمي كرد جز آب ليموي “ يك و يك”، آدمهايي كه هيچ فيلمي را نمي ديدند جز فيلمهاي خط خطي يوسف و زليخا را، آدمهايي كه هيچ بادمجاني را نمي خوردند جز بادمجان بم را، آدمهايي كه اين همه ميهن پرست بودند و از شدت عشق به هم وطنانشان حتي به ناچار لقمة دهان را وارد مي كردند و به ياد شكم گرسنة اقوامشان با اشك و آه و خون دل مي خوردند نمي توانستند اين بار نيز عرق ملي خود را زير پا بگذارند و از روي آتشي بپرند كه با چوب بيگانه مي سوخت. چه لذتي داشت برپايي چهارشنبه سوري و پريدن از روي آتشي كه بته هايش از جنگل ماسوله نبود. طوماري از امضاي هزاران ايراني دلسوخته به “ اولين نفر” فرستاده شد. براي “ اولين نفر” آوردن بته از ايران ممكن نبود و صرف هم نداشت.

فكري در سرش جرقه زد كه از تصور آن بندبندش لرزيد. مي شد اين مشكل بزرگ را با تورهاي نوروزي به ايران حل كرد. به زبان آوردن اين كشف اما شهامت مي خواست. چگونه مي شد با آدمهايي كه براي ميهن در بند يقه شان را جر مي دادند و از جهنم يك رژيم آدمكش گريخته بودند اين فكر را در ميان گذاشت ؟ خداي ناكرده اين گروه پناهنده سياسي بودند. مگر مي شد به آنها پبشنهاد كرد كه بخاطر بتة آتش چهارشنبه سوري به آرمانهاي خود پشت پا بزنند و تازه اگر آنها هم رضايت مي دادند چگونه مي شد رضايت رژيم ايران را براي اين سفرها جلب كرد ؟ چگونه مي شد اين گروه را كه به هنگام ورود به كشورهاي پناهنده پذير تن و بدن زخمي شان را نشان دادند، حكم جلبشان را نشان دادند و عكسهاي پاره پاره و غرق به خون نزديكانشان را نشان دادند تا ثابت كنند كه جانشان در خطر است، به دولت ايران به عنوان توريست جا زد ؟ براي “ اولين نفر” مسلم بود كه حتي اگر رژيم ايران نرمش نشان دهد پناهندگان نمي پذيرند. آن هم پناهندگاني كه خطر كردند و از مرزهاي پر خطر گذر كردند تا در كشوري ديگر آزادانه فرياد اعتراض سردهند. نه، غير ممكن بود كه آنان به اين خفت تن دردهند.

با اين همه “ اولين نفر” فكرش را با اولين نفري كه به او اعتماد داشت در ميان گذاشت و مورد خشم و اعتراض قرار گرفت : “ شدني نيست. نه، هرگز، از دو طرف شدني نيست. نه دولت قبول مي كند و نه ملت”. اما دولت زودتر از ملت به “ شدني” بودن اين فكر انديشيد. پناهنده اي كه مي پذيرد هموطنش در فشار اقتصادي و در فقر و گرسنگي باشد و صادرات كشور را نه براي ارزانتر بودن، بلكه فقط براي زنده شدن خاطره ها و نوستالژي مي خورد كم كم نرم مي شود و به گردش توريستي هم رضايت مي دهد. پس ابتكار عمل را به دست گرفت و قبل از “ اولين نفر” جنبيد. درهاي سفارتخانه هايش را به روي پناهندگان گشود. همان سفارتخانه هايي كه تا هفته هاي قبل لانة جاسوسي ناميده مي شد و از ترس اشغال مخالفان، كيلومترها در حفاظت پليس و مقامات امنيتي بود.

اولين نفر” سراسيمه شد. جنايتكاران رژيم موقعيتي را كه او قدم به قدم از آوردن اولين قطره آب ليمو تا تخمهاي مختلف به زحمت فراهم آورده بود از چنگش در آورده بودند. تا آن روز او با هيچ آدم مشكوك و سفارتي ارتباطي نداشت و حتي از روبرو شدن با آنها پرهيز مي كرد اما حالا كه دشمن قصد داشت همه رشته هايي را كه او با خون جگر بافته بود پنبه كند سكوت جايز نبود. از انصاف به دور بود كه كلاهبرداران رژيم كه هزار راه براي پر كردن جيبهايشان داشتند به كسب ضعيف او چشم طمع بدوزند. خودش را راضي كرد و كلاهش را قاضي كه با آنها در زمينه جلب توريست همكاري كند.

اين كار از نظر “ اولين نفر” اين حسن را داشت كه او مي توانست در جريان كارها قرار بگيرد و به موقع ضد ضربه را بزند. پس به خاطر نجات ميهن عزيز با قلبي شكسته و سري افكنده جام زهر را سركشيد و با گردن كج و شانه هاي آويزان به سفارت رفت.  اولين نفر” به خاطر رفاه هم وطنان تبعيدي اش به آدمهايي كه از ديدن ريختشان اكراه داشت “ برادر برادر” گفت تا بلاخره دل سنگشان را نرم كرد و درصد بگير فروش بليط هاي سفر به ايران شد.

“ كيش تور” آمد. مردم اعتراض كردند و همزمان كه به قاچهاي قرمز رنگ هندوانه هاي شريف آبادي گاز مي زدند اشك در چشم و بغض در گلو گفتند : “ بايد حيله جديد رژيم را خنثي كرد” اما وقتي تبليغ اين پروازها را با صداي دوستان خود شنيدند به فكر فرو رفتند. بلاخره آنها هم كلاهي داشتند كه قاضي  كنند : “ نبايد اين همه سخت گير بود. خاك كه مال ماست، مردم هم مردم ما هستند، اين كار ما فقط يك ساعت خفت دارد، روبرو شدن با مأموران سفارت، و بعد همه چيز تمام مي شود” و بعد به راستي كه همه چيز به خوبي و خوشي تمام شد. “ هواپيمايي ملي هما” هم آمد و دفتر و دستكش را علم كرد. حالا فقط آب ليمو نبود، خربزه و هندوانه و بادمجان و ليمو شيرين و تخم مرغ و تخم ماهي و سماور و كاردستي و دوغ آبعلي و سيخ و سماق نبود، خاك هم بود، خاك وطن، بوي كاهگل، بوي سفالهاي باران خورده، بوي تپاله گاو، بوي گندم و شالي، بوي ايران، بوي خوب و بد وطن.

پس سيل بزرگي از آوارگان مجروح و زخم خورده و تحت فشار به وطن روانه شد. نيازي نبود كه براي اين سفر دلايل محكمي مثل ماندن در كشور و خدمت به هموطنان را ارائه دهند. همة جهان به پناهنده بودن آنها، به مظلوميت آنها، به تحت ستم بودن آنها، اذعان داشت. چه كسي نمي دانست كه آنها خانمان خود را رها كرده اند و با پاي جان از مرزها گريخته اند. اين حق، حق پناهندة سياسي يا انساني براي آنها محفوظ بود و در برگ برگ تاريخ با ورق زر توشته بودندش. آنها هزاران هزار آوارة پناهندة دور از وطن بودند پس چه لزومي داشت كه ياوه سرايي مشتي نادان آنان را از رفتن به وطن باز دارد ؟ وطن مال آنها بود، به گروگان رفته بود. مي خواستند به آنجا باز گردند و عزيزانشان را ببينند. از مش باقر بقال سرگذر را تا مش صادق فراش مدرسه را در آغوش بگيرند و از دلتنگيهايشان در غربت بگويند. پس بدون اعتنا به ياوه هاي عده اي عقب افتاده كه شعارهاي پوچ و تو خالي مي دادند دسته دسته رفتند و آمدند. تمام شعائر و مراسم مذهبي هواپيماهاي وطني را هم رعايت كردند. مردان پيراهنهاي يقه بسته پوشيدند، ريش گذاشتند و زنان هفت قلم آرايش كرده اي كه تا ديروز براي بيرون گذاشتن قسمتهاي مختلف بدنشان با يكديگر مسابقه مي گذاشتند، خواهر فاطمه زهرا شدند و آنقدر محكم خودشان را در چادرها و چاقچورها پيچيدند كه برادران سفارتي از اين همه ناموس پرستي و ايمان آنها انگشت به دهان شدند.

وقتي چندين هواپيماي پر و پيمان رفت و برگشت و قبح عمل از ميان رفت و مسئلة سفر به ايران عادي شد “ اولين نفر” به فكر ساختن ويلاهايي در كنار درياي خزر و فروش آن به پناهندگان افتاد. پس دوباره به خاطر سربلندي وطن عزيز جام زهر را نوشيد و اين بار خود براي بازديد سواحل ايران به وطن محبوب بازگشت. همه چيز همانگونه بود كه او به هنگام ترك وطن واگذاشته بود. دريا همان دريا بود. شايعة دروغ پردازان مبني بر نابودي دريا كاملاً پوچ و بي اساس بود. “ اولين نفر” مردمي را مي ديد كه تن به آب دريا مي سپردند و از آفتاب جان بخش و هواي خوب نهايت استفاده را مي بردند. تنها فرق دريا با گذشته اين بود كه حالا مثل حمامهاي عمومي زنانه مردانه شده بود، و پرده هاي ضخيم و تيره اين قسمتها را از هم جدا مي كرد. “ اولين نفر” اگر چه از ديدن اين منظرة غير متعارف يكه خورد اما خيلي زود به خود قبولاند كه بالاخره كشور اسلامي است و بايد رعايت قوانين اسلامي را كرد. پس وجود اين پرده ها را هم مثل ساير پرده هاي شرعي پذيرفت !!

اولين نفر” به تهران كه نگاه مي كرد دلش غنچ مي زد. چقدر چمن كاشته بودند، چه پاركهاي مصفايي ساخته بودند و همة اينها جان مي داد براي آوردن توريست و خدمت به وطن عزيز. حيف نبود كه اين همه گل، اين همه سبزه و اين همه زيبايي تماشاگر نداشته باشد ؟ خود هموطنان كه به دليل مشكلات و كار شبانه روزي وقت و دل و دماغ ديدن اين زيباييها را نداشتند، چه مانعي داشت كه ديگراني كه دستشان به دهانشان مي رسيد به تماشاي اين زيبايي ها بيايند و لذت ببرند.

اولين نفر” در خلوت خود به فشار سياسي، گراني، فقر و تنگدستي مردم و سانسور و خفقان و اختناق اعتراف مي كرد اما اينها به توريستهايي كه او قصد داشت برايشان ويلا و خانه بسازد ربطي نداشت. اين دسته آنقدر سرگرم تبديل دلارهايشان به تومان بودند كه وقت و حوصلة دقت در احوال مردم را نداشتند. بالا رفتن قيمت دلار تنها مشغلة فكري آنها بود و پايين آمدنش تنها دليل غصه هايشان.

گاه فكرهاي آزاردهنده و موذي ذهن “ اولين نفر” را به خود مشغول مي كرد : اين مردم چگونه دخل و خرج مي كردند ؟ چگونه از پس اين زندگي گران بر مي آمدند ؟ قيمتها سرسام آور بالا بود و درآمدها حتي جواب اجاره خانه ها را نمي داد. شكم اين آدمهاي ريز و درشت را چه كسي پر مي كرد ؟

اين سئولات نابجا كه بدون خواستة قلبي “ اولين نفر” به مغز او هجوم مي آوردند بسيار زود با جوابهايي كه خود به سرعت مي يافت ناپديد مي شدند و او دوباره به كارهاي عام المنفعة خود مي پرداخت. گراني بود اما حتماً راه تأ مين هم وجود داشت و گر نه چرا تا بحال اين ملت زنده بود و دراز به دراز نيفتاده بود. پس حتماً حكمتي در كار بود و دخالت “ اولين نفر” در اموري كه به او مربوط نبود جز دردسر چه حاصلي داشت. شايد هم اصلاً مشكلي وجود نداشت كه كسي بخواهد راه حلي براي آن پيدا كند. حسن “ اولين نفر” اين بود كه به سرعت قانع مي شد و به دنبال كار خويش مي رفت.

زمينهاي سواحل دريا را خريد، ساخت و فروخت. بيابانهاي كرج را خريد، ساخت و فروخت. نه به مردم وطن كه آهي در بساط نداشتند و به دنبال نان شبشان روز و شب مي دويدند بلكه استقبال پناهندگان ـ به لطف تبديل ارزـ براي خريد اين خانه ها و ويلاها باعث پشت گرمي و تشويق “ اولين نفر” بود. پناهندگان هر تابستان براي سركشي به املاكشان به وطن مي رفتند، گلدانهايشان را آب مي دادند، قالي هايشان را مي تكاندند و نفتالين مي زدند. اجاره خانه ها را وصول     مي كردند، تجديد قوا مي كردند، جان تاره اي مي يافتند و دوباره شاد و سرزنده به تبعيدگاهشان باز مي گشتند و بيچاره ها هميشة خدا هم سپاسگزار “ اولين نفر” بودند. چه غم كه اگر معدودي روشنفكرنماي به اصطلاح سياسي از او روي برمي گرداندند و او را متهم به همكاري با رژيم مي كردند. 

و بدين ترتيب بود كه با تلاش و جانبازي “ اولين نفر” ها و حمايت پناهندگان راستين از افكار مشعشعانة اين حضرات، سريال جدي “ گرگم و گله مي برم” رژيم و “ چوپانم و نمي ذارم” تبعيديان به نمايش تك پرده اي بسيار ارزان قيمت “ شلوغ پلوغ همه بازي” تغيير شكل داد.

 

تابستان هزار و نهصد و نود و پنج ـ استكهلم

 

 

 

 

minoo_homaili@yahoo.com

سينما و شکنجه در زندانهاى جمهورىِ اسلامى !

توضيح سينمای آزاد.ما براين عقيده ايم،کسانی که در ضرب وشتم ، شکنجه ،اذيت وآزار وايجاد خفقان ووحشت دخالت مستقيم داشته اند ويا متهم به قتل وآدمکشی هستند بايستی با  رعايت  موازين مترقی دنيای امروز وبا حق بر خورداری از وکيل وبا نظارت سازمانهای مدافع حقوق بشر  محاکمه شوند  وتا آن زمان و تا صدور رای ما حق نداريم آنان را محکوم ويا تبريه کنيم امااينگونه اعمال شامل مرور زمان نمی شود.

 آقای محسن مخملباف، نورچشمی رژيم جمهوری اسلامی وجشنواره ها نيز از اين قايده مستثنی نيستند وبايد تا زمان تشکيل چنين دادگاهی  وصدور رای نهايی نمايش کارهای او متوقف شود و حضورش در محافل سينمايی را ممنوع کرد . ما از زندانيانی که اطلاعاتی در مورد وی دارند ميخواهيم که اسنادشان را برای سينمای آزاد بفرستند به خصوص زندانيان زندان عادل آباد شيراز که طبق سندی که در کتاب سراب سينمای اسلامی( رضا علامه زاده) نيزچاپ شده  عليه وی به سازمان ملل شکايت کرده اند اما نتيجه ای بدست نياورده اند. ما نوشتار های مطلعين را با نام خودشان ويا نام مستعار نشر می دهيم واسناد را به وکيلانی که پذيرفته اند در اين خصوص ما راياری دهند تحويل خواهيم داد .  اينبار نوشتار مينوحميلی فعال سياسی مقيم کانادا را خواهيد خواند.

نشانی برای تماس  تلفن: 004968139224

Cinema-ye-azad@t-online.de

***

در سالِ ٦١ روزى جان نثارى مسئولِ بند نسوان زندان اصفهان که پاسدارى لمپن بود مشت به در زد و گفت:

 آماده باشين ميريم سينما!؟

می رويم سينما؟ خنده دار نبود ؟ زندانىو سينما؟ تا آنوقت از ما با کابل ، شلاق و... پذيرايى کرده اند  و حالا چقد ر مهربان شده بودند  و ميخواستند ما را به  سينما هم ببرند!

با خودم گفتم نکنه ميخوان فا جعه سينما رکس را تکرار کنند؟ و يا  ميخواهند مثل نازیها زندانى ها را درون کوره های آدمسوزی  بريزند 

از زمانيکه مرا از زندان سنندج به قم و بعد به اصفهان انتقال داده بودند ، تا به قول خودشان با بهره از امکانات فزهنگی آنجا ارشاد شوم! ميديدم که زندانيها مخصوصاً توابين را به مراسم  مذهبى ، نماز جمعه و تکيه شهدا ميبردند ، اما  اينکه آنها نگران تفريح وشادی ما باشند  همه ما را به حيرت واداشته بود وکنجکاو بوديم که بدانيم اصل قضيه چِست ؟

عده اى به خاطر فرار از دلتنگى هاى زندان و ودلخشويی  تماشای خيابان ها با توابها همراه شدند و به سينما رفتند  اما نه برای تماشای يک فيلم عادی در سينما های شهر  وقتی اينان به ُسينما رسيدند دانستند قصد توجه  به تفريح وگردش زندانيان توهمی بيش نبوده است  مامورين آنان را  به تماشای فيلمهای محسن مخملباف حزب الهی انوقت وکارگردان مدرن امروزی کشانده بودند   آنها  وقتی از تماشای فيلم توبه نصوح ( 1361) برگشتند  آنچه ناسزا بود نثار حوزه تبليغات اسلامی وکارگردانش کرده بودند و اين جمله زير لبشان تکرار می شد:  

 مرتيکه ديونه معلوم نبود سرو ته فيلمش چى بود؟!  بعدها  از تلويزيون  زندان در آن شرايط که رژيم دست به کشتارهاى وحشيانه زده بود فيلم ضد انسانی بايکوت را به خوردمان دادند فيلمی که به خواست رژيم وبرای کوبيدن چپ ساخته شده بود در اين فيلم زندانيان زندان عادل آباد شيراز را بزور سرنيزه حکومت به عنوان تواب مجبور به بازی نموده بودند.

 اما حال دستور آن بود که ما را بزور واداربه تماشای  کارهای حزب الهی هنرمندشان  بنمايند ،اينها  اصلا دست بردار نبودند در بند قديم زنان  همچنين بندهاى مردان چند بار زندانيان را براى تماشای دردناک  فيلم توبه نصوح به سينما بردند. بار سوم  تماشای فيلم برای همه زندانيان اجبارى بود ، اما عده اى نميخواستند بروند . من و دوستم نقشه کشيديم خودمونو به مريصی بزنيم  ،  اتفاق اينکه . فرداى آنروز واقعابه بيماری اسهال دچار شده بوديم  .

يک روز  ديگر ٣ نفر از همبنديهام را در حياط زندان شلاق ميزدند و توابين نگاه ميکردند ، از شدت عصبانيت فرياد زدم و گفتم کثافتها ، وقتى در دنيا رسوا ميشين بعد ميگين شکنجه نيست ، پس اين چيه ؟

٢ نگهبان زن مرا به دفتر زندان بردند ، جان نثارى خوشحال از اينکه من به قولِ او خودم را رو کردم ! ميگفت :

 تو سر موضعی  هستى براى همين فيلم برادر مخملباف را نميرفتى ببينى ، فکر کردى اينجا هتله ؟ و بعد گفت:

 بندازينش انفرادى

  مقاومت کردم اما  ، مسير بند تا انفرادى مرا داخل پتو انداختند و روى زمين کشيدند ! شيشه سقف انفرادى شکسته بود و باران به داخل ميآمد، روزى ٢ بار به من غذا ميدادند و دستشويى ميبردند ، ٢ ماه را در آن شرايط بسيار بد گذراندم و سپس مرا به دادگاه بردند، بازجويم کميل بود که کيفر خواست اعداميهاى زندان اصفهان را او آماده ميکرد ، بسيار عصبانى بود و به من گفت به ٢دليل شلاقت ميزنيم  اول اينکه امتناع از ديدن فيلم مخملباف خود سرپيچی از قوانين زندان معنی می دهد همچنين  و به خاطر اراجيفى که به هنگام تنبيه ٣ نفر زندانى به زبان آوردى و گفت:

 اونقدر انفرادى ميمونى تا گيسات مثل دندونات سفيد بشن ، بعد منو بردن طبقه زير زمين و شعرى بر روى در توجه مرا جلب کرد :

احساس غريبى مکن اينجا که رسيدى

اين کلبه ناچيز تعلق به تو دارد!

چشم بندمو زدند و داخل اطاقم بردند ، از زير چشم بندم زمين خونى و لباس ها و دمپايى های خونى را ميديدم ، گفتند دراز بکشم و با گفتن الله اکبر اولين ضربه به پشتم خورد سوزشى شديد را در پشتم احساس کردم ، نگهبانِ زنى که مرا از زندان به آنجا برده بود با لهجه اصفهانى ميگفت :

آدم اينقدر لجباز که به خاطر نرفتن به سينما کتک بخوره را نديده بودم  ؟ تو که فيلم دوست داشتى و فيلم هاى پارتيزانى را از تلويزيون خوب ميديدى.

نميدانم آنروز چه  تعداد شلاق خوردم اما تا مدتها در انفرادى روى پشتم نمى توانستم بخوابم . بعدهابراى دوستانم گفتم بايد اين شعر را روى در شکنجه گاه بنويسند :

احساس غريبى مکن اينجا که رسيدى

اين کلبه ناچيز با شلاق هاش تعلق به تو دارد !

قبلاً ميدانستم سينما بيش از هر رسانه ديگر قادر است واقعيت هاى اجتماع را منعکس کند و ميدانستم اين وسيله همچنين قادر است واقعيات دنيا را وارونه نشان دهدو ديدم اکثر فيلمسازان در ايران چشم مردم را به ديدنِ فيلمهاى خنثى عادت دادند و اما هيچ گاه نينديشيده بودم که از سينما هم ميشود به عنوان وسيله سرکوب و شکنجه استفاده کرد !

وقتى از زندان آزاد شدم با ديدن فيلم بايسيکل ران(  1367) و عروسى خوبان(1367) از محسن مخملباف فهميدم که اين آدمِ فرصت طلب ، نان را به نرخ روز ميخورد .

در فيلم گبه (74 13)به جاى رنگهاى زيباى گبه ها و طبيعت ، خونهاى محل شکنجه ام را ميديدم و فيلم نون و گلدونش را(1324)که مخملباف  ريکارانه سعى داشت از صلح بگويد و ضد خشونت نمايانده شود و ستايشگر زندگى ! درد شلاق  را روی بدنم اتداعی می کردم .

من اينجا دادخواستم را مطرح ميکنم عليه کل نظام جمهورى اسلامى ( هر جناحش ) از تمامى دست اندرکارانِ ريز و درشتش ، از کسانى که امروز ماسک اصلاح طلبى دارند و آنروز همه در اعدام ، زندان و شکنجه آزاديخواهان هم رأى بودند  همچنين دادخواست من عليه  شبه هنرمندی  با عنوان محسن مخملباف است  که به خاطرِ اينکه نپذيرفتم تماشگر فيلمهای ارتجاعی اش  باشم باضربه های شلاق  بدنم  را مجروح کردند.   

اگر مخملباف برجسته ترين هنرمندان سينما  هم باشد به خاطر  شرکتش در سرکوب به خاطر همکاری مستقيم با زندان به خاطر تشکيل گروه  تعقيب مبارزان وبه خاطر ساختن فيلمهای ايدئولوژيک  می بايد به محاکمه کشانده شود همانکونه که لنی ريفنشتال کارگردان آلمانی  که استعداد وتوانايی فيلمسازی اش قابل مقايسه با مخملباف نبود به دادگاه نورنبرگ  فراخوانده شد وتا آخر عمرش از تمام مجامع هنری وفستيوال ها طرد گرديد.

 نقل يک صحنه از نحوه دستگيری حشمت رئيسی فعال سياسی که هم اکنون مقيم برلين است می تواند چهره واقعی اين سينماگر حکومتی  را بنماياند.

حشمت ر ئيسی  که هم بند مخملباف در زندان شاه بوده است  در نوشتاری باعنوان بای سيکل ران آکتور کميته  می نويسد:

در گرمای زود رس اوايل سال60يکی از چهره های پر آوازه هنر ايران کلت کاليبر 45 امريکايی خود رادر پشت شقيقه مردی گذاشته بود واز او خواست که کوچکترين تکانی نخورد ودستهايش را بالای سرش نگهدارد  مادر سالخورده مرد دست فرزند خود را محکم گرفته بود ورها نمی کرد.

مرد که عرق سردی بر شقيقه اش نشسته بود صورت خود گرداند تاچهره شکار چی انسانرا ببيند باور نمی کرد چگونه جنايت وهنر می تواند دست در دست هم بگذارد و در وجود يک انسان تجلی کند  ،پايان حرفهای من نقل بحش ديگری از مقاله تکان دهنده حشمت رئيسی است  که می گويد:

 ايا می توان در خيابان ها به شکار انسان پرداخت ودگر انديشان را دستگير ومسلخ فرستاد وهمزمان به فعاليت های هنری وکارگردانی فيلم وتئاتر مبادرت ورزيد؟ ومن اصافه ميکنم ايا می توان پذيرفت که انسان نماهايی چون  مخملباف که معلوم نيست چند نفر با دستگيری ويا  راپرت هايشان  به  جوخه اعدام  سپرده  اند  آزادانه بگردند  وآز آن دردناک تر  اينکه ايرانيان خارج نشين   به استفبال خودش وفيلمهايش بروند وفرياد محسن ،محسنشان گوش فلک را کر کند؟   

یک توضیح

انجمن هنر در تبعید بارها از اقای مخملباف خواسته است که در گفتگویی با این انجمن شرکت نماید تا اگر حرفی در تایید یا رد نوشته هایی که درباره ی گذشته و حال ایشان است دارد با ازادی کامل بگوید که تاکنون خبری نشده است...    

 

 

 

 

راهيان واهي و تباهي

 

 

                                  نوشتة رضا بي شتاب                                         

 

آبي كه گاو مي خورد شير مي شود و آبي كه مار مي خورد زهر.

جهان عجيبي ست. آن اندازه رازآميز و شگفت و پيچيده كه به هذياني مزمن         مي نمايد. هذياني زهرآگين و تلخ و تاريك و تاريخي. هنگامي كه اين هذيان با ذهن و زبان و حافظة ما مقابل مي شود، به معضلي مضحك و بيمارگونه و به شدت فراموشكار مبدل مي گردد. خبر اين است كه محسن مخملباف در پاريس خانه خريده و تقاضاي مليت كرده، خانة آخرت و بهشت و حوريان را به پشيز غرب فروخته است. از ما بهتران، آنانكه روي آب راه مي روند و به شعبده و دعا زمان را به يك نظر متوقف مي كنند و به كشف و شهود مي رسند و هر لحظه حضور دارند و طيارند و حادثات هولناك دهر را به آساني از قاموس حوصلة انساني مي سترند، ماه را به چاه چپاول اندر، نهان و مهار كنند، روز را به غم و غربت مردمان، سياه و زار كنند، به خلعت و خرقة خويش افتخار كنند، پر درآرند و به سماعِ سيم و زر پرواز كنند،  به طرفه العيني ترتيب همة كارها را خواهند داد، غمت مباد كه شب دراز است و قلندر بيدار!

آيا غربيهاي از خدا بي خبر واقعاً مفتون و اغفال هنر تصوير سازي سينماي اسلامي شده بوده اند؟ آنان اغفال دلارام خويش، دلارهاي سبز نفتيِ يامفت از كيسة گشاد و پر بخشش خليفه ـ البته به ضرورت ـ  با بستن قراردادهاي هنگفت اقتصادي در اغما شدند. قلم و زبان و مطبوعات و رسانه ها يكصدا در خدمت تعريف و تمجيد و بزرگ انگاري و يگانگي اين سينما ـ تافتة جدا بافته ـ قيام كردند و سهمِ الست خويش ربودند. كذابان هر خزفي را به نرخ گوهر در بازار تزوير و به ترازوي تبليغ قالب كردند و فروختند و به سور و سود سرشارش پروار شدند. آنهمه همهمه و هياهو، هبا شد. طوفان به زير پتو سخت فسرد. فتيلة قنديل حقه بازان پت پت كنان و زردروي فرو لرزيد و مرد. شيرش، به موش كوري بدل شد و سوراخ خانه گم كرد. آنچه مسجل است اينكه اين سينما ديگر قدر و قيمتٍ دروغين و خريدار سينه چاك ندارد و دفتر و طومارِ فتنه و شيرازه اش، به آبِ روشن شسته و از هم دريده است.

به ياد آوريم كه مخملباف قول داده بود كه سينماي ناب و خداپسندانة اسلامي را چنان پي بريزد كه رشك عالم و آدم شود. او كه حاميِ بي چون و چراي گروگان گيري و عربده جويي و گردن كشي بود و با احمدي نژادهاي آنروزها مجالست داشت و همپيمانه بود، اكنون دست طلبِ مليت به سوي جهانخواران دراز كرده است. او كه خط امام را خط الهي و عبادي و سياسي مي دانست، حاليا رنگ دگرگون كرده است و جامه پشت و رو. او كه زير بيرقِ مبارزه با امپرياليسم سينه و زنجير مي زد، و هر صداي اعتراضي را در جهت مشاركت با شيطان مي شمرد، اكنون روان به اهريمن وام مي دهد و مي فروشد.

 همو نبود كه در كتاب “هنر اسلامي” نوشت:“ نمايشنامه نويس موظف است احساس يك مادر منافق را كه بر سر مزار فرزند ناخلف و معدومش شيون و زاري مي كند، به يك نحوي منتقل كند به سر مزار يك پاسدار شهيد كه مادرش شجاعانه ايستاده و لبخند مي زند.” تكيه بر عناصر اعتقادي؛ ايثار، شهادت و جهاد، همراه با فرهنگ عاشورا داشت، قرآن و احاديث و زندگي مردان صدر اسلام را بزرگترين منبع الهام در تمامي عرصه هاي هنري مي دانست و نسخه هاي غريب مي پيچيد و بر سانسور تأييد و تأكيد مي كرد. چگونه است كه مخملباف فيلم “ سكس و فلسفه” را مي سازد و روانة آمريكاي خونخوار و سردمدار امپرياليسم جهاني مي كند. آيا مي خواهد از دست “ شيطان بزرگ” و صهيونيسم بين المللي جايزه بگيرد و بر آن مباهات كند نعوذ بالله! به كسوت اهالي هاليوود در آيد، به جاي عرقچين بر سر و لنگ بر كمر، كلاهِ كابويي به سر و جين به پا، با سيگار برگ گوشة دهان، به عين درآيد و عيان گردد. آيا در بلاد كفر و زندقه، خمس و زكاتِ پولهاي بادآورده را مي پردازي. نماز و روزه و حج و جهاد را چه مي كني. گمان نمي بري كه اشتباهي آمده اي و قبله گم كرده اي و در غيبت و فراقت، اي قافله سالار و پيشقراول! مشتاقان و حاكمان مسلمان سخت تنها شده اند و در طلب ات اي فيلسوف سرگردان سينماي اسلامي، به غصه اندرند و گريبان دريده اند.

چونكه واگرديد گله از ورود                    پس فتد آن بز كه پيشاهنگ بود                   ( مولانا)

 چون حزب اللهي هستي، پس به لبنان برو و سرماية بي حسابت را در راه مبارزة آزادي فلسطين صرف كن، تا عاقبتت نيكو شود. هنوز هم به ولايت فقيه و قوانين جمهوري اسلامي و به رجم و حد و قصاص و تعزير باورمندي. فراموش نكرده اي كه در نامه اي به دخترت نوشتي كه براي بچه هاي ايران پدري نكرده اي. يادت هست زندانيهاي بي پناه سياسيِ زندان عادل آباد شيراز را به زور سر نيزه وادار كردي كه در فيلم “ بايكوت” بازي و ازگذشته شان استغفار كنند. از خاطر نبرده اي كه تماميِ هنرمندان را طاغوتي و خائن و فاسد خطاب كردي. براي كشتن فرخ غفاري و غلامحسين ساعدي، روزشماري مي كردي و تيم ترورت به ياريِ سپاهِ ترس و هراس توانست سعيد سلطانپور را تيرباران كند. هنوز هم با حسرت به نكشتن " سلمان رشدي" مي نگري و نگراني كه چرا كار را شخصا تمام نكردي. آري، تقيه مي كني. آيا نامه اي را كه به برادرت لاجوردي نوشتي و در آن دستگيريِ “حشمت الله رئيسي” را به اطلاعش رساندي به ياد مي آوري؟ كتمان مكن كه آن نامه در سطح جهان پخش شد. به ياد داري با برادر آهنگران نوحه خوانِ جنگ، چقدر عياق بودي. او با صوت ملكوتي و تو با نوشته ها و فيلم هايت، هزاران نوجوان را روي ميدانهاي مين فرستاديد. آيا بعد از كشته شدن “سرباز اسلام” لاجوردي و واجبي خوراندن به سعيد امامي و شليك به حجاريان، مدينة فاضله ات را ديگر محلي مناسب براي زيستن نيافتي و زان همه خواب و قريحه، تو را چيزي جز قيلوله اي اندك و بي قدر نمانده است. مگر همة شما هم افق فكري و اصحاب يك مكتب و مدرسه نبوده ايد.       كدام فيلمت پيامي مخالف جمهوري اسلامي داشته است كه تو مدعي آني. اكنون كه مدتهاست بيرون از ايران بسر مي بري و كنج عافيت گزيده اي، چه كرده اي، چه گفته اي، چه ساخته اي؟ واكنش ات در مقابل قتل عام سال 67، قتلهاي زنجيره اي، اعدام با جرثقيل و تازيانه و سنگسار، ترور مخالفان و سياسيونِ خارج از كشور چه بوده است. موضع ات در برابر وضع دهشتناك مردمي به اسارت گرفته شده چيست، كودكان كارتن خواب خياباني را به يادآر. آيا روح ات جريحه دار نمي شود از ديدن و لمس و حس كردن اين همه فجايع و جراحات بي التيام كه امثال شما خدا پرستانِ قدرت پناه بر جان و پيكر مردم و فرزندانشان زديد. چرا چشم و گوش و دهان بر حقايق بسته اي. گريه كن، گريه كن!

مگر خميني نمي گفت: “ آمريكا از انگليس بدتر، شوروي از هر دو بدتر”. احمدي نژادِ بنيادگرا را به ياد داري! آيا او سلاح هسته اي را براي سركوب و ترساندن مردم و روشنگران و براندازانِ درون ايران نمي خواهد. شعار نابوديِ آمريكا و اسرائيل و ضديت و ستيز با غرب آيا صحت دارد. پس چرا روسيه را فراموش كرده است. پس مسلمانان چچني چه مي شوند. احمدي نژاد را با شعار، دولت مهر پرور و عدالت گستر( جنگ پرور و آدم كش) و اينكه پول نفت را سرِ سفرة مردم مي آورد و مبارزه با راندخواران و مافياي سود و سودا و قدرت، به مردمي نيم بسمل و خسته، تحميل كردند. اما او قرار است كه بر سرِ سفره و زندگي مردم، جنگ و بمب اتمي و مسلسل بياورد. نظرت راجع به دوست و برادر قديمي ات، احمدي نژاد چيست؟ شنيده اي كه بسيار گفته است و از آن ميان اينكه: هالة نور او را فرا گرفته است و جهانيان مبهوت گشته اند و او منتخب امام زمان است و با او گفتگو مي كند. تو كه مرد خدايي و تائب و مسلمان و درستكار و راستگو، زبان بگشا و سخن بگوي. آيا خميني نگفت:“ هر چه بر سر ما مي آيد از يهود مي آيد”. پس تو چگونه در سازمانهاي يهودي مي چرخي و به تفرج سياحت مي كني و از آنان تقاضاي مليت داري و در سرزميني خانه مي خري كه مردمانش را هرزه و ملحد و مرتد و واجب القتل مي دانسته ايد. شايد بعد از فروريختن ايده آلها و آرمانهاي والايت، مترصدي تا اين بار در لباس يك مسيحي يا يهودي در پهنة كارزار روزگار ظاهر شوي. دروغ نگو و عمل بر مجاز مكن و از بيان آنچه كه بايد گفت طفره مرو و مانند گنگٍ خواب آلود و مست تلوتلو مخور. آنچه را كه بايد گفت و حمل آن جان و وجدانت را مكدر كرده است، بگوي و در آيينة تاريخ تكرار كن. بايد پاسخگوي تاريخ و ملت زخمي ايران باشي و در دادگاه وجدان، خويشتن ات را به نقد وكنكاش بكشي و تازيانة اندرز را بر تن ات فرو كوبي. در خلاء و پوچي سير مكن، با حفرة نفرتي كه در پشت سرت جا گذاشته اي چه مي كني. چگونه مي تواني آسوده و بي دغدغه سر بر بالين بگذاري در حالي كه به مردمان كشورت پشت كرده اي و ياوه باورانده اي، و آنان را در دام تباهي وانهاده اي. اي مرد مؤمن به مرگ بينديش و به جهان آخرت و بازخواستٍ كردگار از كردار و گفتار و پندارت. تصور كن زيرِ آفتاب قيامت ايستاده اي و از تو سؤال مي كنند و تو صيحه مي زني و از فريب و خدعه و درد و رنجِ گذشته ات به خود مي پيچي و گر گرفته و پشيمان به هر سوي ميدوي. دو فيلم ات، توبة نصوح و استعاذه را به ياد آر. اگر خميني گفت:“ ما براي خربزه انقلاب نكرديم و اقتصاد مالِ خر است”، تو اما براي شهرت و خربزه و پول، نوشتي و گفتي و ساختي. آيا در قبال گذشته ات مسئول نيستي، آيا همة شما الگو و انگاره اي از اشباح نيروهاي ظلمت نبوده ايد؟ اين همه فراموشكاري و لاپوشاني از نابغة خداگرايي چون تو بعيد است، به خود آ، اي مرد خدا 

 

رضا بی شتاب

 

 

 

 

 

ترجمه " خورشیدتان مقوایی ست! "  مینا اسدی    (en français)

 

 

ترجمه چند شعر از  مریم هوله      (en français)

 

 

ترجمه بخشی " از صبا تا نیما"  یحیی آرین ﭙور   (en français)

 

 

بصير نصيبی   نبوس ولی گازم بگير          

 

دو شعر جدید از  مینا اسدی    

 

 

 

 

    (5Ì1 F5Ì(Ì

 

 سانسور خوب، شوالیه سپانلو از بصیر نصیبی

 

ادامه ...

 

 

سانسور خوب! و شوالیه سپانلو  و یادآوری دکتر یدالله رویایی     از بصیر نصیبی   ادامه...

 

 

 

    Canadian media and The Ridiculous Comparison of Iranian cinematographers with Michael Moore!"

مقایسه خنده دار سینماگران ایرانی با مایکل مور

 

 

شكوفايي ادبيات برون مرزي ترديد ها و توهمات پيراموني افسانه خاكپور

 

 

حرفهاي اهل تئاتر. از دكتر محمود خوشنام (فارسي)

 

   

 



نگاهي كوتاه به زندگي احمد شاملو

احمد شاملو در 21 آذر سال 1304  در خيابان صفي عليشاه تهران چشم  به جهان گشود.

مادرش كوكب عراقي و پدر او حيدر شاملو بود.  او دوره دبستان را در شهرستان‌هاي خاش، زاهدان و مشهد گذراند و از سال سوم به دبستان صنعتي منتقل شد تا زبان آلماني بخواند.

خانواده شاملو در سال 1321  به گرگان و تركمن صحرا كوچ كردند. زندگي در تركمن  صحرا  بعدها  الهام بخش شعر زيباي از زخم قلب آبائي شد.

احمد شاملو بين سال‌هاي 1323 1322 در فعاليت‌هاي سياسي شركت كرد و  پس از دستگيري به  زندان متفقين در رشت فرستاده شد. سال 1324 از زندان آزاد شد و به رضائيه رفت. سال 1326 براي نخستين بار ازدواج كرد. در سال1327 مجله سخن نو را چاپ كرد. دو سال بعد قصه زن پشت در مفرغي و مجله روزنه را به زيور طبع آراست. شاملو پس از انتشار آهن‌ها و احساس سردبيري مجله خواندنيها را پذيرفت و در سال 1334 رمان‌هاي كشيش، برزخ و زنگار را ترجمه كرد.  در سال 1338 قصه نويسي براي كودكان را نيز بر تجربيات خود افزود و حاصل اين تجربه خروس زري پيرهن پري است. شاملو در همين سال فيلم مستندي به نام سيستان و بلوچستان را براي شركت "ايتال كنسولت"  ساخت و بين سال‌هاي 2-1340 سردبيري كتاب هفته را عهده دار شد. او در اين سال‌ها گفت و گو نويسي براي برخي از فيلم‌هاي سينمايي را قبول كرد‌. در سال 1343 با  آيدا سركيسيان ازدواج كرد. در سال 1345 به انتشار هفته نامه ادبي بارو پرداخت كه به دستور وزير اطلاعات وقت تعطيل شد. كتاب تأليفي حافظ شيراز يكي از كتاب‌هاي مشهور شاملوست كه در سال 1347 هم زمان با ترجمة عروسي خون نوشتة فدريكو گارسيا لوركا به چاپ رسيد. او در اين سال با برنامه كودك و نوجوان به همكاري پرداخت. در سال 1351 دانشگاه صنعتي از شاملو دعوت كرد تا به عنوان استاد زبان فارسي در آنجا تدريس كند.

شاملو در اين سال به هنگام همكاري با اين دانشگاه صفحه‌ها و نوارهايي را به عنوان "صداي شعر” در كانون  پرورش فكري كودكان و نوجوانان منتشر كرد. سال بعد براي بامداد سالي بسيار پركار بود، چاپ مجموعة ابراهيم در آتش، درها و ديوارهاي بزرگ چين، نوشتن فيلم نامة تخت ابوالنصر و ترجمه و چاپ مرگ كسب و كار من است و همچون كوچه‌اي بي انتها ترجمة نمايشنامه مفت خورها و  از كارهاي او در اين سال به شمار مي‌آيد. در سال 1355 از سوي انجمن قلم و دانشگاه پرينستون به آمريكا دعوت شد. او در جلسه سخنراني و شعرخواني همراه با شاعران و نويسندگان آسيايي و آفريقايي چون ياشار كمال، آدونيس، البياتي، وزينشيفسكي و ديگران حضور يافت. وي در اين سال‌ها با هيجان بسيار، كار روي كتاب كوچه را نيز پي گرفت. در سال 1357 قصة دختراي ننه دريا و بارون به صورت كتاب كودكان به چاپ شد. مهتابي به كوچه، شهريار كوچولو، بگذار سخن بگويم، كتاب كوچه آثار منتشر شدة ديگر او در اين سال را تشكيل مي‌دهند. احمد شاملو در سال 1363 كانديداي دريافت جايزه نوبل شد. در سال 1365 كتابي به عنوان عيسا ديگر، يهودا ديگر را بر اساس رمان قدرت و افتخار نوشته گراهام گرين به رشته تحرير درآورد.  در سال 1366 به  دومين كنگره بين‌المللي ادبيات دعوت شد. در اين مراسم افرادي چون درك والكوت، عزيز نسين، پدرو شموزه، لونا رگوديسون، ژوكوند ابلي و نيز حضور داشتند كه شاهد سخنراني شاملو با عنوان "من درد مشتركم، مرا فرياد كن”  بودند. شاملو در سال 1369 از سوي دانشگاه  بركلي كاليفرنيا براي حضور در شب شعر دعوت شد. او در اين برنامه دو سخنراني تحت عنوان نگراني‌هاي من و مفاهيم رند و رندي در غزل حافظ ايراد كرد. بامداد در اين سال‌ها در شب شعر دانشگاه‌هاي U.C.L.A. ، شيكاگو، ميشيگان، هاروارد، كلمبيا، راترگز و نيز شركت جست. در سال 1370 شاعر نام آشناي ايراني به نفع آوارگان كرد عراقي سفري را براي شعرخواني به وين تدارك ديد. سال 72 گزينة آثار شاملو توسط انتشارات مرواريد به چاپ رسيد و در سال 1378 جايزه استيگ داگرمن را به خود اختصاص داد. آخرين اثر او در روز 15 تيرماه 1378 در روزنامه نشاط به مردم ايران تقديم شد.  احمد شاملو در تاريخ 3 مرداد 1379 چشم از جهان فروبست.

 

در اين بن بست

احمد شاملو

 

 

دهانت را مي‌بويند

مبادا كه گفته باشي  دوستت مي‌دارم.

دلت را مي‌بويند

روزگار غريبي‌ست، نازنين

و عشق را

كنار تيرك راهبند

تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

در اين بن بست كج و پيچ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر

                                                                                                                        فروزان مي‌دارند.

به انديشيدن خطر مكن.

روزگار غريبي‌ست، نازنين

آنكه بر در مي‌كوبد شباهنگام

به كشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد

آنك، قصابانند

بر گذرگاه‌ها مستقر 

با كنده و ساطوري خونالود

روزگار غريبي‌ست، نازنين

و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌كنند

و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

كباب قناري

بر آتش سوسن و ياس

روزگار غريبي‌ست، نازنين

ابليس پيروز مست

سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد

31 تير 58

 


بازگشت به صفحه اول

 

 



[1]  لینک برنامه ی جشنواره ی " یکی بود یکی نبود" در کانادا- تورنتو-http://www.shahrvand.com/?c=120&a=4170